ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

الذهاب إلى القناة على Telegram

در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f

إظهار المزيد
1 367
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-2830 أيام
أرشيف المشاركات
می‌دانم، می‌دانم که کمتر از تو زندگی کرده‌ام و این مرا می‌ترساند. می‌ترسم از همه‌ی روزهایی که تو زندگی‌شان کردی و من به ازایش نبوده‌ام، می‌ترسم از آنکه تو پیاپی خندیده‌ای و من نبوده‌ام تا به تماشا بنشینم. چشمانت از ذوق برق زده‌اند دور از حضور من. حال که فکرش را میکنم من از تمام لحظاتی که تو زندگی‌شان کردی و منی نبود که تو را به تماشا بنشیند می‌ترسم. دیگر من اولین خاطره‌ات از لمس نیستم. من اولین دلباخته ات هم نیستم ، شاید حساس شده‌ام ، چه کسی اولین بار حرم نفس هایت را بر روی صورتش حس کرده بود، چه کسی گرمای اولین باری که آغوشت را باز کردی چشیده بود و لبانت اولین بوسه‌های خود را نثار چه‌کسی کرده بود؟ همه‌ی اینها من را به هم می‌ریزد. می‌خواهم رهایت کنم، اما تو بازگرد بی‌آنکه من خبرت کنم.

Out of sight out of mind?
+1
Out of sight out of mind?

تجربه‌ش با پایانی ناخوشایند بهتر از تبدیل شدن به هزارتوی بی‌پایان درون ذهنته.

یک فرد منتظر جهان را کندتر تجربه می‌کند، به ساعتش نگاه می‌کند، به در و دیوار، به آدم‌هایی که در گذر هستند و خودش که در سکون به سر می‌برد تا انتظارش به پایان برسد. در هنگام انتظار، زمان وارد بدن ما می‌شود و ما خود به زمانی تبدیل می‌شویم که می‌گذرد. حتی اگر به انتظارمان آگاه نباشیم هم در حال انتظار کشیدن هستیم. در باب انتظار؛ هارولد شوایتزر

اگر زندگی معنا نداره به این خاطره که زندگی خود معناست.

دل گمراه من چه خواهد کرد؟! با نیازی که رنگ می‌گیرد در تن شاخه‌های خشک و سیاه!

حرف‌های نزده‌ام همچون غده‌ای بدخیم در گلویم ورم کرده‌است.

میترسم که ببینمت و ندونم چی‌بگم، که ازت فاصله بگیرم. میترسم که ببینیم و ندونی چی‌بگی، که ازم فاصله بگیری.

نفس ما خیلی قبل‌تر ازاینکه هوا آلوده شه برید.

از میان شکاف در، تکه‌ای کوچک از آسمان دیده می‌شد؛ اما همان کافی بود تا آن وسعت بی‌کران را نشانت بدهد. آیا خدا پشت آن ستاره‌ها بود؟ آیا بدبختی انسان را می‌دید و دم برنمی‌آورد؟ پشت آن آسمان یخ‌زده چه خبر بود؟ آیا ستمگری بر اریکه‌ی جهان تکیه زده بود که بی‌عدالتی‌اش مثل آسمانش بی‌حد و اندازه بود؟ چرا اینطور ناگهان و بی‌رحمانه مجازاتمان می‌کرد؟ ما نه خطایی کرده‌ایم نه در سر خیال گناه داشته‌ایم. عصیان؛ یوزف روت

خداوندا، میلیون‌ها نفر چون مرا پوچ و به‌عبث آفریده‌ای، آنها مؤمن و مطیع بزرگ می‌شوند، به نام تو رنج می‌کشند، با نام تو به قیصرها، پادشاهان، و حکومت‌ها درود می‌فرستند، زخم چرکین گلوله‌ها را بر تنشان تاب می‌آورند، قوانین از هرسو همچون پیچک‌های موذی بر سر راهشان می‌رویند، پاهایشان در بیشۀ انبوه فرمان‌هایت گیر می‌کند، آنها بر زمین می‌افتند و از تو دست یاری می‌طلبند، ولی تو بلندشان نمی‌کنی. دستان سپیدت می‌بایست سرخ باشند... دیگرانی که تو دوستشان داری و رزقشان می‌دهی مجازند ما را تأدیب کنند و نیازی نیست که هیچ‌گاه پرستشت کنند. ما عهده‌دار رنج و کفاره‌شان، تقصیر و جنایتشان می‎شویم، کافی است تنها لب تر کنند، تا خودمان را بکشیم؛ اگر ما را زمین‌گیر و افلیج بخواهند، راهی می‌شویم و پایمان را از دست می‌دهیم؛ اگر ما را کور بخواهند، می‌رویم که کور شویم، اگر نخواهند صدایشان را بشنویم، کر می‌شویم؛ اگر اراده کنند که تنها خودشان از طعم و بوی این جهان بهره ببرند، سمت دهان و بینی‌مان نارنجکی پرتاب می‌کنیم. تو اما حی‌وحاضری و بااین‌حال خم به ابرو نمی‌آوری؟ عصیان؛ یوزف روت

شاید من اصلاً انسان نبودم؛ قلبم به خواب رفته بود. این اتفاق واقعاً می‌افتد. قلب مدتی طولانی به خواب می‌رود. می‌تپد اما از جهات دیگر مرده است. عصیان؛ یوزف روت

اگر محکوم به رنج بردنیم چگونه است که همه یکسان رنج نمی‌بریم؟ عصیان؛ یوزف روت

و ما با غم‌هامان خندیدیم، با اشک‌هامان رقصیدیم با ترس‌هایمان به راه افتادیم، ما می‌خواستیم حتی به اندازه یک قطره اشک هم که شده زندگی کنیم این مرگ تدریجی را.

زندگی؛ آخرین روزهای پاییز سه
زندگی؛ آخرین روزهای پاییز سه

و من تو را زمانی که آفتاب از پشت پرده‌ی سرخ رنگ به چشمانت می‌تابید دیدم، چشمانت را دزدیدی اما من غرق شده بودم، چشمانت را دزدیدی، اما دیر شده بود من سرگشتگی خود را در آن دو گوی قهوه‌ رنگ دیده بودم. تو آینه سردرگمی من بودی.