ar
Feedback
شکپوی

شکپوی

الذهاب إلى القناة على Telegram

این سنگ پیوندش با من کو؟ آن زنبور، پروازش تا من کو؟- سهراب سپهری

إظهار المزيد
1 655
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-177 أيام
-11430 أيام
أرشيف المشاركات
خانه‌ات سرد است؟ ‏خورشيدی در پاکت می‌گذارم ‏و برايت پست می‌کنم ‏ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار ‏و به آسمانم روانه کن ‏بسیار تاريکم.. #منوچهر_آتشی

من انبوهی از این بعد از ظهرهای جمعه را به یاد دارم كه در غروب آن‌ها در خیابان از تنهایی گریستیم ما نه آواره بودیم، نه غریب امّا این بعد از ظهرهای جمعه پایان و تمامی نداشت می‌گفتند از كودكی به ما كه زمان باز نمی‌گردد امّا نمی‌دانم چرا این بعد از ظهرهای جمعه باز می‌گشتند! #احمدرضا_احمدی

02 Settle.mp39.63 MB

آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی ‏کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود؟ چرا نیست؟ منسوب به #شهریار

سربالایی و سرازیری به این بستگی داره که آدم می‌ره یا می‌آد. واسه اون که می‌ره سربالاییه؛ واسه اون که می‌آد سرازیری. #خوآن_رولفو

ز خود هرچند بگریزم، همان در بند خود باشم رَمِ آهویِ تصویرم، شتابِ ساکنی دارم #واعظ_قزوینی

گفتی: «بروم ازین ولایت، بروم به بندری دیگر. شهر که قحط نیست؛ این نشد، یکی بهتر. هر تیشه زدم به ریشه‌ام خورد، دلم پوسید. تا کی بنشینم این‌جا، دست روی دست، که گَرد بر خاطر بنْشیند؟ هر طرف چشم می‌اندازم، تا مدِّ نظر، همه‌اش خرابه‌های سیاهِ عمر می‌بینم. حیفِ این همه سال، حیفِ عمرِ عزیز، که تلف شد درین خراب‌آبا‌د.» #کنستانتین_کاوافی

گفتی: «بروم ازین ولایت، بروم به بندری دیگر. شهر که قحط نیست؛ این نشد، یکی بهتر. هر تیشه زدم به ریشه‌ام خورد، دلم پوسید. تا کی بنشینم این‌جا، دست روی دست، که گَرد بر خاطر بنْشیند؟ هر طرف چشم می‌اندازم، تا مدِّ نظر، همه‌اش خرابه‌های سیاهِ عمر می‌بینم. حیفِ این همه سال، حیفِ عمرِ عزیز، که تلف شد درین خراب‌آبا‌د.» #کنستانتین_کاوافی

گفتی: «بروم ازین ولایت، بروم به بندری دیگر. شهر که قحط نیست؛ این نشد، یکی بهتر. هر تیشه زدم به ریشه‌ام خورد، دلم پوسید. تا کی بنشینم این‌جا، دست روی دست، که گَرد بر خاطر بنْشیند؟ هر طرف چشم می‌اندازم، تا مدِّ نظر، همه‌اش خرابه‌های سیاهِ عمر می‌بینم. حیفِ این همه سال، حیفِ عمرِ عزیز، که تلف شد درین خراب‌آبا‌د.» #کنستانتین_کاوافی

کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم، آن‌وقت میان دو دیدار قسمت‌ کنیم #سهراب_سپهری

03 The Raven.mp37.60 MB

‏شعر عاشقانه، شعری است که شاعر عاشق پس از گفته شدن شعر، بدان به دیده حسرت و حسادت می‌نگرد. یعنی با خود می‌گوید: چرا این کلمات، این همه به معشوق نزدیک‌ترند و من نیستم؟ ‏#رضا_براهنی

هنگامی که زندگی، هیچ‌چیز رخ نمی‌دهد. صحنه‌ها عوض می‌شوند، آدم‌ها می‌آیند تو و بیرون می‌روند، همه‌اش همین. #سارتر

گفتم «آیه‌ای بخوان؛ آیه نیست این که گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یک.» #شهریار_مندنی‌_پور

جنایت در نظر مردم،کشتن موجوداتی از نوع بشر است. هنوز تا این حد پیشرفت نکرده‌ایم که بدانیم جنایت، جان جرفتن از هر جانداری می‌تواند باشد! چقدر برای فلسفه‌های هندی و آسیایی که کشتن هر جانداری حتی یک پشه را هم حرام می‌دانند، دلم تنگ می‌شود!... #غادة_السمان

باید از این واقعیت آگاه باشیم که همه‌چیز بر علیه هدف ما دست به دست هم می‌دهد، که همه‌چیز خارج از خود ما چیزی جز توطئه‌چینی بر علیه برنامه‌ی ما نیست، بر علیه هدف ما. #توماس_برنهارد

01 Home.mp35.30 MB

گر تو را با ما تعلق نیست، ما را شوق هست ‏ور تو را بی ما صبوری هست، ما را تاب نیست #رهی_معیری

من کسی نیستم که از ترس خنده‌ی احمق‌ها از کار دلخواهم دست بکشم. من یک آدم آزادم، در کوچه‌ها پرسه می‌زنم و به تو فکر می‌کنم. #اورهان_پاموک

آدم‌ها می‌میرند، سکته می‌کنند یا زیرِ ماشین می‌روند، گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخره‌ای پرتشان می‌کند پایین. این‌ها البته مهم است، ولی مهم‌تر، همان نبودنِ آن‌هاست، اینکه آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جایشان خالی می‌ماند، روی بالش، حتی روی صندلی‌ای که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن‌وقت است که آدم حسابی گریه‌اش می‌گیرد، بیشتر برای خودش، که چرا باید این چیزها را تحمل کند. #هوشنگ_گلشیری