ar
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
489
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
خوب، گاهی آدم می‌خواند، رمانی نیمه‌تمام دارد، می‌رود خانه چای دم می‌کند، سیگاری زیر لب می‌گذارد، تکیه به بالشی می‌دهد و نرم-نرم می‌خواند. خوب، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد، اما بدبختی این است که هر شب نمی‌شود این کار را کرد. آدم گاهی دلش می‌خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره‌اش می‌کند. اما کو تا یکی این‌طور و آن‌همه اُخت پیدا بشود؟! خواهید گفت، پیدا می‌شود. بله، می‌دانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آن‌قدر با هم اُخت بودیم که اگر یکی نمی‌آمد، سروقت به پاتوق‌مان نمی‌رسید دل‌شوره می‌گرفتیم. خوب، معلوم است، یکی زن می‌گیرد، یکی سفر می‌رود، یکی می‌رود مذهبی می‌شود، یکی هم غیب‌ش می‌زند، خودکشی می‌کند، دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را می‌بینی، متوجه می‌شوی که آدم‌ها بیشترشان، نمی‌توانند تا آخر خط تاب بیاورند. بره‌ی گم‌شده‌ی راعی هوشنگ گلشیری

این‌که در سینه‌ی من هست تو هستی، دل نیست عماد خراسانی.

فکر می‌کنم ماناترین خستگی‌ها می‌تواند حاصلِ جست‌و‌جوی چیزی باشد که هرگز وجود نداشته یا نخواهد داشت، چیزی که قرار نیست رنگ واقعیت به خود ببیند. مثل جست‌و‌جوی بی‌تابانه‌ی من، برای یافتن نشانی از مهر در قلب تو. مثل دیدنِ روی تو در رویا و طلبِ دست‌هایت در بیداری‌. شبیهِ بوییدن تار و پود لباس‌هایت، برای پر کردنِ ریه‌هایم از عطر تنت. مثل له کردن برف زیر گام‌هایم و ندیدنِ رد پاهای تو، نزدیک ردپاهای خودم. مثل تلاش برای فراموش کردن و پررنگ‌تر شدنت را به چشم دیدن. بیهوده، مثل جست‌و‌جوی نبض در تنی مرده.

مادرم می‌گفت پیشانیِ بلند، خبر از اقبالِ خوشِ فرد می‌دهد. من خوش‌اقبال نبودم، اما مادرم خوش‌خیال بود، نمی‌دانست دخترش برای نقضِ تمامِ باورهای قدیمی‌اش به این دنیا آمده‌ است.

این دنیا، از جایی که مَرا به دیوار آویخته اَند، کَج است. هادی پاکزاد

این موسیقی حس خوب و غریبی را زیر پوستم به جریان می‌اندازد و حالا من این موسیقی را (با اجازه‌ی معنوی از صاحب اثر) به شما هدیه/عیدی می‌دهم. امیدوارم قلبتان سبک و خنده‌هایتان عمیق‌تر از گذشته باشد و سال نو برایتان مبارک‌تر از همیشه. 💙

[ یادداشت اسفند ] آن‌چه که می‌خواهم و می‌دانم که هرگز دست‌هایم به بلندی‌اش نمی‌رسد، تا زمانی که نفس می‌کشم در یادم خواهد ماند. اهمیتی ندارد که از خواستنش، از رویای داشتنش دست کشیده‌ام. هیچ‌ زخمی فراموش نخواهد شد. این آخرین یادداشت بود. میم_ب در حال کوچ. بیست‌و‌نهم اسفندماه.

#گیل‌برت :)) @MimBe_Notes

لحظاتی که کنارِ منی و نگاهم می‌کنی، رنج‌ها در ژرف‌ترین حفره‌ی قلبم ته‌نشین می‌شوند و آن‌همه تکاپوی دنیایم یک‌باره به سکون بدل می‌شود. دستی نامرئی، غبار غم را از مردمک‌هایم می‌زداید. نگاهم که می‌کنی، پوست می‌اندازم، بار دیگر متولد می‌شوم‌. بی تو اما احساسِ مجسمه‌ای نیمه‌کاره را دارم که آفریدگارش، سال‌هاست که از دنیا رفته است. اما نگاهِ تو از نو می‌آفریند مرا، کاملم می‌کند، تمام می‌کند. پس نگاهم کن، تا تمام شوم.

ترسیده بودم از عشق، عاشق‌تر از همیشه. @MimBe_Notes

چند روزی‌ست از زخمی که برایم به جا گذاشتی، دردی حس نمی‌کنم. این خود دردِ تازه‌ای است؛ این‌که تنها یادگارت را هم از دست داده‌ام. گلایه‌ای ندارم، فقط از دست دادن‌های متعدد، من را خسته و بی‌صبر کرده است. بعید نیست که چند روزِ دیگر از اولین فردی که پیش چشمم ببینم، بخواهم چاقویی را در قلبم فرو کند. درست روی زخمِ یادگارت؛ تا جوشش خون را بارِ دیگر حس کنم، تا یک‌بارِ دیگر مرگ در اطرافم پرسه بزند، اما مثل تو رهایم کند و شوربختانه زنده بمانم.

