Clair de lune
الذهاب إلى القناة على Telegram
"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll
إظهار المزيدإيران154 913الفئة غير محددة
202
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from POV
دوشنبه، ۶ اسفند. نمیدونم چرا داشتم به این کیفیت فیلمبرداری میکردم و نمیدونم چرا اصلاً اینجا میذارمش. فکر کنم وارد میانسالی شدم. شبیه اینایی که پروفایلهای بیکیفیت و پیامهای نامرتبشون رو مسخره میکردم. برای دومین روز متوالی بعد از حدود ۱۴ ساعت داشتم میرفتم خونه، برف گرفته بود و هیچ اسنپی قبولم نمیکرد. زنگ زدم خونه که لطفاً یکی بیاد دنبالم، بعد که دیدم همه باهم شالوکلاه کردن و اومدن خیلی خوشحال شدم، بابتش شاید باید از برف تشکر کنم. شایدم واقعاً دوسم دارن. آدمای بدی بهنظر نمیرسن بهم شام و جای گرم هم دادن، دستشون درد نکنه.
نمیدونم این حس قدرتی که احساس میکنم از سر ضعفه یا چی. هر چی که هست دارم بهش عادت میکنم. میخوای ناراحتم کنی؟ بکن. زندگی قبلاً هزاران بار بیشتر انجامش داده. بهمراتب حتی بهتر. صد و چند بار غصه خوردم، تهش اینجام، پشت این پنجره. هواپیماها رو نگاه میکنم، لیوان چاییم رو تنظیم میکنم رو ملافهی رو پاهام، جوری که دقیق رو زانوهام -که تو خودم جمع کردم- بایسته، تکیه میدم به صندلی و از ته دل میگم: آخیش. هزارِ سال دلم میخواست با تنِ تنها گریه کنم.
الآن ساعتم زنگ میزنه.
داره دوباره برف میآد. :)) حالا خوشحالم. و صدای باد کم و کمتر اذیتم میکنه.
و احساس میکنم قسمتی از پنجرهم باید سوراخ باشه چون الان یه تیکه برف افتاد رو دست راستم... میخندم.
۵ اسفند، یکشنبه.
«باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید.»
اون «هو» ممتد آخرش رو میشنوید؟ ثانیهی پونزده. اون بیوقفه از دوردست داره تکرار میشه و گاهی میآد نزدیک و شدت همهچیز رو با خودش میبره. بعد میپرسن چرا از باد بدت میآد؟ و چرا از صداش میترسی؟ چون حتی این چند قطره بارون بیرمق هم باعث نمیشه با صداش احساس وحشت نکنم.
«حالا آویختهام به تو سرکار که حتی نمیدانم اسمت چیست و باز میرویم تا محضر مقدس رنج. تا مذبح. تا رنجگاه. قشنگ نیست؟ اسمش را گذاشتهام رنجگاه. نمیشنوی که. پاهایم، دو لقمه گوشتِ لهشده، یاری نمیکنند بایستم، قدم بردارم، بیایم. آویختهام به تو و چنگ زدهام به فرنچِ نمیدانم چرا خیست که بکشانیام تا تکرار درد. تو مثلاً گرسیوز منی و این خرابآباد، هر جا که هست، همان چاه ارژنگ است. چاه ارژنگ بود دیگر؟ هر چه. اگر رمق مانده بود، شعرش را میگفتم. من میشدم اسحاق، میشدم زید، میشدم عیسی، میشدم سیاوش.»
‐ خون در رگ رؤیا نیست، مهدی اسدزاده
۳ اسفند، جمعه.
آندانته به زبان ایتالیایی، به معنای:
«به آهستگی»، «به نرمی» یا «به آرامی».
همیشه میدونستم اگر بخوام به بچهای کتاب کودک معرفی کنم، جادوگر رولد دال رو میگم. چند بار هم این کار رو کردم. دو سه سال پیش واسه اولین بار چند صفحهش رو واسه پارسا خوندم، امشب داشتم بکت میخوندم؛ اومد گفت بده بخونم. دو صفحهش رو برام خوند و گفت عجب خوب میخونم! گفتم آره داداش، به نظرت در مورد چی بود؟ گفت فکر این که بعد مرگش با روحش چی کار کنه. سرد باشه؟ گرم باشه؟ آخرم تصمیم گرفت ولرم باشه! دیدی که. گفتم آره. راست میگی. واقعاً هم بکت دربارهی همینه. بعد گفت میخوای بقیهشو برات بخونم؟ پرسیدم جادوگرها رو یادته؟ میخوای اونو بخونیم؟ گفت آره یادمه، یه مادربزرگ داشت که انگشت شست نداشت. گفتم آره. رفتیم اتاق باهم آوردیمش و گفت عکساشو یادمه. اولین بار اون خونه بودیم واسهم خوندی. وسط خوندن هم میپرسید برات جذابه یا تو یادته چی میگه؟ گفتم بخون داداش. تو بخونی دوست دارم، یادمم هست، جزئیات رو نه دیگه. یه جاهایی هم میگفت کلمههای یه سری چیزاشو بلد نیستم، چون بچهم هنوز، اما خب خوب میخونم. بعدشم جای هر اسم نروژی یک اسم ایرانی گذاشت. بهش یاد دادم چه طوری تشخیص میدن که دیالوگ تموم شده، این که بعد نقطه و ویرگول چهجور مکثی باید بکنه. و این که پاراگراف تقریباً چیه. چیزی که برام جالبه اینه که فهمیدم اول هر صفحه، دوباره تایتل اون فصل و عنوانش رو بلند میخونه: چهطوری یک جادوگر را تشخیص دهیم، صفحهی ۲. و تا آخر فصل برای هر صفحه همین منوال رو ادامه میده. احتمالاً وقتی بزرگ شه از اینها میشه که مقدمه و سخن نویسنده رو هم میخونن. الان بهم گفت از نه و نیمه داریم کتاب رو میخونیم. دو فصل رو تموم کردیم و شاید قبل خواب، و بعد از ماکارونی، فصل سه رو هم بخونیم. عاشقش هستم! گفت برای تولدش جانوران پلید رولد دال رو میخواد. و امشب انقدر حس خوب پیرامون همین اتفاق تجربه کردم که خدا میدونه.
سارا گفت ستاره نیست و زهرهست، مائده میگه پرنورترین ستارهست و اسمش سیریوسه؛ تا وقتی که متوجه بشم کی بیشتر راست میگه، من اسمش رو میذارم سیروسزهره.
امروز به خاطرِ
«وقتی گفتن یه گناه بود
مثل دیدن، یا شنیدن
معنیِ آوازم این بود:
ته بنبست داد کشیدن.»
از اردلان سرافراز ممنونم.
