ar
Feedback
𝙰𝚝𝚑𝚊𝚛

𝙰𝚝𝚑𝚊𝚛

الذهاب إلى القناة على Telegram

🦋🎋 یک دانشجوی دندانپزشکیِ معمولی ترم ۱۲ از ۱۲ یا شایدم ۱۳ ترم اینجا فقط بلند بلند فکر میکنم (درمورد درس و کنکور هیچ نظری ندارم،ممنون که درک میکنید) 💜✨

إظهار المزيد
2 810
المشتركون
+224 ساعات
+417 أيام
+5630 أيام
أرشيف المشاركات
دیدی یهو ی چیزی ی حسی میجوشه از وسط سینه‌ت... همینجوری که به پهلو خوابیدم و توی اینستا اسکرول میکنم ی گوله اشک داغ میخوره گوشه‌ی چشمم توی اون حال تعریف نشده باید نگران روبالشی هم باشم که احتمالاً لک میگیره اسکرول میکنم جاج میکنم حسودی میکنم به چی؟ همه‌چی... به شاخه گلای روی سان‌روف که یهو ی دختری که هزار بار توی دلم میگم من ازش خوشگل‌ترمو سورپرایز میکنه به باسن اون خانمه که نمیدونم اسمش چیه و توی باشگاه تمرین میکنه حتی به اونی که میاد جلوی دوربین چیزبرگر گاز میزنه و انگار رسالتش توی زندگی غذا خوردن و چاق نشدنه هم حسودیم میشه توی اون حال تعریف نشده یاد رابطه‌های عاطفی نصفه و نیمه‌م میوفتم که هرچند بهم نمیاد ولی خیلی هم قانع بودم خب... اعتراف میکنم که گوله اشک تبدیل میشه به سیل و نم ریز هق هق دلم واسه چی تنگ شده نمیدونم... نه باکس گل بهم هدیه دادن نه احترام خاصی گذاشتن نه وقتی حالم بد بود کنارم بودن ولی خب...هورمونه دیگه...میکوبونه توی صورتت همون هیچیو هق هق‌م شدید تر میشه وقتی یادم میاد من اونی هستم که بیشتر احساس خرج میکنه و پیگیر تره... و هق هق تبدیل به گریه‌ی نسبتاً بلند میشه وقتی میرم توی اپلیکیشن Luna و میبینم حتی pms هم نیستم که بگم علت غمم اونه! دینگ... نوتیف اومد... دوستم توی اینستا برام پست میفرسته...با این مضمون که ببین توروخدا...مردم شانس دارن با جمله‌ی وای چه خوشگلههههه ریپلای میکنم ولی بازم توی دلم هم جاج میکنم هم حسودی دقت میکنم میبینم سیکل زندگیم نسبتاً سالمه دانشگاه/باشگاه/کافه/کتاب/اغلب رژیم گیلتی پلژرمم سیگاره...شایدم گاهی آبجو با دوتا دوست صمیمی همین... فکر کنم همین غم عالم بی‌دلیل میپیچه تو دلم... شایدم با دلیل ولی شعور من نمیرسه توی اون حال تعریف نشده فقط باید حواسم باشه از همین سیکل خارج نشدم زود گریه‌م میگیره دیروز از اینکه تا آخرین لحظه بالای سر بیمار بودم و حتی وقتی برق رفت کنار رزیدنت موندم و ست جراحیو جمع کردم استادِ خاک بر‌سر جراحی بدون خداحافظی سرشو انداخت پایین و رفت هق زدم زیر گریه وقتی بعد‌از دانشگاه با دوستام رفتم کافه و همه غذا گرفتن و من چون رژیم و فست بودم چای گرفتم توی ماشین هق زدم زیر گریه وقتی بعدش رفتم باشگاه و مربیم گفت اطهر همیشه خیلی جدی ورزش میکنه غر نمیزنه! توی دستشویی هق زدم زیر گریه حالا اینجوری میگم ولی از بیرون رُخِ گرگ دارم... توی اون حال تعریف نشده... فقط باید صبر کنم بگذره خودش درست میشه اون موقعیتی که باید میاد اون درآمده میاد اون آدمه میاد اون اتفاقه پیش میاد سرم به کار خودم باشه و سیکل خودمو حفظ کنم کافیه...فکر کنم

