ar
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

الذهاب إلى القناة على Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

إظهار المزيد
3 287
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
+12030 أيام
أرشيف المشاركات
Martin Czerny - Empty Memories (Rainy Mood).mp36.12 MB

"رابطه هیچ‌وقت ناگهانی تمام نمی‌شود. هیچ‌کس ناگهانی متوجه نمی‌شود که دیگر نمی‌تواند ادامه دهد. یکی از آن دو نفر از ماه‌ها قبل و اگر انصاف داشته باشد از روزها قبل خودش را برای ترک کردن آماده می‌کند. او ولی بی‌انصاف بود؛ از همان روزهای اول برای این سناریو برنامه‌ریزی کرده بود؛ که بیاید، ادای ماندن درآورد و بعد برای همیشه برود." "رابطه هیچ‌وقت ناگهانی تمام نمی‌شود. هیچ‌کس ناگهانی به نقطه‌ای نمی‌رسد که کسی را که روزی دوست داشته ترک کند. یکی از آن دو نفر ماه‌ها تلاش برای درست کردن میانه را نادیده می‌گیرد. بعد یک روز که متوجه می‌شود دیگر همه‌چیز از دست رفته با متهم کردن‌ دیگری به بی‌وفایی از واقعیت فرار می‌کند." مرد و زنی که در آستانه‌ی جدایی بودند نوبتی وارد صحنه می‌شدند. زن پیراهن بلند آبی کم‌رنگی از جنس الیاف طبیعی به تن داشت، با شال مشکی‌ای که موهای لخت بلوندش را می‌پوشاندند. مرد با پیراهن آبی راه‌راه و شلوار پارچه‌ای روشنی روی صحنه ظاهر شده بود. سر و وضعشان به‌ عنوان زوجی که یک بحران را پشت سر می‌گذاشتند زیادی آراسته بود. هر کدام ایستاده در تنها هاله‌ی نور روی صحنه‌ی نمایش، با بیان چند جمله حق را به خود می‌دادند و می‌رفتند. از تماشاگران هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. یکی از همان نمایش‌های آبکی که با چپاندن جملاتت شاعرانه و مناسب هایلایت‌ شدن حواس مخاطب را پرت می‌کنند. حواسم می‌رود پی نمایش موزیکال پینوکیو، روباه مکار و گربه نره که این‌قدر جذاب بود، الف آرزو کرد کاش درس نمایش خوانده بود و حالا او بود که به‌جای آن مرد در نقش گربه پاهایش را به رقص در می‌آورد. نمایش به‌گونه‌ای پیش می‌رفت که انگار ما قرار بود در آخر این زوج را قضاوت کنیم. قرار بود تعیین کنیم چه کسی مقصرتر است. فکر کردم اگر من کارگردان نمایش می‌بودم این دو را با رنگ و روی رفته و لباس‌های مشکی در سوگِ عشق از دست رفته مقابل هم می‌نشاندم. شاید یک والتزی هم در پس زمینه پخش می‌شد. بعد این زوج بهم نگاه می‌کردند، گله‌گی می‌کردند، از هم عصبانی می‌شدند و در آخر به این نتیجه می‌رسیدند که ماندنشان جز با رنج‌ کشیدن همراه نیست، مثل نمایش‌نامه‌ی "لاموزیکا دومین" از دوراس یک آغوش محکم هم ضمیمه‌ی این خداحافظی می‌کردم. گاهی پایان یک رابطه می‌تواند تنها بخش زیبای آن باشد. ۱۱/۲۶

