211
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
211
دلم با ماندن بود، راه اما راهِ رفتن؛
و تو ندانستی چه رنجیست، کشاندن تن
خستهای که خواهان ماندن بود :))
211
من نمیدانم که بُردم جنگ را یا باختم
زنده بیرون آمدم اما سپر انداختم
از جهنم هیچ باکی نیست وقتی سالها
با جهانی اینچنین هم سوختم هم ساختم
دوست از دشمن مخواه از من که بشناسم رفیق
من که در آیینه خود را دیدم و نشناختم
آنچه باید میکشیدم را کشیدم، هر نفس
آنچه را بایست میپرداختم، پرداختم
سالها سازی به دستم بود و از بیهمتی
هیچ آهنگی برای دلخوشی ننواختم
زندگی شطرنج با خود بود و در ناباوری
فکر میکردم که خواهم برد اما باختم
حسین زحمتکش
211
دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگِ رُخت زمانه زندانِ منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غمِ هجران تو بر جان منست.
-مولانا.
211
تو نیستی که ببینی چقدر پاییز است
چقدر زندگی برگها غم انگیز است
مگر به قهر نگفتی که از تو بیزارم
چرا هنوز نگاهت محبتآمیز است؟
دلت درخشش یک سرزمین بی فاتح
دلم خرابهی بعد از هجوم چنگیز است
مرا چگونه فراموش کردهای ای دوست؟
ببین گذشتهام از خاطراتت لبریز است
تمام هستی من آرزوی وصل تو بود
تمام هستی من بیتو سخت ناچیز است
-مجید ترکابادی.
