واگویههای یک جنگزده!
الذهاب إلى القناة على Telegram
675
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
این ساعت، در حالیکه باد خنک کولر میخوره به تنم و خونه آروم و تاریکه، چرا باید از شدت اضطراب و تپش قلب احساس خفگی داشتهباشم؟
وقتی دشواریها قابل تعریف میشن، راحتتر میشه بر اونها فائق شد!
شناسنامه بدیم به دشواریها🚶🏻♀
۷ صبح میرم سرکار، ۸ شب بر میگردم خونه؛
چی جز توجه، احترام و محبت میتونه برام جذاب باشه؟ این اداهای امروزی و کممحلیها و بازیها فقط منزجرم میکنه و نسبت به تصمیمم برای تنهاموندن مصممتر میشم. این از من.
حالا دوساله هرباار که ماشینمو میارم برای تعمیرات، با خودم تکرار میکنم: نمیتوانم ادامهدهم؛ ادامه خواهم داد...
جای گرفتن در چنین ساختارهای تماما مردانهای عمیقا سخته.
همین لحظه، دلم می خواست تو پیشم بودی و همزمان که داشتم نوازش می شدم به کتابخوندن میپرداختم و وقتی که نگاهمو که چسبیده بود به خطهای کتاب رو بالا میآوردم، چشماتو میدیدم که داشتی نگاهم میکردی، و بیشتر دوستت میداشتم. و بیشتر دوستت میداشتم!
