𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
الذهاب إلى القناة على Telegram
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
إظهار المزيد1 362
المشتركون
-124 ساعات
-37 أيام
-2130 أيام
أرشيف المشاركات
1 362
وقتی آدم میتواند در عالم خیال زندگی کند،چرا در عالم واقع زندگی کنم؟آدم در عالم خیال هرکاری دلش میخواهد میتواند بکند،میتواند شاد و سرخوش باشد، عالم واقع چیست چون ملال و دلتنگی؟
1 362
همیشه دنبال یه لحظهام که نمیاد،دنبال یه جواب برای سوالای بیجواب،دارم خواب میبینم ولی با چشمای باز.
1 362
یه شهری هست که همشون مسافرن،چمدوناشون رو بستن و همیشه حاضرن،تو بذار وقتی غروب شد
برو ،بذار وقتی جنگ تموم شد برو،اوضاع که خوب
خوب شد،همهجا بزن و بکوب شد برو.
1 362
نامهای به خودم در دهه بیست سالگی: جرئتـش رو داشته باش زندگی که میخوای رو زندگی کنی.
1 362
پنجاه سالشه، عاشق فیلم و سریال های سبک کلاسیکه،دامن های پف پفی،پیراهن های رنگی
مدل موی متفاوت،کلاهها،بعد یه صحنه هایی
از فیلم رو که میبینه آهِ بلندی میکشه و میگه
خوشبحالشون آزادن راحت میرن تو دریا ،
راحت میرن تو طبیعت،آزادن، تاکید میکنه ولی ما نمیتونیم اینجوری باشیم ؛ پنجاه سالشه و
اصلاً چیزی درباره قدرت و حق انتخاب چطور
زیستن رو نمیدونه، آزادی در ذهنش به قدری
محدود و کوچک هست که معنایی مساوی با
ولنگاری پیدا کرده،تقصیری نداره ، از کودکی
طوری باهاش برخورد شده که باید پیرو راه
عدهای باشه که اگر نباشه جهنمی ترین جهنمیانه
این سیستم کاملاً همینطور برخورد میکنه
با چهکنید ها و چهنکنید ها ، با امر و نهی بی
قید و شرط طوری شما رو بار میاره که اصلاً
به عنوان یک موجود زنده فکر اینکه حق انتخاب
دارین رو هم به ذهنتون راه ندین ، قوه تعقلتون
رو مختل میکنه و هویتتون رو ازتون میگیره.
طوری که در پنجمین دهه زندگیتون با آه و
اندوهِ زندگی نکرده و کولهباری از حسرت
به خودمیاین و نه هویتی از خود دارین نه این
منی که در کالبدش اینهمه سال زندگی کردین
رو به جا میارین یک سلب اختیار خیلی نرم.
معتقدم آدمی دم مرگ به خاطر کارهای نکرده
حسرت میخوره تا کارهای کرده ؛ حس وزش
باد لای موها ، لمس شن های ساحل، آبتنی
توی دریا،زیر بارون رقصیدن و خیس شدن
زیرش؛ میبینی اینا کارهای خیلی کوچیکی
هستن و زندگی چیزی نیست جز لمس همین
لحظههای کوچیک.
1 362
آهنگای هرکسی مثل خودشن شما بیا آلبـوم ژولی
دلپی رو گوش کن همون قدر ، سوییت ، سافت
به هم ریخته و دلنشینه دقیقا عین خودش.
1 362
با حالی خسته و درمانده سرش را روی بالشت گذاشت ، آناً به خوابی عمیق فرو رفت.خوابِ
عجیبی دید.خوابی که نه زمان داشت نه مکان.
درحال سفر به جایی در پهنهیی به گستردهگی
اقیانوس آرام بود. تاریکی مطلق همهجارا فرا
گرفته بود ، تنها نوری که در دل تاریکی جلوهگر
میشد چراغ های کم سوی دور تا دور کشتی
بود، برف هم گر و گر با دانههای درشتِ آبکی
میبارید به سطح آب میخورد و غیب میشد و صحنهای آخرالزمانی را پیش چشمش رقم زده بود.