از راه دور حتی اگر نبینی... بهت افتخار میکنم... میدونم چقدر زحمت میکشی... بهت افتخار میکنم

خدایا توی این شرایط حواست به مَردای زندگیمون باشه خیلی زحمت میکشن که سفره کوچیک نشه که آب تو دلمون تکون نخوره

فردا ی ارائه‌ی خیلی مهم دارم و بجای پاور درست کردن دارم خاطره‌هامو مرور میکنم...

من قبلاً هم داغدار بودم... دلتنگی واقعی مثل داغدار شدنه...

ببخشید من واقعاً هیچ اطلاعات مفیدی درمورد کنکور ندارم دیگه قرارم نیست درموردش حرف بزنم فقط خب... نمیدونم امیدوارم همه‌چیز برای هممون خوب پیش بره ببخشید که کاری از دستم برنمیاد

امیدوارم این پیگیری ها و گردهمایی ها جواب بدن. من از چیزی برای حمایتتون دریغ نمیکنم. اگر میتونستم فردا هم میومدم. ولی با افراد معتمدی در سنجش صحبت میکنم. تنها کاری که ازم بر میاد همینه. انشاالله براتون ختم بخیر بشه عزیزای من❤️ لینک بنر اول و بنر دوم که دوستانتون برام فرستادن

میشه خواهش کنم پیامای این چنلو توی هییییچ کانال کنکوری نزارید؟ آخه ته ذهن من به چه درد کنکوریا میخوره؟! فعالیتی ندارم درمورد کنکور بلدم نیستم اصن والا

عکسامو از چنل پاک کردم حس عدم امنیت سر تا پامو گرفت یهو

به پیر به پیغمبر من حرفی درمورد کنکور ندارم مشاورم نبودم و نیستم چرا بعضیا ی کاری میکنن که از کار خیرت پشیمون بشی؟

اینو خیلی وقت پیش توی نُت گوشیم نوشته بودم همیشه فکر میکردم خوب نیست ولی دلمم نمیومد جاییشو تغییر بدم

ی استاد توی جراحی دارم تازه استاد شده تازه که میگم...یک‌ساله انقدر این بشر باسواده انقدر به طرز آزاردهنده‌ای باهوشه که...لا اله الا الله... دیدی بعضیا چند بُعدین؟ هم شاعره هم کلاً قلم خوبی داره قبلنا دنبالش میکردم فکر کنم قبلاً از نوشته‌هاش توی چنلم گذاشتم(دقیق یادم نیست) هم خوب درس میده هم هم سن منه(حالا سه چهار سال بیشتر شایدم کمتر) دیگه بگم حسودی میکنم دروغ گفتم از حسودی رد کرده فقط میتونم ازش متنفر باشم...چون فکر کنم عرضه و شرایطشو ندارم مثلش بشم 🔪🐣

دلم تنگ شده برای آدمی که دستم بهش نمیرسه... فقط میتونم بهش فکر کنم و بغضی بشم...

کاش زمانِ pms و پریودی قرنطینه بشم... دلم واسه اطرافیانم میسوزه...

