並行死
الذهاب إلى القناة على Telegram
به راستی آیا من واقعی ام؟ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-811131-MdeI3jJ ناشناس @chisai_sakka
إظهار المزيد276
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
276
وقتی باد در موهایش می پیچید دنیا به رقص او در میامد.
گودال خون زیر پایش و گرداب غم در دلش.
باران سهمگین بالای سرش و اشک ها ریزان از گونه هایش.
به راستی که مرگ چه معنایی داشت؟
برای قامت سیاه پوشِ بی رنگِ بی حسِ غمگین او مرگ چطور معنا میشد؟
او محکم قدم برمیداشت. جلو و جلوتر میرفت.
تصور می نمود جلوتر جایی که نور پیداست امید هم جاریست.
او کلمات را به رقص لبانش در اورده بود اما به قلب معشوق از دست رفته اش نه.
کلمات فضا را میشکافت و دل باران را میلرزاند اما دل آن که باید زیر خاک باشد را نه.
276
النور.
میدونم سعیتو کردی.
سعی کردی سرد رفتار کنی.
سیاه باشی سعی کرده سایه وار زندگی کنی.
میخواستی از من محافظت کنی.
میخاستی سایه ی غم ادما من رو در بر نگیره.
متاسفم که تو فدا شدی.
تو اخرین نفری بودی که باید باهام میموند.
تو تنها منی بودی که نباید میمرد.
تو باید به مامان بودنت ادامه میدادی.
نباید از جنگلت میومدی بیرون.
تو میتونستی دنیا رو نجات بدی دنیای توی ذهنم به تو نیاز داشت.
اما من کشتمت ظالمانه احساسات رو انتخاب کردم و تورو لگد مال کردم و حالا متاسفم.
اما تو هیچ وقت برنمیگردی.
