ar
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

الذهاب إلى القناة على Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

إظهار المزيد
1 957
المشتركون
+524 ساعات
+87 أيام
+2330 أيام
أرشيف المشاركات
ذهن‌ام گورستان خاطرات و آدم‌هایی‌ست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چاره‌ای جز مدفون کردن در کنج ذهن‌ و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چاره‌ای جز نادیده‌گرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبی‌اش ندارد. این بی‌رحمی با خویشتن هم شکل غم‌انگیزی از جبر زندگی‌ست.

- عشق مهم‌تر است یا معشوق ؟ + عشق مهم‌تر است. فراق معشوق طاقت‌سوز و جانکاه است ولی فقدان عشق مرگ است. عاشق بدون معشوق می‌سوزد و عاشق‌تر می‌شود، اما بدون عشق حیاتی نیست که دربارهٔ چیستی آن حکمی برانیم. • ارتداد.

- برخی عشق را چنگکی می‌دانند که نیازهای تنشان را به آن بیاویزند. لحظه‌ای را که نیاز غلیان می‌کند، حادثهٔ عشق می‌نامند و آن را با تمنا می‌جویند و آن‌گاه که نیاز فروکش کرد، عشق را از یاد می‌برند. عشق؛ محصول انس است و بعد از نیاز تن و در غیاب آن آغاز می‌شود. غیر از این تعریف را برای حضرت عشق، توهین‌آمیز می‌دانم. + جایگاه تن کجاست؟ آن را نادیده می‌گیری و به حساب نمی‌آوری؟ - تن و لامسه واقعیتی انکارناپذیر است. ولی عشق نه با آن آغاز می‌شود و نه با آن پایان می‌یابد. در سطحی پایین‌تر از کلمه و معنا که خانهٔ اصلی ابراز عشق است، گاهی تن و لامسه هم با حرارتش، حضور عشق را تأیید می‌کند. ولی آن‌ها که از سطح تن و لامسه عشق را آغاز می‌کنند، بعید می‌دانم به سطح کلمه و معنا اوج بگیرند. همان‌طور که اگر بگویند عشق در یک نگاه متولد می‌شود و شعله می‌کشد، دغل‌بازی کرده‌اند. تازه‌کارها غالباً سرکشیِ هوس را با تولد عشق اشتباه می‌گیرند. • ارتداد

از آنچه به تدریج رخ میدهد بترس "فاصله های تدریجی" "لرزش های تدریجی" "سستی های تدریجی" "شدن های تدریجی" این تدریجی ها صدایِ پایِ "ارتداد" است و بریدن از حق...! 📚 #ارتداد 🩸 @Asfall

+ او هم شما را می‌خواست؟ به اندازه یک قرن ساکت ماند و بعد گفت: هیچ‌وقت مطمئن نشدم.

که زیبایی هر چیز منو یاد تو می‌ندازه.

Misty Rain Falls.mp37.88 MB

داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.

