ar
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

الذهاب إلى القناة على Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

إظهار المزيد
1 765
المشتركون
+324 ساعات
-27 أيام
-6830 أيام
أرشيف المشاركات
76 حال نایتجار بسیار وخیم بود. سکیرو نباید وقت را تلف می‌کرد. _ چی شده...؟ چرا همه چی بهم ریخته!.. _ ... لرد کورو... جونشون در خطره... _ ...!!!!!!!!! (لرد... کورو ؟..) نفسش بند آمده بود. در همان هنگام بود که به یاد آورد سه سال پیش چنین اتفاقی رخ داده و بدبختی و نکبت سکیرو نیز از همان موقع شروع شد، که البته هیچ وقت هم دلیل آن را نفهمید. یادش آمد که کورو تا قبل از قلعه آشینا، تماما آنجا اقامت داشت و خود نیز دائما مشغول محافظت و انجام وظیفه اش بود. تا اینکه شبی به موقع آنجا نرسیده بود. فکری به ذهنش رسید. اگر می‌توانست آن شب سرنوشتش را عوض کند، پس... سکیرو به راه می‌افتد اما درست قبل از رفتنش و بیهوش شدن نایتجار، دید که سر او پایین افتاده و نقابش آرام از روی صورتش کنده می‌شود. _ ..!!!؟ _((هممم... پس راسته که میگن زنده موندی.. _.... _ نیازی به شمشیر کشی نیست شینوبی.. من قصد مبارزه با تو رو ندارم....)) _ همم.. پیرمرد پرحاشیه ! خودش بود. همان نایتجاری که به او کمک کرد به سلامت وارد برج اصلی شود و خودش را در این راه فدا کرد. او انجا چکار می‌کرد؟ اصلا چرا انقدر درگیر و مراقب کورو بود؟ مگر نایتجار ها صرفا مسئول حفاظت از ایشین نبودند؟ سکیرو از قسمت صخره ای و جنگلی بروی پل چوبی و طویل روبرویش می‌پرد. مسیر ورود به آن خطه که از اول همان پل شروع می‌شد، نه تنها بسته شده بلکه با کلی وسایل و جعبه و خورده ریز نیز بلوکه شده بود. هرچند یادش می‌آمد که چطور بعد از آن واقعه به زندان افتاد و بدبخت شد، اما نمی‌دانست دقیقا علت اصلی آن فاجعه چه بود و چه کسی مسبب حقیقی آن بود. هیچ مشعلی اطراف پل نبود و تقریبا تا نزدیکی انتهای آن تاریک بود. اطراف پل را رودخانه عریض و ساکتی دربرگرفته بود. رودخانه ای که روزگاری محل عبور و مرور بسیاری ماهیگیر و مسافر بود. آن املاک و منطقه که روزگاری پررونق بود، اکنون تماما به آتش کشیده شده بود. یعنی چه چیزی در آن حد مهم بود و ارزش چنین ویرانی را داشت؟ چه چیزی بود که بخاطرش خانه و کاشانه ده ها نفر به آتش کشیده شده و غارت شده بود؟ اصلا شاید سکیرو اکنون راه درست و اصلی را یافته بود. با احتساب وقایع عجیبی که تا آن لحظه پشت سر گذاشته بود، این احتمال را می‌داد که با نجات کورو در آن شب، شاید بتواند مسیر زندگی هر دویشان را تغییر داده و از انتشار و حتی آلوده شدن خودش به خون نفرین شده اژدها جلوگیری کند.. _ <<همینجا گیر می‌افتی.. دیگه نمیتونی برگردی به زمان آینده و... دوباره باید همه اون بدبختیارو ببینی.. >> اگر در آن محل گیر می‌افتاد چه؟ اصلا آیا همچنان خون اژدها در رو هایش وجود داشت؟ یا شاید بخاطر اینکه به گذشته بازگشته بود از آن بی نصیب مانده بود؟ هرچه در این مواضع پیشتر میرفت، سوالات بیشتری مغزش را درگیر می‌کرد. _ (دقیقا کی و اصن چرا لرد کورو خونشو بهم داد...؟) ناگهان یک تیر با نوکی شعله ور به شانه چپش اصابت می‌کند و او که در نزدیکی لبه پل ایستاده بود، با غافلگیری از بالای پل به داخل رودخانه پرت می‌شود. نمی‌توانست زیر آب زیاد دوام بیارد و با اینکه آتش بروی تیر خاموش شده بود، ولی هرچه تلاش می‌کرد قادر نبود تا تیر را از شانه اش بیرون بکشد و به تبع آن، نمی‌توانست براحتی به سطح آب بازگردد. پس از چند لحظه بالأخره موفق می‌شود تا تیر را بیرون بکشد اما اکنون رمقی برایش نمانده بود و... پس از لحظه ای نفسش بند آمده و می‌میرد. _ کی بود؟ _ نمدونم.. از دور فک کردم یه شینوبیه و با تیر زدمش... ط ط طبق دستور... _ خیله خب.. ولش کن. به محض بند آمدن نفسش در کف رودخانه، چاله ای سیاه و عجیب همانند گردابی کوچک از ناکجا آباد درست زیر پایش بوجود می‌آید و سکیرو را به اعماق آن می‌کشاند... @FromSoftware

#Art by : Shimhaq @FromSoftware
#Art by : Shimhaq @FromSoftware

75 سکیرو هنوز به بودا نرسیده بوده که لحظه ای مکث کرده و توقف می‌کند. چرا باید آن کار را می‌کرد؟ اصلا چه اهمیتی داشت؟ در آن لحظه تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، عمل به وظیفه ای بود که اربابش به او محول کرده بود. اسکالپتر که متوجه درنگ سکیرو شده بود، برای لحظه ای و با گوشه چشم به او نگاه می‌کند و سعی در قانع کردن او می‌کند.. _ بنظر میرسه که زنگوله میخواد چیزیو بهت بگه.. _ ... _ چه بخوای چه نخوای، تصمیم به عهده خودته.. ولی هر کسی باید تو یه نقطه ای از زندگیش، با گذشتش و اون چیزی که خیلی اذیتش میکنه روبرو بشه.. سکیرو سرش را به سمت اسکالپتر برمی‌گرداند. منظورش از حرف هایی که میزد چه بود؟ آیا او به نوعی اصرار بر اهدای زنگوله قدیمی توسط سکیرو داشت؟ اصلا چرا آن حرف ها را می‌زد؟ سکیرو جلوی مجسمه - به قول اسکالپتر - با صورتی مهربان، به نشانه احترام زانو می‌زند و زنگوله را بروی سطح دوری شکل و کوچک متصل و در روبروی آن قرار می‌دهد. چند لحظه ای گذشت اما همچنان نه اتفاق خاصی افتاده بود و نه به او راجع به پیشینه اش الهامی شده بود. _ چشاتو ببند.. صدای زنگوله رو بشنو که میخواد باهات صحبت کنه.. _ ... سکیرو طبق گفته او چشمانش را می‌بندد و پس از چند لحظه، صدای بسیار آرام و عجیب زنگ خوردن ناقوسی را میشنود که گویا رفته رفته صدایش بلند و بلندتر می‌شد. _ زنگوله.. افکارت رو تحریک میکنه.. و خاطرات قدیمی رو از چُرت طولانی شون، بیدار میکنه... با وجود اینکه هنوز مدت زیادی نگذشته بود، ولی از آن حالت خسته شده و کم‌کم صبرش داشت به پایان می‌رسید. _ ... ؟؟! نسیم ملایمی به پیشانی اش می‌وزد. حتما باد و طوفان دوباره بلند شده بود. اما سکیرو که طرز تفکرش از طوفان و علل پیدایشش تغییر کرده بود، به سرعت و با هراس چشمانش را باز می‌کند.. _ گنیچیرو.....!!!!!! با اضطراب و در همان حالت نشسته، خود را در منطقه ای بلند، با درختان سرسبز در اطراف و شبی شدیداً بارانی پیدا می‌کند. _ اینجا دیگه کجاست..؟ مطمئن بود که تا همین چند لحظه پیش درون معبد فرسوده و نمور، روبروی مجسمه بودا نشسته بود. ولی اکنون بجای آن بودای خندان، یک مجسمه بودای چوبی، با شش دست که با هر جفت از آنها یک حالت از عبادت را تشکیل داده بود، جلویش قرار داشت و خبری از اسکالپتر هم نبود. صدای جیغ فردی از دوردست به گوشش می‌رسد و هراسان به پا می‌خیزد تا ببیند دقیقا از کدام طرف می‌آید. اما به محض رفتن به نزدیکی لبه پرتگاه، چیزی را دید که برایش غیرقابل تصور بود. باورش نمیشد. _ هیراتا... از همان دور می‌توانست محل زندگی سابقش را به خوبی تشخیص دهد. املاک هیراتا تماما در حال سوختن بود و تاریکی شب را به خوبی از بین برده بود. سردرگم و حیران، تصمیم به پیش رفتن می‌گیرد و پس از پریدن از روی لبه و فرود آمدن بروی دو شاخه درخت پایین تر از آن، بروی زمین و نزدیکی پل چوبی فرود می‌آید. کمی که جلوتر می‌رود با کمال تعجب به نایتجاری زخمی برمی‌خورد که کمی آن طرف تر افتاده بود. نمی‌دانست زنده است یا نه ولی باید شانس خود را امتحان می‌کرد. _ هی.. _ تو... تو شینوبی لرد کورو هستی...؟ _ ..!!!!! تُن صدا به شدت برایش آشنا بود. اما نمی‌دانست او کیست و چه وقت او را دیده. هر چند هویت او مهم نبود، سکیرو قطعا به نحوی تلپورت کرده بود و اول باید می‌فهمید کجاست و چه اتفاقی برای هیراتا افتاده.. _ زود باش.. تو باید... _... چه سالیه؟ _ چی؟؟! _ امسال... چه سالیه؟ _ این دیگه چجور سوال مزخرفیه؟؟!!!! _ بگو... _ دراگن اسپرینگ (Dragon Spring)... _ دراگن اسپرینگ... (ینی... سه سال پیش...!!) @FromSoftware

#Art by : Shimhaq @FromSoftware
#Art by : Shimhaq @FromSoftware

Stop. #Fun @Fromsoftware
Stop. #Fun @Fromsoftware

74 إما با تن صدایی آرام، شروع به صحبت درباره آن درب مخفی می‌کند. _ این درب، مسیریه بین معبد و اینجا. _ ..!!!!!!! (ولی... اون همه راه..) _ فقط یادتون باشه، هیچکس غیر از من و شما از این مسیر و وجود چنین دربی اطلاع نداره. _ ... سکیرو باوجود اینکه به چنین چیزهای اسرار آمیزی عادت کرده بود، ولی وجود چنین مسیری... سپس طبق گفته إما، خود را درست، متقارن خط کشی آدمک بروی درب قرار داده و همزمان و چسبیده به درب، می‌چرخد و پس از لحظه ای دیدن مسیری سیاه و طویل، خود را درون حفره ای میابد که مطمئن بود داخل یک غار یا دره یا هرکجای دیگر نبود. مسیر حفره را پیش می‌گیرد و درنهایت، نور خورشید و درختی آشنایی پیش رویش ظاهر می‌شود. درختی که از صبح تابحال و در کمال تعجب سکیرو، برگ هایش از سبزی، کمی رو به زردی رفته بود. _ (هممم... بهتره برم سراغ اسکالپتر..) به سمت معبد حرکت می‌کند. مثل همیشه صدای بدون توقف کنده کاری چوب از داخل آن خرابه می‌آمد. سکیرو اگر صرفا صدا را بدون دانستن تولید کننده آن می‌شنید، به نوعی آن را دل انگیز به حساب می‌آورد. اما وقتی صورت در هم کشیده اسکالپتر و صدای خسته و پر از خشمش نیز همراه آن در ذهنش مجسم می‌شد، تمام آن تصورات و دلنشینی را خراب می‌کرد. _ هممم... _ چیه؟ _ یجورایی بنظرم میرسه که بالاخره رو فرم اومدی و مثل سابقت شدی. _ ..؟ _ اینو بگیر. اسکالپتر بدون هیچ سلام و احوالپرسی شروع به گفتگو می‌کند و بلافاصله بعد از آن، کتابچه ای کهنه را به او می‌دهد. بروی آن کتابچه نشان مخصوصی بود که هرچند نشان بنظرش بسیار آشنا می‌آمد، ولی در مقابل، هرچقدر که تلاش می‌کرد هیچ چیزی راجع به آن به یاد نمی‌آورد. سپس کتابچه را باز کرده و کمی ورق می‌زند تا با کلیّت آن آشنا شود. با مطالعه ای کلی فهمیده بود که آن کتاب به نوعی آموزشیست. _ این، چیه؟ _ تکنیک های پایه شینوبی گری. من دیگه احتیاجی بهش نداشتم پس، تو میتونی نگهش داری. _ (شینوبی گری... این ینی اسکالپتر...) سکیرو به یاد حرف اسکالپتر در رابطه با ابزار های دست مصنوعی می‌افتد. _ طبق همون حرفی که سر صب زدی.. یکیشو پیدا کردم. _ همم.. بنظر خوب به چیزی که بهت گفتم گوش کردی.. بشین. الان برات ردیفش میکنم. _ چه فرقی داره مثلا پرتاب شوریکن با دست یا با... _ این دست فقط یه جایگزین برای دست چپت نیست. همونطور که قبلا هم بهت گفتم، با این دست و ابزار های مختلفی که میتونه بهش وصل شه، کلی کار میتونی بکنی... سپرای مقاوم؟... تیکه تیکه شون کن.. حریفای ضعیف؟... از دور بکششون.. لحن اسکالپتر رفته رفته تندتر و خشن تر میشد و با وجود اینکه الحاق ابزار شوریکن به دست مصنوعی تقریبا تمام شده بود، اما اسکالپتر با قدرت و شدت بیشتری کار می‌کرد و اگر سکیرو شانه چپش را محکم نمی‌گرفت، براحتی و هربار، دستش بر اثر فشار ابزار اسکالپتر، منحرف میشد.. _ هر کسی یه نقطه ضعف و حساسیت خاصی داره و باید برای کشتنش، مستقیم از همون راه وارد شد. و این همه چیزیه که باید دونست!!! سکیرو از جایش بلند می‌شود و کمی دستش را نرمش می‌دهد. _ هممم.. بنظر تو خیلی روی این ابزار شناخت داری.. _ هممف!!! من باید آرامشمو حفظ کنم.. راستی.. فک کنم یه صدای زنگ خاصی از سمت تو شنیدم.. _ بخاطر اینه.. سکیرو زنگوله را از جیبش در آورده و آن را به اسکالپتر نشان می‌دهد. _ تابحال این زنگوله را جایی ندیدی؟... _ نه.. برام ناآشناست. _ که اینطور... به هر حال، اونو اعطا کن به محراب بودا.. همون مجسمه بودایی که کنار دیواره. سکیرو به گوشه تاریک معبد دقت می‌کند و مجسمه بودایی که بسیار ظریف و زیبا کار شده بود و گویا جنسش هم از فلز بود را رؤیت می‌کند. _ هممم... آره همون مجسمه.. ببرش اونجا. سکیرو به سمت آن حرکت می‌کند. _ این مجسمه ساخته دست من نیست. این رو یک مجسمه ساز وااااقعی ساخته... _ کارش چیه؟ _ چیز هایی رو به یادت میاره که خیلی وقته درونت پنهان شده.. غم... خشم... یا شاید هم خاطرات قدیمی که تو مغزت دارن خاک میخورن... @FromSoftware

Demon Prince.. #Art : Crooked Nose Arts @FromSoftware
Demon Prince.. #Art : Crooked Nose Arts @FromSoftware

قدم اول : اولین کاری که بعد از شروع بازی میکنید اینه که گنیچیرو رو در بالای چشم انداز برج اصلی قلعه آشینا شکست بدید، و بعد با کورو حرف بزنید و برید سراغ بدست آوردن سه تا متریال اصلی و کلیدی بازی که برای ورود به کاخ سرچشمه مورد نیازه (Flower, Fragrant Stone, Mortal Blade) قدم دوم : وقتی این سه تارو بدست آوردید، به قلعه برنگردید تا با اوول بجنگید و... در عوض، برید معبد فرسوده (Dilapidated Temple) و با اسکالپتر حرف بزنید. قدم سوم : شت بيسکوئيت، یادم رفت بگم قبل از اینکه برید معبد فرسوده و پیش اسکالپتر، باید هر چهار نوع ساکه (Sake) که یه نوع نوشیدنی معروف و محبوب سرزمین اشیناست رو بدست بیارید. خیالتون راحت هر چهار نوعش بدون دسترسی به منطقه نهایی بازی در دسترسه و میتونید یا با خریدن یا پیدا کردنشون، اون هارو براحتی بدست بیارید. قدم چهارم : حالا برمیگردیم به قدم دوم که رفتن به معبد فرسوده بود. اگه اسکالپتر مریضه و (Dragon rot) گرفته، خوبش کنید و مریضیش رو مداوا کنید، سپسسس تمام این چهار نوع ساکه رو بدین بهش و همه دیالوگ های جانبیش رو بگذرونین. قدم پنجم : خب حالا برید یکبار (Rest) کنید و بعد از اینکار، إما پا میشه میاد پیش اسکالپتر و می‌بینید که کنارش نشسته و داره به صدای گوشنواز کنده کاری مجسمه ها گوش فرااا میده! با اسکالپتر برای احتیاط حرف بزنید و سپس، برید پشت همین معبد و یک حفره کوچیک رو می‌بینید که ازونجا میشه این دو تارو یواشکی دید و فالگوش وایساد. وقتی بهشون گوش بدید می‌بینید اسکالپتر یچیزایی راجع به (Flame) میگه و إما هم پشت بندش چیزایی راجع به اینکه اگه مجبور باشه باید دیمن رو بکشه و... قدم ششم : حالااااا. برید دوباره رست کنید و این‌بار إما از کنار اسکالپتر میره. برید با اسکالپتر حرف بزنید و با کمال تاسف و غم انگیز بودن داستان، بهتون میگه که اگه تبدیل به یک دیمن شد، بکشیدش... قدم هفتم : بازی رو پیش ببرید تا اونجایی که اشک دیواین دراگن رو درآوردین و به آشینا برگشتین، برید سراغ... باس (Demon of Hatred) و به محض شروع نبرد... دیگه خودتون برید این دیالوگ های کاملا استثنایی رو ببینید. نکته : _دقت کنید که دقیقا طبق همین راهنما پیش برید. _ در قدم دوم، اگه بدون کشتن اوول رفتید و بقیه مراحل براتون اجرا نشد، اوول رو بکشید و بعد (بدوووون اینکه) در پایان بندی (Purification) پیش برید، برید سراغ اسکالپتر و مراحل رو بگذرونید. _ اینو یادتون باشه که اگه دراگنرات داشته باشه، گزینه (Give Sake) براتون نمیاد و حتما قبلش باید مداوا شده باشه. _ نکته اصلی اینه که همین چند روز آینده کوئست لاینشو بصورت ویدئویی میفرستم چنل و فک نکنین به قولم عمل نخواهم کرد! @FromSoftware

کوئست لاین اسکالپتر یا همون.... (Spoiler Alert) #Quest_Line #Sekiro
کوئست لاین اسکالپتر یا همون.... (Spoiler Alert) #Quest_Line #Sekiro

#PLIN_PLAN_PLON #Art @FromSoftware
#PLIN_PLAN_PLON #Art @FromSoftware

73 ایشین سریعاً دریافت که به احتمال زیاد او یک شینوبیست اما... صدای آن دختر نیز بسیار زیبا و دلنشین بود. چه اتفاقی برایش درحال افتادن بود؟ تابحال چنین حسی در مواجه با یک زن به او دست نداده بود، هول شده بود! با وجود اینکه آن دختر حدوداً نزدیک پانزده یا شانزده سالی از او کوچکتر بنظر می‌رسید، اما حسابی دست و پایش را گم کرده بود. ناگهان به خودش می‌آید و تصمیم به شروع گفتگو می‌گیرد.. _ اسم تو چیه؟ _ ... اسم من، توموئه ست سرورم..)) _ صاعقه توموئه...؟ ههه هه!! این یه فنّه متعلق به استاد گنیچیرو... شرط میبندم یه همچین تکنیکی باید دیدنی باشه!!! _ استادش... ؟! سکیرو پاک گیج شده بود. چطور رهبر یک قبیله محترم سامورایی، حاضر بود و اصلا از ایشین اجازه داشت تا چنین فنونی را بیاموزد! در ثانی آیا براستی مربی او یک زن بوده؟ یعنی حضور و جایگاه یک زن در قبیله آشینا آنقدر بالا و گرانقدر بود؟ _ توموئه... خیلی کمن افرادی که شمشیرزنی شون در حد اون باشه. وقتی شروع به نبرد میکنه، انگار میگی که داره میرقصه! _ ...! _ وقتی به چشاش نگاه میکنی... ایشین چشمانش از حالت متمرکز و از روی سکیرو برداشته شده و به نقطه ای خیره می‌شود. رفتارش و نحوه ذکر یاد او، نزد سکیرو بسیار معلوم و اشکار بود و مشخص بود چه بین آن دو گذشته. _... فک میکنی داری به اعماااااق اقیانوس فرو میری.. هه هه! کاملاً مجذوبش شده بودم و همین تقریبا منو به کشتن داد... _ ... _ من در زندگی تجربیات زیادی از اتفاقات و لحظات حساس و مرگبار بدست آوردم، ولی این یکی از بدتریناش بود که نزدیک بود منو دستی دستی به کشتن بده.. _ ... من بهتره برم. _ پس داری میری سکیرو؟.. از بین بردن طلسم ابدیت، بنظر نبرد بزرگی در پیش خواهی داشت. و نبرد، مثل آسیابی می‌مونه که همه با نقشه ها و آرزوهای مختلف درگیرشن. اگه غفلت کنی... مثل آرد خورد میشی... _ و بازنده میدان میشی.. _ هه ههه هه... آفرین. بهتره اینو همیشه یادت بمونه. سکیرو! اگه درنگ کنی، باختی! سکیرو از جایش برمی‌خیزد و قصد رفتن می‌کند که درست قبل از اینکه پایش را بیرون بگذارد، لباسی حصیری و ماسکی قرمز را آویزان بروی دیوار می‌بیند. _ ( حالا دیگه مطمئنم که همون تنگوئه، ولی عجیبه که چرا هیچ حرفی از ملاقات قبلی مون نزد!.. مهم نیست. باید سریعتر برم پیش سرورم و بهش اطلاع بدم..) سکیرو از همان دریچه ای که بوسیله اش از اتاق خارج شده بود، دوباره وارد اقامتگاه کورو می‌شود و به محض ورودش، صدای عطسه هایی ملایم و از دور به گوشش می‌رسد. کورو آن اطراف نبود ولی در عوض، إما از همان نقطه ای که ایستاده بود تکان نخورده بود. گرگ در وسط اتاق یادداشتی پیدا می‌کند که او را به سمت اندرونی اتاق که نوعی کتابخانه کوچک نیز بود هدایت می‌کرد. _... این بو... بوی چیه؟!!.. بوی خوب و خاصی از طرف اجاق توری روی میز می‌آمد و در عین حال که کمی جلو تر رفته بود، کورو را در میان قفسه ها در اتاقی که تا پیش از این قفل بود را می‌دید. _ ارباب گرگ.. _ ... (هممم، پاک یادم رفته بود) سکیرو نزد إما می‌رود و قبل از اینکه بپرسد با او چه کار داشت، خود دو دانه گورد سید را به او نشان می‌دهد. _ این همون گورد سیده که میگفتین؟ _ بله. سپس سکیرو هیلینگ گورد خود را به او می‌دهد و بعد، اما با ابزاری خاص آن دو دانه را جداگانه کمی می‌کوبد و سپس هردو دانه له شده را در داخل هیلینگ گورد می‌اندازد. _ ... ؟؟؟!!!!!! مطمئنم که همین چند ساعت پیش خالی شد و چیزی ازش نمونده بود، ولی الان.. هیلینگ گوردش مثل اول پرآب شده بود و همین باعث برانگیختن تعجب سکیرو شده بود. _ این خاصیت این کدوی جادوییه. به مرور زمان مایع شفابخش داخلش خود به خود به همون اندازه ای که بوده پر میشه و حتی اگه گورد سید های بیشتری هم داشته باشه، این تاثیر بیشتر هم میشه. _ که اینطور.. _ در ضمن ارباب گرگ.. من فکر میکنم که یجور صدای زنگ خوردن از سمت شما شنیدم! _ ... چیزی نیست، صدای این زنگوله ست. سکیرو زنگوله را به إما نشان می‌دهد و إما، انگار که به ابزاری خارق العاده و عجیب و غریب دست یافته باشد، آن را در دستش گرفته و ارزیابی می‌کند. _ هممم.. بنظرم این زنگوله بسیار آشناست ولی، هر چی فکر میکنم نمیتونم بخاطر بیارم که کِی یه همچین چیزی رو دیدم. یا اصلا دیدم یا نه! _ ... _ به هر حال بهتره که چنین چیز هایی رو به مجسمه بودای داخل معبد فرسوده اهدا کنید. _ اتفاقا باید اسکالپتر رو هم ببینم ولی این همه راه تا اونجا رفتنو برگشتن... یخورده وقت گیره. _ ارباب گرگ.. همراه من بیاید. سکیرو إما را تا نزدیک انتهای راه پله دنبال می‌کند و به دیواری کوچک می‌رسد که تا قبل از این اصلا به آن دقت نکرده بود و نمی‌دانست که چنین دیواری با چنین خط کشی عجیبی بروی آن، آنجا وجود داشته. خط کشی ساده ای که گویی تصویری از بدن انسان بروی آن حک شده بود.. @FromSoftware