My empty note
الذهاب إلى القناة على Telegram
211
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
"اگر قلبم را بشکافم
و آن را به روی قلب تو بگشایم
آیا با من زیر تمام این دریاها دراز میکشی؟"
انگار خدا
در نوری که پیدا کردهایم
گرفتار شده است
و آبهای مقدس
بر خاک تو میآیند
انگار خدا
به همان اندازه که نور از میان میرود، ناقص و پُر ایراد است.
از ساید افکت های شروع مدارس اینو باید بگم که دانشآموزام اومدن سر کلاس و بهجای تیچر، "خانم معلم" صدام میکنن:)
و اگه براتون سوال میشه، باید بگم که نه، هرگز ذوق و انرژیای که سر مدرسه رفتن داشتم رو برای دانشگاه رفتن نداشتم و فکرنکنم هرگز داشته باشم براش. همینکه میدونم قراره از ۳روز دیگه وارد اون محیط بشم به اندازهی کافی روزم رو زهرمار میکنه، چه برسه به داشتن شوق و علاقه بهش.
نمیدونم ۲ونیم صبحِ اول مهر اینا چیه میگم، ولی فکرکنم یکم زود به اون نقطهای رسیدم که بزرگترا بهم میگفتن "قراره دلت برای مدرسه رفتن تنگ بشه" .
احتمالا این، چون منِ اون موقع باور داشت. باور به موفقیت، باور به رشد، باور به تغییر دادنِ چیزهای نادرست، باور به "میشه"، باور به تواناییهاش و هرچیز ناممکنی که از نظرش میتونست ممکن باشه. صرفا میدونم از دست دادن باور آدم نسبت به خودش، بد دردیه.
نمیدونم حالا دلتنگ مکانش یا خاطراتش یا آدماش یا ورژنی از خودم که تو اون دوران بودم.
Repost from N/a
دروغ چرا دلم برای دبیرستان تنگ شد، بدون کنکور فقط چرت و پرت بگیم با بچه ها
نمیدونم چطوری بگم که حق مطلب ادا شه بچهها جون، واقعا توانایی تحمل فشار روانیای که دانشگاه بهم وارد میکنه رو ندارم.
