اشعار عاشقانه و سخنان دلبرانه
الذهاب إلى القناة على Telegram
1 934
المشتركون
+624 ساعات
+207 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
چنان اسیرِ تو هستم
که کاش دستی اینگونه
مرا به مهرِ خویش آرام مینواخت
#مشفق_وامق
@my271
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
#حافظ
@my271
مرا ز هر دو جهان آرزویِ دیگر نیست
همین بس که دل در هوایِ رویِ تو باد
اگر به آتشِ عشقت تمامِ عمر بسوزم
خوشم که خاکسترم زینتِ ابرویِ تو باد
#مشفق_وامق
@my271
دارد دلِ ما از تو تمنای نگاهی
محروم مگردان دلِ ما را که روا نیست
#اهلی_شیرازی
@my271
جانا به غریبستان، چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غُربت، تا چند پریشانی؟
#مولوی
@my271
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما
#حافظ
@my271
چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا
چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش
که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا
#مولانا
@My271
جملهٔ بیقراریت از طلب قرار توست
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
#مولوی
@my271
آه! ای آرامش جاوید! کی آیی به دست؟
آسمان، یک لحظه، حالی دلبخواهم داده بود!
#فریدون_مشیری
@my271
به بزمِ عشق، کسی بینصیب برنگردد
یکی شراب بنوشد، یکی شراب شود
#مشفق_وامق
@my271
در مکتبِ وفایِ تو آموخت روزگار
آیینِ عشق و غیرت و آزادگی، حسین
به عشقِ کربلایِ تو بخشیدهام وجود
جان و تمامِ هستیِ من شد فدا، حسین
#مشفق_وامق
@my271
با صد گله از درد فراق تو، خموش است
گر هیچ ندارد دل من، حوصله دارد
#رفیع_مشهدی
@my271
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
#سعدی
@my271
من کیستم مسافری در کوچههای تنهایی
بیهمزبان و بیپناه، دور از هر آشنایی
اسیرِ بندِ هجرانم، گرفتارِ بیقراری
چشم انتظارِ یاری، در حسرتِ نگاری
هر شب به یادِ رویش، چون ابر میگریم
تا شاید از عنایت، برسد زمانِ رهایی
مشفق، صبور باش که پایانِ هجر هست
روزی رسد دوباره بهارِ آشنایی
#مشفق_وامق
@my271
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجائیم و ملامتگر بیکار کجاست!
#حافظ
@my271
عشقت نه واژهایست که آسان ز لب رود
مهرت نه لحظهایست که از جان به در رود
#مشفق_وامق
روز( مادر ) مبارک باد
@my271
شادمانی خود غم دنیاست پس بیاعتنا
مثل گل در محفل غمها و شادیها بخند
#فاضل_نظری
@my271
مزن ز یأس سخن، کاین شبِ گران بگذرد
ز پشتِ پردهٔ غم، صبحِ جاودان آید
اگرچه باغِ وطن تشنه مانده از باران
نسیمِ رحمتِ حق بر گلستان آید
بهار خسته شود از سکوتِ باغِ خزان
دگر ترانهٔ مرغان به شاخسار آید
اگرچه دفترِ دانش غبارِ غم دارد
زمانِ گشتنِ آن برگِ ماندگار آید
اگرچه راهِ خرد بستهاند بر دختران
دوباره قافلهٔ علم در میان آید
کتاب اگر ز کفِ دختران فتاده به خاک
دوباره حرمتِ دانش به این دیار آید
دوباره خندهٔ دختر به صحنِ مکتب رسد
دوباره رونقِ دانش به هر دیار آید
کسی که بذرِ ستم کاشت در دیار غیور
به موسمِ عملِ خویش شرمسار آید
ز اشکِ مادر و آهِ دلِ پدر پیداست
که بعد از این همه رنج، آن ارمغان آید
من از هراتِ دلآزرده این امید برم
که بر لبانِ همه خندهٔ عیان آید
امید دارم ز لطفِ کردگارِ جهان
بر دخترانِ وطن روزِ شادمان آید
#مشفق_وامق
@my271
چقدر برگ گل آویختم به خود که بهار
از این درخت که خشکیده است یاد کند
#سجاد_سامانی
@my271
