489
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
تو پناهگاهِ امنِ من در برابر هجوم رنجها بودی. حال که خود عمیقترین زخم بر جانِ منی، بگو به که باید پناه ببرم تا از این بیپناهتر نشوم؟
تو از جنس نوری، این را برایت نگفته بودم. گاهی با خود میگویم کاش چشمهای من با تاریکی مانوس نبودند؛ آنگاه میتوانستم تو را همانگونه که هستی، ببینم. اما خاصیت نور، عبور است و این تاریکی توانِ تغییر ماهیت تو را ندارد. تو عبور میکنی و من ردپایت را تا همیشه در این تاریکی حفظ خواهم کرد.
اینکه تنها خود از تعداد و عمق زخمهای روحم آگاهی دارم، ممکن است موهبتی بزرگ باشد؛ اما اگر آدمی به آنها خو بگیرد، اندکی پس از آن میتواند حتی با نگاه به آیینه، تمامشان را ببیند و بشمارد. آگاهی دردناکی است که منتهی میشود به عجین شدن رنج با تمام آنچه مقابلش میبیند.
رو به آیینه که میایستم، نگاهم به لبهایم کشیده میشود. زخمی عمیق آنجاست. هنگامی متولد شد که اندوه، رگهایم را به آتش میکشید، و من تمام توانم را به لبهایم بخشیدم که انحنای لبخند را تداعی کنند، که سوختنم را آشکار نکنند. حال هربار که میخندم، همراهِ من دهان به خنده باز میکند و میدانی که خندهی زخم، جز جوشش رنج چیزی در پی ندارد.
موهایم را کنار میزنم. بیفایده است، مگر نه؟ دیدنش برای تو ممکن نیست، اما امیدوارم بتوانی یکی از عمیقترینهایشان را روی گردنم تصور کنی. این زخم روایتگر قصهی بغضهای فروخورده است. هربار که نگاهش میکنم، دربارهی ماهیت بغض دچار تردید میشوم. آنچه از فروخوردن آنها بهجای مانده، شبیه رد خنجر است؛ گویی هربار میخواستهام خنجری را از گلوی خود عبور دهم.
هنگام نوشتنِ این یادداشت، نگاهم به انگشتهایم افتاد و به خاطر آوردم که آنها هم میزبان درد هستند. از نوازش دستهایی که مال من نبودند و از لمس قلبی که به من تعلق نداشت، زخمهایی عایدم شد که هنوز نمیدانم سزاوارشان هستم یا نه.
فکر میکنم اکنون به پاسخ بسیاری از پرسشهایت دربارهی دوریام از دوست داشتن پی بردهای. دلبستگی، تمام زخمهای زنده و مردهام را به درد میآورد.
ریشه دواندن درد را در انگشتهایم احساس میکنم و باید از نوشتن دست بکشم. حال که به شباهت غیر قابل انکارم با زخمهایم پی بردهام، پرسش تازهای برای شکنجهی خود یافتهام؛ چه کسی به یک زخم، دل میبندد؟
" اگر میتوانستم، تو را در آغوشم پنهان، و عجز غمها در یافتنت را تماشا میکردم. "
Repost from Prague | پِراگ
این خارجیها یک عبارتی دارند
Not after before.
خیلی جاها به درد میخورد. برای وقتهایی که به خاطر تجربهی قبلی که داری، نمیخواهی دوباره آن اشتباه را مرتکب شوی.
مثلا میپرسند بازهم سوار سقوط آزاد پارک ارم میشوی؟ میتوانی آن عبارت را بگویی.
یا میپرسند دوباره با آن آدمها همصحبت میشوی؟ باز هم از آن عبارت میتوانی استفاده کنی.
یا میپرسند آیا دومرتبه عاشق میشوی؟ به روزهایی که از سر گذراندهای میاندیشی و در جواب میگویی:
not after before.
@prague7
امید، انگلی است در بدن انسان که در همزیستیِ کامل با قلب او زنده است.
تصرف عدوانی
لنا آندرشون
صندلی شمارهی یک.
- من چرا اینجا هستم؟
پنجره را گشودم، به سمتش برگشتم و به چشمهای پرسشگرش نگاه کردم: گفتهاند مدتی است که مصرانه به خود آسیب میزنی. من برای شنیدنت اینجا هستم و تو، برای صحبت از آنچه درونت رخ داده و آشفتهات کرده است.
روی صندلی مقابلش نشستم و سکوت کردم، به این امید که سکوتم او را وادار به سخن گفتن کند. پس از چند لحظه از نبرد با افکارش دست برداشت و گفت: من گم شدهام. مقابل شما نشستهام، صدای نفسهایتان را میشنوم، زخم روی دستم را به خوبی احساس میکنم و با وجود تمامِ اینها، گویی اینجا نیستم. میان جسم و روحم، فاصلهای است که نمیدانم چگونه باید آن را طی کنم.
سکوت کرد. پلکهایش را روی هم فشرد. گمان کردم برای مقاومت در برابر ریزش اشکهاست، اما ناگهان خندید و گفت: آنها باور نمیکنند که من به خود آسیب زدهام (آستینش را بالا زد و زخم تازهای را نشانم داد)، فقط برای اینکه خودم را احساس کنم.
پرسیدم: "آنها" چه کسانی هستند؟
آستینش را به حالت اول برگرداند، چشمهایش را تنگ کرد و خودش را کمی عقب کشید. انگار باور نداشت که پاسخ این پرسش را نمیدانم.
گویی پس از چند لحظه نظرش را تغییر داد، زیرا با لحنی آرامتر از قبل گفت: همان کسانی که مرا به سوی مسیری که نمیخواستم هدایت کردند؛ دستهایی که مرا برای ادامه دادن، به جلو هل میدادند و زمانی که گم شدم، هیچکدام از آن دستها نبودند تا مرا به خودم برگردانند. من تنها بودم و هر قدمی که در آن راه تاریک برمیداشتم، بر گمشدگیام میافزود. تنهایی به رنجها عمقی وصفنشدنی میبخشد، و شاید برای عمق بخشیدن به رنجِ گمشدگی، سخاوت بیشتری به خرج میدهد. گم شدن را با کدام مقیاس میتوان اندازه گرفت و توضیح داد؟ من بیشتر از هر چیزی، از ناتوانیام برای توضیح احساسم به آنها خستهام.
منتظر پاسخی برای پرسشش نماند، بیشتر از آن چیزی که به نظر میرسید از یافتنِ پاسخ ناامید بود. و گفت: آنها مرا در مسیری که به من تعلق نداشت، در وضعیت ناخوشایندی که مسببش نبودم رها کردند. حال نه میخواهم و نه اجازه میدهم که برای یاری رساندن به من قدمی بردارند. از اعتماد به نقاب خیرخواهی آنها، چیزی جز رنج نصیبم نشده است.
نگاهش رنجیده بود، اما تلاش میکرد که پنهانش کند. نگفتم که بیهوده است و تلاشش را تماشا کردم. پس از لحظاتی سکوت گفت: من گم شدهام. چندمین باری است که این جمله را بر زبان میآورم؟ اصلا اهمیتی دارد؟ البته که نه. آنچه اهمیت دارد و من احساسش میکنم همین است؛ گم شدن. تو نمیتوانی به من کمک کنی، شاید حتی من نیز برای نجات دادن خود از این وضعیت اسفناک ناتوان باشم؛ مطمئن نیستم، اما این را هم به خوبی میدانم که اگر نجاتی در کار باشد، تنها به دست خودم امکانپذیر است. کمک به یک گمشده معنایی ندارد، مگر زمانی که خود را بار دیگر بیابد.
اینبار من پرسیدم: چگونه خود را نجات خواهی داد؟
خندید. سرش را به طرفین تکان داد و گفت: حتی نمیتوانی تصور کنی که چقدر دلم میخواست پاسخ این پرسش را بدانم.
خنده روی لبهایش خشک و حالت چهرهاش سخت شد: تا زمانی که توانی برای قدم برداشتن دارم، از جستوجوی راهی برای بازگشت به خود دست برنمیدارم؛ این تنها چیزی است که به آن اطمینان دارم.
به عقب تکیه دادم و به صندلیِ خالی روبهرویم خیره شدم. لحظاتی قبل اتاق را ترک کرده بود و آخرین جملهاش بیوقفه در ذهنم میچرخید: میروم تا آنچه از دست دادهام را بار دیگر بیابم.
گاهی سایهی فکر غریبی از ذهنم عبور میکند؛ اینکه اگر دانهای کوچک بودی، تو را به عنوان باارزشترین داراییام در دست نگه میداشتم و برای یافتنِ خاکی مناسبِ روییدنت، تمام راهها را زیر پا میگذاشتم. احتمالا از راههای زیادی گذر میکردم و در تمامی آن لحظات تنها این آرزو در رگهایم جریان داشت؛ اینکه کاش میتوانستم تو را جایی میان قلبم و تنها برای خودم بکارم.
دیگر چیزهای زیادی نماندهاند که به آنها اطمینانی راسخ داشته باشم. گذر زمان بیرحمانه باورم را میشکند و تکههایش را به هر سو میکشاند و گمان میکنم آدمی که به هیچ چیز باور نداشته باشد، دیگر داراییای برای از دست دادن ندارد.
برای آنکه میانهی سیلابی عظیم دست و پا میزند، چنگ زدن به شاخههای نحیف و کوچکِ شناور در آب، نجاتدهنده نیست؛ جستوجوی شادیهای کوچک و ناپایدار هنگامِ هجوم غمهای ماندگار هم همینطور است. پوچیِ این عمل را تنها کسی درک میکند که گرفتار سیلاب باشد.
میپرسی چرا اینهمه تهی هستی و من نمیگویم که احساساتِ شایستهی بیان، فاسد شدهاند. قلبی که میتوانست پناهِ تو باشد، خرد شده است و من تکههایش را بهسوی آدمها پرتاب میکنم، تا آنها را از خود برانم، که کسی هرگز نداند این کالبد، تابوتِ روحِ من است. روزها سنگینیاش را روی شانههایم حس میکنم و شبها، تو میآیی و بارِ دیگر، زندهبهگورم میکنی.
از خود میپرسم؛ آیا میتوانم روزی منِ مدفون زیر نقابها را بیرون بکشم؟ پاسخی نمییابم و تردیدم به یقین نزدیک میشود که برخی از انسانها پا به این دنیا میگذارند که خودشان نباشند، تا اثباتی باشند بر وجود رنجهای مادرزاد. اما اگر اینچنین است، اگر من با نقاب متولد شدهام، چرا از همان ابتدا با خود در ستیز بودهام؟ اگر همهچیز همانطور است که باید باشد، چرا رنگِ آرامش به چشمانم نمیآید؟ چرا همیشه احساس گمشدگی با من است؟
زمانهایی بود که احساس تو را میفهمیدم، و فهمیدنش زندگیام را جهنم میکرد.
لولیتا
ولادیمیر ناباکوف
