wind, femme, vie, liberté(ج.ا ستیز)
الذهاب إلى القناة على Telegram
به جمجمه ی من خوش آمدید. یک کامیون دارد از روی استخوانهای گردن و سرم رد می شود. ستون فقراتم میشکند و مغزم میپاشد بیرون و پخش میشود. هزارتا چراغ قوه توی چشمهایم میدرخشند دنیا کج و معوج میشود. ᴛᴀʟᴋ ᴛᴏ ᴍᴇ: http://t.me/HidenChat_Bot?start=238080864
إظهار المزيد304
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
Oh but even tho you're killing me
I need you like the air i breath
Repost from N/a
امیدوارم یه باخت گنده ای رو تحربه کنن به بزرگی دماغ بیرانوند کیری
Repost from N/a
وقتی اون کسکش کیری فیس بعد ازگل ادای شلیک کزدن به ادمایی که پرچم شیر و خورشید زو داشتن رو دراورد سیاست باهاش قاطی شد
اگه تیم ملی ببازه تهش میگن ایران باخت؟ به تخمم.
کامیون کامیون به تخمم. دریا دریا به تخمم. به تعداد دانه شنهای کره زمین به تخمم.
نادر مولوی تا ابد نمیتونه فوتبال بازی کنه چون کشتنش و از سنگ صدا دراومد، از اون ۱۱ تا جاکش نه.
حتی اگه شخصا منو بازنده اعلام کنن بازم به تخمم.
میدونم که دنیاهامون فرق دارن، تو از غرب میای و من از مشرق. مشرقزمین جاییه که آفتاب بیشتر میتابه، صورتهامون نور دیده، لبهامون فحش زیاد گفته، نگاهمون مدام به آسمونه.
جایی که تو ازش میای، هوا نسبتا خنکتره، آدمها از رنگدانههای پوستیشون کمتر کار کشیدن، رقصهای خیابونی و جشنهای نیمهشبی که خوشحالترت میکنن، شاید کمی متفاوت با جشنهای سرزمینم برای تو برگزار بشه، البته اگه بهموقع بهشون برسی.
مشرقِ من یک جغرافیا نیست، همونطور که برای تو هم جغرافیایی وجود نداره. قلب من برای آسمونی میتپه که گرمتره، و قلب تو هم آسمون خودش رو داره. ما هردومون عقاید خودمون رو داریم، بیشک من از تو برتر، یا تو از من بهتر نیستی.
این زندگی یهجایی مارو بهم وصل میکنه، نه فقط من و تورو به هم دیگه، بلکه در نقطهای شاید به "او" میرسیم و اتصالمون بالاخره اتفاق میافته.
حداقل امیدوارم.
من هنوز پیوی هارو جواب ندادم
نه که مثلا از عمد ندیده باشم
صرفا توان جواب دادن ندارم
و بابت تبریک های قشنگتون ممنونم
تیکه ای از من ۱۸ و ۱۹ام مرد
که فکر نمیکنم دیگه پیداش کنم
"ببخشید که من زندهام."
این جملهایست که روز و شب با خود تکرار میکنم. گویی زنده بودن دیگر یک نعمتِ ساده نیست، بلکه مسئولیتی سنگین است که بر شانهام گذاشتهاند. من در جهانی قدم میگذارم که برای من هنوز در جریان است، خورشیدش طلوع میکند، خیابانهایش شلوغ میشوند و آدمهایش برای فردا برنامه میچینند، اما در همان جهان، زندگیهای بسیاری ناتمام ماندند، فصلهایی که بیموقع بسته شدند و کتابهایی که هرگز به پایان نرسید.
میگویند عددها حقیقت را روشن میکنند، اما عدد هرگز انسان را توضیح نمیدهد. پشت هر نام، جهانی بود که دیگر تکرار نمیشود، خانهای که به حضورش عادت داشت، صداهایی که با او معنا میگرفت، آیندهای که قرار بود شکل بگیرد. انسانها را نمیشود در آمار جا داد. انسانها هرکدام روایتی یگانهاند که با نبودنشان بخشی از جهان خاموش میشود.
مینویسم؛ برای مبین، برای سپهر، برای نیکا، برای مانی، برای دیانا، برای پدرِ رونیکا، برای سیهزار اسم، برای سیهزار زندگی، برای سیهزار جهانِ کوچک که هر کدام میتوانست یک آینده باشد، برای آن همه نامی که شاید هرگز نشنیدهام اما میدانم زیستهاند، عزیز بودهاند، عاشق بودهاند و آرزو داشتهاند.
من همپایِ رقصِ مادرانتان اشک ریختهام. اشکی که از جنسِ ترحم نبود، از جنسِ فهمیدن بود. فهمیدنِ اینکه بعضی غمها آنقدر بزرگاند که حتی بدن راهی جز حرکت ندارد، جز اینکه میان گریه و خاطره تاب بخورد تا فرو نریزد، تا خم نشود.
اگر مینویسم، برای آن است که سکوت، آخرین سرنوشتِ شما نباشد. شاید نوشتن تنها شکلِ ایستادگیِ ما در برابر فراموشی باشد، تلاشی کوچک برای اینکه بگوییم شما عدد نبودید، سایه نبودید، بلکه زندگی بودید با هزاران آرزویِ خاکشده.
جای گلولهای که هرگز بر تن من ننشست تا ابد بر وجدانم خواهد ماند. من با همین زخم ادامه میدهم، با حافظهای که نامهایتان را زمین نمیگذارد.
نامتان گرامی، یادتان روشن و حضورتان در دل این زمانه ماندگار باد.
1_10_Olivia_Rodrigo_Robert_Smith_what_s_wrong_with_me_320.mp38.79 MB
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
