همه چیز درباره آقای نویسنده؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
«مجلهنامه سردبیر استرسی» -اتوبایوگرافی یک نویسنده کم حافظه کنار خیابان هفتم ادبیات معاصر؛ نویسنده داستان و شعر سپید اگر زبان شما چیزی جز فارسی و فرانسوی بود با کاغذ خودتون رو بسازید و برام بفرستید http://t.me/HidenChat_Bot?start=356922080
إظهار المزيد390
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-67 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from + دیالوگچی 📽️
+ وقتی نورا کلاس ششم بود باید انشایی مینوشت با این موضوع که او یک شی است و نورا بلافاصله به این نتیجه رسید که باید خود را جای خانهشان بگذارد.
نورا نوشته بود که وقتی نورا و خواهرش از پلهها پایین میدوند و از در پشتی خارج میشوند چگونه دل خانه میلرزد
اینکه او میبیند چطور میانبر میزنند و از بین پرچینها وارد جاده میشوند و از محدوده دید خانه خارج میشوند
- Sentimental Value
📽 @DialogueChi
اسنپ تا «طبیعی باش»
صحبت های علمی و فکت های رندوم
رد شدن از خیابون با اون قیافه
آب هویج همیشگی
آب هندونه طبیعی کیمیا
انتخاب جدید شرلی
پیاده روی خستگی ناپذیر تا خونه
واکنش های عجیب مردم
+ عع انابل، آنابله؟
ادای تلفن حرف زدن وقتی کسی میومد
اسباب بازی فروشی جاسوسانه
پیدا شدن توسط فروشنده
جلوی سوپری ها
خاطره نقاش باشی برای بچه ها
+ الان به پسره میگم یکی بامزه تر از تو پیدا کردم! -آنه
نگاه خیره مرد نونوا
آهسته تلفن حرف زدن کیمیا
صدای زنگوله موقع راه رفتن
مصطفی که اتفاقی خونمون بود
متقائدسازی نرگس برای موندن
باز کردن نامه های مچاله شده توی شیشه
آهنگ های خانوم الویه
+ آخه درس دانش خانواده ارزشش رو داره؟
پاستای محمد ساعت سه صبح
پیتزای غول پیکر پنج صبحی
فیلم دابه رو دیدیم»
+ میشه یکی با من بیاد تا اتاق که گوشیمو بزنم شارژ؟ بعد این فیلم میترسم برم
«قیافه بامزه نرگس جلوی سرویس»
خاطره خوابیدن زیر ملافه سفید (شرلی)
#دیالوگ
+ راستش من تابحال کورالین رو ندیدم!
درس خوندن کیمیا از صبح
فرایند گریم کردن با وسواس
سینما میدون حر؛ کورالین
ارایش چشم کرهای
ناهار خوردن در حین گریم
فسنجون دوست داشتنی
چسب مژه قوی برای منگنه ها
رانندگی محمد
استرس مداوم و همیشگی
موهای گیس شده
ساعت ۴:۳۰ عصر توی خیابون ها
+ با دستکش لمس گوشیت کار نمیکنه!
دوتا کلوچه مهربون و ناز
دوتا دختر دم در که بهمون جرعت دادن
- فکر کن یهو آسانسور باز شه... با این چهره
خاطره پسر بامزهی نرگس
چرت زدن توی سینما
ناخنای تیز کیمیا
«میخوام یکم بچرخم شوآف کنم»
راه رفتن از اینطرف راهرو به اونطرف
ماسک های عجیب و غریب
- خانم ببخشید شما خیلی ترسناکید! روی صورتتون منگه زدید آخه...
