شهرزاد
الذهاب إلى القناة على Telegram
3 287
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
+12030 أيام
أرشيف المشاركات
3 287
کارش جمع کردن عکسهای قدیمی بود. میگفت "یاد جمع میکنم. اگر چیزی از خودت در این دنیا به جا نگذاری، هزاری هم روی سنگ قبرت شعر و کلمات قلمبه سلمبه ردیف کنند با آنکس که شهرداری یک سنگ مرمر روی خاکش تپانده فرقی نداری."
دوره میافتاد در شهر عکس قدیمی جمع میکرد. نام و نشان طرف را پشت عکس مینوشت و میگذاشت گوشهی قابهای عکس و آینهها. روزی به هنگام بازگشت از مدرسه یک مشت عکس سه در چهار پشتنویسی شده از خودم و خانواده و عزیزانم بردم برای پیرمردِ یاد فروش.
با دختر حرف که میزدی مردمک چشمانش گشاد میشد. احساس میکردی حافظهاش پشت پلکها کار گذاشته شده و با هر جملهای که از دهانت بیرون میآید، سیستم مکش آن فعال میشود. حرف میزدی و او حرفهایت را با نگاه میبلعید و بعدتر دادهها را به لپتاپ انتقال میداد. این را از خواندن وبلاگش دانستم. میگفت "یاد جمع میکنم، این وبلاگ قرار است برای همیشه بماند و ما و هر آنچه در هزارتوی مغز ما گذشته را در خود محفوظ دارد.
فراموش شدن بر ترسِ از دست دادن و حتی مرگ نیز غالب است. این رفتن از یادها نیست که مرگ را سهمناک میکند؟
اگر دست من بود تاریخ را "یادنگار" مینامیدم. به این دنیا میآییم و دست و پا میزنیم ردی از خود به جای بگذاریم. امید که یاد نیک بهجای بگذاریم.
۱۷/۲۶
3 287
با دامن دست و پا گیر لباس سفیدم روی زمین ناهموار جنگل و شاخههای شکستهی درختان پیش میروم. نگاهم به پشت سرم است. کفشهای ناراحت پاشنه بلند را همان اول زیر گل و لای دفن کردم که پیدایم نکنند.
جنگل را از برم. از میان درختان راش پیش میروم. مه را میشکافم و پیش میروم. نه اشکهایم و نه درد و سوزش کف پاهایم هیچکدام جلودارم نیستند. صدای ضعیف آتا را از فاصلهای دور میشنوم که پشت هم فریاد میزند:"ساراااای.. آبریمی آپاردون قیز ساراااای..."
تندتر قدم برمیدارم. به آبروی رفتهی آتا فکر میکنم. چرا همان روز که از طرف دختر چهارده سالهاش به آن پیرمرد بله گفت و قرار و مدارهایش را گذاشت فکر آبرویش را نکرد. آنا صبح لباس سفید تنم کرد و گفت خوشبختی به من رو کرده. موهایم را شانه زد و زیر لب خواند" آی قیزیم..سن ارَ گتسن، من نِجه دوزوم.."
از پشت شیشههای اتاق میهمان به داماد اشاره کرد. خوشبختی پیرمرد زشت و چاقی بود که در سرسرا ایستاده بود.
اگر قرار بود خوشبختی این باشد، سیاهبختی را خوشتر میداشتم. از در پشتی دویدم سوی جنگل. مه را میشکافم و پیش میروم. صدای خروش آب صدای آتا را میبلعد. روسری ساچاخدار قرمزی را که برای بهجا آوردن سنت به کمرم بسته اند باز میکنم. به شاخهی پایینی درخت میبندم و میپرم..
"آپاردی سیللر ساراانی.."
۱۶/۲۶
3 287
زن در آستانهی ۹۰ سالگی بود. دخترها و پسرها، نوهها و نتیجهها طبقهی پایین کیک تولد به دست منتظر شرفیابی او بودند. در ۹۰ سالگی هنوز سرحال بود و کارش به دوا و درمان آنچنان جدیای کشیده نشده بود. همیشه به نوهها پز محصولات غذایی ارگانیک و سبک زندگی سالم جوانیهایش را میداد که باعث طول عمرش شده بودند. از پلهها پایین میآمد که نوهی پسری بزرگش برای گرفتن دست او جلو رفت. زن حرکتی را که زمانی در عنفوان جوانی نشانهی احترام و ارزشمندی میدانست، نشانهی پیری و ناتوانی دید و با اخم ریزی دست پسر را رد کرد.
