گیلاسِ ناناس.
الذهاب إلى القناة على Telegram
فلانور. در جریان. Instagram:https://www.instagram.com/parisakhj_?igsh=MTJkdTgxb3J0Nzc1ZA==
إظهار المزيد373
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+47 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
پیرزنی حدودا 80 ساله با عصایی در دست و پاهایی که دیگر توانایی تحمل آن جسم را نداشتند آرام روی صندلی های غبار گرفته مینشیند،
سکوت ذهنش با هجوم خاطرات میشکند
خاطراتی قدیمی که او را تا این سال هنوز زنده نگاه داشته،
خاطراتی که اگر گوش کنی هنوز در این قطار شنیده میشوند،
به یاد می آورد که همین جا آشنا شده بود با پسری که کت چرم قدیمی قهوه ای پوشیده بود و موهای کمی مواجش را زیر کلاهی سخت پنهان کرده و چمدانی کوچک در دست داشت. روی همان صندلی چوبی دونفره نشسته بود و به غروب آفتاب مینگریست
به یاد می آورد
اولین سخن هایشان را، سکوت هایی پر از حرف را
لمس قلب هایشان،
دیدار های مجدد،
زمزمه های آرام عاشقانه،
لمس آرام دستان،
بوسه هایی بر چشمان و به یاد می آورد
زندگی را که برای هر دوی آنان جریان داشت
اما زندگی غمگین تر از این ها بود
به یاد میآورد
رفتن را، رفتن او را، رفتن پر از اندوه او را
رفتن پر از اندوه و بی رحمانه ی او را..
قلب ضعیف پیرزن بر عکس احوالش حال بسیار آرام شده
آرام تر
با خود فکر میکند شاید او هم یواشکی گاه به اینجا بازمیگشت و میان همخوابی های شبانه اش آرام اسم مرا زمزمه میکرد..
شاید هنوز آن چمدان کوچک و کتاب های تا خورده را نگه داشته
شاید او هم هنوز.. و قلب پیرزن آرام به سکوت میرسد.
احساس میکنم تو صفحه ی ساعت گیر کردم و عقربه ثانیه شمار دنبال منه، هی من بدو هی اون بچرخ
میل به پریدن از ارتفاعات انقد زیاد شده درونم که هر روز از دیوار کوچه مدرسه میپرم تو خیابون اصلی...