صندلی کنار بنر ها
گردهمایی قبل از اکران عروس مرده
فرشته های بالدار مصنوعی
- آدم هایی که گریم میکنن حسودن
سرویس بهداشتی های پر شده
عکس گرفتن با بچه های کوچولو
یادآوری سریال love in disguise
«عکس با ثور که شبیه لوراکس بود»
انگشتر مفصلی تنهاا
بطری آب های باز نشده
یافتن یجای خالی و دنج
شکم پشمکی آقای ثور
- من میخوام بشینم اینجا «کیمیا»
عکس های اتفاقی
ورود ناگهانی خانم عجیب
نگاه های نامناسب افراد
کفش های نوک تیز چرم
صندلی های قرمز و زرد فودکورت
گیس کردن موهای بنده
خاطرات عروس برباد رفته
+ داماد ازدواج پنجمشون هست!!
ادای دخترای قری
خندیدن با دندونای صدفی
#دیالوگ
+ راستش من تابحال کورالین رو ندیدم!
درس خوندن کیمیا از صبح
فرایند گریم کردن با وسواس
سینما میدون حر؛ کورالین
ارایش چشم کرهای
ناهار خوردن در حین گریم
فسنجون دوست داشتنی
چسب مژه قوی برای منگنه ها
رانندگی محمد
استرس مداوم و همیشگی
موهای گیس شده
ساعت ۴:۳۰ عصر توی خیابون ها
+ با دستکش لمس گوشیت کار نمیکنه!
دوتا کلوچه مهربون و ناز
دوتا دختر دم در که بهمون جرعت دادن
- فکر کن یهو آسانسور باز شه... با این چهره
خاطره پسر بامزهی نرگس
چرت زدن توی سینما
ناخنای تیز کیمیا
«میخوام یکم بچرخم شوآف کنم»
راه رفتن از اینطرف راهرو به اونطرف
ماسک های عجیب و غریب
- خانم ببخشید شما خیلی ترسناکید! روی صورتتون منگه زدید آخه...
صندلی کنار بنر ها
گردهمایی قبل از اکران عروس مرده
فرشته های بالدار مصنوعی
- آدم هایی که گریم میکنن حسودن
سرویس بهداشتی های پر شده
عکس گرفتن با بچه های کوچولو
یادآوری سریال love in disguise
«عکس با ثور که شبیه لوراکس بود»
انگشتر مفصلی تنهاا
بطری آب های باز نشده
یافتن یجای خالی و دنج
- من میخوام بشینم اینجا «کیمیا»
عکس های اتفاقی
ورود ناگهانی خانم عجیب
نگاه های
#دیالوگ
آدم ها از خودشون برات نشونه های متفاوتی میزارن، هرشخصی بدون اینکه توجه بکنه داره تکه ای از خودش رو روی دیگری جا میزاره.
کیمیا هم اینکار رو انجام میده
با موهای عزیزش، که دور هنزفری من پیچیده بود.
#کیمیا
در دنیای من شما امروز به دنیا میآیید و بعد جایی بسیار دور تر از دنیای من شروع به راه رفتن میکنید و اولین کلمات را در حینی ادا میکنید که مرا نمیشناسید.
در دنیای من شما هرگز با من در مدرسه دوست نمیشوید و هر دو یک امتحان را از دست نمیدهیم، ما هرگز سوار یک ماشین
نمیشویم و هرگز هنگام رد شدن از خیابان دست همدیگر را نگرفتهایم.
شما ابتدائا و استمرارا در دنیای دیگری از آنیکی هستیم و برای من تنها امکان دسترسی به شما ورود به ذهنتان است.
تصور کردن علایقتان و دلسوزی کردن برای دردهایی است که نمیدانم چه هستند.
شما برای من و من برای شما موجودی انتزائی هستیم. یک وجود روح مانند در دنیای کوچک ذهن آن دیگری که برای خودش زندگی میکند، برای خودش زنده است و برای خودش تلاش میکند.