Default Project1.mp35.17 MB

محبوبِ دور از من؛ به گورستان که می‌روی چه می‌بینی؟ من، اجتماعی بزرگ از حسرت می‌بینم. آدم‌هایی که رفته‌اند، با کوله‌باری از حسرت‌ها. گورستان، دریای حسرت است. کوهستان حسرت است. و ما آدم‌های سالم و زندهٔ در شهر، کوهنوردانی هستیم که بار و بندیل خود را بستیم و در دامنهٔ کوه به سوی قله در حرکتیم. آن‌قدر می‌رویم تا خودمان هم جزئی از کوهستان می‌شویم. آن‌قدر پارو می‌زنیم، تا خودمان هم جزئی از دریا می‌شویم. این مدت که برایت نامه ننوشته‌ام، غرق در حسرت‌هایم بوده‌ام. به نداشته‌هایم، به نرسیدن‌هایم فکر می‌کردم. می‌گفتم شاید لازم باشد، از این به بعد، در نامه‌هایم، بیش‌تر از حسرت‌ها بنویسم. از حسرت‌هایی عمیق، تا حسرت‌هایی ساده و سطحی. شاید به تک‌تک‌شان بخندی اما و اما و اما، بدان که تک ‌تک حسرت‌هایی که یک سرشان هم به تو ختم می‌شوند، برای من باارزش و محترم و مقدس‌اند. اهل نصیحت کردن نیستم، ولی بگذار توصیه‌ای به تو کنم. عزیزِ من، بدان و اگر روزی صاحب فرزند شدی، به فرزندت هم بیاموز که به حسرت هیچ‌کس نخندند. هرقدر مسخره. هرقدر کوچک، هرقدر سبک. مهربانِ من، به وزن حسرت‌هایم نخند زیرا وزن خودت برای من زیر سوال می‌رود. و این مرا ناراحت می‌کند. از خودم متنفرم می‌کند. این‌گونه به تو بگویم که تمام آرزوها و حسرت‌های من را اگر در یک کفهٔ ترازو بگذاری و وصالت در کفهٔ دیگر، تو در تمام حالات و زمان‌ها، سنگین‌تر می‌شوی. به تو برسم، به تمام آرزوهایم رسیده‌ام. تو صدی، تو باشی نود هم پیش من است. تو هزاری، تو باشی نهصد و نود و نه هم پیش من است، تو بی‌نهایتی، تو باشی بی‌نهایت منهای کوچک‌ترین ذرهٔ عالم هم برای من است.

داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.

هیچ‌کس این‌جا نمی‌ماند به پای هیچ‌کس.

عزیزِ من؛ جایی نوشته بود «در میان این همه تاریکی چه چیز ناجی شما شده؟» پیش از جواب، به سوال فکر کردم. در تاریکی هستم؟ مگر زندگی همین روشن و تاریکی نیست عزیزِ من؟ مگر عسر و یسر به هم رنگ معنا نمی‌پاشند؟ نمی‌دانم. اما این را می‌دانم اگر در تاریکی باشم، همین تاریکی ناجی من است. در روشنی، همین نور ناجی من است. در زندگی، همین زندگی ناجی من است. برایت نوشته بودم رنج‌های ما به زندگی‌ معنی می‌دهند، بزرگ‌مان می‌کنند. می‌خواهم زندگی کنم، با تو. در تاریکی، در روشنی، فرقی نمی‌کند، با هم گذر می‌کنیم، از تاریکی، از روشنی. می‌خواهم زندگی کنم، بی‌تو؟ حرفی نیست. تسلیم. زندگی می‌کنم.

عزیزِ من؛ جایی نوشته بود «در میان این همه تاریکی چه چیز ناجی شما شده؟» پیش از جواب، به سوال فکر کردم. در تاریکی هستم؟ مگر زندگی همین روشن و تاریکی نیست عزیزِ من؟ مگر عسر و یسر به هم رنگ معنا نمی‌پاشند؟ نمی‌دانم. اما این را می‌دانم اگر در تاریکی باشم، همین تاریکی ناجی من است. در روشنی، همین نور ناجی من است. در زندگی، همین زندگی ناجی من است. برایت نوشته بودم رنج‌های ما به زندگی‌ معنی می‌دهند، بزرگ‌مان می‌کنند. می‌خواهم زندگی کنم، با تو. در تاریکی، در روشنی، فرقی نمی‌کند، با هم گذر می‌کنیم، از تاریکی، از روشنی. می‌خواهم زندگی کنم، بی‌تو؟ حرفی نیست. تسلیم. زندگی می‌کنم.

Repost from N/a
خیلی غریبی….m4a8.69 KB

کاش فردا دنیا به آخر می‌رسید. آنگاه شتابان سوار آخرین قطار می‌شدم و در خانه‌ات را می‌کوبیدم و به تو می‌گفتم با من بیا. دیگر می‌توانیم بدون ترس و احتیاط به یک‌دیگر عشق بورزیم، چون فردا دنیا به آخر می‌رسد.

همهٔ دوستت‌هایی که دارم مالِ تو.

همهٔ دوستت‌هایی که دارم مالِ تو.

همهٔ دوستت‌هایی که دارم مالِ تو.

rain.mp38.02 MB