489
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
- خودنویس -
چرا هیچ کاری برای بهتر شدنِ اوضاع نمیکنم؟ آیا از دستم برنمیآید، یا میخواهم بهانهای برای شکنجهی ذهن خود داشته باشم؟
خسته از پرسشهای سر به فلک کشیده، به دیوار تکیه دادم، زانوهایم خم شدند و به آرامی سقوط کردم. دستهایم را در هم گره زدم و به روبهرویم خیره شدم. پنجره مانند تمام چیزهایی که به این اتاق مربوط میشدند، خاکگرفته بود.
به سمت پنجره رفتم و آن را گشودم. آسمان یکدست و بدون ابر بود. هوای بهار ناپایدار است و من به آنچه یادآورِ ویژگیهای خودم باشد، احساسِ خوبی ندارم.
صدای شکنجهگر همیشگی، صدای خودم در ذهنم پیچید: چه چیزی حالت را بهتر میکند؟ اصلا فکر میکنی حالِ تو بهبود مییابد؟ پیشانیام را به شیشهی پنجره تکیه دادم و چشمهایم را بستم. کاش میدانستم، کاش از اینهمه ندانستن رنج نمیبردم.
سرم را به سمت راست چرخاندم و نگاهم روی میز قفل شد. دفتر خاکستری هنوز روی میز بود. دفتر را با قلمی برداشتم و همانجا روی زمین نشستم. هنگامِ ورق زدنِ دفتر، تمامِ تلاشم را به کار گرفتم تا نگاهم روی کلمات، صفحات کندهشده و دیگر جزئیاتِ گذشته دقیق نشود؛ موفق بودم. صفحهی سفیدی را باز کردم و قلم، زودتر از ذهنم به حرکت در آمد:
سلام سایه.
چند روز پیش، فنجانی که دوست میداشتم از دست برادر به زمین افتاد و خرد شد. نتوانستم خشمم را مهار کنم، نتوانستم بر سرش فریاد نزنم، او هم نتوانست چشمهای معصومش را از هجوم اشکها در امان نگه دارد. تو خوب میدانی که من به سرعت آرام و پشیمان میشوم و اما من هم خوب میدانم که پشیمانی سودی ندارد. هنگامی که داشتم تکههای فنجان را برمیداشتم، اشکی از سرِ درماندگی روی گونهام خزید. به تکهی شکسته در دستم نگاه کردم، بزرگترینشان بود و برّنده به نظر میرسید. سایه، من در آن لحظه برای آنکه برندگیاش را روی مچ دستم آزمایش نکنم، با خود بسیار کلنجار رفتم. به یاد داری که مدتها پیش، در یکی از سردترین شبهای زمستان، میخواستم خود را به آغوش مرگ بیندازم و یک غریبه درست لحظهی آخر، جلوی سقوطم را گرفت؟ اکنون نیز احوال درونیام شبیه آن زمان است، با این تفاوت که اینبار نمیدانم به چه علت این افکار را در ذهن خود جای دادهام و با این تفاوت که اینبار نمیدانم شهامتش را پیدا میکنم یا نه.
سایهی عزیزم، دارم خودم را فراموش میکنم. گاهی اوقات میخواهم سراغِ عزیزانم بروم و از آنها بخواهم که منِ آن روزها را وصف کنند. من که بودم؟ چرا اینجا هستم و این چنین با روح خود بیگانه و غریبم؟ گویی زندگیام کتابی بوده است که دستی چندین صفحه از میان آن کنده و حالا نمیتوانم ارتباطی بین صفحات دیگر بیابم. تلخ است که میانهی داستان زندگیات، احساس غربت و عدم تعلق داشته باشی.
من رویاهای بیشماری در سر داشتم و انگار تمامشان سر به نیست شدهاند. در سرم تاریکیِ مطلقی برپاست و هر قدمی که در جستوجوی رویاهایم برمیدارم، به زمین خوردن و زخمی تازه بر جانم منتهی میشود. بیش از همیشه تشنهی باریکهای از نورم و گاهی گمان میکنم که در آرزوی نور، تمام خواهم شد. از تو میپرسم، کدام نور این تاریکی را تاب میآورد؟
هوا بهاری است و من دلتنگِ سرمای زمستان و قدم زدن کنارِ تو هستم. برایم از خودت بنویس، بسیار بنویس که میدانی در چنین احوالی، تنها شنیدنِ قصههای حقیقی مرا از خودم دور میکند. مرا بابت تمامِ تلخیهای این نامه ببخش.
دوستدار و دلتنگت هستم.
برگه را از دفتر جدا کردم و از جایم برخاستم. باید این نامه را به او میرساندم. پیش از بیرون رفتن از اتاق، به سمت پنجره برگشتم. آسمان گمشده میان ابرهای تیره، هوای باریدن داشت.
