𝗄𝗈𝗋𝗍𝗒
الذهاب إلى القناة على Telegram
7 309
المشتركون
-424 ساعات
-317 أيام
-14930 أيام
أرشيف المشاركات
7 309
Repost from What is your desire?
یک انسان، یک زن، توسط برادرش و با همکاری شوهرش به قتل رسیده، قبل از اینکه شاهرگش بریده بشه مثله شده، اندامهای جنسیش توسط همون برادر از بدنش جدا شده و درحالی از دنیا رفته که شاهد اتفاق افتادنِ همهی اینها توسط برادرش بوده.
قانون قاتل رو فقط برای چند سال حبس زندانی کرده که احتمالاً همون حکم هم فقط تجملاتی باشه چونکه درنهایت «ولیِ دَم» مقتول (پدرش یا شوهرش) قراره که رضایت به آزادیِ «قاتل» (برادرش) بدن.
جامعه داره از قاتل تشکر میکنه چونکه مسئلهی حیا و ناموسپرستی مهمتر از حقِ حیات زنهاست.
و همچنان تصور غالب بر جامعه اینه که حق و حقوق زنها داره بهدرستی رعایت میشه و شما فقط تحت تاثیر سوشال میدیا فمنیست شدید.
7 309
تمام مردها دروغگو، بیوفا، متقلب، پرحرف، ریاکار، بادسرد و نامرد، پست و شهوترانند. تمام زنها سستپیمان، فریبکار، خودپسند، فضول و فاسدند. دنیا چیزی جز یک فاضلاب بیانتها نیست که در آن بدشکلترین فُکها روی شکمهاشان میخزند و روی کوههای گلولای، یکدیگر را گاز میگیرند. اما در دنیا یک چیز مقدس و والا هم هست؛ همبستگیِ دوتا از این موجوداتِ چنین ناقص و دهشتناک. آدمی گاهی در عشق فریب میخورد، گاهی آسیب میبیند و گاهی بیچاره میشود. با این حال عاشق میشود، و وقتی در کنارِ گورِ اوست، برمیگردد تا به پشت سرش نگاهی بیندازد، و به خود میگوید: بسیار رنج کشیدهام، گاهی فریب خوردهام؛ اما عاشق بودهام. این منم که زیستهام، نه موجودی ساختگی که از غرور و ملالم آفریده شده.
- “عشق شوخی بردار نیست”، نوشتهٔ آلفرد دو موسه، ترجمهٔ فرخ صادقی کلی.
7 309
واقعاً نمیدونم چرا تا الان بتمن تیم برتون رو ندیده بودم.
به نظرم بهترین فیلمهای بتمن رو تیم برتون ساخته.
7 309
Repost from Walking with the wind.
Last night, I read Salinger’s A Perfect Day for Bananafish. I closed my eyes and imagined the 7.65 caliber, pressed the invisible gun to my right temple. I thought of Seymour, of how he pulled the trigger. I tried to convince myself to put the gun down. After a long struggle, I did. But being alone with all that torment was so unbearable that, in a split second, without thinking, I pulled the trigger, right against my right temple.
7 309
چیزی که باعث شد خودکشی شری خیلی منقلبم کنه این بود که انگار در لحظههای آخر تعلل میکرد و بدنش رو به کرختی میرفت ولی وقتی شری متوجه میشه اگه این کار رو نکنه ممکنه بعد پشیمون بشه یه دفعه ماشه رو میکشه و تمام.
7 309
یکی دیگه از ناراحتکنندهترین خودکشیها در جهان داستانی رو من وقتی به آخرین صفحهٔ کتاب «سرانجام شری» از کولت رسیدم، خوندم.
اینقدر حالم بد شد که همین که کتاب تمام شد، به سرعت بستمش و پرتش کردم رو زمین و از اتاق فرار کردم بیرون و اتاق و کتاب و اون صحنهٔ دلخراش خودکشی رو با هم تنها گذاشتم. 🧚🏻♀️✨
7 309
نیمنگاهی انداخت به دختری که روی یکی از دو تخت چسبیده به هم به خواب رفته بود. بعد رفت سمت یکی از چمدانها و درش را باز کرد. از زیر تل شورتها و زیرپیرهنها، یک اُرتجیز خودکار کالیبر ۷/۶۵ بیرون کشید. خشابش را درآورد، وراندازش کرد و دوباره آن را جا زد. ضامن را کشید. بعد رفت روی تختخواب خالی نشست، نگاهی به دختر انداخت، هفتتیر را نشانه گرفت و گلولهای به شقیقهی راست خود شلیک کرد.
- داستان کوتاهِ “یک روز عالی برای موزماهی” از مجموعه داستان “نه داستان”، نوشتهٔ جی. دی. سلینجر، ترجمهٔ کاوه میرعباسی.
7 309
واقعاً آدم هر چی بیشتر سیمور رو میشناسه، فهمیدن حال و روز فرانسیس داخل کتاب «فرانی و زویی» براش راحتتر میشه.
من هم اگه جای فرانی بودم به همون حال زار میافتادم.
7 309
همین چند دقیقه پیش، همهٔ کتابهای سلینجر رو دور خودم پخش کردم و شروع کردم به ورق زدن و خوندنشون. یهو رسیدم به کتاب «شانزدهم هپورث، ۱۹۲۴»؛ آخرین داستانییه که سلینجر منتشر کرد و از زبان سیمور گلاس هفتساله، در قالب نامهای به مادرش، بسی، روایت میشه. یک جایی از کتاب، سیمور هفتساله به بسی میگه:
«من شخصاً به اندازهای که یک نفر خوب و سرحال و سرِدماغ میمونه ــ دور و بر سیسالگی یا شاید کمی بالاتر ــ زنده خواهم بود که دیگه قطعاً چیزی برای کرکر خندیدن باقی نمونه.»
و خوندن این نامه باعث میشه قلبم تکهتکه بشه چون سیمور واقعاً در سی و یک سالگی خودکشی میکنه.
7 309
خودکشی سیمور چیزییه که قرار نیست هیچوقت در زندگی باهاش کنار بیام.
سیمور گلاس برای من یک شخصیتِ داستانیِ بسیار دوستداشتنییه که حاضرم هر کاری بکنم تا واقعی بشه، تا بتونم دو کلمه باهاش حرف بزنم.
7 309
- داستانِ کوتاه “ملودی بلو” از مجموعه داستان “این ساندویچ مایونز ندارد”، نوشتهٔ جی. دی. سلینجر، ترجمهٔ مرجان حسنی راد.
7 309
امروز دلیلی برای غمیگن بودن پیدا نکردم؛ پس به این جمله فکر کردم: «لیدا لوئیز لبخند زد، چشمانش را بست و مرد.»