ای بابا ما هم هی دور خودمون چرخیدیم و چرخیدیم و نفهمیدیم کِی بچه بودیم و کِی شدیم خانم نفهمیدیم نوجوونی چی بود خانواده هم که چارچوب‌دارِ سفت و سخت! وقتی که همه داشتن توی نوجوونی شماره میدادن و میگرفتن و توی مسیر مدرسه چشمک رد و بدل میکردن ما تا خرخره درگیر درس و کتاب و بزرگترین خطامون شد یواشکی گوش دادن به رپ‌های با متن رکیک و آشنایی با الفاظِ دُخی و دافی! یا برداشتنِ یک رَج از زیر ابرو که به قولِ مادر «ی جوری بردار که انگار برنداشتی!» پلک بهم زدیم شدیم جَوونِ مملکت کالِ کال خامِ خام نفهمیدیم کِی از رویای «مادرِ چهارتا بچه شدن» با نظم و ترتیبِ ذهنیِ «دوتا دختر دوتا پسر که تنها نباشن!» رسیدیم به «نه به شوهر نه به زندگی مشترک» یهو دیدیم ای دلِ واقعاً غافل!... درگیر کار شدیم راستکی بزرگ شدیم نه که بد باشه‌ها نه ولی خب میدونی... حالا بد نبود اون لاب‌لا که داریم بزرگ میشیم بچگی کنیم نوجوونی کنیم جوونی کنیم والا... ما هم هی دور خودمون چرخیدیم و چرخیدیم یهو شدیم آدم بزرگ نه چشمکی نه هیجانِ «وای بابام و داداشم نفهمن» نه هیچی درس و درس و درس خیلی خواستیم عالی و دلِ پدر مادر شاد کن باشیم در کنارِ درس ی ورزش و زبان و شاید هنری(من میگم هنر شما بخون ویترینِ چشم نواز که آی ببینید بچه‌م چقدر چند بُعدی و باهوشه!) خلاصه که آره شکر خدا با کیفیت بزرگ شدیم ولی الان بلدِ زندگی همونایی هستن که اون موقع‌ها آدمِ ناباب بودن همونایی که زودتر همه شیطنت کردن همونایی که یاد گرفتن که ۱۴ هم میتونه مثل ۱۹/۵ داداش کوچیکه ۲۰ باشه همونا که استرس تحویل کارنامه به پدر و مادر نداشتن همونا که رفتن ی رشته‌ی از دید جامعه معمولی ولی با دلِ خوش همونا که رفتن و تجربه کسب کردن و چارتا پیرهن بیشتر من نوعی پاره کردن ای بابا ما هم هی دور خودمون چرخیدیم و چرخیدیم و انقدر خام بزرگ شدیم که حتی نتونستیم عشوه بیایم که دل ببریم دنیامون شد حد فاصلِ چروکِ گوشه چشم ی بنده خدایی که وقتی میخندید تازه دنیامون ساخته میشد شاید اگر ما هم یکم بیشتر بهتر آدم بزرگ میشدیم الان نه خیره شدن بهش عیب بود نه بزرگترین سوال ذهنمون میشد اینکه چطور سر صحبت باهاش باز کنم؟! خوشا به سعادتت آدمِ نابابِ نوجوونی که مادر رفاقت باهاتو غدغن کرده بود شاید اگر ما هم به سبک سیاه تو آدم بزرگ میشدیم الان دنیامون بندِ خنده‌ی ی بنده خدایی نبود ای دلِ واقعاً غافل... بیخیال ما که آخرش اون یک رج ابروی لعنتیو برداشتیم ولی اون موقع ذوق داشت آخرش چشمک دیدیم ولی اون موقع کیف داشت آخرش پیش اومد ولی اون هیجانه نبود ما که نه مادرِ اون چهارتا شدیم نه شدیم چند بُعدیِ پدر مادر پسند شدیم یه آدم بزرگِ کال که یواشکی توی دلش نوجوونیشو شایدم کودکیشو حمل میکنه...

شاعر میگه: با خودم در جنگم صلح کردم تو بیا...💔

کمم نیستن آخه...

از آدمایی که میان باهات درددل کنن و نمیدونن چی میخوان و فازشون چیه و فقط ناله میکنن فرار کن...

𝙲𝚑𝚊𝚗𝚐𝚎 𝚝𝚑𝚎 𝚜𝚝𝚘𝚛𝚢 ... فقط ۶ ماه زمان میبره دلم میخواد این ۶ ماه فقط حواسم به خودم باشه از هرکسی که به اندازه‌ی خودم انرژی صرف نمیکنه برام فاصله گرفتم نمیزارم چیزی توی دلم بمونه اون شخصیتی که میخوام اون هیکلی که میخوام اون آدمایی که میخوام میدونین...حقیقته دلیلی نداره که تحمل کنم... اذیت بشم حذف میکنم تغییر میدم تغییر میکنم ✨

خدا به هممون آرامش بده...