ar
Feedback
ارتِجال؛

ارتِجال؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

-ارتجال یعنی بدیھی سخن گفتن؛

إظهار المزيد
217
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
https://t.me/resliat اگه دوست داشتین تشریف بیارید خوشحال میشیم 🎀

شما حتی رو رفتار دو دقیقه بعدی ادما نمیتونی حساب باز کنی چه برسه برای یک عمر زندگی.

sticker.webp0.13 KB

sticker.webp0.13 KB

sticker.webp0.06 KB

علاقه داشتید این‌ور هم درخدمت باشیم. https://t.me/darchin_momnt

دلم میخواد ی سری چیزا برام حسرت بمونه تا رسیدن بهش حسرت بعضی چیزا برام شیرین تره تا رسیدن بهش شاید حسرتش تا ابد تو ذهنم بمونه ولی رسیدنش نه.

بهم میگفت من که میدونم تو یه چیزیت هست ولی چیزی نمیگی سکوت کردم گفت چرا جدیدا انقد کم حرف شدی و من مجددا سکوت کردم واقعا سکوت قشنگه خیلی قشنگه

من آنقدری که نباید، خسته ام آنقدری که نباید، ناراحتم آنقدری که نباید، نا امیدم و آنقدری که باید، خوشحال باشم نیستم من باید ها و نباید های زندگی ام را گم کرده ام و زندگی ام گره خورده است.

زندگی واقعا منو به جایی رسونده که حتی از سمت خدا هم لطف و رحمت بیاد تو زندگیم، من دیگه عمیق از ته دلم احساس خوشحالی نمیکنم انگار ‌که خدا هم با خودش میگه من دیگه کاری از دستم براش برنمیاد.

واقعا اینکه میگن چشما حرف میزنه واقعیته ارتباط عمیق بین روح و چشم روح خسته و غمناک باشه انعکاس داده میشه به چشم درواقع ما حال ادم هارو از چشماشون میخونیم نه از روح و باطنشون

میگفت آدما همون‌طور با غم زندگی میکنن با خنده زندگی میکنن میگذرونن میرن میگفت نه خنده و خوشی موندگاره نه غم و سختی طبیعت انسان نیست که در ذهنشم همین باشه؟ در ذهن حک میشه سختی و رنج و درد در ظاهر نشون میده خوشحال و شادی و خوشی و و ادما سر این موضوع هم تناقص دارن البته تناقض اجباری. مجبور به خوب بودن درحالی که ذهنمون یه بند داره رنج میکشه روحمون غرق در غم اما صورته که میخنده

اما نمیدونم کی این شیب تموم میشه و به مسیر هموار میرسیم؟ دلم میخواد مسیر هموار باشه، دیگه خسته شدم از بالا رفتن و پایین اومدن رو سطح صاف حرکت کردن چه مشکلی داره مگه؟ دیگه هیچ لذتی نداره زندگی بالا و پایین نداره که نداره

زندگی سراشیب داره میای پایین به سرعت و زود و سریع تازه لذتم میبری ولی برای اینکه بری دوباره بالا و بیای پایین تا لذت ببری باید خسته بشی، زانو درد بگیری، نفست بند بیاد تا برسی بالا درواقع نمیتونی وسط شیب وایسی چون یا لیز میخوری میری پایین دوباره باید تلاش کنی تا بتونی بری بالا

رکعت دوم و سجده دوم سرمو آوردم بالا دیدم ماه و لبخند زدم و بعد نماز گفتم تو اینجا بودی؟ میدونی چقد دنبالت گشتم فکر کردم توام منو تنها گذاشتی رفتی نگو هستی شاید خودت و نشون من ندادی ولی حواست اینجا بود داشتی نگاهم میکردی خوشحالم که هنوز تورو دارم و تنهام نذاشتی

ماه کجایی؟ این شبا میشینم رو تخت به پنجره زل میزنم تا بیای باهات حرف بزنم. از خیره شدن به سقف خیلی بهتره حداقل میدونم تو میبینی و میشنوی تهشم کی از حرف زدن با آسمون و ماه پشیمون شده که من دومیش باشم؟ ماه کاش بیای، دلم برات تنگ شده من اینجا پشت پنجره منتظرت میمونم.

و تمام بعد از کلی کش مکش تموم شد دیگه نه میخوام و نه قدرت ادامه دادن و دارم امروز و چیدم که تموم کنم برای خودم، و از نظر خودم تموم شد و حالا چشمان بسته و نفس حبس شده ای که ازاد میشه. در ۱۴ شب اردیبهشت ماه ۱۴۰۵

احساسات هم چیز عجیبیه تو حتی دلت برای بی معرفت ترین ادم دنیا هم تنگ میشه.

گاهی اوقات خار در چشم و استخوان در گلو باید ایستاد.

Repost from ارتِجال؛
چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا بگذار بسوزم که در این سینه دلگیر جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا