489
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
آزمودن انسان توسط موقعیتی آزاردهنده و با علم به اینکه توان عبور از آن موقعیت را ندارد، خلاف ادعای دوست داشتنی است که خداوند دارد.
اگر صحبتی با میم_ب غمگین اما باحوصله و آرزومند دارید:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP
امشب اما آرزویم این بود که دستهایم را به روی چشمهایت بگذارم، هجوم اندوه را نبینی و نادیده گرفتن به بیاثر شدن بینجامد.
آرزوهایم به گریز از حقیقت خلاصه میشوند. اما اینبار مرا سرزنش نکن؛ من از گریز خستهام و از حقیقت رنجیده.
اینبار فقط دستهایت را روی چشمهایم بگذار.
میانِ کسی که برای به دست آوردن میجنگد، با آنکه میخواهد بیش از این از دست ندهد، تفاوت بسیاری است. اما تو بگو؛ کسی که نه توان جنگیدن دارد و نه تابِ از دست دادن، چگونه خود را تمام کند که مطمئن باشد بار دیگر دچار این برزخ نخواهد شد؟
گاهی اوقات با یادآوری لبخندهایی که برخی افراد به من بخشیدهاند، بارِ دیگر میتوانم لبخند بزنم؛ اما ناپایدار است و بیدوام. میدانی چرا؟ چون فکرِ تکرار نشدنِ آن لحظهها، خندههایم را میرباید. تلخ است اما آنچه مکرر رخ میدهد فقدان، آنچه تکرار نمیشود خاطرات دلنشین و آنچه از گذشته برجای میماند، زخم است و آدمی بیچارهتر از آنکه توانی برای نپذیرفتن داشته باشد.
من رویاهای بیشماری در سر داشتم که گویی تمامشان سر به نیست شدهاند. در سرم تاریکیِ مطلقی برپاست و هر قدمی که در جستوجوی رویاهایم برمیدارم، به زمین خوردن و زخمی تازه بر جانم منتهی میشود. بیش از همیشه تشنهی باریکهای از نورم و گاهی گمان میکنم که در آرزوی نور، تمام خواهم شد. از تو میپرسم، کدام نور این تاریکی را تاب میآورد؟
خیال میکردم مرگ پدیدهایست مربوط به بدن آدمی؛ حالا میفهمم که فقط یکی از احوال روحی آدم است.
ویلیام فاکنر
پیش روی هر دو راهی وجود داشت؛ یک نفر میخواست برود و دیگری جز رفتن چارهای نداشت. همین بیچارگی به گامهایش جهت میداد.
پیش روی هر دو راهی وجود داشت؛ یک نفر میخواست برود و دیگری جز رفتن چارهای نداشت و همین بیچارگی به گامهایش جهت میداد.
پیش روی هر دو راهی وجود داشت، یک نفر میخواست برود و دیگری جز رفتن چارهای نداشت. همین بیچارگی به گامهایش جهت میداد.
در تاریکترین حفرههای روحم، میانِ جوشش غم از زخمهایم، لابهلای آرزوهای وصلهدار، همانجا که از یادِ خدا رفته و آدمی طردش کرده است؛ من آنجا تو را جستوجو میکنم.
تو چشمهایت را روی من بستی که نبینی با من چه کردی، اما من چشمهایم را میبندم، چون تاریکخانهی پشتِ این پلکها، تنها جایی است که میتوانم ببینمت. حتی اگر کمی نزدیکتر بیایی، سرم روی شانهات آرام میگیرد. آنگاه به این فکر میکنم که باید سرم را به شانهات بدوزم و سپس پلکهایم را به هم؛ من حاضرم کنارِ تو، تا ابد در این تاریکخانه بمانم.