و آن شب نوشتم كه ای كاش هيچ نداشتم و برای زنده ماندن كودكی داشتم كه به او دل میبستم؛ و ديگر نوشتم كه اگر اين همه سايهها و خانه و ترس نبود لحظهای در اين بتخانه تاب نمیآوردم.
از آن روزی كه توانستم معنی بنده بودن را در خود بكشم و معنی خدا داشتن را نيز، مرده بودم و نمیدانستم.
مردهای كه تنها جسد متعفنی را حمل میكند؛ تا بيابد سرانجام گهوارهای از خاك را كه به آن بيارامد. ديگر آنقدر زشت شده بودم که بايد قصد از همهی زيباییها بر میداشتم. حتی قصد از داشتن تو كه زيباترين شعرم بودی و هر روز كه میگذشت به وضوح میديدم كه ديگر اشك هايم آرامم نمیكند. چرا كه ديگر دامانی نبود كه بر آن اشك بريزم. و اين عذاب جانكاهم بود و همان سرابی بود كه در پس برتر بودن و برتر فكر كردن ديده بودم و به سويش شتافته.
من از تو آموخته بودم كه چطور به آرزوهايم زود دست يابم و اين تو بودی كه به من آموختی چگونه آسان از جانم دست بكشم. چرا كه زود رسيدن، زود فهميدن را در پی داشت و زود فهميدن زود بريدن را. (سخت تلاش میكردم و پيش میرفتم ولی سرانجام هيچ چيز تغيير نمیكرد).
صبح كه آفتاب بتابد دنيا پر از سايههايی خواهد شد كه به آنها تن دادن باز آسودهمان میكند و با اين همه تلخی با هم بودن چه زيباست و چه زيبا بود.
هادی پاکزاد.
تو قلبِ خود را خانهی همیشگیِ غمها نامیدی و حال از اینکه غمی در کالبدِ آدمیزاد هستم، گلایهای ندارم. عزیزِ جانم، میشود مرا هم گوشهای از قلبت پناه بدهی؟
شنیدهام و شما هم به احتمالِ قریب به یقین شنیدهاید که بخش قابلِ توجهی از پاسخ، در پرسش نهفته است. از ابتدا تا انتهای این پرسش را که بخوانی، یک احساسِ نخواستنی را برایت زنده میکند: نادیده گرفته شدن.
پیامهایتان مرا به فکرِ دردهای مشترک انسانها فرو برد. به میلِ شنیده شدن توسط گوشهای ناشنوا یا تمنای ماندنِ کسی که مدتهاست رفته است، شنیدنِ "من کنارت خواهم بود" از کسی که باید؛ دردهایی با پوششهای گوناگون و ماهیت شبیه به هم.
چند نفرتان (یاران وفادار میم_ب) هم پرسیده بودید؛ تو چه میخواستی که نشنیدی؟ و دستی یقهام را گرفت و برد به چند سال قبل، زمانی که جهنمِ موعود را پیش از موعد تجربه میکردم و با خود میگفتم تمامِ اینها کابوس است. این سوختن، این خاکستر شدن، این شعلهها که از قلبم زبانه میکشند، همه کابوساند. او میآید و میگوید "تمام شد، من کنارت هستم."، آن وقت همهچیز تمام میشود. نیامد و نگفت و این جمله هم پیوند خورد به مابقیِ دردهای مشترک.
موضوع دیگری که اهمیت داشت، زمان بود. کلمات جان دارند، جایی در قلب و ذهن شنونده را برای نفس کشیدن انتخاب میکنند و ماندگار میشوند. ما به آنها احساس میدهیم و بعضی احساسات هرگز فراموش نخواهند شد. وقتی صحبت از چنین تاثیری مطرح است، زمان نیز شانهبهشانهی کلمات اهمیت پیدا میکند. میپرسی چرا؟ ساده است. آن جملهای که زمانی میتوانست یکنفر را از درهی ناامیدی بیرون بکشد، حالا میتواند مجموعهای از کلمات باشد، بدون آنکه احساسی در دل ایجاد کند. حال در چنین زمانی، هیچ جملهای نمیتواند خاکسترِ بربادرفتهی آن روزهای من را کنار هم جمع کند و کاخ سوختهی آرزوهایم را بارِ دیگر بنا کند. میبینی؟ آنچه در زمان خود رخ ندهد، بیاعتبار میشود. حواسمان هست؟
و در آخر، این سوال را از خودتان بپرسید: چه جملهای بوده که به شنیدنش احتیاج داشته و از او دریغ کردهای؟
#گفتنیها
کلماتت از مدتها قبل رنگِ رفتن داشتند و آن روزها من بارها آرزو کردم که کاش کورِ مادرزاد بودم، اما هنگامی که نبودنت رنگِ حقیقت به خود گرفت، فهمیدم تفاوتی ندارد که کور باشی یا بینا؛ آتشِ فقدان تو و آرزوهایت را به خاکستر بدل خواهد کرد.