- نوشته های جودی به آلبر
A.H🍁
Yes yes i love you
It's so easy to stay and to do
Yes yes i love you
این موسیقی اخیرا من رو به بند کشیده هر زمان به این صدا گوش میدم یک داستان عاشقانه معرکه در ذهنم نقش میبنده. یک پسر با کلاه فرانسوی و عینک عجیب رو میبینم که از پشت فواره با دوستانش به سمت کتابخونه میاد. این پسرک دانشجوی ادبیات معاصر هست و پیراهن شیری رنگی به تن داره که با کت و کلاه قهوهای رنگش ترکیب دوست داشتنی ساخته. این تصویر برای قرن های گذشته هست. برای وقتی که خاک هنوز از روی زمین به شلوار مینشست و در تمام داستان چیزی پشت نگاه های کتابدار پنهان هست.#music
+ کسی چه میداند
که من چقدر دیگر زنده هستم..؟
کسی چه میداند
آیا تقدیر این است که ما
یکدیگر را ملاقات کنیم یا خیر..؟
من به دنبال تکه های پوست شما خواهم گشت و بعد متوجه میشوم چقدر دور هستید.
آنطرف دنیا، در کوچه کناری،
سمت دیگر میدان، در تاکسی جلویی
آنطرف پل هوایی، سوی دیگر آینه..
- نامه های جودی به آلبر
آیا شماهم مانند من، پوستتان را در مکان های مختلف جا گذاشتهاید؟هر دیواری که سرانگشتی از شما خاک سرخ آن را لمس کرده و هر دفتری که استخوان مچتان لبه آن را فشرده است. هر کفش بیرمقی که جای پاشنه پای شما در کفی آن فرو رفته و هر شانهای که تکه هایی از زلف شما در سیم های آن گره خورده است. هر شیٔ، شکل متفاوتی از پوست شما را در خود پنهان میکند. اینگونه شکل هایی شبیه به دایره، شبیه به ابر و ذوزنقه از پوست شما جدا میشوند و به دنیا میچسبند. - نامه های جودی به آلبر
در هالهای از نور زیستن و شفاف بودن در مسیر بهگونهای که نور از شما به طرف دیگر رد شود، گرمی لمس را از شما میستاند و شما که تشنه لمس عشقی شایسته.. و بیمثال هستید را فرسوده خواهد کرد.- جودی به آلبر
زندگی در جایگاه شخصیتِ یک داستان چقدر سخت است و تامل را برمیانگیزد. تصور کنید که تمام اوصاف انسانی برای شما خلق شده و یک تصویر کامل در برگه شخصیت پردازی نویسنده دارید اما تمام ویژگی های رفتاری، شخصی، اخلاقی شما هرگز واقعی نخواهند شد.
چون علارغم حضور تمام مولفه های انسان بودن شما یک چیز را ندارید. آن هم اینکه در بُعد انسان ها زندگی نمیکنید و دایره وجود داشتن شما، به یک کتاب محدود شده است.
- نامه های جودی به آلبر
من نیز در نقاط مختلف زندگی شما حضور داشتم، در لباسی مخفی از سایه و یا پشت چیز هایی که فکرتان لای آنها نمیرود.
من زیر میز مینشستم وقتی با دوستتان چای میخوردید. من در کمد بودم زمان هایی که تلفن صحبت میکردید.
من بیش از هر چیز در جیب شما مخفی شدم، آنجا بسیار کرم و نرم است و نیاز به تغییر مکان مگر در موارد اضطراری نیست.
گاهی خودم را به ساعت دور دستتان آویزان کردهام که بسیار سخت بود چون یقه ام را پاره پاره میکرد.
بهترین روش، راه رفتن پشت سرتان بود.
اما من مثل شما، کم تحرک و آرام نیستم، اگر پشت سر شما راه میرفتم نظرم به آلونک های خوراکی جلب میشد و نهایتا شمارا گم میکردم.
آنگاه چون حضور انتزاعی من وابسته به قدم های شما بود دست و پاهایم کم کم محو میشد و به تاریخ میپیوستم.
- نامه های جودی به آلبر
