ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

الذهاب إلى القناة على Telegram

محمود مقدّسی دکتری فلسفه کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی در اینجا از دغدغه‌هایم درباره زندگی، فلسفه، روانکاوی و ادبیات می‌نویسم @TheWorldasISee ارتباط : @mahmoodmgh http://instagram.com/mahmood.moghaddasi

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

تُعد قناة تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی (@theworldasisee) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 16 404 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 235 في فئة علم النفس والمرتبة 20 825 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 16 404 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 24 أكتوبر, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -32، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -5، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 35.77‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 12.35‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 5 869 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 2 026 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل نوشتن, وقت, جا, چیز, آدم.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“محمود مقدّسی دکتری فلسفه کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی در اینجا از دغدغه‌هایم درباره زندگی، فلسفه، روانکاوی و ادبیات می‌نویسم @TheWorldasISee ارتباط : @mahmoodmgh http://instagram.com/mahmood.moghaddasi”

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 25 أكتوبر, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة علم النفس.

16 404
المشتركون
-524 ساعات
-227 أيام
-3230 أيام
أرشيف المشاركات
. ▫️گروه‌درمانی پیش از بازگشت به عصر حجر ترامپ همین چند ساعت قبل گفته است که ایران را به عصر حجر بر می‌گردانیم. گفته است نیروگاه‌های برق و تأسیسات حیاتی را هم می‌زنیم. ذهنم آشفته است. نمی‌دانم چقدر باید این حرف را جدّی گرفت. همین هم مسئله را سخت‌تر هم می‌کند؛ یعنی واقعاً نیروگاه‌ها را هم قرار است بزند؟ بعدش چه می‌شود؟ چه اتفاقی برای ایران می‌افتد. این فکرها و فکرهای بسیارِ دیگری در سرم می‌چرخند. امّا تا نیم ساعت دیگر جلسه گروه‌درمانی شروع می‌شود. باید خودم را جمع و جور کنم. به عادت همیشه‌ام کمی می‌نویسم تا ذهنم را مرتب کنم. این گروه، گروه‌درمانی ثابتِ من نیست. یکی از گروه‌هایی است که در ایّام جنگ شروعشان کرده‌ام و قرار است تنها چند جلسه ادامه پیدا کند. اعضایش ایرانی‌های این‌طرف و آن‌طرف دنیا هستند. هنوز اینترنت ایران قطع است و کسی از ایران نمی‌تواند به جمع ما اضافه بشود. این ماه‌ها گروه‌‌های حمایتیِ کوتاه‌مدّت بخشی از تجربۀ ما رواندرمانگران ایرانی شده‌اند. بحرانی که از راه می‌رسد، خیلی از ما بخشی از وقتمان را می‌گذاریم برای این جلسات. راستش همیشه دوست داشتم شغلی داشته باشم که حتی در بدترین شرایط هم بتوانم کاری انجام بدهم. از این جهت خوشحالم. حالا، حتی در این اوضاع خراب هم کاری از دستم بر می‌آید. صفحه را باز می‌کنم. اعضاء یکی‌یکی وصل می‌شوند. برخلاف جلسۀ قبل، در آغاز جلسه سکوتی طولانی برقرار می‌شود. می‌گویم: «خب، اوضاع و احوال چطوره؟ کسی میخواد شروع کنه؟» یکی از اعضاء شروع به حرف زدن می‌کند:«واقعاً میخواد بزنه؟ این دیوونه‌تر از این حرف‌هاست. ممکنه بزنه». بعد یکی دیگر هم وارد بحث می‌شود. او هم نگران است. از خانواده‌اش می‌گوید که توانسته تلفنی با آن‌ها صحبت کند و همه وحشت‌زده‌اند. گفت برایشان از روی یک متن، جزء به جزء پروتکلِ ایمنی در چنین شرایطی را خوانده و مادرش هم یادداشت کرده است. یکی دیگر گفت: «می‌ترسم مادرم بمیره. اون توی بیمارستانه. اگر برق‌ها قطع بشه چیه میشه؟» هراس جمع را فرا گرفته است. خبر تازه است. هنوز نتوانسته‌ایم پردازش‌اش کنیم. هنوز نمی‌دانیم چقدر جدّی است. موجی از احتمالات به ذهن تک‌تکمان هجوم آورده و آن را با خودمان به جلسه آورده‌ایم. یکی از اعضاء می‌گوید: «گمونم زمان خوبی برای جلسه نیست. احساس می‌کنم ازش حرف بزنم و بشنوم وحشتم بیشتر می‌شه». و بی‌آنکه مکث کند تا چیزی از او بپرسم، خداحافظی می‌کند و صفحه‌اش را می‌بندد. بعد سکوتی طولانی در گروه حاکم می‌شود. انگار بقیه هم این ترس را دارند. شروع به صحبت می‌کنم: «بیشتر از یک‌ماهه که هر شب حمله و انفجار داره اتفاق می‌افته. همه‌مون فرسوده شدیم. ذهنمون دیگه برای این یکی جا نداشت. نمی‌دونیم چی میشه، انگار توان پردازشش رو هم نداریم». این حرف باعث می‌شود دوباره اعضاء شروع به حرف زدن کنند. یکی با تأیید شروع می‌کند و می‌گوید: «آره، قفل شدم. یک هفته است نتونستم برم سر کار. اگر این جنگ همینطور ادامه پیدا کنه چی؟ اگر به هیچ نتیجه‌ای نرسه چی؟ اصلاً دیگه نمی‌دونم به چه نتیجه‌ای قراره برسه». این را یادم نبود که بگویم، آن روزها بعضی از ما ایرانی‌ها مخالف جنگ بودیم، بعضی موافق جنگ و بعضی هم در میانه. در آن گروه، سه نفر موافق جنگ بودند. حالا دیگر همان‌ها هم کمی تردید داشتند که این جنگ قرار است رهایی بیاورد یا نه. یکی از آن‌ها با حالتی ترسیده  گفت: «فکر می‌کردم زود جمع میشه. فکر می‌کردم حکومت رها می‌کنه و زمین می‌خوره. امّا الان می‌ترسم. پدرم توی ایران تنهاست. یکی از مناطقی که چند بار دیروز بمب خورده، خیلی نزدیک خونه ماست. نمی‌دونم. کاش اتفاقی برای پدرم نیفته.کاش اتفاقی برای هیچ کسی نیفته. دو سه روز اخیر خیلی روزهای وحشتناکی برای من بوده». گروه سکوت می‌کند. شنیدن این حرف‌ها از او که تا همین هفته پیش هیجان‌زده بود و می‌گفت چمدانم را هم بسته‌ام تا بعد از سال‌ها به ایران برگردم، هم ناراحت‌کننده بود و هم نگران‌کننده. انگار انتظار نداشتیم او هم اینقدر نگران بشود‌. این یعنی اوضاع خیلی خراب است. گروه پس از کمی سکوت ادامه پیدا می‌کند؛ با همین گفتگوها و سکوت‌های پی‌درپی و با همان بهت آغاز جلسه. فضا کمی‌ آرام می‌شود، امّا تنها کمی. زورِ واقعیتِ آن بیرون خیلی بیشتر از تأثیر گروه است. ناگزیریم این را بپذریم. نیم ساعت بعد با حالی همچنان بد، جلسه را به پایان می‌بریم.  شاید باور نکنید، امّا این سخت‌ترین جلسه تسهیلگری یک گروه در کل عمرم بود. مضطرب بودم. با اینکه سعی کرده بودم نشان ندهم و نقشم را اجرا کنم، امّا مضطرب‌تر هم شده بودم. جلسه به پایان رسید. خواستم شروع به نوشتن کنم. امّا توانش را نداشتم. رمقم رفته بود. رفتم توی تخت. پتو را کشیدم روی سرم: «فردا چه خواهد شد؟ کاش دروغ گفته باشد». و دروغ گفته بود. آتش بس از راه رسید. @TheWorldasISee

. هضم‌کردن چیزی به جای چیزی دیگر بِرت کار، در جایی از کتاب "چای با وینیکات" از زبان او و در مورد دعواهای داخلی انجمن روانکاوی بریتانیا می‌نویسد: "همین‌طور فکر می‌کنم این دعواها تلاشی بود برای دفع ترس مرگبار از بمباران هر شب نیروی هوایی آلمان نازی." حرف جالب و عجیبی است. آنجا بحث بر سر میراث فروید و نزاع بر سر آراء ملانی کلاین و آنا فروید است، اما وینیکات می‌گوید این دعواها سویه‌ دیگری هم داشت: "تلاش برای هضم‌کردن وحشت هضم‌ناشدنی بمباران نازی‌ها". او در این تعبیر از یکی از پیچیده‌ترین توانایی‌های روان انسان سخن می‌گوید: هضم‌کردن چیزی به جای چیزی دیگر، به این امید که لااقل از پس بخشی از آن امر هضم‌ناشدنی برآییم. همه ما تجارب سنگین تلخ و شیرینی را از سر می‌گذرانیم که توان فهمیدن و تاب آوردنشان را نداریم. گویی هرچه تقلا می‌کنیم جایی برایشان در درونمان پیدا نمی‌کنیم. می‌مانند روی دست و دلمان، و سنگین و درمانده‌مان می‌کنند. آن وقت می‌گردیم به دنبال چیزی شبیه آن، مرتبط با آن، متضاد آن و ... . چیزی که به نحوی از انحاء در نظم نمادین زبان و روانمان با آن مرتبط باشد و توان هضم کردنش را داشته باشیم. آن وقت شروع می‌کنیم به تقلا برای هضم‌کردن این عاطفه یا فکر جدید. مثلا نظم جهان درونمان که به هم می‌ریزد، پناه می‌بریم به نظم‌دادن اشیاء بیرون و وسواس‌گونه مرتبشان‌ می‌کنیم. وحشت‌ که می‌کنیم، پناه می‌بریم به خشونت و پرخاش، برای کنترل پیدا کردن بر چیزی یا کسی. فقدانی را که آن بیرون تجربه می‌کنیم، مشغول پیدا کردن چیزهایی در درون خودمان می‌شویم، و تحقیرمان که می‌کنند، مِهر می‌ورزیم تا زخم تحقیر شدنمان را التیام ببخشیم و ... . علیرضا روشن در یکی از شعرهایش می‌گوید: یارم‌ نیامد کودک همسایه را زدم همه این عواطف و ابژ‌ه‌های جابجا شده، تقلاهای روان ما برای هضم‌کردنِ هضم‌ناشدنی‌ها هستند. راستش این روزها به بسیاری از رفتارهای خودمان فکر می‌کنم. کنش‌هایی که نمی‌فهمیم از کجا می‌آیند و باعث حیرت و سردرگمیمان می‌شوند. ما زیر بار فشارها، ترس‌ها و ناامیدی‌های فراوانی هستیم که اغلبشان از بیرون به ما تحمیل شده‌اند و از پس هضم‌کردنشان بر‌نمی‌آییم. به جایش چه می‌کنیم؟ می‌گردیم به دنبال چیزی هضم‌شدنی در دل زندگی‌های شخصی و روابطمان با دیگران. با جدیت و اهتمام زیاد، دنیایی شِبه‌مسئله حل می‌کنیم تا شاید به گونه‌ای غیرمستقیم در هماوردی با آن مسایل اصلی سرپا بمانیم و قدمی از قدم برداریم. اما واقعیت این است که چیزی آن بیرون و در سپهر عمومی حل‌ناشده باقی مانده است و ما داریم بارش را در زندگی‌های شخصیِ شکننده و روابط آسیب‌پذیرمان‌ بر دوش می‌کشیم. @TheWorldasISee

. دست در چه چیزی ببرم؟ چه چیزی را درست کنم؟ مسئله چیست؟ من؟ دیگری؟ جهان بیرون؟ آخرکدام یک را باید درست کرد؟ هر بار پاسخ متفاوتی به این پرسش می‌دهم. عجیب هم نیست. همۀ این‌ها با هم قصّه من را می‌سازند. گاهی واقعاً مسئله جهان بیرون است. یعنی آن بیرون چیزها درست کار نمی‌کنند. خیلی وقت‌ها هم نمی‌شود کاری برایش کرد و باید پذیرفت. این دنیا بی در و پیکر است، ما هم اتفاقی پرت شده‌ایم توی آن، تنها چیزهای محدودی را می‌توان درست کرد و فقط بعضی چیزها را می‌توان نجات داد، همین. دنیا آن جایی که آدم در خیالات کودکی‌اش فکر می‌کند نیست. خیلی خیلی خیلی بی‌ در و پیکرتر و اتفاقی‌تر از آنی است که آدم دلش می‌خواهد. این را انگار از یک جایی به بعد می‌پذیری، یعنی ناگزیر می‌شوی که بپذیری. همینطور ممکن است ببینی نه فقط دنیا به طور کلی، که محیط تو هم اشتباه و آشفته‌تر از این حرف‌هاست. آن‌وقت ناگزیر می‌شوی جابجا شوی. شاید کارت راه بیفتد و قهرِ طولانی‌ات با خودت تمام بشود. خیلی وقت‌ها هم مسئله دیگری است. میان آدم‌های اشتباهی زندگی می‌کنی، با آدم‌هایی در ارتباطی که اهلِ دنیای تو نیستند، با غریبه‌های آشنا صمیمی شده‌ای و همیشه بخشی از تو ناکام، جداافتاده و خسته، پشت در می‌ماند. آن‌وقت گم می‌شوی و مدام حالت گرفته می‌شود.آن‌وقت ناگزیر می‌شوی از دیگری هجرت کنی. تا کی؟ تا کجا؟ راستش نمی‌دانم. شاید آنقدر که دیگری یا دیگری‌های خودت را پیدا کنی. هجرت از دیگری هم البته کار آسانی نیست. اینکه به آدم‌هایی نزدیک و بعد از آن‌ها دور شوی، هر بار بخشی از تو را می‌بلعد. خیلی وقت‌ها امّا مسئله خودِ تو هستی. خودِ تو که ساختۀ همان جهان بیرون و آن دیگری‌ها هستی امّا شده‌ای یک کل واحد و خاص که دارد این زندگی را می‌کند. خیلی وقت‌ها مسئله از خودبیگانگی است، سردرگمی است، ترس است، خود را نشناختن و تجربه نکردن است، با خود مواجه نشدن است، دردِ این مواجهه را نکشیدن و خود را بازنساختن است. خیلی وقت‌ها مسئله با خود تنها نشدن و وهمِ خودشیفتگی را زمین نگذاشتن است، با میل خودروبرو نشدن و محدودیتِ خود را نپذیرفتن است. اینجا کار با هجرت از اینجا و آن دیگری یا با پذیرشِ سرشت جهان حل نمی‌شود. باید دست ببری توی خودت و چیزی را آنجا درست کنی. باید خودت را ببینی و بشناسی و ببخشی و بخواهی. باید دست بکشی از هجرتِ مکانی و رابطه‌ای. باید سفری درونی را آغاز کنی. باید از خودت هجرت کنی. می‌دانم هرقدر در آن دو بخش قبلی روشن حرف زدم، حرف‌هایم در اینجا گنگ است. آخر خودم هم گاهی می‌مانم که کدام بخش‌اش مال من است. هرچه هست امّا من بخش مهمی از ماجرا هستم. این را شاید آدم بعد از هجرتِ مکانی و رابطه‌ای بیشتر و بهتر می‌فهمد. @TheWorldasISee

. ▫️آب خوردن و جان کندن آدم یک سری کارها را خیلی راحت و بی‌دغدغه انجام می‌دهد. یعنی نه نیاز چندانی به تصمیم‌گیری در موردشان دارد، نه وقتی تصمیم گرفت، باید زور خاصی برای انجام دادنشان بزند و نه وقتی انجامشان داد، درگیرشان می‎ماند و به نتیجه یا زحمتی که برایشان کشیده خیلی فکر می‌کند. این کارها راحت از آدم سر می‌زنند چون آن‌ها را بلد است، زیاد انجام داده، از دیگران دیده، توی محیطی بوده که این کارها طبیعی بوده‌اند و خلاصه آن کارها شده‌اند بخشی از چیزی که روانشناسان رفتارگرا به آن می‌گویند خزانۀ رفتاری. خزانۀ رفتاری هر آدمی، مجموعه‌ای از کارهایی است که انجامشان برای آن فرد به قدر کافی تسهیل شده و خیلی وقت‌ها خودکار یا با زحمت کمی انجامشان می‌دهد. این تسهیل شدن هم اغلب از کودکی، محیط خانواده و تجاربِ فرد طی مسیر رشدش می‌آید. برای یکی خرید و فروش راحت است، برای یکی پخت و پز، برای یکی تمیزکاری خانه، برای یکی ورزش و طبیعت‌گردی، برای یکی گوش دادن به حرف آدم‌ها، برای یکی برنامه‌ریزی و مدیریت آدم‌ها و ... . و خب، کسی که مثلاً پخت و پز را خیلی راحت و بدون فکر و تصمیم و زحمت انجام می‌دهد، ممکن است خرید و فروش برایش جان کندن باشد. یا کسی که خیلی راحت به کارهای ماشین می‌رسد، جمع کردنِ سفره برایش کاری پیچیده باشد. خلاصه مهم است آدم در خزانۀ رفتاری‌اش چه چیزهایی را داشته باشد. هرچقدر این کارهای تسهیل شده بیشتر باشند، کار آدم بیشتر راه می‌افتد. حالا چرا همۀ این‌ها را گفتم؟ برای اینکه بگویم فکر نکنید اگر کاری برای شما خیلی راحت است، برای دیگری هم همینطور است. واقعاً ممکن است کارِ بسیار کوچک و ساده‌ای (مثلاً شستن ظرف) بخشی از خزانه رفتاری کسی نباشد، یعنی انجامش نداده باشد، از او خواسته نشده باشد یا حتی بیش از آن، نه فقط تسهیل نشده باشد که مانعی هم پیش رویش گذاشته شده باشد؛ مثلاً اینکه این کارها کار پسر یا دختر نیست و ... . در مورد خودتان هم همینطور است. فکر نکنید اگر کسی کاری را مثل آب خوردن انجام داد و شما نتوانستید، یعنی گیری دارید. خیلی وقت‌ها مسئله همینقدر ساده است: بلدش نیستید، تا به حال انجامش نداده‌اید، به آن عادت ندارید، باید به آن فکر کنید. خزانۀ رفتاری هر کسی شامل کارهایی است، این در خزانۀ شما نبوده. از آدم‌ها باید بر اساس خزانۀ رفتاریشان انتظار داشت و بر اساس همان هم آن‌ها را قضاوت کرد. این معنی‌اش آن است که تکلیف از روی دوش آدم‌ها برداشته می‌شود؟ نه. این حرف‌ها توصیفی‌اند و نه تجویزی. آدم‌ها می‌توانند یاد بگیرند. ولی باید حواسمان باشد که ما با هم فرق داریم. این فرق را باید جدّی بگیریم. باید فرصت یاد گرفتن و آزمون و خطا به آدم‌ها بدهیم. واقعاً چیزی که برای یکی مثل آب خوردن است، برای یکی ممکن است جان کندن باشد. برایش/برای خودمان صبر کنیم. @TheWorldasISee

. آب خوردن و جان کندن آدم یک سری کارها را خیلی راحت و بی‌دغدغه انجام می‌دهد. یعنی نه نیاز چندانی به تصمیم‌گیری در موردشان دارد، نه وقتی تصمیم گرفت، باید زور خاصی برای انجام دادنشان بزند و نه وقتی انجامشان داد، درگیرشان می‎ماند و به نتیجه یا زحمتی که برایشان کشیده خیلی فکر می‌کند. این کارها راحت از آدم سر می‌زنند چون آن‌ها را بلد است، زیاد انجام داده، از دیگران دیده، توی محیطی بوده که این کارها طبیعی بوده‌اند و خلاصه آن کارها شده‌اند بخشی از چیزی که روانشناسان رفتارگرا به آن می‌گویند خزانۀ رفتاری. خزانۀ رفتاری هر آدمی، مجموعه‌ای از کارهایی است که انجامشان برای آن فرد به قدر کافی تسهیل شده و خیلی وقت‌ها خودکار یا با زحمت کمی انجامشان می‌دهد. این تسهیل شدن هم اغلب از کودکی، محیط خانواده و تجاربِ فرد طی مسیر رشدش می‌آید. برای یکی خرید و فروش راحت است، برای یکی پخت و پز، برای یکی تمیزکاری خانه، برای یکی ورزش و طبیعت‌گردی، برای یکی گوش دادن به حرف آدم‌ها، برای یکی برنامه‌ریزی و مدیریت آدم‌ها و ... . و خب، کسی که مثلاً پخت و پز را خیلی راحت و بدون فکر و تصمیم و زحمت انجام می‌دهد، ممکن است خرید و فروش برایش جان کندن باشد. یا کسی که خیلی راحت به کارهای ماشین می‌رسد، جمع کردنِ سفره برایش کاری پیچیده باشد. خلاصه مهم است آدم در خزانۀ رفتاری‌اش چه چیزهایی را داشته باشد. هرچقدر این کارهای تسهیل شده بیشتر باشند، کار آدم بیشتر راه می‌افتد. حالا چرا همۀ این‌ها را گفتم؟ برای اینکه بگویم فکر نکنید اگر کاری برای شما خیلی راحت است، برای دیگری هم همینطور است. واقعاً ممکن است کارِ بسیار کوچک و ساده‌ای (مثلاً شستن ظرف) بخشی از خزانه رفتاری کسی نباشد، یعنی انجامش نداده باشد، از او خواسته نشده باشد یا حتی بیش از آن، نه فقط تسهیل نشده باشد که مانعی هم پیش رویش گذاشته شده باشد؛ مثلاً اینکه این کارها کار پسر یا دختر نیست و ... . در مورد خودتان هم همینطور است. فکر نکنید اگر کسی کاری را مثل آب خوردن انجام داد و شما نتوانستید، یعنی گیری دارید. خیلی وقت‌ها مسئله همینقدر ساده است: بلدش نیستید، تا به حال انجامش نداده‌اید، به آن عادت ندارید، باید به آن فکر کنید. خزانۀ رفتاری هر کسی شامل کارهایی است، این در خزانۀ شما نبوده. از آدم‌ها باید بر اساس خزانۀ رفتاریشان انتظار داشت و بر اساس همان هم آن‌ها را قضاوت کرد. این معنی‌اش آن است که تکلیف از روی دوش آدم‌ها برداشته می‌شود؟ نه. این حرف‌ها توصیفی‌اند و نه تجویزی. آدم‌ها می‌توانند یاد بگیرند. ولی باید حواسمان باشد که ما با هم فرق داریم. این فرق را باید جدّی بگیریم. باید فرصت یاد گرفتن و آزمون و خطا به آدم‌ها بدهیم. واقعاً چیزی که برای یکی مثل آب خوردن است، برای یکی ممکن است جان کندن باشد. برایش/برای خودمان صبر کنیم. @TheWorldasISee

. شب بخیر، فردا صحبت می‌کنیم گاهی هم وارد جمعی می‌شوی و می‌بینی برخلاف همیشه از همه بزرگتری. بعد، این اتفاق دوباره و چندباره در جمع‌های دیگر هم تکرار می‌شود. با خودت می‌گویی شاید چیزی در من هست که با سنّم هم‌خوانی ندارد و من را به این جمع‌های جوان‌تر می‌کشد یا شاید واقعاً آنقدر بزرگ شده‌ام که دیگر هر کجا بروم، از همه یا بعضی از آدم‌های آن جمع بزرگترم. هرچه هست، می‌بینی برای اوّلین بار داری خودت را از بیرون و از چشم دیگران نگاه می‌کنی. می‌بینی ذهنت درگیر مسئله سن شده. می‌بینی جملاتی شبیه این توی سرت می‌چرخد: «حالا که وقت این کارها نیست. به وقتش این کارها رو نکردی. هیییی، کاش می‌شد زودتر انجامش می‌دادم و ...». بعد می‌بینی که داری این خودِ دوم‌ات را نگاه می‌کنی که با زمان کشتی می‌گیرد. می‌خواهی جوابش را بدهی، امّا می‌بینی حرف‌هایت کلیشه‌ای می‌شوند و تو هم از حرف و تفکّر کلیشه‌ای متنفّری. برای همین با خودِ اوّلت که فقط سؤال داشت همراه می‌شوی و این خودِ دوم را با سؤال‌هایش رها می‌کنی و بر می‌گردی توی موقعیت. می‌روی توی پوست آن آدمی که در لحظه حضور دارد و با دیگران حرف می‌زند و تجربه می‌کند. می‌روی توی پوست او که سؤال هم ندارد و همانجا که هست هست و دارد زندگی‌اش را می‌کند. بعد وقتی همه رفتند و شب شد و داشتی می‌خوابیدی به این فکر می‌کنی که چقدر فکر می‌کنی. با خودت می‌گویی همین است دیگر، فردا هم روزِ دیگری است. از بعضی‌ها بزرگتر و از بعضی‌ها کوچک‌تری. یادت می‌افتد که مسئله سن، بیش از هر چیز مسئلۀ زندگی نزیسته و راهِ پیدا نکرده است. برای همین باید تمرکزت را بگذاری روی همین. باید سعی کنی زندگی کنی. نترسی و زندگی کنی. با هر امکانی که دم دستت هست، با همه سختی‌ها و محدودیت‌هایت و با هر مدلی که بلدی و در حالِ یادگرفتنش هستی زندگی کنی. باید همینجا باشی و حتی گاهی هم شده کشتی گرفتن با پرسش‌های عمیق دربارۀ زندگی را رها کنی . بعد، به همۀ آن من‌ها می‌گویی درکتان می‌کنم، ما راه درازی را آمده‌ایم. حالا وقت خواب است. فردا صحبت می‌کنیم.

جستجوگرِ یتیم (با ارجاع به ادبیات یونگی) گفت: مثل جستجوگری که خودشو یتیم می‌کنه. خیلی وقت‌ها با ادبیات یونگی حرف می‌زند. بعد که می‌پرسم، توضیح که می‌دهد، من هم متوجّه می‌شوم. گفتم: یعنی چی؟ گفت: قاعدتاً این دو تا با هم متفاوتن. ولی بذار برات توضیح بدم. گاهی آدم وقتی شروع به جستجوگری می‌کنه، عمیقاً دلتنگ و ناامن میشه. حتی گاهی ممکنه احساس تنهایی زیاد و بیچارگی کنه. مثلاً ار خونه پدر و مادرش میره و تا مدّتی حالش بده. از شهر خودش بیرون میاد و عمیقاً احساس گم‌شدگی بهش دست میده، مهاجرت می‌کنه از کشورش و بعد هزار بار از خودش می‌پرسه من توی این تنهایی و نابلدی و از صفر شروع کردن خیلی چیزها دارم چه کار می‌کنم؟ دنبال چی می‌گردم؟ یا شک می‌کنه و معلّق می‌مونه توی بی‌باوری و به خودش میگه آخه چه کاری بود؟ یا میره درمان و بعد با خودش میگه، بهتر نبود دست نمی‌زدم به چیزی؟ گفتم: این یعنی خود رو یتیم کردن؟ گفت: نه الزاماً. بالاخره رفتن سخته، جدایی آدمو اذیت می‌کنه. تنهایی و یاد گرفتن خیلی چیزها از نو انرژی میخواد، خالی بودن و خالی رو یاد گرفتن آدمو کلافه می‌کنه، دوباره پُر شدن امید میخواد. امّا این‌ها خیلی وقت‌ها طبیعی‌ان. اونی گه جستجوگر شده شاید دیگه نمی‌تونسته آروم بگیره که جستجو رو شروع کرده. لابد اگر می‌موند یتیم می‌شد. لابد اون جایی که بوده یک طولانی تنها و یک‌ جورایی خالی شده بوده که شروع کرده به جستجو‌. گفتم: پس چرا میگی مثل جستجوگری که خودشو یتیم می‌کنه. اینطوری که میگی اینا یتیم شدن نیستن، بخشی از مسیرن. گفت: آره. اینا طبیعیِ مسیرن. ولی گاهی هم جستجوگر یتیم میشه یا خودشو یتیم می‌کنه. یعنی نمی‌پذیره اینا بخشی از مسیرن. توشون گیر می‌افته. امیدشو از دست میده. زخمی میشه. گاهی هم جستجوگر فکر می‌کنه برای رفتن باید هر چیزی پشت سرش هست رو خراب کنه تا بتونه جلو بره، امّا شاید لازم نباشه. آخه تنها شدن با بی‌پناه شدن فرق داره. تنهایی گاهی بهای جستجوگریه ولی بی‌پناهی نه. گاهی هم جستجوگر خودشو توی جستجوهایی میندازه که تابشونو نداره و به این دلیل یتیم میشه. سخته فهمیدنش. ولی اینجور وقت‌ها عیبی نداره اگر یکی دو قدم بیاد عقب، آماده بشه و بعد بره. گفتم: پس جستجوگر می‌تونه یتیم بشه؟ گفت: آره، می‌تونه. باید راهشو یاد بگیره. امّا فکر می‌کنم طولانی توش نمی‌مونه. احتمالاً راهشو پیدا می‌کنه. درد هم داره. @TheWorldasISee

تجربه_بودن

. وزن چیزها پیشتر در آثار افلاطون می‌خواندم که هنر زندگی چیزی از جنس «هنر اندازه‌گیری» است. اینکه بتوانی وزن چیزها را درست تشخیص بدهی. در زندگی تنها کافی نیست بدانی چه چیزی درست یا نادرست است یا خوب و بد کدام‌اند. باید وزن چیزها و سبکی و سنگینی و اهمیت آن‌ها را هم بشناسی. باید ترازوی سالمی داشته باشی که بگوید از میان درست‌ها کدام در اولویت است و از میان نادرست‌ها، کدام زیان‌بارتر. حرف عجیبی است. افلاطون می‌گوید آدم‌ها ناشادند چون ترازویشان خراب است. مثلاً وزن پول چقدر است؟ یا دوستی؟ یا عشق؟ یا آرامش؟ یا شهرت؟ یا سود و زیان؟ یا هر چیز دیگری. ترس از فقر ترازوی آدم را در مورد پول خراب می‌کند. وحشتِ تنهایی هم، ترازوی عاطفی آدم را برهم می‌زند. میل به دیده شدن و عقب نماندن هم ترازوی آدم را از بیخ نامیزان می‌کند، خیلی چیزهای دیگر هم. این خرابی‌ها از کجا می‌آیند؟ از گذشته، از محیط و حرف آدم‌ها و از هراسِ متفاوت بودن از بقیه. بعد یک‌هو چشم باز می‌کنی و می‌بینی زندگی‌ات پر شده از چیزهای خوبِ کم‌اهمیت. کارِ بدی کردی؟ نه. زندگی‌ات مزه و معنایی دارد؟ نه. پُری؟ نه. چرا؟ چون ترازویت خراب است. چون همۀ حواست به داشتن و ساختن چیزها بوده، امّا ترازو را نادیده گرفته‌ای. می‌بینی زندگی‌ات کاریکاتوری و نامیزان شده، چون هیچ وقت درست از خودت نپرسیده‌ای که واقعاً چی، چقدر می‌ارزد یا نمی‌ارزد. حالا بیش از همیشه فکر می‌کنم لازم است یک جایی بار را کم کنیم و خودِ این ترازو را از نو میزان کنیم. به این نتیجه رسیه‌ام که با ترازوی خراب، آخرش برده و باخته، ورشکست می‌شوی. @TheWorldasISee

جستجوی قبیله چاره‌ای نیست. آدم باید کم یا زیاد قبیله و خانوادۀ انتخابی خودش را پیدا کند. وگرنه احساس تنهایی می‌کند، حس می‌کند دیوانه است، مدام احساس عقب افتادن می‌کند، حس می‌کندکافی نیست، تنبل است، عجیب است، بیهوده است، خواستنی نیست و خلاصه "یک مرگیش" هست. چه می‌شود که آدم در قبیله خودش به دنیا نمی‌آید، یا چه می‌شود که شبیه قبیله‌ای که در آن به دنیا آمده نیست یا نمی‌ماند، نمی‌دانم. احتمالاً دلایل مختلفی دارد، ولی من با نتیجه‌اش کار دارم: احساس جداافتادگی، زبان‌نفهمی، جانشدگی، لای در ماندگی، پشت در ماندگی، گیر افتادگی، بیرون افتادگی، دل‌گرفتگی، گرفتگی و بی‌نیازی در عین نیازمندی. این‌ها را وقتی تجربه می‌کنی که آدم‌های نزدیکت هم‌قبیله‌ات نیستند. این‌ها احساساتِ کسی است که با دیگران دمخور است، با آن‌ها حرف می‌زند، از آن‌ها مراقبت می‌کند، حتی دوستشان دارد ولی بینیِ احساسش بارها و بارها از فرط کوبیده شدن توی یک دیوارِ شیشه‌ای نامرئی غریبگیِ شکسته است. آدم باید قبیلۀ خودش را پیدا کند و این کاری منفعلانه نیست. باید فعالانه گشت یا ساخت. باید سرک کشید. باید آدم به آدم جستجو کرد. باید ناامید نشد. باید سرمایه‌گذاری کرد و ناامید نشد. هر بارش یک آزمون و خطا است. آخرش آدم یاد می‌گیرد. میلیاردها آدم روی کرۀ زمین‌اند. مثل من و تو هم زیاد است. فقط باید ناامید نشوی و جستجو کنی. حالا که دیگر اینترنت هم هست. شاید باور نکنی، امّا به تو می‌گویم که وقتی هم‌قبیله‌هایت را پیدا می‌کنی انگار از یک زندان نامرئی یا از یک بیماریِ لاعلاج نجات پیدا کرده‌ای. سبک می‌شوی. می‌بینی زندگی جور دیگری هم می‌شود. نمی‌دانم چه چیزهایی در گِلِ آدم ریخته‌اند. ولی این را می‌دانم که جستجوی قبیله یکی از آن‌هاست که کسی برای نجات آدم یا شاید آزردنش توی این خاک ریخته است. هرچه هست، آدم بدون قبیله‌اش می‌پژمرد. @TheWorldasISee

.

. ▫️اگر نترسی، آخ اگر نترسی ترس از فقر آدم را بیچاره می‌کند، اضطرابِ بی‌کفایتی هم، ترس از گرسنگی عاطفی هم. این ترس‌ها و اضطراب‌ها کاری می‌کنند که حتی وقتی نیاز نداری جمع کنی، حتی وقتی به قدر کافی خوبی، عمر و توانت را برای زیاد خوب و باکفایت بودن بسوزانی، و وقتی که باید رها کنی، نگه داری که مبادا دنیایت از دلبستگی خالی بشود. ترس از عقب ماندن هم همین است. اگر فرمان را بدهی دست این ترس، تو را با زمین و زمان مقایسه می‌کند و "مدام دویدن" را به جانت می‌اندازد. آن‌وقت تو همیشه عقبی. هر قدمی که جلوتر می‌روی، قلمروهای جدیدی را کشف می‌کنی که می‌فهمی در آن‌ها هم عقبی. این ترس‌ها آدم را بیچاره می‌کنند. یک‌وقت به خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی جمع‌ کرده‌ای برای هیچ، نگه داشته‌ای آنقدر که داری خفه می‌شوی و جهانت را آنقدر تکراری شلوغ کرده‌ای که شوق قدم زدن در آن را دیگر نداری. البته فکر نمی‌کنم این حرف‌ها اثری در من و تو داشته باشد‌. آدم خیلی وقت‌ها کارش با دانش و جمله حکیمانه راه نمی‌افتد. آن ترس ریشه در تاریخچه اش دارد و تغییرش کار یکی دو روز و حرف این یا آن آدم نیست. ما آدم‌ها می‌دانیم دنیا دو روز است، یا حتی کمتر، ولی ترس از فقر که این ها حالی‌اش نمی‌شود. ترس از فقر یا اضطراب کفایت، بی‌زمان‌اند. کاری به مرگ هم ندارند. تا زنده‌ای هلت می‌دهند و همزمان جفت‌‌پا هم برایت می‌گیرند. خودت را ول کنی، برده آن‌ها می‌شوی. بعد می‌بینی تو هم مثل بقیه حال خودت را نمی‌فهمی و داری می‌دوی. خلاصه اینکه کار با دانستنِ صرف راه نمی‌افتد. باید با این‌ ترس‌ها روبرو شد. باید جزء به جزء واقعیت را به آن‌ها معرفی کرد و باید تکه‌تکه برخلافشان عمل کرد تا شاید این مغزِ خسته یاد بگیرد این ترس‌ها امروز جز بیچاره کردنِ من کارکردی ندارند. @TheWorldasISee

فردا ترم جدید را آغاز می‌کنیم. صحبت از موضوعات اضطراب است؛ جدایی، بیماری، بی‌کفایتی، شرم، تنهایی، مرگ، از هم‌گسیختگی روان، درماندگی، احساس گناه و ... . صحبت از اینکه چه خطری در پس این چیزها ما را تهدید می‌کند که چنین بی‌قرار و مشوش‌مان می‌کند و این بی‌قراری از ما چه می‌خواهد؟

. ▫️کاری برای مواجهه وسواسی با جهان اگر ذهنت تو را مدام به دنبال خودش می‌کشد، اگر هرچه اوضاع خراب‌تر می‌شود بیشتر و پیچیده‌تر فکر می‌کنی، اگر تلاش می‌کنی از روی همۀ نامعلوم بودن‌ها و ناامنی‌ها با فکر کردن و ارزیابی احتمالات عبور کنی و به قطعیتی برسی، اگر فکرهایت مدام می‌آیند، آشفته‌ات می‌کنند، بعد کمی آرامت می‌کنند و دوباره بی‌آنکه بخواهی با مسئله‌ای تازه روبرویت می‌کنند، اگر فکرهایت بیشتر فکر می‌مانند و تأخیر در عمل و گرفتگی در ذهن و تنت ایجاد می‌کنند، کمی بایست. باید برای این این شیوۀ وسواسی مواجهه با جهان کاری بکنیم. ذهن وسواسی سعی می‌کند مسئله را با فکرکردنِ بیشتر حل کند، امّا فکرِ بیشتر، وقتی مسئله حل‌شدنی نیست، خودش می‌شود بخش سختِ جدیدی از مسئله. آن وقت ذهن گیر می‌کند توی خودش و دما را بالا و بالاتر می‌برد. بعد به جایی می‌رسی که انگار داری توی خودت خفه می‌شوی. مسئله از بیرون آمده، امّا ذهن تو آن را و خودش را گیر انداخته. برای ذهنی هم که گیر افتاده، چاره نه یک فکر تازه که بازگشت از ذهن به جهان است؛ از فکر به بدن، از تنهایی به رابطه و از بررسی احتمال‌ها به عمل. شاید یکی از اصلی‌ترین چاره‌ها بدنمندتر شدن باشد (ورزش کردن، راه رفتن، آشپزی، مرتب کردن خانه و هر چیزی که بدن را واقعاً وارد صحنه کند). باید کاری کرد که ذهن دیگر تنها صحنه زندگی نباشد. همینطور هم بازگشت به رابطه و عمل اجتماعی (دیدن آدم‌ها، کمک کردن، ساختنِ چیزی، مراقبت کردن از چیزی یا کسی و ... ). ذهن وسواسی در جهان تک‌نفره انتزاعی خودش گیر می‌افتد. چاره شاید بازگشت هرچه بیشتر به عینییت و واقعیتِ مشترک آدم‌ها باشد. می‌دانم سخت است. می‌دانم دیگر جانی برای این تغییر مسیر برایت باقی نمانده. می‌دانم زندگی را همیشه اینطور تجربه کرده‌ای. می‌دانم اوضاع که خراب‌تر شده، تو هم شدیدتر شده‌ای. می‌دانم مدام سر می‌خوری به همین نحوۀ بودن. ولی شدنی است. کم‌کم و آرام امّا می‌شود. @TheWorldasISee

▫️درباره‌ی دوره: در گذر از تنظیم اضطراب و فهم عملکردهای آن، حالا به موضوعات اضطراب رسیده‌ایم. از نُه دسته موضوع کلی گفتیم که
▫️درباره‌ی دوره: در گذر از تنظیم اضطراب و فهم عملکردهای آن، حالا به موضوعات اضطراب رسیده‌ایم. از نُه دسته موضوع کلی گفتیم که اضطراب‌های ما کم یا زیاد در یکی از آن‌ها قرار می‌گیرند و بحث از این موضوعات را با اضطراب جدایی آغاز کردیم. از این گفتیم که دیگری برای ما چه می‌کند که از دست دادنش اضطراب‌آور است و چرا گاهی این اضطراب طاقت‌فرسا می‌شود. از صورِ گوناگونِ اضطراب جدایی گفتیم و از انواع مختلف مواجهه‌های ما با نبودن یا احتمالِ نبودن یا وصل نبودنِ دیگری حرف زدیم. در این ترم این بحث را تکمیل می‌کنیم و سپس به سراغ اضطرابِ بیماری و آسیبِ جسمانی می‌رویم، بعد از آن از اضطرابِ کفایت و توانمندنی حرف می‌زنیم، از اضطرابِ ناشی از شرم و ارزیابی می‌گوییم، به اضطراب مسئولیت می‌پردازیم و ... . ▫️هزینه: خارج از ایران: ۴۰ دلار (پی‌پل) ایران: ۱.۴ میلیون تومان ▫️برای دانشجویان و افرادی که محدودیت مالی دارند، شرایط حمایتی در نظر گرفته شده است ▫️شروع دوره: شنبه، ۷ شهریور ۱۴۰۵ ▫️ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر: @aban_workshops (تلگرام و اینستاگرام

پرسید: تو رواندرمانگری؟ گفتم: آره. اسماً هستم امّا هربار که این تعبیر رو در مورد خودم میشنوم، هول می‌کنم. آخه درمانِ روان یعنی چی؟ کی می‌تونه روان کسی رو درمان کنه؟ توی این دنیای آشفته، اصلاً درمانی برای روان پیدا میشه؟ وقتی دردها اینقدر اجتماعی و بیرونی هستن، تعبیر روان‌درمانی تعبیرِ آرزواندیشانه‌ایه. من و امثال من نهایتاً همراهیم؛ همراه روان برای بیشتر فهمیدن، کمتر درد کشیدن و توی چاله‌های درونی و بیرونی کمتر افتادن. درمان هم وجود نداره راستش. ما فقط می‌تونیم بهتر و خودتر بشیم. ولی خوب نمیشیم هیچ وقت. @TheWorldasISee

. قطع اتّصال، ناامنی پیوند و آسیب‌پذیریِ من قطع اتصال واقعی شده است. یک روز اینترنت، یک روز پرواز، یک روز احتمال لغوِ پرواز، یک روز احتمال جنگ، یک روز احتمالِ گیرافتادن به هر دلیلی. حالا هر ایرانیِ جایی دیگر یک پرونده بلاتکلیف در مورد پیوندش با ایران و عزیزانش دارد:«برم ایران یا نه؟»، «الان نرم باز معلوم نیست کی بتونم برم»، «به نظرت برم چطوری و کِی باید برگردم؟»، «خودم که باید برم، به نظرت بچه‌ها رو هم ببرم؟»، «حالا با این قصّه پروازها اصلاً معلوم هست چه کار باید بکنیم؟»، «نکنه اینترنت قطع بشه دوباره»، «مامان و بابا رو بیارم پیش خودم؟»، «درمانگرم ایرانه، به نظرت می‌تونم دوباره بهش وصل بشم؟ به رفیق صمیمیم چطور؟ نکنه کم‌کم از هم فاصله بگیریم؟»، «اصلاً فکر کن بتونم برم، چی بگم اونجا؟ همین الانم تماس‌هام کوتاه‌تر شده چون حس می‌کنم حرف همو نمی‌فهمیم»، «شکافمون روز به روز داره بیشتر میشه، اصلاً فکر می‌کنم این فاصله هم از جنسِ همون شکافه. ما اینجا داریم یک جور دیگه زندگی می‌کنیم و زندگی اونجا یک جور دیگه است». قطع اتّصال واقعی شده است. قطعِ ناگهانی، آنطور که انتظارش را نداشتی، آنطور که با بقیه دنیا متفاوت است، آنطور که قاعدتاً نباید اتفاق می‌افتاد. آنطور که معلوم نیست اصلاً کی دوباره امن و قابل‌اعتماد بشود. این قطع اتّصال امّا همینجا نمی‌ماند. وارد دنیای روانیِ آدم می‌شود. تو با اتّکا به دلبستگی‌هایت بیرون آمده بودی، فکر می‌کردی هر وقت بخواهی می‌توانی برگردی. فکر می‌کردی می‌توانی هر بار برای سفر دوباره‌ات "منتظر بمانی" و به وقتش برگردی، تو آمده بودی تا اینجا چیزی را بسازی و هر وقت لازم شد برگردی. تو فکر می‌کردی همیشه می‌توانی وصل بمانی، نهایتاً با یکی دو بار «صدا و تصویرم خوبه الان؟» گفتن. تو آمده بودی چیزی بسازی امّا فکر نمی‌کردی بهای آمدنت گاهی زیاد و خیلی وقت‌ها نامعلوم بشود. بی‌قرار می‌شوی، مثل روزهای اوّل. ناامن شده‌ای، مثل کودکی. با خودت می‌گویی شاید بهتر است دل بکنی و کمتر به آنجا وصل باشی. یا شاید بهتر است برگردی و این فاصله را تمام کنی. شاید هم بهتر است حواس خودت را پرت کنی و نبینی تا بگذرد. هر کدام را که انتخاب کنی، حتی اگر در میانه هم بمانی، عجیب و دیوانه نیستی و اشتباه نکرده‌ای. آدم با دلش و برای دلش زندگی می‌کند. در این آشفته‌بازار هم آنکه به دنبال خطا نکردن است، بیشتر خطا می‌کند. حالا دیگر هیچ انتخابِ بدون دردی وجود ندارد. بیا دردِ تقلّا برای غلبه کردن بر این تنگنای تحمیلی را دیگر به خودمان وارد نکنیم. ما نمی‌توانیم یکسره از پس‌اش بر بیاییم. بیا با ناتوانیمان کنار بیاییم و نخواهیم آنی باشیم که بر همه محدودیت‌ها غلبه می‌کند. @TheWorldasISee

نامه‌نگاری کاریه که من دوستش دارم. خودم با بعضی از دوستانم انجامش میدم و همیشه تجربه‌های مکتوب خوبی برامون باقی مونده. به ذهنم رسید کانالی درست کنم که دیگران هم بتونن برای اون نامه بنویسن و نامه‌های فرستاده شده از دیگران رو بخونن. چون حال و هوای مایی که اینجا هستیم به هم نزدیکه، احتمالاً حرف‌های آشنا و قابل‌تأملی در این نوشته‌ها برامون پیدا بشه. ساختار کانال اینطوریه که باتی در اون قرار داره که می‌تونید به اون نامه بنویسید و من بدون اینکه اطلاعات شما رو داشته باشم، نامه رو می‌خونم و اگر توش محتوای حساسیت‌برانگیزی نباشه (راستش چون این روزها اصلاً کشش پیچیدگی اضافه ندارم)، اون نامه رو منتشر می‌کنم. اگر هم کسی دید که دوست داره به یک نامه پاسخ بده، کافیه بنویسه پاسخ به نامه شماره فلان و بعد اون پاسخ رو هم میشه توی کانال قرار بدم. پیشاپیش از اینکه برای انتشار یا عدم انتشار نامه‌ها تصمیم می‌گیرم عذرخواهی می‌کنم. هر نامه‌ای چه منتشربشه و چه نه، همین که نوشته میشه بخش مهمی از کارِ روانی‌ای روکه برای نویسنده‌اش باید انجام بده، انجام میده. در پایان اینکه انتظار کمی از این ایده داشته باشیم و بیاید با هم امتحانش کنیم. لینک کانال: t.me/ALetterFromTo باتِ پیام‌رسان: LetterFromTobot

▫️جانِ بی‌قرار و مسئله استقرار "و استقرار یعنی مرگ". این حرف را در پایان یک گفتگوی طولانی زد. بعد پرسید: "آدم‌ها رو چی یک‌جا بند می‌کنه؟ چی باعث میشه آدم‌ها توی یک شغل بمونن؟ چی حسِ تکرار رو قابل‌تحمّل می‌کنه؟ چطور آدم‌ها می‌تونن یک شکل از زندگی رو برای همیشه داشته باشن و با خالیِ زندگی ربرو نشن؟".پ گفتم: سوال‌هات کلّی‌ان. نگاهی کرد و انگار حرفم را نشنیده باشد ادامه داد:"شاید دلبستگی‌ای آدم‌ها رو یک‌جانشین می‌کنه، شاید علاقه آدم‌ها رو توی یک کار نگه می‌داره، شاید ترس باعث میشه آدم‌ها تکرار و و ملالش رو بپذیرن و ادامه بدن. به نظرت کی بیشتر با خالیِ زندگی روبرو میشه؟ اونی که یک‌جا بند میشه و ادامه میده یا اونی که مسیرش رو تغییر میده و جابجا میشه؟" گفتم: شاید اونی که خیلی نیاز به حرکت داره اساساً از اون آدم‌هاست که خالیِ زندگی رو بیشتر می‌بینن. برای همین بی‌قرار میشن و جانِ بی‌قرار رو هم که نمیشه یک‌جا بند کرد". سرش را به نشانه تایید بالا و پایین برد و گفت: "آره، جانِ بی‌قرار حرکت میخواد. جان بی‌قرار رفتن میخواد، جان بی‌قرار رو اصلاً چه به پرسیدن از حالِ آدم‌هایی که می‌تونن به یک سرزمین یا یک شغل وصل بشن؟ جانِ بی‌قرار، به هر دلیلی اینطوری شده باشه، کم یا زیاد باید بره، دور یا نزدیک باید بره، باید بره و برگرده، برگرده و بره. اینطوری شده دیگه، مثل خودِ من. می‌دونی؟ ترمینال‌ها و فرودگاه‌ها و جاده ها پر از جان‌های خالی‌بینِ بی‌قراره که دارن ظرفشونو با حرکت و رفتن پر می‌کنن. گفتم: "منظورت رو می‌فهمم ولی خیلی کلّی حرف می‌زنی"‌. گفت: " شاید. به من نگاه کن، همه مصداق‌ها و مثال‌هاش رو توی من می‌بینی. جانِ بی‌قرار منم. قبلاً فکر نمی‌کردم اینطور باشم. فکر می‌کردم بند میشم یک‌جا. الان امّا نه، باید برم، باید چیزها رو تغییر بدم. حتی گاهی خودم نمی‌فهمم که کی ویرش به دلم می‌افته، فقط می‌دونم که دیگه وقتِ رفتنه. جانِ بی‌قرارم آروم میشه به نظرت؟ اصلاً میخوام آروم بشه؟" نگاهی کردم. به فکر فرو رفته بودم: آیا واقعاً مواجهه طولانی با خالیِ زندگی چاره‌ای جر رقتن باقی می‌گذارد؟ چه پرسش عجیبی‌. @TheWorldasISee

. ▫️مامان، غذا و دوست داشتن موقع شام، مامان غذای مانده از روز قبل را توی ظرف خودش می‌ریزد و غذای تازه‌تر را می‌گذارد برای بابا و بچه‌ها. مامان فداکاری می‌کند و غذای بهتر را به بقیه می‌دهد. موقع نهارِ فردا، مامان تکه‌های گوشت توی خورشت را می‌گذارد برای بچه‌ها و خودش بیشتر لپه و آبِ خورشت را بر می‌دارد. مامان فداکاری می‌کند و قسمتِ خوشمزه‌تر غذا را به بقیه می‌دهد. کسی از بیرون می‌آید. چند تا بستنی گرفته، مامان متوجّه می‌شود که بستنی‌ها به تعداد نیست. بلافاصله می‌گوید: " من میخوام چایی بخورم، شما بستنی بخورین". مامان فداکاری می‌کند و از میلش به خوردن بستنی می گذرد. مامان، فداکار است. مامان، مهربان است. مامان، مادرِ خوبی است. او از روی غریزه و آموخته‌هایش این کار را می‌کند. کار مامان ارزشمند است. امّا مامان حواسش نیست که بچه‌ها (همه یا بعضی از آن‌ها) علاوه بر خوب بودن و مهرِ او چیز دیگری را هم می‌بینند: اینکه انگار دوست داشتن یعنی خود و سلامت خود را در نظر نگرفتن، دوست داشتن یعنی بخشِ خوبِ چیزها را همیشه به دیگران دادن‌، و دوست داشتن یعنی هروقت چیزی کم بود، خود را محروم کردن. بچه‌ها آرام آرام با هر اتفاق چیز ناخوشایندی را یاد می‌گیرند: اینکه آدمِ خوب، آدمی است که دیگران را دوست دارد و خودش را در نظر نمی‌گیرد؛ آدمِ خوب شهروند درجه دوم است؛ آدمِ خوب استحقاقش از بقیه کمتر است؛ آدمِ خوب را کم‌کم می‌شود نادیده گرفت و گفت لابد دلش نمی‌خواهد. موقع نوشتن این کلمات خط‌کشِ فضلیت‌کُشی از جنس روانشناسی به دست نگرفته‌ام. قرار نیست مادرانگی را زیر سوال ببرم. تنها دارم نوری بر مدلی از بودن می‌اندازم. مامان می‌تواند غذای شب قبل را یا نخورد یا بین بزرگتر‌های سر میز (بابا و بچه‌های بزرگ‌تر) تقسیم کند. مامان می‌تواند همه گوشت را به بچه‌ها ندهد، و مامان می‌تواند با شوخی و مهربانی، چند گازی از بستنی یکی یا دو تا از بچه‌ها بزند. مامان می‌تواند به قدر کافی مهربان و مادر باشد و همزمان به بچه‌ها یاد بدهد ‌که عشق یعنی استحقاق و فداکاری توامان، دوست داشتن یعنی خود و دیگری را همزمان دیدن، و مراقبت یعنی مراقبِ خود هم بودن. مامان می‌تواند به بچه‌ها یاد بدهد که آدمِ خوب حق دارد و قرار نیست همیشه نامرئی و خدمتگذار باشد. مامان می‌تواند "خیلی" خوب نباشد و به بچه‌ها یاد بدهد عاشق‌ها و آدم‌های خوب هم آدمند و کسی حق ندارد آن‌‌ها را نادیده بگیرد. @TheWorldasISee