روی صندلی راحتی آجری جا خوش کرد و با ده شماره چون شمردن برعکس از نود حوصلهی همه بالاخص خودش را سر میبرد شمع را فوت کرد. یکی از نوههای کوچک با لباس بالهی صورتی کمرنگی به افتخار تولد مادربزرگ وسط سالن جا گرفت و دست و پا شکسته شروع به اجرای رقصی نمایشی کرد.
پیرزن خود را در لباس بالهی صورتی کمرنگی تجسم کرد که این همه چین و چروک را به ظرافت میتاباند، پاهای دردآلود و خمیدهاش را ۱۸۰ درجه باز میکرد و به عنوان مسنترین زن رقصنده، نامش بر روی جلد تمام روزنامهها آورده شده بود. از هیجان این رویا گونههایش گل انداختند و قلبش دیوانهوار به سینهاش کوبید.
با صدای تشویق جمع برای نوهی کوچکش به خود آمد. همه با کاشتن بوسهای بر گونهی مادربزرگ رفتند تا برای استراحت راحتش بگذارند.
زن، کسالت و پیری را به طبقهی بالا کشاند. چیزی که از موسیقی به یادش مانده بود زمزمه کرد؛ دست راستش را بالا آورد، چرخید اما سرش گیج رفت و روی تخت افتاد. ۹۰ سالش بود و هیچوقت هیچ هنری را برای دل خودش نیاموخته بود. نود سالگی خودِ بحران بود. چهل سالگی، پنجاه سالگی و حتی شست سالگی هنوز خیلی دیر نبودند. آن موقع آدم فکر میکند هنوز فرصت دارد اما حالا خیلی دیر بود. جسم چروکیدهاش مهر تاییدی بود بر اینکه حالا جز تماشای جنگل و شب و ستاره چیزی از او برنمیآید. حسرت، اشکی شد و از پهنای شقیقهها سر خورد، از پیچ گوشهایش روی ملافهی گلدار چکید.
صبح، خدمتکار جسم بیجان زن را در حالتی روی تخت پیدا کرد که دستانش را مانند رقاصان باله پیچ و تاب داده بود. میان همهی کسانی که رویاهایشان را زندگی کردهاند، او رویایش را مرده بود.
۱۵/۲۶
3 287
دلتنگی چاقوی برندهایست که لایه لایه از سطح شروع به بریدن میکند، آرام آرام میبُرد، پیش میرود و از خود درد جانکاهی برجای میگذارد. جانکاه؛ از جان کم کننده. تجربیات جانکاه، روابط جانکاه، عشق نافرجام جانکاه مانند سایهای دنبال تو راه میافتد، سایهای که هیچ وابسته به نور نیست. در تاریکی هم صدای پای این سایه را میشنوی.
میروی سر کار، کتاب میخوانی، فیلم میبینی، در جمع دوستان و خانوادهات میخندی، مقابل آینه میایستی و رژ قرمز میزنی و همزمان از جانت کم میشود و در تمام این لحظات سنگینی نگاه این سایه را حس میکنی.
تا اینکه بالاخره یک روزی که از پلههای عابر بالا میروی و نفست نمیکشد و مینشینی روی پله میفهمی جانی برایت نمانده.
زندگی بازی نیست که بعد از مفت حرام کردن اولی و حذف، دوباره از جایی که تمام شده با جان دوم از سر گرفته شود. همین یکیست و بس.
۱۴/۲۶
پ.ن: این دوره از نیمه گذشت و من خوب یا بد در هر حال و وضع جسمی و روحی هر روز نوشتهام. به خودم افتخار میکنم.
3 287
نقدی بسیار شخصی بر آثار جین آستین:
جین آستین در زمرهی نویسندگانی قرار میگیرد که برای نگارش آثارش در ظاهر تنها از یک قالب ادبی وام گرفته؛ دختران زیبا یا نهچندان زیبا و جوان فقیر که کتاب میخوانند و مینویسند، مردان ثروتمند متواضع، جذاب و گاهن مغرور که شیفتهی ستارگان آثار جین میشوند، دوستان خانوادگیِ غالبن متمول، میهمانیها و جشنهای رقص و... همه امضای آثار او هستند. اگر دو سه فصل از کتابهای او را مقابل کسی که تنها یک کتاب از او خوانده باشد قرار دهید بیشک قلم او را خواهد شناخت.
بسیاری جین آستین را دختر جوان و بیتجربهای میانگارند که در گوشهی عزلت رویاهای خود را در زندگی دخترکانِ آثارش زیست کرده است، اما با وجود قالب یکسان، هر کتاب راوی زندگی یک دوشیزهی منحصر به فرد و در نگاهی عمیقتر یک عقیده در زمان معاصر با داستان است:
• ستارهی عقل و احساس - النور دشوود - در دوراهی عقل و احساس برای تعیین سرنوشت خود در مسیر دلشکستی قرار میگیرد.
در یادداشتهایم پس از خواندن کتاب یافتم که داستان از جریانهای فلسفی رایج در قرن هجدهم متأثر از آثار ادبی نویسندگان و فیلسوفان زمانه مانند فلسفه دکارت و عصر روشنگری بوده است.
• غرور و تعصب که جین خود این اثر را "بچه دلبند من" مینامید بازتابی از نگاه جامعه به زنها بوده و باور عموم را که "جین" تنها به فکر شوهر دادن دختران خودش است، رد میکند. این اثر به زنها کمک شایانی کرده و مقدمهای برای نگاشته شدن کتابهای دیگر توسط زنها بوده است.
• اما راوی زندگی پرافادهترین و نچسبترین شخصیت از کتابهای جین آستین. خود او پیش از نوشتن داستان یادداشتی به جا گذاشته که"میخواهم قهرمان زنی بیاورم که هیچکس جز خودم خیلی دوستش نخواهد داشت." و در اینزمینه خیلی هم موفق عمل کرده است.
این اثر نوعی رمان تربیتیست؛ سنتی در رماننویسی اروپایی که بلوغ عاطفی و ذهنی شخصیت اصلی داستان را در دورهای از زندگی نشان میدهد.
• ترغیب؛ آخرین و متفاوتترین داستان جین آستین از حیث داشتن بالغترین شخصیت دختر و لحن و نگاهی بدبینانه به زندگی و اطرافیان است.
من این کتاب را بیشتر از باقی آثار او دوست دارم که هنرنمایی Sally Hawkins در نقش "آن" کم در این علاقه بیتأثیر نیست.
• منسفیلد پارک که طبق نظر شخصی من شباهت بسیاری به داستان سیندرلا دارد با این تفاوت که سیندرلایِ داستان ما است که برای زندگی نزد دو خواهر دیگر فرستاده میشود. این اثر فراتر از زندگی عادی چند خانواده اشاراتی به بردهداری و مسائل اجتماعی و انسانی دارد که بسیار ارزشمند است.
• نورثنگر ابی راوی داستان "کاترین"دختری که جین با مهربانترین مرد انگلستان آشنایش میکند. اثری که تنها برای دور کردن خواننده از درگیریهای فکری و زندگی معمولی گزینهی مناسبیست.
کتابهای جین آستین همنشین دوران نوجوانی و جوانی من بودهاند؛ هر زمان که حلاوت زندگی حقیقی رنگ باختهاست این آثار مانند قلم جادویی راپونزل مرا به دنیایی سبز و خنک کشاندهاند، باک بنزین من را پر کردهاند تا تازه نفس به زندگی حقیقی برگردم. این متن برای ادای دین به جین نگاشته شده است.
3 287
دایی از خدمت آمده بود چند روزی مرخصی. عزیز هم مثل پروانه دور تهتغاریاش میگشت. در حیاط خانه غوغایی برپا بود؛ یکجا چند نفری مشغول پاک کردن برنج بودند. دو نفری دم پلههای زیرزمین پیاز خلالی میکردند. ما بچهها و آقاجان هم هندوانه و سیب درون حوض میریختیم و عزیز بخاطر خیس شدن خودمان و کف حیاط دو سه جملهای نثار منِ ورپریده کرد چون مادر من دیر آمده بود کمک دستش باشد.
برای بند آمدن ونگ ونگ گریههایم دایی من را کشید کنار و یاد داد با دو کاغذ سفید و مشکی دم دست، دو تا موشک درست کنیم؛ یکی سفید. یکی سیاه.
عزیز هر بار که دایی کولهای پشتش میانداخت تا برود دانشگاه، سیل قسمهای تمام نامهای عربیای را که از بر بود راه میانداخت که یک وقت دایی شعاری ندهد، وارد شلوغیای نشود، حرفی نزند. دستانش را چند بار میزد روی لبانش تا نشان دهد لام تا کام حرف نزدن یعنی چه و هر بار با این کار جرینگ جرینگ النگوهایش من را به خنده میانداخت. در آخر هم لنگهی دمپاییاش روانهی منِ ورپریده میشد.
من فکر میکردم انقلاب تنها واژهای برای پوشش دادن است؛ مردم به عنوان مهرههای بازی، زیر گلوله و مشت و لگد در نمایش یک مشت سیاستمدار شرکت داشتند. کسانی که در گوشهی دیگری از کرهی زمین نظارهگر اجرایی شدن نقشهها و انتخابهای خودشان بودند. اینها را از بابا میشنیدم که هر بار با هیسهای موکد بر سین آخر دعوت به خاموشی میشد.
صدای انفجارها پشت هم میآمدند. همه مقابل آن جعبهی جادویی سیاه و سفید کوچک جمع بودیم و رد موشکها را دنبال میکردیم. هر کسی زیر لب به آبا و اجداد صدام بد و بیراه میگفت. در نظرم هر کسی که ضعیف بود و کم میآورد در آخر به لعنت فرستادن و نفرین کردن میافتاد، مثل ییی کردنهای خواهر کوچکم که دیگر جوابی در چنته نداشت و به دهنکجی میافتاد. ما هم ضعیف بودیم چون دایی آنجا بود، زیر موشکها که یکی پس از دیگری در آسمان ظاهر میشدند؛ یکی سفید. یکی سیاه.
با چشمان مزین به عینکی که بخش بالایی آن دور و پایینی نزدیک را نشانم میدهند زل زدهام به این جعبهی مستطیلی لمسی و صدای دخترانی را میشنوم که "ولم کن" را فریاد میکشند و روحشان لگدمال میشود.
هر بار که دخترم کولهای پشتش میاندازد تا برود دانشگاه، سیل قسمهای تمام نامهای عربی من و مادرش راه میافتد که آن مقنعه از سرش نیفتد، یک وقت در تحصنی شرکت نکند، دهان به دهان کسی نگذارد و هر بار صدای جرینگ جرینگ النگوهای عزیز را میشنوم که سالهاست از پیش ما رفته و به داییام فکر میکنم که حالا وقتی در گوشه و کنار و تاکسی به انقلابگران بد و بیراه میگویند اعتراف دروغین میکند که"نه آقا من غلط کرده باشم آن روزها انقلاب کرده باشم."
۱۳/۲۶
3 287
در همسایگی ما پیرمرد عجیب و غریبی زندگی میکند که از محل تولدش هیچ اطلاعاتی در دسترس نیست. تقریبن تمام ساکنین محل از بدو زندگی او را در حال ساخت نقاب در آن دخمهی تاریک و بدبو دیدهاند. تنها یکی دو نفر هستند که ممکن است اطلاعات به درد بخوری داشته باشند که آن هم گوشهایشان زیادی برای ارضای فضولیهای مردم سنگین است.
نقابهای صورت تمام ساکنین محل از همینجا تامین میشود. پیرمرد صبح به صبح با دو شبه چشمی که زور میزنند از بین چروکهای صورت بیرون بیایند صورتکهای مختلف میسازد و میفروشد.
کف دخمه، روی دیوارها، کنار دستش کپه کپه نقاب روی هم تلنبار شدهاند. تنها صورت واقعی اتاق و حتی شهر چروکهای لایه لایهی خود پیرمرد است.
ما صبحها نقاب خندان را روی صورتهای غمزدهی خود میگذاریم و میرویم پی زندگی، گاهی حتی وقتی به خانه برمیگردیم هم نقابها روی صورتمان هستند، بیچارهترینهایمان آنهایی هستند که همینطوری به رختخواب میروند.
در طول این مدت تنها یک بار یک نفر با همان خشم و بینقاب از خانه بیرون زد و پنجتایی نقاب خرد شده از آدمهایی که سر راه دید بهجا گذاشت که برای کسب و کار پیرمرد خیلی هم بد نشد.
بعدازظهری که قرار بود برای اولین بار به دیدن مردی بروم برای مدت طولانی مقابل این دیوار ایستادم.
وقتی در تکاپوی جست و جوی چیزی نیستی، زودتر آن را مییابی. وقتی قصد خرید نداری و تنها به تماشای ویترین مغازهها مشغولی یکی دو تا وسیلهی خوب و مناسب شکار میکنی. من هم آنروز در پی عشق و عاشقی نبودم، در واقع در پی عاشق نشدن بودم.
رنگ و غذای مورد علاقه و تیک خوردن ملاکها و سوالات امتحانی آشنایی دلم را بهم میزدند. هیچ نقابی برای این دیدار پیدا نکردم. خودم رفتم.
من در پی عاشق شدن نبودم که او را دیدم، با روحی برهنه و چهرهای بینقاب مقابل او نشستم، هر بار و او سرزمین امنتری برای خود من میشد هر بار.
من در پی عاشق شدن نبودم که عشق را پیدا کردم.
نقابها را شبانه جمع کردم تا برای پیرمرد ببرم و آنجا اول بار لبخندش را دیدم.
سیل نقابهای آن دخمهی تنگ و نمور متعلق به عاشقان شهر ما بود. پیرمرد آمده بود تا راهی برای تمییز عشق واقعی به ما بدهد.
۱۲/۲۶