یک روز در این دوره از خودم راضی‌ام، یک روز ناراضی. یک روز حس می‌کنم خیلی خوب نوشته‌ام، یک روز حس می‌کنم چرت و پرت نوشته‌ام. یک روز حس می‌کنم کار درستی کرده‌ام نوشته‌ها را این‌جا نشر داده‌ام، یک روز حس می‌کنم اشتباه کرده‌ام و دوست دارم همه را پاک کنم. اولین باری‌ست که جز برای بیان افکار و تجربه‌ها و احساسات خودم، جز در زمانی که حس و حال نوشتن هست هم می‌نویسم، البته که در همین روزها هم کم از تجربه‌ها و خاطرات وام نگرفته‌ام. گاهی ذهنم خالی‌ می‌شود و هر چه بیشتر فشار می‌آورم کم‌تر می‌نویسم و گاهی آن‌قدر ایده‌ها بسیارند که باید بین‌شان تنها یکی را انتخاب کنم. روز یازدهم است و من امروز از این‌که اصلن مناسب نوشتن نیستم گریه کردم.

photo content

روابط؛ قسمت سوم: پیش از این‌که به ادامه‌ی روابط بزرگ‌سالی برسم به سال‌ها قبل برمی‌گردم. سال‌هایی که تنها هم‌بازی‌ام در خانه مامان بود. مامان‌ هیچ کم‌ نمی‌گذاشت؛ ما ساعت‌ها نقاشی می‌کشیدیم، خمیرهای می‌کردیم، خاله‌بازی می‌کردیم، شعر و کتاب داستان‌ می‌خواندیم و از جایی به بعد خیلی هم صحبت می‌کردیم. من خیلی دیر زبان باز کرده بودم؛ دوسالگی به بعد. مادرم تخم انواع پرنده‌ها را به من‌ خورانده بود تا زبانم باز شود. نمی‌دانم در تخم آن پرنده‌ی آخر چه بود که نه‌ تنها زبانم باز شد بلکه دیگر هرگز بسته هم نشد. با تمام این‌ها در شش، هفت سالگی در جای جای خانه برای مادرم یادداشت می‌گذاشتم. یادداشتی با این مضمون" لطفن برای من یک خواهر کوچک‌تر بیاورید." شب و روز دعا می‌کردم یک خواهر داشته باشم. بالای منبر می‌رفتم که زندگی بدون یک خواهر کوچک‌تر مفت نمی‌ارزد، زندگی بدون یک خواهر کوچک‌تر تیره و تار است. و بالاخره در ۷ سالگی، بحبوحه‌ی پایه‌ی اول دبستان من‌ صاحب یک خواهر کوچک‌تر شدم. یک موجود کوچکِ ناز. به هیچ احدی اجازه نمی‌دادم‌ نزدیکش شود به‌خصوص ف و اگر زورم نمی‌رسید الم شنگه‌ای راه می‌انداختم آن سرش ناپیدا. من و خواهرم روابط پیچیده‌ای داریم؛ از آن روابط که شارژر گوشی به‌ هم قرض نمی‌دهیم ولی اگر پایش بیافتد به هم کلیه و کبد می‌بخشیم. از آن روابط که پنج دقیقه بعد از بحثی خونین و حتی فیزیکی کنار هم‌ می‌نشینیم و فیلم می‌بینیم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد. از آن روابط که به جوک‌های خنده‌دار هم نمی‌خندیم چون خواهرمان تعریف کرده. از مهر سال هشتاد و چهار تا امروز بابت هیچ یک از لحظات حتی ثانیه‌ای پشیمان نشده‌ام چون هنوز هم معتقدم زندگی بدون خواهر کوچک‌تر مفت نمی‌ارزد و بسیار تیره و تار است. ۱۰/۲۶

🫠 نگاه شماست که زیباست.

هنوز نه ولی چقدر دست و ساعتتان زیباست✨

برای کسایی که گفتین نخوندین: تاحالا از آنارشیست‌ها چیزی شنیدین؟ درموردشون بخونین حتمن. این کتاب در مورد زندگی یک آقای آنارشیست و یک خانم باهوش و زیباست. کتاب سیر خطی‌ای داره و تمام گذشته در یک نصف روز برای ما روایت می‌شه، کتاب هر چی جلوتر می‌ره جذاب‌تر می‌شه و در نهایت با پایان‌ش 😳 🤕 می‌شین و این بد نیست. یک‌سری اسناد مبنی بر واقعی بودن شخصیت‌ها هم وجود داره.

این کتاب رو خوندید؟ از شدت شوک‌برانگیز بودن پایانش سردرد گرفتم💆🏻‍♀ @ghostoflib
این کتاب رو خوندید؟ از شدت شوک‌برانگیز بودن پایانش سردرد گرفتم💆🏻‍♀ @ghostoflib

درب کالسکه باز می‌شود. ناگهان از خواب می‌پرم. گردن‌م را که نمی‌دانم چند دقیقه‌ست در این حالت دردناک مانده مالش می‌دهم. چند ثانیه زمان می‌برد تا موقعیت خودم را تشخیص دهم. راننده بی‌قرار در را باز نگه داشته تا زودتر پیاده شوم اما حرفی نمی‌زند. خورشید درست بالای سرمان است. زمین از بازتاب نور داغ خورشید می‌درخشد. در حینی که راننده چمدان مرا می‌آورد نگاهم اطراف را موشکافانه می‌پاید؛ سرتاسر محوطه درخت‌های نارون و راش به چشم می‌خورند. باغچه‌های مقابل خانه‌ مملو از گل‌های رز، اطلسی و اسپیره‌اند. خدا می‌داند با هر نفسی که می‌کشم چند تا از این حشرات ریز وارد دهانم می‌شوند. مرد من و چمدان را می‌‌گذارد و می‌رود. به رفتنش و گرد بلند شده در پی چرخ‌ها می‌نگرم. با شنیدن صدای پر از اشتیاق صاحب‌خانه سرم را برمی‌گردانم. گل از گل‌م می‌شکفد و با شعف به سمت میزبان می‌روم. از پله‌های چوبی جلوی خانه بالا می‌آیم. علاوه بر صدای قیژثیژ چوب کهنه صدای تق عصای‌م هم می‌آید. بوی نم و ماندگی فضا را پرد کرده است. از اسباب و اثاثیه‌ی خانه چیزی جز چند قاب عکس و یک مبل تکی که پارچه‌ی قرمزش به گل‌بهی پوسیده‌ای بدل شده، نمانده است. هم‌زمان با صدای شات‌های پی‌درپی دوربین خبرنگار جوانی که همراهی‌ام می‌کند پا به درون دالان تاریک انتهای خانه می‌گذارم. مقابل درب آخرین اتاق می‌ایستم، قبل از پایین کشیدن دست‌گیره چند ثانیه مکث می‌کنم. "بالاخره آمدی؟ بایست این‌جا تا زودتر کار را شروع کنیم." خودش روی همان مبل تکی می‌نشیند. قلم را به دست گرفته و کارش را شروع می‌کند. شب گذشته‌اش در میهمانی‌ای که برای خوشامدگویی من ترتیب داده شده بود، قبول کرده بودم مدل برهنه‌ی او باشم. مردمک‌ چشمانم حرکاتش را دنبال می‌کنند. هر وقت سرش را بالا آورده و نگاهم می‌کند قلبم به سینه می‌کوبد، اما او همان‌قدر عادی به من نگاه می‌کند که به یک گلدان. اجازه می‌دهد چند دقیقه‌ای استراحت کنم. من هم سرم را به سمت پنجره‌ی اتاق می‌گردانم. پسر بزرگم کنار ماشین ایستاده و با تلفن صحبت می‌کند. خبرنگار می‌پرسد "می‌شود تصویری از شما در همان حالت بگیرم؟ همان‌طور که ایستاده بودید؟‌ این قامت خمیده و چین و چروک‌های‌م را می‌کشانم مقابل پنجره و به کسی که دیگر نیست نگاه می‌کنم. از خبرنگار می‌پرسم"نامه‌ی اعتراف به عشق او همیشه همان‌جا پشت قاب نقاشی بوده؟" جواب نمی‌دهد و فقط پشت هم عکس می‌گیرد. پیدا کردن معشوقه‌ی نقاش بزرگ تنها مسئله‌ای‌ست که مغزش را پر کرده‌. از پله‌های خانه پایین می‌آیم. صاحب‌خانه را تنگ در آغوش می‌گیرم. از گوشه‌ی چشم به او نگاه می‌کنم که تا لحظه‌ی آخر هیچ حرفی به من‌ نمی‌زند، قاب نقاشی را به نشانه‌ی دل‌شکستی از بی‌تفاوتی او گوشه‌ی اتاق‌ش رها کرده بودم، نمی‌خواستم اثری از او را با خودم به شهر بکشانم. سوار کالسکه می‌شوم و تصمیم می‌گیرم هیچ‌وقت به آن روستا برنگردم. ۹/۲۶

photo content
+4

photo content
+1

♥️🥲 وای با من بود

Repost from هستی؛
وقتی ادمین موردعلاقت تو چنلت جوین می‌شه>>>>

متأسفانه امکان فوروارد تصاویر و موسیقی‌ها تو گروه‌مون نیست. آهنگ‌ها رو هم خودم جداگانه دانلود می‌کنم و این‌جا می‌ذارم.

سلام شهرزاد عزیز کاش اون ایده‌ت برای نوشتن رو هم همراهشون به اشتراک بذاری مثلا عکس یا موسیقی یا

4_5830407981082086441.mp37.17 MB

در واگن بانوان مترو جاگیر می‌شوم. مامور قطار نهایت دقت را به‌ خرج می‌دهد تا هیچ آقایی نزدیک این واگن نشود. دو نفری سر جا به هم می‌توپند. حوصله‌م از کارشان سر می‌رود و به اکسپلور اینستاگرام پناه می‌برم؛ آن‌جا دختری در یک پیراهن خنک گل‌دار روی اسکوتر، نمایش چشم‌نوازی را اجرا در می‌آورد؛ ویدئو را چند بار نگاه می‌کنم. این‌جا دختری شال را روی سرش محکم می‌کند تا کشان‌کشان درون ون پرتاب نشود. من خودم یک پیراهن یاسی گل‌دار خنک دارم، چند سالی می‌شود که این پیراهن را خریده‌ام. این لباس‌ را نگه داشته‌ام برای روزی که از ایران رفتم به تن کنم. دوست نداشتم این را به کسی بگویم چون می‌ترسیدم "عقده‌ای" خطاب شوم، اما بعد فکر کردم "عقده‌ای" درست‌ترین واژه برای این آرزوست؛ عقده‌ی پوشیدن یک پیراهن گل‌گلی در کنار چند صد دختر گل‌گلی‌پوش دیگر بدون این‌که‌ مغوله‌ی عجیبی باشد یا مروج فساد و بی‌بند و باری باشد. ویدئو بعدی یک‌ کنسرت خیابانی‌ست در یک گوشه‌ی دنیا. آن‌جا پیر و جوان، زن و مرد با ریتم موزیک درجا می‌زنند و با آهنگ هم‌خوانی می‌کنند This is the life. زیر لب زمزمه می‌کنم.. "یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه‌ی میدانم‌ آرزوست." این‌جا موزیسین‌ها در بوشهر فستیوال موسیقی کوچه برگزار می‌کنند. مردم روی پا می‌ایستند و دست می‌زنند، فستیوال جمع می‌شود و زیر لب "لعنت به این زندگی" گویان از مقابل رستوران‌ها و غذاخوری‌های پلمپ‌شده‌ی بوشهر می‌گذرند. آن‌جا دختر هم‌وطن مهاجری از روحیه‌ی تلاش‌گرانه دانشجوها می‌گوید. رییل‌هایی از جای‌جای کتاب‌خانه و گردهمایی‌های سیاسی و اجتماعی درست می‌کند، از بیستمین مقاله‌‌ای که تنها برای یکی از ارائه‌هایش در روز خوانده و خودش هم باورش نمی‌شود می‌گوید. این‌جا نوجوانی پشت کنکور تست‌های خیلی سبز می‌زند به امید این‌که روزهای بی‌بازده دانشگاهی را خیلی سیاه بگذراند. در چهارمین ویدئوی اکسپلور نوتیف انقضای vpn روی اسکرین می‌آید و من حتی از بی‌چیزترین امکانات یک شهروند معمولی محروم می‌شوم. به جمله‌ای که چند روز پیش در کانالی به نقل از  الکساندر آستروفسکی خوانده‌ام فکر می‌کنم. این‌که" تلاش بیش از حد یک حکومت در راه مذهبی‌سازی جامعه به این دلیل است که آن‌ها به خوبی می‌دانند که جوامع مذهبی دارای آستانه تحمل بسیار بالاتری در برابر بی‌عدالتی نسبت به جوامع عادی هستند؛ زیرا معتقدند خدا در دنیایی دیگر انتقامشان را خواهد گرفت." از فکرم می‌گذرد جوی شهد و عسل و درختانی که در زیر سایه‌های آن‌ها می‌خوابم کدام روز از زندگی پر حسرت و از دست‌رفته‌ی حالای من‌ را باز می‌گردانند؟ تازه با علم به این‌که من با این سر و شکل مشمول ورود به بهشت هم نیستم. ۸/۲۶

هاناهاکی افسانه‌ای مربوط به شرق آسیا به خصوص کشورهای کره و ژاپن است. این واژه ترکیب هانا (گل) و اکیماسو (بالا آوردن) است به یک بیماری اشاره می‌کند؛ طبق این افسانه در ریه‌های کسی که درگیر عشق یک‌طرفه می‌شود گل رشد می‌کند. هرچه عمق و شدت این عشق بیشتر باشد، رشد گل ها نیز بیشتر و بیشتر می‌شود تا جایی که فرد عاشق با سرفه‌های شدید و دردناک، خون و گل بالا می‌آورد.

دوست داشتن کسی که دوستت ندارد می‌تواند رنج‌آورترین تجربه‌ی زندگی تو باشد. پذیرش "نه" و رنج "رد شدن" به‌قدری دشوار است که تصمیم می‌گیری در عوض آن به تلاش بیهوده‌ات به امید این‌که روزی دری به تخته‌ای بخورد و آن فرد تو را دوست بدارد ادامه دهی. غافل از این‌که به مرور زمان این تلاش برای عوض کردن نظر آن فرد است که دوست‌ می‌داری، نه خودش را و وصال در این نقطه خیانت بزرگی به‌حساب می‌آید. جنین بعد از نه ماه زندگی در نزدیک‌ترین حالت به مادر در عرض چند دقیقه وارد دنیای بسیار ناشناخته‌ای می‌شود که صدای آشنای قلب مادرش را کم دارد و در مقابل ماندن در نقطه امن سابق "نه" محکمی می‌شنود که آن‌طور گریه‌ی بلندی سر می‌دهد. این‌جاست که اولین تجربه‌ی جدایی آدمی شکل می‌گیرد و هر تجربه‌ی جدایی و نه شنیدن از آدم‌هایی که به آن‌ها وابستگی عاطفی پیدا کرده‌ای رنج دقایق اول زندگی تو را یادآور می‌شود؛ حالا کمی بیش‌تر یا کم‌تر. ناکامان در راه عشق طرف‌داران بیشتری دارند. با نگاهی اجمالی به ادبیات و اشعار کلاسیک و معاصر و سینما هم‌ می‌توان پی برد که چه بسیار لی‌لی‌هایی که به لالای عاشقان یک‌طرفه گذاشته می‌شوند. مثلن حافظ که استاد چنین عاشقی‌هایی بوده کم طعنه نثار دل‌بر خود نکرده که یکی از آن‌ها را در ذهن دارم؛ "سنگدل با من مدارا کن، فراموشم مکن بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین‌تر است‌." اما این پافشاری آزاردهنده و احساس گناه دادن وجهه‌ی جالبی ندارد؛ اگر عاشق شدن زوری بود که در افسانه‌ها برای غول چراغ جادو، تقاضای به دست آوردن قلب معشوق را منع نمی‌کردند. ۷/۲۶