خودرو
قناة بسيطة
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام خودرو
تُعد قناة خودرو في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 30 115 مشتركاً، محتلاً المرتبة 736 في فئة النقل والمرتبة 11 434 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 30 115 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 15 سبتمبر, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -520، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -16، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 0.95%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 2.87% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 286 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 866 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 2.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 16 سبتمبر, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة النقل.
30 115
المشتركون
-1624 ساعات
-1087 أيام
-52030 أيام
أرشيف المشاركات
30 115
🚗✨ پیشرفتهترین تایر جهان، پنچر نمیشه، نیاز به باد نداره و حتی میتونه با جاده حرف بزنه!
این تایرهای هوشمند با حسگرهای داخلی، اطلاعاتی مثل یخزدگی، دمای سطح و سایش رو در لحظه تشخیص میدن، و بعضیهاشون حتی بدون هوا هم کار میکنن!
آیندهای که دیگه با پنچری و لغزش خداحافظی میکنیم، همین حالاست!
@carrate
30 115
🔞پوزیشن های شب جمعه ای😉
اگه رابطه ات تکراری شده و لذت نمیبری بیا اینجا کلی پوزیشن جدید یاد داده💦
مشاهده پوزیشن ➡️
30 115
🔴پیرمرد با زن خشگلی که از سیل گرفته بود شب را تا صبح سپری می کند😱...
پیرمرد فقیری در زمان سیل زنی زیبا رو میبیند و جان اون رو نجات می دهد زن را با خود به بالای تپه میبرد و در یک چادر باهم شب را تا صبح سپری میکنن . فردا صبح پیرمرد خوشحال و راضی از چادر بیرون آمد اما صحنه ای رو دید که بدنش به لرزه در آمد...😰😢
ادامه داستان واقعی باز شود 👉
30 115
🔞 رابطهی رضا ۲۴ ساله با خانم ۴۰ ساله
ماجرایی که میخوام براتون بگم، برمیگرده به چند سال پیش...
اون موقع یه جوون ۲۴ ساله بودم؛ با موهای مشکی، پوست گندمی ، خوشتیپ و خوشچهره بودم.
اون روزا تو یه مغازه توی پاساژ کار میکردم، که با یه خانوم ۴۰ ساله به اسم شیدا آشنا شدم...
همیشه به خودش میرسید، کمتر از سنش میزد و خیلی خوشلباس بود.
هفتهای دو سه بار میاومد مغازه، کلی خرید میکرد و باهام گپ میزد.
منم معذب بودم ولی چیزی نمیگفتم... چون مشتری ثابت و پولداری بود.
یک روز تلگرام پیام داد که خریدهاشو ببرم طبقه چهارم. وقتی رسیدم، در رو باز کرد لباس دکلته قرمز باز تنش بود ، لبخند زد و گفت تازه لاک زده خریدها رو تو آشپزخونه بذارم . دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت "رضا جون، لطفاً نزدیکتر بیا!" منم که کمی معذب شده بودم، خریدها رو بردم تو آشپزخونه ولی اون از پشت در رو بست ، اونجا بود که فهمیدم این یک دیدار معمولی نیست...
ادامه داستان ➡️➡️