در فاصله ای نه چندان دور صدای شیون جمعی به
گوشش رسید. پایین پایش را نگاه کرد، درست زیر
پاهایش در پایین ترین طبقه ، همه افرادی که در
آن نقطه قرار داشتند به شکل غریبی غمگین بودند.
صورت هایشان سوخته و لباس هایی مندرس بر تن.
یکیشان که ته صف بود، به صورت ویژهای نظرش
را جلب کرد:بالا بلند ، تکیده ، صورتی سیاه از سوختگی با چشمانی که از گودی تیره و تار بودند.
صورتی کشیده و استخوانی داشت ، چهل ساله به
نظر میرسید اما بیست سال بیشتر نداشت.
نوزادی شیرخوار را در آغوش کشیده بود، که گویی صدای زاری از آنِ او بود، معلوم بود که سینه های خشکیده و چروکیده زن توانی برای شیر دهی به
طفل نداشتند.طفل زار میزد و دست های کوچکِ
یخ زدهاش را که سرما کمبودشان کرده بود به هوا
میبرد و به خود میکوبید.
با سرعت از کنارشان رد شد و از مأمور پرسید:
اینها چرا دارند گریه میکنند!چه شده مگر؟
مأمور که دست راستش را به کمربندش قفل کرده
بود و دست چپش را به ته ریش هایش میکشید
گفت: آن طفلک دارد گریه میکند.
پرسید: چرا گریه میکند ؟چرا طفل جامهای برتن
ندارد؟چرا نمیپوشانندش!
مأمور میگوید: آن طفل تقاص گناهانشان است.
اورا میبینند ، زجر کشیدن و پرپر زدنش را نظاره
میکنند اما کاری ازشان در نمیآید جز فغان و زاری
تا جایی که زیر چشمانشان از گودی کبود شود.
میپرسد: چرا یکدیگر را در آغوش نمیکشند تا
طفل را با گرمای آغوششان تسکین دهند؟
مأمور میگوید: آنها همهشان سرجای خود خشکیده
اند،هیچکدامشان قادر به حرکت نیستند فقط میتوانند زار بزنند ناله و فغان سر دهند همین.
میپرسد: مگر گناهشان چیست!چرا باید این
عذاب را متحمل شوند؟چرا!!!
مأمور گفت اینان بزرگترینِ گناهکارانند ، اینان
نسبت به هرچیز بیتفاوت جلوه میکردند ، درد
را میدیدند و درمان را دریغ میکردند ، ظلم را
نظارهگر بودند و هیچ شکایتی نمیکردند ، نان
جهلشان را میخوردند و جهلشان راه عقلشان را
بسته بود ، هنگام ظلم ساکت به گوشهای می خزیدند ، سرشان را با تعصبات پر کرده بودند
درحالی که خود دلیلش را نمی دانستند. ندای وجدانشان را میشنیدند و از کنار آن میگذشتند،
با دستان خودشان وجدانشان را به خاک کشاندند.
حال این سزای گناهانشان است که توقفی ندارد.
زمان یا مکان برایش مرزی ندارد ، آن طفل معصوم
سزای گناهانشان است زاری و فغان آن وجدان های
در گور خوابیده و کشته شده.
از خواب میپرد ، صفحه نمایشگر را نگاه میکند
- مجموعه ای نامتناهی از اعدام،فقر،جنایت.همهجا ساکت است گویی همه جهان به خواب رفته اند.
1 362
میدونم که بخاطر شیش ماه فعالیت نداشتن به خاطر بد بودن شرایط روحیم حدودا یک کا از ممبر هام رو از دست دادم. و از اونجایی که من کمالگرا ام این مسئله خیلی برام سخت و ناراحت کننده بوده
اما خب با این وجود بازم دارم با ذره توانی که تو وجودم هست مینویسم و ادامه میدم برای اون حداقل صد نفری که از هفته های اول این چنل اینجا بودن ، هرروز میگم ممکنه بازم اینجا کم تر شه از همینی که الان هست!
اما چرا دروغ دیگه اهمیتی نمیدم بذار بشیم صدتا
به عشق همون به اصطلاح صدتا که همیشه قوت قلبن🤍