چند شب پیش، آخرین باری که با یکدیگر صحبت کردیم، تمامِ توانم را به چشم‌هایم ریخته بودم تا از نگاهش بگریزم. چند شب گذشته و هنوز چهره‌ی آرام و رنج‌دیده‌اش، از مقابل چشم‌هایم کنار نرفته است. آن لحظات در تلاش برای قانع کردنش بودم، در حالی که پایه‌های افکارم از همیشه سست‌تر بود. قانع شد یا نه؟ نمی‌دانم، اما موقتا آرام گرفته است. پرسش‌هایش را به سوی من روانه نمی‌کند. به درهایی که به رویش بسته‌ام، اعتراضی نمی‌کند. نمی‌خواهد "بروز" کند، یا دستِ‌کم از سرکوب‌گریِ من خسته شده است. من فقط می‌خواهم از او محافظت کنم. گفته بودم، نه؟ در اتاقی هستم که متعلق به او بود. به سمتِ کتاب‌خانه‌اش می‌روم. سومین طبقه، مربوط به ادبیات فرانسه است. آن‌جا، پشت کتابِ مرگ قسطی، کلیدی را پنهان کرده است. زمانی که حال بدی داشت و در جست‌وجوی راه فرار بود، لابه‌لای کلمات این کتاب‌ها پناه می‌گرفت. اما رنج‌ها در یافتنش ماهر شدند، پس آن‌چه برایش ارزشمند بود را پنهان کرد و رفت. حالا من او را پنهان کرده‌ام. به سمت میز کارش قدم برمی‌دارم. گرد و غبار دسته‌ی کاغذها و کتاب‌های روی میز را پوشانده است و اگر این‌جا بود، بابتش گلایه می‌کرد. نگاهی سرسری به کاغذ‌هایی که روی دیوار چسبانده می‌اندازم. نور، رنگشان را تغییر داده و کلمات روی آن‌ها محو شده است، اما من آن‌ها را به یاد دارم. کلید را در قفل کشوی میز می‌چرخانم و دفتری خاکستری‌رنگ پیش چشمم نمایان می‌شود. هجوم احساسی گنگ را به قلبم حس می‌کنم. لحظاتی چشم‌هایم را می‌بندم و برای خود یادآوری می‌کنم که یک قطره‌ی اشکِ من، او را ناآرام می‌کند و این چیزی نیست که به آن نیاز دارم. سکوت و سکونِ او، فرصتِ من است برای کنکاش گذشته‌. چشم‌هایم را باز می‌کنم. روی زمین می‌نشینم و دفتر را مقابلم باز می‌کنم. نخستین صفحه، یک برگ گل سرخ چسبانده است و زیر آن کلمه‌ی "بازمانده" به چشم می‌خورد. صفحه‌ی بعد، شروعِ وقایع‌نگاری است. گوشه‌ی پایینی کاغذ کمی برگشته است و رد انگشتی رویش باقی مانده که نشان‌دهنده‌ی مرور مداومِ خاطرات است. نفس عمیقی می‌کشم و شروع می‌کنم. " امروز از خود پرسیدم که تمامِ این سال‌ها را گذرانده‌ای، تا به این‌جا برسی؟ و پاسخی نیافتم. گویی فراموش کرده‌ام که چه می‌خواسته‌ام. پرسش‌ها زاینده‌ی پرسش‌های دیگری هستند به‌هم‌پیچیده، و همچنان بی‌پاسخ. چند روزِ دیگر مانند امروز باید بگذرد تا به پاسخ دست بیابم؟‌ نمی‌دانم. امیدوارم بعدها که این صفحه را می‌خوانم، پاسخی داشته باشم. در این لحظه دلم چه می‌خواهد؟ کاش کسی را داشتم که برایش نامه می‌نوشتم، اما بیشتر از آن دلم می‌خواهد نامه‌ای دریافت کنم. نامه‌‌ای که مخاطبش من باشم، منحصر به من باشد. چه خواسته‌ی غریبانه‌ای. بیشتر از این نمی‌خواهم بنویسم. باید نقاب شادی بر چهره بزنم و بروم، چون انتظار می‌رود در چنین روزی شاد باشم. مرا با نقاب می‌خواهند، درست شبیه خودشان. می‌روم و شاد خواهم بود، گرچه اندوهی به سیاهیِ مرگ در سینه‌ام خانه دارد. " تاریخِ پایین صفحه آشنا بود، روز تولدش. دفتر را بستم.

هیچ‌کس نخواهد فهمید پشت دیواری که از واژه‌ها ساخته‌ام، چه چیزی را پنهان می‌کنم. این تنهاترم می‌کند.

غمِ تو غباری‌ست در چشمم؛ همان لحظه‌ای که می‌خواهم به خوش‌بختی نگاه کنم.

2_513703871291819754.mp311.29 MB