چه جملهای بوده که به شنیدنش احتیاج داشتید، اما کسی بهتون نگفته؟
https://t.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP
هنگامی که وارد اتاقش شدم، شتابزده و عجول مشغولِ جمع کردنِ وسایلش بود. به کولهاش اشاره کردم و پرسیدم: کجا؟
نگاهم کرد و از پریشانیِ نگاهش، قلبم سرشار از احساسی گنگ شد. زمزمه کرد: باید بروم. و این جمله را چندبار مانند وردی زیر لب تکرار کرد.
گفتم: میدانم و مشخص است که چنین قصدی داری، اما میخواهم بدانم مقصدت کجاست؟
سرش را بالا گرفت، چندبار پشتسرهم پلک زد و به سمتم چرخید. چشمهایش برق عجیبی داشتند. گفت: چه اهمیتی دارد به کجا میروم؟ دلیلِ رفتن مهمتر از مقصد است. من میخواهم بروم و کارهای نیمهتمامم را تمام کنم. سرش را کج کرد: یادت هست چقدر از نیمه تمام ماندن بدم میآمد؟ سرم را به نشانهی تایید تکان دادم.
گفت: حالا از علت رفتنم آگاهی. عجیب است که میدانم از کجا باید شروع کنم و میدانم قرار است به کجا برسم. این اولین بار است که ابتدا و انتهای مسیرم را به خوبی میدانم. و خندید. در رفتار و کلامش جنون مشهود بود.
پرسیدم: برایم بگو، انتهایش کجاست؟ خیره در چشمهایم، انگشت اشارهاش را به سمت خودش گرفت و گفت: در نهایت خودم را تمام میکنم. همهچیز _هرچند ناخواسته_ با من شروع شد، با من نیز تمام خواهد شد، اما اینبار خودخواسته.
چند لحظه سکوت کرد. سپس پرسید: میدانی چرا با وجود گام برداشتن در این راه، اندوهگین نیستم؟ منتظر پاسخ من نماند و ادامه داد: چون در انتظارِ پایانی خوش نیستم. من مدتهاست از آن دست شستهام.
کلماتم را گم کرده بودم، نمیدانستم چه باید بگویم. انگار سردرگمیام را از چشمهایم خواند و گفت: نیاز به گفتن هیچ حرفی نیست، آنچه باید بدانم را میدانم. به جمع کردن وسایلش ادامه داد.
دستم را میان دستهایش گرفت و گفت: همچنان با خودت در حالِ ستیز هستی؟
نگاهش کردم و گفتم: تو بهتر از هرکسی میدانی که من چه روزهای تاریکی را از سر گذراندهام. هنگامی که خرد شدنِ استخوانهایم را حس میکردم، تو کنارم بودی و گوشهایمان از صدای خرد شدن پر بود؛ آن روزها را به یاد داری؟
آرام سر تکان داد. ادامه دادم: تمام آنچه من انجام میدهم، تنها یک دلیل دارد؛ حفظ بازماندهی روحم. من مدتهاست خودم را پنهان کردهام و حال حتی نمیتوانم خود را بیابم. من هستیام را سرکوب میکنم، تا آنچه میخواهم را به نمایش در آورم و همهی اینها را با مهارتِ بیمارگونهای انجام میدهم. اما هربار که به خود نگاه میکنم، ظرفِ چینیِ بندزدهای را میبینم که شکستنهای متعدد، آن را بیشکل و از کارافتاده کرده است. من بارِ دیگر نخواهم شکست. اگر بشکنم، تمام میشوم، این بار را تاب نخواهم آورد.
در چشمهایش خیره شدم و گفتم: نمیدانم با چه کلماتی میتوانم عمقِ درماندگیام از این نبردهای بیهوده را نشان بدهم.
دستم را فشرد و گفت: با این افکار زهرآلود، داری به سوی نابودیِ خود میشتابی. من میدانم و تو هم خوب میدانی که رنج، اجتنابناپذیر است. نتیجهی وجود داشتنت، همین احساس کردن است. تو رنج را احساس میکنی، چون هستی و وجود داری. گاهی اوقات عادلانه بهنظر نمیآید، اما جز این هم نیست.
زیر لب زمزمه کردم: پس چرا تنها چیزی که احساس میکنم رنج است؟
تو از جنس نوری، این را نگفته بودم. گاهی با خود میگویم کاش چشمهای من با تاریکی مانوس نبودند؛ آنگاه میتوانستم تو را همانگونه که هستی، ببینم. اما خاصیت نور، عبور است و این تاریکی توانِ تغییر ماهیت تو را ندارد. تو عبور میکنی و من ردپایت را تا همیشه در این تاریکی حفظ خواهم کرد.
برای بهجا آوردنِ رسمِ ممبرداری و پاسخگویی به پرسشهای قابل پاسخگویی شما و البته دریافت زیباترین موسیقیهای بیکلامی که گوش میدهید :
https://t.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP
