Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
قناة بسيطة
Dr. Morris Setudega استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی, عضو انجمن روانشناسان APA عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO عضو انجمن systemis سویس نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در دانشگاه #dr_morris_setudegan
إظهار المزيد567
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
در اینجا تمرکز اصلی بر خود فنجان یا عمل نوشیدن نیست، بلکه بر "گرمایی" است که ما احساس میکنیم.
نمونههای دیگر
👈توجه به زبری پارچه روی پوست
👈شنیدن لرزش خاصی در صدای یک نفر
👈توجه به درخشندگی آبی آسمان
👈احساس فشار کفش روی انگشت پا
👈توجه به بوی قهوه
👈احساس ضربان قلب یا انقباض عضلات صورت
تفاوت ادراک عادی با آگاهی حسی
ما در تمام مدت اطلاعات حسی دریافت میکنیم، اما همهی آنها وارد مرکز آگاهی نمیشوند.
مثلا هنگام رانندگی، تابلو قرمز را میبینیم تا توقف کنیم. این یک ادراک کاربردی است. اما اگر برای چند لحظه خودِ شدت و درخشندگی رنگ قرمز مرکز توجه ما شود، با "آگاهی حسی" روبهرو هستیم.
مثال بالینی؛ فردی مضطرب ممکن است توجهش روی ضربان قلب متمرکز شود. سپس آن را نشانهٔ خطر تفسیر کند:
"قلبم تند میزند؛ حتما اتفاق بدی در حال رخدادن است."
در اینجا باید میان دو بخش تفاوت گذاشت:
1. آگاهی حسی: "تپش قلبم را احساس میکنم."
2. تفسیر شناختی: "این تپش نشانهٔ سکته است."
این تمایز در درمان اضطراب، حملات پانیک و اضطراب سلامتی بسیار مهم است.
آیا در هر لحظه فقط یکی از این پدیدهها حضور دارد؟
خیر. چند پدیده ممکن است همزمان در آگاهی حاضر باشند.
برای مثال، فرد پیش از یک سخنرانی ممکن استدر ذهن خود بگوید: "نکند مطالب یادم برود"؛
تصویر خود را در حال اشتباه کردن ببیند؛
اضطراب و شرم را احساس کند؛
و همزمان متوجه خشکی دهانش باشد.
در این نمونه چهار پدیده با هم حضور دارند:
تجربه پدیدهی درونی
«نکند مطالب یادم برود» گفتار درونی
دیدن صحنهی اشتباه دیدن درونی
اضطراب و شرم احساس
خشکی دهان آگاهی حسی
اگر فقط بدون کلمات و تصاویر بداند که "قرار است خراب کند"، ممکن است تفکر بدون نماد نیز حضور داشته باشد.
اهمیت این پنج پدیده برای رواندرمانی
این مدل به درمانگر کمک میکند فقط دربارهٔ "موضوع فکر" سؤال نکند، بلکه شکل تجربه را نیز بررسی کند:
این تجربه دقیقاً چگونه در ذهن شما حضور داشت؟
مراجع ممکن است بگوید "به مادرم فکر میکردم"، اما این جمله هنوز شکل تجربه را روشن نمیکند. ممکن است صدای مادرش را در ذهن شنیده باشد؛
یا چهرهی او را دیده باشد؛
احساس گناه کرده باشد؛
فشار قفسهٔ سینه را احساس کرده باشد؛
یا بدون کلمه و تصویر فقط دانسته باشد که مادرش به او نیاز دارد.
این شکلهای متفاوت تجربه، ممکن است به مداخلات متفاوتی نیاز داشته باشند. گفتار درونی منفی را میتوان بررسی و بازسازی کرد؛ تصویر مزاحم ممکن است به کار با تصویر ذهنی نیاز داشته باشد؛ هیجان باید احساس و تنظیم شود؛ و یک حس بدنی ابتدا باید از تفسیر فاجعهآمیز آن جدا شود.
بااینحال، این پنج پدیده ابزار تشخیصی نیستند و نباید براساس آنها دربارهی سلامت روان، نوع شخصیت یا هوش افراد قضاوت کرد.
نهایتا باید گفت که ذهن انسان الزاما همیشه با کلمات فکر نمیکند. تجربهی درونی ممکن است به صورت صدا، تصویر، معنای بدون نماد، احساس یا توجه حسی ظاهر شود. مهمتر اینکه هیچ الگوی واحدی برای همه وجود ندارد.
شناخت این تفاوتها به ما یادآوری میکند:
👈 انسانها نهتنها دربارهی چیزهای متفاوتی فکر میکنند، بلکه خود عمل فکرکردن، دیدن، احساسکردن و آگاهشدن را نیز به شیوههای متفاوتی تجربه میکنند.
منابع علمی
Heavey & Hurlburt (2008), The Phenomena of Inner Experience
Heavey et al. (2019), Nevada Inner Experience Questionnaire
Hurlburt & Akhter (2008), Unsymbolized Thinking
مروری بود بر تجربهی درونی و روش تحقیق.
۲-۲
Think+
در اینجا تمرکز اصلی بر خود فنجان یا عمل نوشیدن نیست، بلکه بر "گرمایی" است که ما احساس میکنیم.
نمونههای دیگر
👈توجه به زبری پارچه روی پوست
👈شنیدن لرزش خاصی در صدای یک نفر
👈توجه به درخشندگی آبی آسمان
👈احساس فشار کفش روی انگشت پا
👈توجه به بوی قهوه
👈احساس ضربان قلب یا انقباض عضلات صورت
تفاوت ادراک عادی با آگاهی حسی
ما در تمام مدت اطلاعات حسی دریافت میکنیم، اما همهی آنها وارد مرکز آگاهی نمیشوند.
مثلا هنگام رانندگی، تابلو قرمز را میبینیم تا توقف کنیم. این یک ادراک کاربردی است. اما اگر برای چند لحظه خودِ شدت و درخشندگی رنگ قرمز مرکز توجه ما شود، با "آگاهی حسی" روبهرو هستیم.
مثال بالینی؛ فردی مضطرب ممکن است توجهش روی ضربان قلب متمرکز شود. سپس آن را نشانهٔ خطر تفسیر کند:
"قلبم تند میزند؛ حتما اتفاق بدی در حال رخدادن است."
در اینجا باید میان دو بخش تفاوت گذاشت:
1. آگاهی حسی: "تپش قلبم را احساس میکنم."
2. تفسیر شناختی: "این تپش نشانهٔ سکته است."
این تمایز در درمان اضطراب، حملات پانیک و اضطراب سلامتی بسیار مهم است.
آیا در هر لحظه فقط یکی از این پدیدهها حضور دارد؟
خیر. چند پدیده ممکن است همزمان در آگاهی حاضر باشند.
برای مثال، فرد پیش از یک سخنرانی ممکن استدر ذهن خود بگوید: "نکند مطالب یادم برود"؛
تصویر خود را در حال اشتباه کردن ببیند؛
اضطراب و شرم را احساس کند؛
و همزمان متوجه خشکی دهانش باشد.
در این نمونه چهار پدیده با هم حضور دارند:
تجربه پدیدهی درونی
«نکند مطالب یادم برود» گفتار درونی
دیدن صحنهی اشتباه دیدن درونی
اضطراب و شرم احساس
خشکی دهان آگاهی حسی
اگر فقط بدون کلمات و تصاویر بداند که "قرار است خراب کند"، ممکن است تفکر بدون نماد نیز حضور داشته باشد.
اهمیت این پنج پدیده برای رواندرمانی
این مدل به درمانگر کمک میکند فقط دربارهٔ "موضوع فکر" سؤال نکند، بلکه شکل تجربه را نیز بررسی کند:
این تجربه دقیقاً چگونه در ذهن شما حضور داشت؟
مراجع ممکن است بگوید "به مادرم فکر میکردم"، اما این جمله هنوز شکل تجربه را روشن نمیکند. ممکن است صدای مادرش را در ذهن شنیده باشد؛
یا چهرهی او را دیده باشد؛
احساس گناه کرده باشد؛
فشار قفسهٔ سینه را احساس کرده باشد؛
یا بدون کلمه و تصویر فقط دانسته باشد که مادرش به او نیاز دارد.
این شکلهای متفاوت تجربه، ممکن است به مداخلات متفاوتی نیاز داشته باشند. گفتار درونی منفی را میتوان بررسی و بازسازی کرد؛ تصویر مزاحم ممکن است به کار با تصویر ذهنی نیاز داشته باشد؛ هیجان باید احساس و تنظیم شود؛ و یک حس بدنی ابتدا باید از تفسیر فاجعهآمیز آن جدا شود.
بااینحال، این پنج پدیده ابزار تشخیصی نیستند و نباید براساس آنها دربارهی سلامت روان، نوع شخصیت یا هوش افراد قضاوت کرد.
---
جمع.بندی
ذهن انسان الزاما همیشه با کلمات فکر نمیکند. تجربهی درونی ممکن است به صورت صدا، تصویر، معنای بدون نماد، احساس یا توجه حسی ظاهر شود. مهمتر اینکه هیچ الگوی واحدی برای همه وجود ندارد.
شناخت این تفاوتها به ما یادآوری میکند:
👈 انسانها نهتنها دربارهی چیزهای متفاوتی فکر میکنند، بلکه خودِ عمل فکرکردن، دیدن، احساسکردن و آگاهشدن را نیز به شیوههای متفاوتی تجربه میکنند.
منابع علمی
Heavey & Hurlburt (2008), The Phenomena of Inner Experience
Heavey et al. (2019), Nevada Inner Experience Questionnaire
Hurlburt & Akhter (2008), Unsymbolized Thinking
مروری بود بر تجربهی درونی و روش تحقیق.
۲-۲
Think+
🧘پنج پدیدهی رایج در تجربهی درونی انسان
وقتی به درون خود نگاه میکنیم، دقیقا چه چیزی میبینیم؟
گاهی تصور میکنیم ذهن همهی انسانها تقریبا به یک شکل کار میکند؛ مثلا همه دائما با خودشان حرف میزنند یا همه هنگام فکرکردن، تصاویر ذهنی میبینند. اما پژوهشهای مربوط به "تجربهی درونی" نشان دادهاند که جهان درونی افراد بسیار متفاوتتر از چیزی است که معمولا تصور میکنیم.
راسل هالبرت و کریستوفر هیوی در کتاب Exploring Inner Experience و پژوهشهای مرتبط، پنج پدیدهی پرتکرار را در تجربهی درونی انسان شناسایی کردهاند:
✔️1. گفتار درونی
✔️2. دیدن درونی یا تصویر ذهنی
✔️3. تفکر بدون نماد
✔️4. احساس
✔️5. آگاهی حسی
بهتر است این موارد را "پنج پدیدهی رایج تجربهی درونی" بنامیم، نه پنج عامل شخصیت یا پنج نوع انسان. این پنج پدیده میتوانند جداگانه یا همزمان ظاهر شوند و میزان حضور آنها در افراد مختلف بسیار متفاوت است.
تجربهی درونی چگونه بررسی شد؟
این پژوهشگران برای مطالعهی ذهن از روشی به نام "نمونهبرداری توصیفی از تجربه" یا Descriptive Experience Sampling—DES استفاده کردند.
در این روش، فرد دستگاه یا تلفن همراهی دارد که در زمانهای تصادفی بوق میزند. بلافاصله پس از شنیدن بوق، فرد یادداشت میکند که درست در آخرین لحظهٔ پیش از بوق، چه چیزی در آگاهی او حضور داشته است:
آیا با خودش حرف میزد؟
تصویری در ذهنش میدید؟
احساسی را تجربه میکرد؟
متوجه یک حس بدنی یا محیطی بود؟
یا معنایی را میدانست، بیآنکه کلمه یا تصویری داشته باشد؟
سپس مصاحبهای دقیق انجام میشود تا تجربهٔ واقعی فرد از تفسیرها، خاطرات و نظریههایی که دربارهٔ ذهن خود دارد جدا شود.
در پژوهش اولیه روی ۳۰ دانشجو، هرکدام از این پنج پدیده تقریبا در یکچهارم لحظههای نمونهبرداریشده مشاهده شدند؛ اما تفاوت میان افراد بسیار زیاد بود. بنابراین نمیتوان گفت ذهن همه همیشه با کلمه، تصویر یا احساس کار میکند. همچنین مجموع درصدها میتواند بیشتر از صد باشد، چون چند پدیده ممکن است همزمان حاضر باشند. پژوهش اصلی هیوی و هالبرت
۱. گفتار درونی
Inner Speech / Inner Speaking
گفتار درونی یعنی فرد در ذهن خود کلمات یا جملههایی را تجربه کند، معمولاً با صدایی شبیه صدای خودش، اما بدون اینکه صدای واقعی از دهان او خارج شود.
مثال ساده
فردی پیش از ورود به یک جلسه در ذهن خود میگوید:
👈 "آرام باش؛ اول خوب گوش بده و بعد جواب بده."
در این لحظه، او فقط مفهوم آرامبودن را نمیداند، بلکه واقعا جمله را در ذهنش "میشنود" یا "بیصدا بیان میکند".
✨شکلهای مختلف گفتار درونی
گفتار درونی همیشه کامل و واضح نیست. ممکن است به شکلهای متفاوتی ظاهر شود:
جملهی کامل: "باید قبل از رفتن به او تلفن کنم."
عبارت کوتاه: "باز هم دیر شد."
تنها یک کلمه: "تمرکز!"
گفتوگوی ذهنی با خود
بازسازی حرفهای فردی دیگر
تمرین ذهنی مکالمهای که قرار است در آینده انجام شود گاهی گفتار درونی لحن، سرعت و حتی خصوصیات صوتی مشخصی دارد؛ اما در مواردی فقط کلمات حاضرند، بدون اینکه صدای واضحی تجربه شود.
یک مثال بالینی
مراجعی که اضطراب اجتماعی دارد، پیش از ورود به مهمانی ممکن است با خود بگوید:
"همه متوجه اضطراب من میشوند. حتما حرف احمقانهای میزنم."
این گفتار درونی میتواند اضطراب را افزایش دهد. اما گفتار درونی همیشه منفی نیست. فرد میتواند یاد بگیرد بگوید:
"لازم نیست بینقص باشم. میتوانم مضطرب باشم و باز هم وارد گفتوگو شوم."
بنابراین گفتار درونی میتواند هم بخشی از چرخهٔ نگرانی باشد و هم ابزاری برای خودتنظیمی، برنامهریزی و حل مسئله.
نکتهی مهم اینجاست که همهی انسانها دائما با خودشان حرف نمیزنند. برخی افراد گفتار درونی فراوانی دارند، بعضی فقط گاهی آن را تجربه میکنند و در تجربهی برخی افراد، گفتار درونی بسیار کم است.
۲. دیدن درونی یا تصویر ذهنی
Inner Seeing / Mental Imagery
دیدن درونی یعنی چیزی را در ذهن ببینیم که در محیط واقعی مقابل ما حضور ندارد.
مثال ساده؛ فرد در دفتر کار خود نشسته است، اما ناگهان ساحلی را که سال گذشته به آن سفر کرده بود در ذهنش میبیند:
رنگ دریا، شکل ساحل، چهرهی همراهان یا صحنهای کوتاه از قدمزدن کنار آب.
چشمهای او منظرهی واقعی دفتر را میبینند، اما همزمان تصویری در فضای ذهنی او حاضر است.
تصاویر ذهنی چه تفاوتهایی دارند؟
تصویر درونی ممکن است:
واضح یا مبهم باشد؛ رنگی یا سیاهوسفید باشد؛ ثابت یا متحرک باشد؛ از زاویهی دید خود فرد دیده شود؛ یا فرد خودش را از بیرون صحنه تماشا کند.
برخی تصاویر شبیه عکساند و مرز مشخص دارند؛ بعضی دیگر مانند صحنهای زنده فرد را دربرمیگیرند.
مثال بالینی؛ فردی که در یک تصادف آسیب دیده، ممکن است هنگام شنیدن صدای ترمز، تصویر لحظهٔ برخورد را در ذهن خود ببیند. این تجربه فقط "بهیادآوردن یک واقعیت" نیست؛ ممکن است صحنه با وضوح و شدت زیادی دوباره در آگاهی او حاضر شود. از طرف دیگر، تصویر ذهنی میتواند کاربرد درمانی هم داشته باشد. مثلا در تمرین شفقت به خود، مراجع ممکن است فردی حمایتگر یا مکانی امن را تجسم کند.
نکتهی مهم اینجاست که داشتن تصویر ذهنی با دیدن واقعی یا توهم بینایی یکسان نیست. فرد معمولا میداند که تصویر در ذهن اوست و در محیط بیرونی حضور ندارد. همچنین بعضی افراد تصاویر بسیار واضحی دارند، درحالیکه برخی دیگر تصویر ذهنی بسیار ضعیف یا تقریبا هیچ تصویر ارادی ندارند.
۳. تفکر بدون نماد
Unsymbolized Thinking
بحثبرانگیزترین مورد این فهرست، "تفکر بدون نماد" است.
تفکر بدون نماد یعنی فرد یک فکر مشخص و قابلتشخیص دارد، اما آن فکر در قالب کلمات، تصویر، صدا یا نماد دیگری تجربه نمیشود.
مثال ساده؛ فرد کنار پنجره منتظر دوستش است و کاملا میداند که در این فکر است:
"آیا او با خودروی سواری میآید یا با وانت؟"
اما در همان لحظه: این جمله را در ذهن خود نگفته است؛ تصویر خودرو یا وانت را ندیده است؛
نوشته یا نماد دیگری هم در ذهنش حاضر نبوده است.
فقط معنای مشخص پرسش در آگاهی او حضور داشته است.
شاید یک مثال روزمرهتر بهتر باشد. فرض کنید هنگام خروج از خانه ناگهان متوجه میشوید کلید را برنداشتهاید. ممکن است قبل از آنکه در ذهن خود بگویید "کلیدم را جا گذاشتم"، این معنا بهطور کامل برایتان روشن شده باشد. شما میدانید چه چیزی را فراموش کردهاید، اما این دانستن هنوز به جمله یا تصویر تبدیل نشده است.
آیا واقعا میتوان بدون زبان فکر کرد؟
براساس گزارشهای بهدستآمده از روش DES، دستکم بخشی از تفکر آگاهانه میتواند دارای محتوای مشخص باشد، بدون آنکه به شکل کلمه یا تصویر تجربه شود. هالبرت و اختر این پدیده را فکری "صریح و متمایز" تعریف میکنند که بدون تجربهی کلمات، تصاویر یا نمادهای دیگر حضور دارد. در مقالهی تخصصی تفکر بدون نماد میتوانیم این را ببینیم.
البته وجود و ماهیت این پدیده همچنان موضوع بحث فلسفی و علمی است. بعضی پژوهشگران میپرسند آیا واقعا فکر از ابتدا بدون نماد بوده یا فرد هنگام گزارشدادن نتوانسته قالب اولیهی آن را به خاطر بیاورد. بنابراین بهتر است آن را یافتهای مهم اما موردبحث بدانیم، نه حقیقتی کاملا قطعی دربارهی تمام انسانها.
اهمیت بالینی؛ تفکر بدون نماد به درمانگر یادآوری میکند که تمام تجربههای مراجع از ابتدا جملهبندیشده نیستند. گاهی مراجع میگوید:
"میدانم چیزی درست نیست، اما هنوز نمیتوانم آن را به زبان بیاورم."
نباید فورا نتیجه گرفت که او مقاومت میکند یا چیزی را پنهان میسازد. ممکن است تجربهی او هنوز به کلمات، تصاویر یا روایت روشن تبدیل نشده باشد.
۴. احساس
Feeling
احساس در این طبقهبندی به تجربهی مستقیم هیجانهایی مانند شادی، غم، ترس، خشم، شرم، اضطراب، حسادت، آرامش یا محبت اشاره دارد.
یک مثال ساده؛ فرد پیامی از دوستش دریافت میکند و در همان لحظه، شادی را درون خود تجربه میکند. شادی فقط یک فکر نیست؛ او واقعا در آن لحظه خوشحال است.
تفاوت احساس با فکر دربارهی احساس
این دو تجربه یکسان نیستند:
"من الان غمگین هستم" ممکن است یک گفتار درونی باشد.
تجربهی واقعی سنگینی، اندوه یا گرفتگی در قفسهی سینه میتواند احساس باشد.
گاهی فرد در ذهن خود میگوید "من عصبانیام"، اما در لحظهی نمونهبرداری، خشم را مستقیماً احساس نمیکند. برعکس، گاهی بدن و آگاهی او پر از خشم است، بیآنکه نام "خشم" را در ذهن به زبان بیاورد.
احساسات آمیخته
انسان ممکن است چند احساس را همزمان تجربه کند. برای مثال، مادری در روز رفتن فرزندش به دانشگاه ممکن است همزمان:
به او افتخار کند؛ از جدایی غمگین باشد؛ دربارهٔپی آینده نگران باشد؛ و از استقلال او خوشحال شود.
این احساسها الزاما یکدیگر را خنثی نمیکنند. تجربهی عاطفی انسان میتواند چندلایه و حتی متناقض باشد.
اهمیت بالینی؛ در درمان، پرسش "چه احساسی دارید؟" همیشه کافی نیست. میتوان دقیقتر پرسید:
این احساس در کجای بدنت تجربه میشود؟ شدت آن چقدر است؟ آیا یک احساس است یا ترکیبی از چند احساس؟ آیا واقعا احساس را تجربه میکنی یا فقط دربارهی آن فکر میکنی؟ آیا کلمهای که انتخاب کردهای با تجربهی درونیات هماهنگ است؟
این تمایز به افزایش سواد هیجانی و تنظیم هیجان کمک میکند.
۵. آگاهی حسی
Sensory Awareness
آگاهی حسی یعنی توجه فرد به یک ویژگی حسیی خاص در محیط یا بدن، بهگونهای که خود آن حس در مرکز آگاهی قرار میگیرد.
یک مثال ساده؛ ما فنجان چای را برای نوشیدن در دست گرفتهایم؛ اما ناگهان گرمای فنجان روی کف دستمان به موضوع اصلی آگاهی تبدیل میشود.
۱-۲
Think+
کتاب "کاوش تجربه درونی"
یک کتاب باارزش و بسیار گرانقیمت محصول پژوهش دو نویسنده هالبرت و هیوی در باره پنج پدیده پرتکرار تجربههای درونی انسان است. من با بخشهایی کتاب و مثالهای بالینی قسمت کوچکی از ان را بازتاب کردم و در اختیار شما قرار میدهم. به گمانم این کتاب برای ترجمه به دلیل قیمت بالای ان حدود ۲۴۰ دلار فعلا در ایران کمی زمانبر باشد.
موریس ستودگان
Think+
امروز، ۲۶ ژوئیه، زادروز کارل گوستاو یونگ است؛ اندیشمندی که تنها یک روانپزشک نبود، بلکه کاوشگری ژرف در قلمرو روان انسان بود.
یونگ به ما یادآوری کرد که بسیاری از آنچه از آن میگریزیم، همان چیزی است که بیش از همه به شناختش نیاز داریم. او نشان داد که رشد روانی تنها با شناخت تواناییهایمان آغاز نمیشود، بلکه با روبهرو شدن با سایه، پذیرفتن بخشهای نادیده وجودمان، و حرکت به سوی فردیت معنا پیدا میکند.
مفاهیمی چون ناخودآگاه جمعی، کهنالگوها، پرسونا، سایه، آنیما و آنیموس، رویاها و فرایند فردیت، امروز دیگر فقط متعلق به رواندرمانی نیستند؛ بلکه به بخشی از زبان مشترک فرهنگ، هنر، فلسفه و علوم انسانی تبدیل شدهاند.
بزرگداشت یونگ، تنها بزرگداشت یک متفکر و روانکاو نیست؛ بلکه پاسداشت شجاعت انسانی است که شهامت داشت به ژرفای روان بنگرد و نشان دهد که در پس هر رنج، هر تعارض و هر بحران، میتواند بذری برای دگرگونی و رشد نهفته باشد.
زادروز کارل گوستاو یونگ را گرامی میداریم و از میراث علمی و انسانی او سپاسگزاریم؛ میراثی که همچنان الهامبخش درمانگران، پژوهشگران و همه جویندگان شناخت خویشتن در سراسر جهان است.
یونگ به درستی گفت:
"کسی که به بیرون مینگرد، خواب میبیند؛ و کسی که به درون مینگرد، بیدار میشود."
موریس ستودکان
#Think+
#معرفی_کتاب
تصویر کتاب بالا روانشناسی توتالیتاریسم با نام اورجینال
The Psychology of Totalitarianism
از دکتر Matthias Desmet تلاشی است برای توضیح اینکه چگونه جوامع عادی میتوانند به سمت نظامهای تمامیتخواه حرکت کنند.
به باور دسمت، تمامیتخواهی فقط محصول دیکتاتورها نیست؛ بلکه زمانی شکل میگیرد که چند شرط روانشناختی همزمان وجود داشته باشد:
تنهایی و انزوای گسترده؛ افراد احساس میکنند پیوندهای معنادار خود را از دست دادهاند.
اضطراب و ناامنی مزمن؛ جامعه با ترس و ابهام فراگیر روبهرو است.
احساس بیمعنایی؛ بسیاری از افراد زندگی خود را فاقد هدف و معنا تجربه میکنند.
سرخوردگی و پرخاشگری شناور؛ خشم وجود دارد، اما هدف مشخصی ندارد.
دسمت معتقد است در چنین شرایطی، اگر یک روایت ساده و یک دشمن مشترک ارائه شود، پدیدهای که او آن را «تشکل تودهای» (Mass Formation) مینامد شکل میگیرد. در این وضعیت، افراد برای رهایی از اضطراب و تنهایی، هویت خود را با جمع یکی میکنند و آمادگی بیشتری برای پذیرش کنترل، محدودیت و حتی سرکوب پیدا میکنند.
پیام اصلی کتاب این است که مهمترین راه مقابله با تمامیت خواهی، حفظ تفکر انتقادی، گفتوگوی آزاد، روابط انسانی واقعی و شجاعت بیان حقیقت است؛ حتی زمانی که نظر فرد با اکثریت متفاوت باشد.
این کتاب، بیش از آنکه اثری سیاسی باشد، تحلیلی روان شناختی از سازوکارهای جمعی و اجتماعی است؛ هرچند برخی از دیدگاههای دسمت، بهویژه درباره مفهوم «تشکل تودهای» و تفسیر او از رویدادهای اخیر، مورد نقد شماری از روانشناسان، جامعه شناسان و پژوهشگران نیز قرار گرفته است. بنابراین بهتر است آن را بهعنوان یک چارچوب نظری قابل تأمل بخوانیم، نه یک توضیح قطعی و پذیرفتهشده درباره همه پدیدههای اجتماعی.
#توتالیتاریسم
Think+We
✨گاهی یک نظام فکری، درست در آستانه فروپاشی، بیش از هر زمان دیگری تلاش میکند خود را قدرتمند، باثبات و غیرقابل جایگزین نشان دهد. این شاید آخرین ایستادگی آن پیش از تغییر باشد.
ماتیاس دسمت در کتاب روانشناسی تمامیتخواهی به نکتهای اشاره میکند که فراتر از سیاست، در خانواده، سازمان، فرهنگ و حتی زندگی فردی نیز قابل تامل است:
"وقتی ساختارهای قدیمی دیگر توان پاسخگویی به مسائل جدید را ندارند، تلاش برای حل بحران با همان الگوهای فکری بحرانآفرین، معمولا مشکل را عمیقتر میکند."
این همان ایدهای است که اینشتین نیز به شکلی مشهور بیان کرد: "مسئله را نمیتوان با همان ذهنیتی حل کرد که آن را به وجود آورده است."
از نگاه تفکر سیستمی، هر بحران میتواند نشانهای باشد از اینکه سیستم به مرز ظرفیت الگوهای پیشین رسیده است. در چنین لحظاتی، آنچه بیش از هر چیز نیاز داریم، نه تکرار پاسخهای قدیمی، بلکه تغییر در شیوه دیدن، اندیشیدن و رابطه برقرار کردن است.
شاید عدهای بگویند، مهمترین پرسش این نباشد که چگونه وضعیت فعلی را تغییر دهیم – گرچه همه میدانیم که هیچ سیستمی پایدار نیست؟
بلکه سوال میتواند این باشد که: چه الگوی تازهای – آزادی– میخواهد از دل این بحران با مردمی متولد شود که تن دادن به استبداد را اموختهاند؟
اما و اما هیچ زمستانی ماندگار نیست. هرگاه یک نظام فرسوده توان پاسخگویی را از دست میدهد، همان لحظه بذر نظمی نو نیز در دل انسانها جوانه میزند.باور و امید، نه انتظار برای تغییر، بلکه مشارکت آگاهانه در ساختن آن است.
موریس ستودگان
#Think+We
✨ناخودآگاه در را میکوبد؛ آیا ما صدای آن را میشنویم؟
این تصویر رو دیدم این جمله اومد به ذهنم؛ افکار، همیشه ساختهی اراده ما نیستند؛ خیلی از اونها از آشیانه ناخوداگاه کنترل میشن. شنیدن صدای ناخوداگاه، مثل صدای پرندهها تو یک جنگل هست؛ و شناخت هر صدا آغاز شناخت خویشتن هست.
چونکه ناخوداگاه خاموش نمیمونه. اگه امروز بهش توجه نکنیم، فردا به شیوهای دیگه خودش رو نشون میده؛ گاهی تو قالب رویاهای تکراری، گاهی تو لغزشهای به ظاهر تصادفی تو حرفهامون، گاهی تو الگوهای تکراری انتخابهای زندگیمون و گاهی هم از طریق نشانههای بدنی. شاید به شکل ناامیدی، اضطراب، وسواس یا پنیک.
تو روانکاوی، ناخوداگاه صرفا یک انبار خاطرات فراموششده نیست، یک ساختار زنده و پویاست که مدام در تلاشه خودش رو به سطح آگاهی برسونه (وگرنه ما رو بیشتر کنترل میکنه). فروید این پروسه رو "بازگشت امر واپسرانده" گفته بود و بعدش لاکان که باور داشت ناخوداگاه یک ساختار مشابه زبان داره؛ به این معنی که از طریق کلمات، لغزشهای زبانی، رویاها، شوخیها و نشانهها خودش رو به نمایش میزاره. من میگم مثل سایه رقاصی روی سن که همراه رقاص میرقصه. گاهی خیلی بزرگتر از خود رقاص میشه و گاهی توجه ها رو بیشتر جلب میکنه از خود نمایشگر.
بر همین اساس، هدف یک روانکاو در وهله اول ارایه فوری تفسیر یا توضیح نیست. تحمیل معنا بر تجربه مراجع، بر پایه پیشفرضها و باورهای شخصی درمانگر، میتونه مانع شنیده شدن صدای اصیل ناخودآگاه بشه. نقش درمانگر بیشتر از اینکه پاسخگویی باشه، شنیدنه؛ ولی نه شنیدن چیزی که فقط با واژهها بیان میشه، برعکس چیزی که ناگفته باقی میمونه.
با یک مثال از اطاق درمان میخوام کمی شفاف تر کنم این نمایش ناخوداگاه رو. مارتا چندین بار وارد روابطی میشد که توش احساس طردشدگی رو تجربه میکرد و این باور رو در ذهنش شکل داده بود که 'همه منو ترک میکنن.'... تو روانکاوی، پرسش اصلی این هست که چه الگویی در حال تکراره؟ این تکرار ممکنه صرفا ناشی از بدشانسی نباشه، بیشتر تلاشی ناخودآگاه برای بازسازی و مواجهه با تجربههای قدیمی و حلنشده باشه؛ تجربهای که هنوز امکان بیان پیدانکرده.
یا ریچارد که قبل از اینکه تصمیمهای مهم بگیره، دچار سردرد یا دلدرد میشد، در حالی که بررسیهای پزشکی نتیجه های بیماری رو نشون نمیدن و طبیعیه. تو این شرایطی، بدن میتونه حامل یک پیام باشه که ذهن هنوز قادر به بیانش نیست؛ گویا ناخوداگاه ریچارد از طریق جسمش (سوماتیک) اعلام میکنه که موضوعی نیازمند شنیده شدنه.
پس، وظیفه من درمانگر صرفا شنیدن کلمات شکایت کننده نیست، باید بیشتر توجه به سکوتها، تکرارها، تناقضها، لغزشهای زبانی، رویاها و حتی به نشانههای بدنی هم اهمیت بدم. بقول سویسی ها بین خطوط رو بخونم؛ خطوط رو که همه میبینن. خیلی از چیزهایی که بهعنوان "علامت" یا "نشانه" شناخته میشه، از پنجره روانکاوی صرفا یک اختلال نیست، یک پیامی هست که هنوز مسیر مناسبی برای بیان خودش پیدا نکرده و دقیقا اونجا بین خطوط رو باید خوند.
به همین خاطر، شاید پرسش اساسی تو فرایند یک درمان این نباشه که "چرا این علامت شکل گرفته؟" این هست که "این علامت چه پیامی رو در خودش نهفته داره؟"
من گاهی به مراجع میگم شما حاملهاید ولی حامل یک پیام از ناخوداگاه، باید اون رو خلق کنین.
چون ناخوداگاه در همه فریاد نمیزنه، گاهی بهصورت آرام و مداوم خودش رو نشون میده. گاهی مثل تصویر بالا، در ما اون پرندههای ناخوداگاه آشیانه میسازن. اگه بتونیم ترس و قضاوت رو کنار بگذاریم و با دقت گوش بدیم، چیزی که سالها در قالب رنج، تکرار و نشانه بروز شده، ممکنه سرانجام زبانی پیدا کنه و با ما حرف بزنه.
دکتر موریس ستودگان
نقاشی: Michaela Gall
Think+We
✨در روانشناسی، گرایش روانپویشی گذشته را توضیح میدهد. و درمان شناختی -رفتاری تفسیرهای کنونی و رفتار را اصلاح میکند. یا درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد رابطه با تجربه را تغییر میدهد. و رفتاردرمانیدیالکتیکی ظرفیت تنظیم هیجان را افزایش میدهد .و هنوز طرحواره درمانی ساختار شخصیت را بازسازمان دهی میکند. و نهایتا درمان سیستمی حلقه های رابطه را شناسایی و چرخههای رابطهای را تغییر میدهد.
به نظرم هیچ رنج روانشناختی فقط در ذهن، یا فقط در گذشته یا فقط در رابطه وجود ندارد؛ رنج همواره در تعامل میان شخصیت، رابطههای سیستمی و در محیط زندگی شکل میگیرد.
موریس ستودگان
Think+We
✨از "من–آن" تا "من–تو": چرا کیفیت رابطه، انسان را میسازد؟
بخش بزرگی از رنج انسان نه از درون او، بلکه از کیفیت رابطهای که با جهان و دیگران برقرار میکند سرچشمه میگیرد. مارتین بوبر، فیلسوف برجسته قرن بیستم، معتقد بود انسان تنها از طریق رابطه است که به معنای واقعی "انسان" میشود. از نگاه او، زندگی میان دو شیوه بنیادی ارتباط جریان دارد: رابطه "من–آن" و رابطه "من–تو".
در رابطه "من–آن"، دیگری به یک موضوع، نقش، ابزار یا شی تبدیل میشود. در این نوع رابطه، ما افراد را بر اساس کارکردشان میبینیم: بیمار، درمانگر، مدیر، همسر، دانشجو یا مشتری. چنین نگاهی برای اداره زندگی ضروری است؛ اما اگر تمام روابط ما در همین سطح باقی بماند، چیزی از انسانیت از دست خواهد رفت.
در مقابل، رابطه "من–تو" زمانی شکل میگیرد که دیگری را نه به عنوان یک نقش، بلکه به عنوان انسانی یگانه و زنده ملاقات کنیم. در اینجا هدف، کنترل، قضاوت یا استفاده از دیگری نیست؛ بلکه حضور، پذیرش و مواجهه اصیل اهمیت پیدا میکند. در این لحظه، هر دو طرف رابطه دگرگون میشوند.
بوبر مفهوم مهم دیگری را نیز مطرح میکند: "فضای میان" (The Between). او معتقد بود حقیقت رابطه نه در ذهن من است و نه در ذهن تو؛ بلکه در فضای زندهای شکل میگیرد که میان ما ایجاد میشود. این فضا همان جایی است که اعتماد، همدلی، معنا و تحول متولد میشوند.
این ایده برای رواندرمانی سیستمی اهمیت ویژهای دارد. درمان سیستمی سالهاست که تاکید میکند مشکل صرفا درون فرد قرار ندارد، بلکه در الگوهای ارتباطی و چرخههای تعاملی شکل میگیرد و حفظ میشود.
بنابراین درمان نیز تنها تغییر یک فرد نیست؛ بلکه تغییر کیفیت رابطه و بازسازی الگوهای ارتباطی است.
اگر درمانگر مراجع را صرفا به عنوان "یک مورد افسردگی"، "یک شخصیت خودشیفته" یا "یک اختلال اضطرابی" ببیند، ناخواسته وارد رابطه "من–آن" شده است. تشخیص ارزشمند است، اما اگر جایگزین دیدن انسان شود، رابطه درمانی را محدود میکند.
در مقابل، هنگامی که درمانگر بتواند حضور اصیل خود را حفظ کند و مراجع نیز احساس کند دیده و فهمیده شده است، فضایی ایجاد میشود که امکان تغییر را فراهم میکند. در چنین فضایی، درمان تنها انتقال تکنیک نیست؛ بلکه تجربهای از یک رابطه متفاوت است؛ رابطهای که شاید فرد هرگز پیش از آن تجربه نکرده باشد.
از منظر سیستمی نیز تغییر معمولاً از همین "فضای میان" آغاز میشود. وقتی کیفیت ارتباط تغییر میکند، الگوهای قدیمی بازخورد، نقشها، ائتلافها، مثلث سازیها و چرخههای تعاملی نیز به تدریج دگرگون میشوند. بنابراین، درمان نه صرفا اصلاح افکار و نه صرفا کاهش نشانه (سمپتوم) است؛ بلکه خلق نوعی رابطه جدید با خود، با دیگری و با جهان است.
شاید مهمترین پیام مارتین بوبر برای دنیای امروز که میتوانم از ان وام بگیرم، این باشد که انسانها بیش از هر زمان دیگری با یکدیگر در ارتباط هستند، اما کمتر یکدیگر را ملاقات میکنند. فناوری میتواند ارتباط را آسانتر کند، اما حضور را تضمین نمیکند. آنچه انسان را دگرگون میکند، کیفیت رابطه است؛ همان لحظهای که "من" واقعا با "تو" روبهرو میشود.
👈از نگاه درمان سیستمی، تغییر از همان لحظه آغاز میشود که رابطه تغییر میکند؛ زیرا انسان نه در انزوا، بلکه در شبکهای از روابط معنا پیدا میکند.
— دکتر موریس ستودگان
از تفکر سیستمی تا درمان سیستمی
Think+ We
✨ویکتور یالوم معما هنوز حل نشده در ذهن ها
این چند روز که خبر مرگ خودخواسته ویکتور یالوم، فرزند اروین یالوم، منتشر شد، خیلیها یک جمله تکراری گفتند: "اگه پسر یکی از بزرگترین رواندرمانگران دنیا خودکشی کرده، پس رواندرمانی چه فایدهای داره؟"
به نظرم این استدلال از اساس درست نیست.
چند وقت پیش دوباره کتاب "ظلمت آشکار" ویلیام استایرن را ورق میزدم. استایرن که خودش سالها با افسردگی شدید جنگیده بود، یک جمله تکاندهنده داره میگن:
"رنج افسردگی شدید برای کسی که آن را تجربه نکرده، تقریباً قابل تصور نیست؛ و گاهی انسان را میکشد، چون شدت این عذاب دیگر قابل تحمل نیست."
و جای دیگهای میگن: "برای پیشگیری از بسیاری از خودکشیها، قبل از هر چیز باید مردم ماهیت واقعی این رنج را بشناسند."
به نظرم این دقیقا همون چیزیه که هنوز هم در جامعه ما کمرنگه. ما بیماری روان رو هنوز اونقدر که باید، "بیماری" نمیبینیم.
اگه فرزند یک جراح قلب بر اثر بیماری قلبی از دنیا بره، هیچکس نمیگه علم قلب بیفایده ست. همه میدونن که بعضی بیماریها اونقدر پیشرفته و پیچیده میشه که حتی بهترین پزشکان هم نمیتونن بیمار رو نجات بدن. روان انسان هم همینطوره. افسردگی شدید فقط غمگین بودن که نیست، گاهی اونقدر همهچیز رو تیره میکنه که خود زندگی برای فرد غیرقابل تحمل میشه. درست همونطوری که بعضی سرطانها، با وجود همه پیشرفتهای پزشکی، هنوز درمان قطعی ندارن، بعضی بیماریهای روان هم میتونند به مرحلهای برسند که از توان درمان امروز خارجند.
همین واقعیت باعث شده کشورهایی مثل سوئیس سالهاست درباره مرگ خودخواسته گفتوگو کنند. سازمانهایی مثل Exit برای هر کسی نیستند و جایگزین درمان هم نیستند. اونها فقط در شرایط بسیار خاص، بعد از ماهها ارزیابی پزشکی، روانپزشکی و حقوقی، برای افرادی که به بیماریهای غیرقابل درمان و رنج غیرقابل تحمل مبتلا هستند، امکان پایان دادن قانونی به زندگی را منکن میکنن.
این موضوع موافقان و مخالفان زیادی داره و هنوز هم یکی از پیچیدهترین بحثهای اخلاق پزشکیه. اما فارغ از اینکه کسی موافق باشه یا مخالف، یک نکته اساسی رو یادآوری میکنه:
رنج روانی میتونه به همون اندازه رنج جسمی واقعی، عمیق و گاهی مرگبار باشه.
شاید مهمترین درس کتاب ظلمت آشکار هم همین باشه؛ اینکه به جای قضاوت کسانی که با افسردگی شدید دستوپنجه نرم میکنن، سعی کنیم عمق رنجشون رو بفهمیم. چون گاهی نجات یک انسان، نه با نصیحت، نه با سرزنش و نه با شعار، بلکه فقط با فهمیدن رنجش آغاز میشه.
نهایتا از نگاه من هرچی شناخت عمومی از افسردگی، خودکشی و رنج روانی بیشتر بشه، احتمال اینکه افراد زودتر کمک بگیرن، خانوادهها علائم هشدار رو جدیتر بگیرن و جامعه با همدلی بیشتری واکنش نشون بده، زیادتر میشه. و شاید همین آگاهی، مهمترین راه برای حفظ ارزشمندترین دارایی انسان، یعنی کرامت اون باشه.
موریس ستودگان +Think
✨ویکتور یالوم معما هنوز حل نشده در ذهن ها
این چند روز که خبر مرگ خودخواسته ویکتور یالوم، فرزند اروین یالوم، منتشر شد، خیلیها یک جمله تکراری گفتند: "اگه پسر یکی از بزرگترین رواندرمانگران دنیا خودکشی کرده، پس رواندرمانی چه فایدهای داره؟"
به نظرم این استدلال از اساس درست نیست.
چند وقت پیش دوباره کتاب "ظلمت آشکار" ویلیام استایرن را ورق میزدم. استایرن که خودش سالها با افسردگی شدید جنگیده بود، یک جمله تکاندهنده داره میگن:
"رنج افسردگی شدید برای کسی که آن را تجربه نکرده، تقریباً قابل تصور نیست؛ و گاهی انسان را میکشد، چون شدت این عذاب دیگر قابل تحمل نیست."
و جای دیگهای میگن: "برای پیشگیری از بسیاری از خودکشیها، قبل از هر چیز باید مردم ماهیت واقعی این رنج را بشناسند."
به نظرم این دقیقا همون چیزیه که هنوز هم در جامعه ما کمرنگه. ما بیماری روان رو هنوز اونقدر که باید، "بیماری" نمیبینیم.
اگه فرزند یک جراح قلب بر اثر بیماری قلبی از دنیا بره، هیچکس نمیگه علم قلب بیفایده ست. همه میدونن که بعضی بیماریها اونقدر پیشرفته و پیچیده میشه که حتی بهترین پزشکان هم نمیتونن بیمار راپو نجات بدن. روان انسان هم همینطوره. افسردگی شدید فقط غمگین بودن که نیست، گاهی اونقدر همهچیز رو تیره میکنه که خود زندگی برای فرد غیرقابل تحمل میشه. درست همونطوری که بعضی سرطانها، با وجود همه پیشرفتهای پزشکی، هنوز درمان قطعی ندارن، بعضی بیماریهای روان هم میتونند به مرحلهای برسند که از توان درمان امروز خارجند.
همین واقعیت باعث شده کشورهایی مثل سوئیس سالهاست درباره مرگ خودخواسته گفتوگو کنند. سازمانهایی مثل Exit برای هر کسی نیستند و جایگزین درمان هم نیستند. اونها فقط در شرایط بسیار خاص، بعد از ماهها ارزیابی پزشکی، روانپزشکی و حقوقی، برای افرادی که به بیماریهای غیرقابل درمان و رنج غیرقابل تحمل مبتلا هستند، امکان پایان دادن قانونی به زندگی را منکن میکنن.
این موضوع موافقان و مخالفان زیادی داره و هنوز هم یکی از پیچیدهترین بحثهای اخلاق پزشکیه. اما فارغ از اینکه کسی موافق باشه یا مخالف، یک نکته اساسی رو یادآوری میکنه:
رنج روانی میتونه به همون اندازه رنج جسمی واقعی، عمیق و گاهی مرگبار باشه.
شاید مهمترین درس کتاب ظلمت آشکار هم همین باشه؛ اینکه به جای قضاوت کسانی که با افسردگی شدید دستوپنجه نرم میکنن، سعی کنیم عمق رنجشون رو بفهمیم. چون گاهی نجات یک انسان، نه با نصیحت، نه با سرزنش و نه با شعار، بلکه فقط با فهمیدن رنجش آغاز میشه.
نهایتا از نگاه من هرچی شناخت عمومی از افسردگی، خودکشی و رنج روانی بیشتر بشه، احتمال اینکه افراد زودتر کمک بگیرن، خانوادهها علائم هشدار رو جدیتر بگیرن و جامعه با همدلی بیشتری واکنش نشون بده، زیادتر میشه. و شاید همین آگاهی، مهمترین راه برای حفظ ارزشمندترین دارایی انسان، یعنی کرامت اون باشه.
موریس ستودگان +Think
✔️چگونه میتوان دروغ را کاهش داد؟
تحقیقات نشان میدهد کاهش دروغ بیش از آنکه با افزایش تنبیه حاصل شود، با ایجاد امنیت روانی امکانپذیر است.
وقتی افراد احساس کنند که:
👈اشتباه کردن مساوی با طرد شدن نیست،
👈حقیقت گفتن به نابودی رابطه منجر نمیشود،
👈و میتوانند بدون تحقیر شدن مسئولیت رفتار خود را بپذیرند،
نیاز به استفاده از دروغ کاهش پیدا میکند.
در واقع، صداقت تنها یک فضیلت اخلاقی نیست؛ بلکه محصول رابطهای است که در آن امنیت، اعتماد و مسئولیتپذیری وجود دارد.
✨منابع منتخب
Robert S. Feldman (2009). The Liar in Your Life.
Kang Lee. پژوهشهای رشد درباره دروغگویی کودکان و نظریه ذهن.
Paul Ekman (2009). Telling Lies.
Bella DePaulo و همکاران. پژوهشهای مربوط به فراوانی دروغ در تعاملات روزمره.
Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders، معیارهای اختلالات شخصیت.
The Handbook of Systemic Family Therapy، دیدگاه سیستمی درباره کارکرد نشانهها در خانواده.
تهیه شده در؛
Think+We
2-2
✨چرا انسانها دروغ میگویند؟
نگاهی روانشناختی، عصبروانشناختی و سیستمی
دروغ گفتن یکی از پیچیدهترین رفتارهای انسانی است. برخلاف تصور رایج، دروغ صرفاً نشانه «بد بودن» یا «بیاخلاقی» نیست؛ بلکه در بسیاری از موارد، راهبردی برای کاهش اضطراب، حفظ رابطه، محافظت از خود، مدیریت تصویر اجتماعی یا حتی حفظ انسجام یک سیستم خانوادگی است.
✔️دروغ از چه زمانی آغاز میشود؟
پژوهشهای روانشناسی رشد نشان میدهد کودکان از حدود ۲ تا ۳ سالگی نخستین دروغهای هدفمند را بیان میکنند. این توانایی همزمان با رشد نظریه ذهن (Theory of Mind) و عملکردهای اجرایی مغز شکل میگیرد؛ یعنی کودک به تدریج متوجه میشود دیگران ذهن و باورهایی مستقل از او دارند و میتوان آن باورها را تغییر داد.
تا حدود ۵ یا ۶ سالگی، بسیاری از کودکان یاد میگیرند چگونه برای اجتناب از تنبیه، حفظ رابطه یا جلوگیری از ناراحت شدن دیگران حقیقت را تغییر دهند. بنابراین دروغ گفتن، پیش از آنکه یک مسئله اخلاقی باشد، یک توانایی شناختی است که بعدها جهتگیری اخلاقی پیدا میکند.
✔️چرا بزرگسالان دروغ میگویند؟
پژوهشهای روانشناس آمریکایی Robert S. Feldman نشان داده است که افراد بیشتر از آنکه برای کسب منفعت مالی دروغ بگویند، برای مدیریت برداشت دیگران از خود (Impression Management) دروغ میگویند.
رایجترین دلایل عبارتاند از:
👈محافظت از عزتنفس
👈اجتناب از شرم و تحقیر
👈فرار از تنبیه یا پیامدهای رفتار
👈حفظ روابط بینفردی
👈جلب پذیرش اجتماعی
👈کاهش تعارض
👈کسب قدرت یا کنترل
در یکی از مطالعات کلاسیک، حدود ۶۰ درصد افراد در یک گفتوگوی کوتاه حداقل یک بار حقیقت را تحریف کرده بودند.
✔️مغز هنگام دروغ گفتن چه میکند؟
دروغ گفتن معمولاً نسبت به راست گفتن به فعالیت شناختی بیشتری نیاز دارد. فرد باید:
حقیقت را به خاطر بیاورد،
آن را مهار کند،
روایت جدیدی بسازد،
و همزمان مراقب باشد تناقضی ایجاد نشود.
به همین دلیل هنگام دروغ گفتن معمولاً بخشهایی از قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex) که مسئول کنترل شناختی و تصمیمگیری هستند، فعالیت بیشتری نشان میدهند.
✔️نگاه سیستمی به دروغ
در سیستمدرمانی، سؤال اصلی این نیست که:
«چرا این فرد دروغ میگوید؟»
بلکه این است:
این دروغ چه نقشی در حفظ تعادل سیستم دارد؟
گاهی دروغ، یکی از حلقههای بازخورد یک خانواده یا رابطه است.
برای مثال:
کودک از تنبیه شدید والدین میترسد و حقیقت را پنهان میکند، والدین نسبت به او بیاعتمادتر میشوند و کنترل و بازجویی از او افزایش مییابد و کودک بیشتر دروغ میگوید.
در این چرخه، دروغ علت اصلی نیست؛ بلکه پاسخی به ساختار ارتباطی سیستم است و خود نیز همان ساختار را حفظ میکند.
✔️آیا همه دروغها آسیبزا هستند؟
خیر.
روانشناسان میان انواع مختلف دروغ تفاوت قائل میشوند:
🥹دروغهای نوعدوستانه (Prosocial Lies): برای جلوگیری از آسیب عاطفی دیگران.
🥸دروغهای دفاعی: برای محافظت از خود در برابر تهدید یا تنبیه.
🤪دروغهای خودفریبانه (Self-deception): برای کاهش اضطراب یا حفظ تصویر مطلوب از خود.
🧐دروغهای سودجویانه: با هدف کسب منفعت شخصی یا فریب دیگران.
بنابراین هر دروغ از نظر اخلاقی یا بالینی ارزش یکسانی ندارد.
✔️دروغ و اختلالات شخصیت
برخی اختلالات شخصیت ممکن است با دروغگویی بیشتری همراه باشند، اما نباید هر فرد دروغگو را دارای اختلال شخصیت دانست.
برای مثال:
🤷♂️در برخی افراد مبتلا به ویژگیهای خودشیفته، دروغ ممکن است برای حفظ تصویر بزرگمنشانه خود به کار رود.
😞در برخی افراد با ویژگیهای ضداجتماعی، دروغ میتواند ابزاری برای کسب منفعت یا کنترل دیگران باشد.
🤔در دروغگویی بیمارگونه (Pathological Lying یا Pseudologia Fantastica) فرد ممکن است بدون منفعت آشکار و به صورت مزمن داستانهای غیرواقعی بسازد.
این سه پدیده یکسان نیستند و نباید با یکدیگر اشتباه گرفته شوند.
✔️آیا دروغ تقویت میشود؟
بله. از دیدگاه یادگیری، اگر فرد پس از دروغ گفتن:
👈از تنبیه فرار کند،
👈اضطرابش کاهش یابد،
👈یا توجه و همدلی دریافت کند،
احتمال تکرار دروغ افزایش مییابد.
به این فرایند تقویت منفی یا گاهی تقویت مثبت گفته میشود.
در نتیجه، دروغ میتواند به تدریج به یک الگوی پایدار تبدیل شود.
ادامه دارد...
تهیه شده در؛
Think+We
1-2
موریس ستودگان
✨آیا مغز همیشه دنبال لذته؟
این متن، اگرچه به زبان ساده نوشته شده، ولی بر پایه چند یافته معتبر در علوم اعصابه.
✔️
سینگولیت میانی مغز aMCC چیه؟
Anterior Midcingulate Cortex
بخشی از قشر سینگولیت میانی مغزه که تو شبکههای کنترل شناختی، تصمیمگیری، تحمل سختی، پایش تعارض و انگیزش نقش مهمی داره.
وقتی ما بین دو گزینه گیر میکنیم، مثلا استراحت کنم یا درس بخونم؟ ورزش کنم یا روی مبل بشینم و تلویزیون ببینم؟
حقیقت رو بگم یا از موقعیت فرار کنم؟ یکی از نواحی مهمی که تو مغز فعال میشه aMCC هست. این ناحیه به مغز کمک میکنه هزینه و فایده تلاش رو ارزیابی کنه و اگه هدف ارزشمند باشه، انرژی لازم برای ادامه رو بسیج کنه.
✔️حالا واقعا آیا مغز همیشه دنبال لذته؟
از دیدگاه روانشناسی، پاسخ خیر هست. چوناین جمله که "مغز فقط دنبال لذته" بیشتر به نظریههای قدیمی فرویدی نزدیکه؛ ولی امروزه میدونیم مغز چندین سیستم انگیزشی داره. مثل:
👈جستجوی پاداش (Reward)
👈اجتناب از تهدید (Threat)
👈دلبستگی (Attachment)
👈کنجکاوی (Exploration)
👈معنا و ارزشها (Values)
و گاهی مغز لذت فوری رو انتخاب میکنه، ولی گاهی هدفی ارزشمند رو که همراه با سختی میتونه باشه رو ترجیح میده.
اگه از دیدگاه CBT نگاه کنیم، این ناحیه رو میتونیم معادل توانایی تحمل ناراحتی (Distress Tolerance) بدونیم. مثلا فرد افسرده دلش نمیخواد از تخت بلند شه. اگه برخلاف میلش بلند شه و قدم بزنه، فقط عضلاتش تمرین نکرده؛ بلکه شبکههای کنترل اجرایی مغز هم فعال شده. به همین دلیل تو CBT از
Behavioral Activation
استفاده میشه؛ یعنی عمل کردن قبل از اینکه انگیزه ایجاد بشه.
و از دیدگاه ACT اگه ببینیم، جمله معروفی هست؛ "ارزشها مهمتر از احساسات لحظهای هستند."
فرض کنیم حوصله مطالعه نداریم. ولی پزشک شدن برامون ارزشمنده. و ACT میگه:
"احساس رو حذف نکن؛ با وجود اون، در جهت ارزشها حرکت کن. تو این حالت، aMCC هم احتمالا تو ارزیابی تعارض بین ناراحتی کوتاهمدت و ارزش بلندمدت مشارکت داره.
اگه بخوایم از دیدگاه روانکاوی
نگاه متفاوت تری داشته باشیم.، میتونیم بگیم که فروید معتقد بود انسان فقط بر اساس اصل لذت عمل نمیکنه.
فروید بعدها مفهوم اصل واقعیت Reality Principle رو مطرح کرد. یعنی ایگو یاد میگیره; "گاهی باید لذت فوری را به تعویق بندازیم تا به هدف مهمتری برسیم.»
از این پرسپکتیو، وقتی فرد میل آنی رو مهار کنه، عملکرد ایگو و اصل واقعیت تقویت میشن.
از دیدگاه نظریه خودتعیینگری
self-determination theory
این نظریه میگه؛ انگیزه پایدار زمانی شکل میگیره که سه نیاز اساسی برآورده بشه:
👈خودمختاری (Autonomy)
👈شایستگی (Competence)
👈ارتباط (Relatedness)
پس افراد موفق فقط کسانی نیستن که سختی میکشن؛ بلکه سختیای رو تحمل میکنن که براشون معناداره.
✔️از دیدگاه تفکر سیستمی
از نگاه سیستمی، نمیشه گفت موفقیت فقط نتیجه قوی بودن یک بخش از مغزه. پرسش مهمتر این هست که؛
"چه سیستمی باعث میشه ما بتونیم بارها رفتار دشوار رو تکرار کنیم؟"
🟠مثلا خانواده ما چطور با شکست برخورد میکنه/میکرد؟
🟠آیا اشتباه کردن مجازه/بود؟
🟠محیط، تلاش رو تقویت میکنه/میکرد یا فقط نتیجه رو؟ 🟠آیا ما از حمایت اجتماعی برخورداریم/بودیم؟
پس پایداری، حاصل تعامل مغز، روابط، فرهنگ، آموزش و تجربههای زندگیه، نه صرفا فعالیت aMCC.
✔️آیا واقعاً با انجام کارهای سخت، aMCC بزرگتر یا قویتر میشه؟
شواهد پژوهشی نشون میدن تمرینهای مداوم نیازمند خودکنترلی، تلاش شناختی و استقامت میتونن باعث تغییرات عملکردی و گاهی تغییرات ساختاری در شبکههای کنترل شناختی، از جمله نواحی سینگولیت قدامی و میانی بشن. ولی این تغییرات معمولا تدریجی هستن و به عوامل زیادی مثل خواب، استرس، ورزش، سلامت روان و تمرین مستمر وابسته هستند.
پس نمیتونیم بگیم "هر بار که کار سختی انجام میدیم، aMCC رو تمرین میدیم."
شاید از نظر آموزشی قابل قبول باشه، ولی اگه اینطور بیان کنیم دقیقتره:
✨"هر بار که آگاهانه، با وجود بیمیلی، در جهت یک هدف ارزشمند عمل میکنیم، شبکههای مغزی مسئول خودکنترلی، ارزیابی تعارض و پایداری تو تلاش فعال میشن و با تکرار، کارآمدتر میشن."
Think+We✨انقلاب از نوک کوه یخ آغاز نمیشود؛ از عمق سیستم فهمیده میشود
تئوری کوه یخ (Iceberg Theory) رو اکثرا میشناسیم. تو تفکر سیستمی Virginia Satir هم ریشه دوانده، و اتفاقات سیاسی و اجتماعی رو هم میتونیم باهاش تحلیل کنیم. البته یک تلاش از من هست و این یک چارچوب تحلیلی هست، نه ابزاری برای پیشبینی یا اثبات درستی یا نادرستی هیچ موضع سیاسی.
اگه بخوایم اعتراضات و تحولات اخیر ایران رو با این مدل نگاه کنیم و لطفا به اینفوگرافی نگاه کنین، میتونیم بگیم:
👈نوک کوه یخ همون رفتارهای قابل مشاهده هستند مثل: اعتراضها، اعتصابها، واکنشهای حکومت، حضور نیروهای امنیتی، مهاجرت، فعالیتهای رسانهای و شبکههای اجتماعی و اینها فقط چیزی هستند که دیده میشن.
👈لایه دوم الگوها Patterns هستند که وقتی به جای یک روز یا یک هفته، چند سال رو نگاه میکنیم، الگوهایی دیده میشن؛ مثل چرخه اعتراض -> سرکوب -> کاهش موقت -> بازگشت اعتراض-> کاهش اعتماد اجتماعی-> افزایش مهاجرت نخبگان-> قطبیشدن جامعه و
اینها دیگه رویدادهای واحد نیستن، بیشتر الگوهای تکرارشونده هستن.
👈لایه سوم ساختار سیستم System Structure هست که تو این سطح باید بپرسیم؛
"چه ساختارهایی این الگوها رو بازتولید میکنند؟" ممکنه به عواملی مثل شیوههای حکمرانی، ساختارهای اقتصادی، نظام تصمیمگیری، رسانهها، تحریمها و فشارهای خارجی، روابط بین دولت و جامعه توجه کنیم.
تو تفکر سیستمی، این ساختارها قبل از افراد، مورد توجه و بررسی قرار میگیرن.
👈 عمیقترین لایه مدلهای ذهنی Mental Models هستند که در پایینترین قسمت کوه یخ، باورها و فرضهای بنیادین قرار دارن؛ برای مثال؛ مردم چه تصوری از قدرت دارن؟، حکومت چه تصوری از امنیت داره؟، جامعه چه برداشتی از عدالت، آزادی یا مشارکت سیاسی داره؟ ، هر طرف چطور رفتار طرف مقابل رو تفسیر میکنه؟ درواقع این مدلهای ذهنی هستند که ساختارها رو شکل میدن و ساختارها هم الگوها و رفتارها رو بازتولید میکنن.
نگاه سیستمی و تفکر سیستمی میگن اگه فقط به بالای نوک کوه یخ، مثلا صرفا اعتراض یا صرفا واکنش حکومت، تمرکز کنیم، انقلاب یا تغییر پایداری ایجاد نمیشه. یک انقلاب پایدار زمانی محتملتره که:
✨الف) ساختارهای تولیدکننده الگوها تغییر کنن؛
✨ب) و در سطحی عمیقتر، بعضی از مدلهای ذهنی و شیوههای تعامل بین بازیگران هم دگرگون بشن.
تو سایبرنتیک این همون تفاوت بین تغییر مرتبه اول (تغییر در رفتارهای ظاهری) و تغییر مرتبه دوم (تغییر در قواعد و ساختارهای تولیدکننده رفتار) تو تفکر سیستمی هست. توجه به این نکات مهم سیستمی میتونه تغییرات بزرگ و مفید رو تسهیل کنه.
موریس ستودگان
Think+We
✨چرا افسردگی در دنیای مدرن یک مشکل سیستمی فراگیر شده؟
شاید پاسخ این باشه که افسردگی فقط یک اختلال فردی یا شیمیایی نیست؛ بلکه تا حدی محصول فرهنگی باشه که تو اون انسان باید دائما مستقل، موفق، خلاق، خوشحال و "بهترین نسخه خودش" باشه. وقتی فرد از پس این انتظارات برنیاد، بهجای احساس گناه (که در گذشته خیلی رایجتر بوده)، دچار احساس ناکافی بودن و ناتوانی میشه. این همون بستری هست که افسردگی توش رشد میکنه.
افسردگی امروز بیماری "نمیتوانم" هست نه "نباید". هر چی انتخاب ها بیشتر میشه مسئولیت ما هم بیشتر میشه و آزادی انتخاب میتونه اضطراب و فرسودگی به همراه بیاره. سیستم و جامعه ای که مدام رشد فردی و بهره و دارایی و موفقیت رو تبلیغ میکنه، محصول تولیدی واقعیش میتونه افسردگی و احساس ناتوانی باشه.
افسردگی امروز یک مسئله سیستمی هست. چون برای فهم افسردگی که محصول سیستم هست باید همزمان زیستشناسی و جامع شناسی و روان شناسی و فلسفه و علوم دیگر و موقعیت فرد در اجتماع رو بشناسیم، چون افسردگی فقط در ذهن و روان انسان رخ نمیده بلکه بیشتر در رابطه اون با جامعه و فرهنگ شکل میگیره.
اگر نورُزیترین روانرنجوری دوران فروید، احساس گناه بود، شاید روانرنجوری زمانه ما احساس ناکافی بودن باشه که محصول سیستم ماست. در اطاق درمان و بر اساس تجربه ها میشه گفت که افسردگی امروز دیگه فقط غمگینی یاملانکولی فرویدی نیست؛ خستگی ی انسانی هست که مدام باید خودش رو در سیستم ثابت کنه، ولی دیگه توان ادامه دادن نداره و گاهی حتی از سیستم دفع میشه.
موریس ستودگان
#افسردگی
#افسردگی_سیستمی
Think+We
✨چرا افسردگی در دنیای مدرن یک مشکل سیستمی فراگیر شده؟
شاید پاسخ این باشه که افسردگی فقط یک اختلال فردی یا شیمیایی نیست؛ بلکه تا حدی محصول فرهنگی باشه که تو اون انسان باید دائما مستقل، موفق، خلاق، خوشحال و "بهترین نسخه خودش" باشه. وقتی فرد از پس این انتظارات برنیاد، بهجای احساس گناه (که در گذشته خیلی رایجتر بوده)، دچار احساس ناکافی بودن و ناتوانی میشه. این همون بستری هست که افسردگی توش رشد میکنه. افسردگی امروز بیماری نمیتوانم هست نه نباید. هر چی انتخاب ها بیشتر میشه مسئولیت ما هم بیشتر میشه و آزادی انتخاب میتونه اضطراب و فرسودگی به همراه بیاره.سیستم و جامعه ای که مدام رشد فردی و بهره و دارایی و موفقیت رو تبلیغ میکنه، محصول تولیدی واقعیش میتونه افسردگی و احساس ناتوانی باشه. افسردگی امروز یک مسئله سیستمی هست. چون برای فهم افسردگی که محصول سیستم هست باید همزمان زیستشناسی و جامع شناسی و روان شناسی و فلسفه و علوم دیگر و موقعیت فرد در اجتماع رو بشناسیم، چون افسردگی فقط در ذهن و روان انسان رخ نمیده بلکه بیشتر در رابطه اون با جامعه و فرهنگ شکل میگیره.
اگر نورُزیترین روانرنجوری دوران فروید، احساس گناه بود، شاید روانرنجوری زمانه ما احساس ناکافی بودن باشه که محصول سیستم ماست. در اطاق درمان و بر اساس تجربه ها میشه گفت که افسردگی امروز دیگه فقط غمگینی یاملانکولی فرویدی نیست؛ خستگی ی انسانی هست که مدام باید خودش رو در سیستم ثابت کنه، ولی دیگه توان ادامه دادن نداره و گاهی حتی از سیستم دفع میشه.
موریس ستودگان
#افسردگی
#افسردگی_سیستمی
Think+We
فیلم: استخدام
«اشتغال» (El Empleo) یک فیلم انیمیشن کوتاه آرژانتینی محصول سال ۲۰۰۸ است. این فیلم صامت به کارگردانی سانتیاگو «بو» گراسو، یک اثر کلاسیک مدرن است که بیش از ۱۰۰ جایزه در سراسر جهان را از آن خود کرده است.
این فیلم به شیوهای بسیار تکاندهنده و سورئال به «شیءانگاری انسان» در نظام سرمایهداری میپردازد.
✨نشانه، سازهای (formation) است که روان برای حمل کردن حقیقتی ناگفته در سیستم بنا کرده است.
نشانه یا سمپتوم، صرفا چیزی نیست که باید حذف شود؛ نشانه سخنی است که هنوز شنیده نشده است. آنچه در وسواس، اضطراب، پنیک یا تکرارهای رنجاور خود را نشان میدهد، شاید بازگشت بخشی از حقیقت سوژه باشد که از عرصه گفتار رانده شده. جایی که واژه های سوژه از ابراز هیجان و رنج ناکام میمانند، نشانه آغاز به سخن گفتن میکند.
از نگاه سیستمی با کمی دقت میبینیم که این گزاره یک جابهجایی مهم ایجاد میکند: در اینجا مشکل دیگر درون فرد نیست، بلکه درون یک سیستم ارتباطی قرار میگیرد. در رویکردهای سیستمی، نشانه (Symptom) اغلب بهعنوان یک "خطا، کمبود یا اختلال" دیده نمیشود؛ بلکه بهعنوان پاسخ سیستم به وضعیتی حلنشده تعبیر میشود.
برای مثال:
اضطراب ممکن است زبان ناگفته ناامنی در یک رابطه باشد.
وسواس ممکن است تلاشی برای ایجاد نظم در سیستمی باشد که تجربهٔ آشوب یا پیشبینی ناپذیری داشته است.
غم ماندگار میتواند حامل رنج سوگی باشد که هرگز فرصت تجربه و بیان در سیستم خود را پیدا نکرده است.
شکستهای عاطفی تکرارشونده ممکن است بازنمایی الگوهای رابطهای باشند که ما بارها و بارها در روابط جدید بازسازی میکنیم.
در این نگاه، سوال از "چه مشکلی دارید؟" به "این نشانه چه خدمتی به سیستم میکند؟" تغییر میکند.
سیستمدرمانگران میگویند:
هر نشانهای کارکردی دارد، حتی اگر رنجآور باشد.مثلاً کودکی که دائماً مضطرب است، ممکن است ناخواسته تنشهای پنهان خانواده را آشکار کند. یا فردی که دچار حملات اضطرابی و پنیک میشود، شاید تنها عضوی از سیستم باشد که هزینه تعارضهای حلنشده را با بدن خود پرداخت میکند. از این منظر، میتوان اینگونه گقت: آنچه ما مشکل مینامیم، اغلب زبانِ خاموشِ یک سیستم است. نشانه زمانی پدیدار میشود که بخشی از تجربه، احساس، نیاز یا تعارض، امکان بیان مستقیم نداشته باشد. در چنین شرایطی، روان از طریق اضطراب، وسواس، افسردگی یا الگوهای تکرارشونده رابطهای، آنچه را که شنیده نشده است به صحنه به سبکی جدید بازمیگرداند. بنابراین نشانه صرفا نقص و اختلال و کمبود نیست؛ بلکه تلاشی است برای حفظ تعادل سیستم و همزمان فراخوانی با صدای بلند برای تغییر آن. البته نگاه سیستمی یک قدم دیگر هم پیش میرود و میگوید
گاهی نشانه فقط یک "پیام" ساده نیست؛ بلکه راهحلی است که سیستم پیدا کرده است.به همین دلیل حذف عجولانه نشانه، بدون فهمیدن کارکرد آن، گاهی باعث میشود همان مشکل از مسیر دیگری بازگردد. سوال اصلی این نیست که "چطور این اضطراب را از بین ببریم؟" بلکه این است که: "اگر اضطراب نباشد، چه چیزی در این سیستم دیده خواهد شد که اکنون پنهان مانده است؟" این پرسش در اطاق درمان معمولا درهای مهمی را به روی فهم عمیقتر فرد، سیستم، خانواده و روابط او باز میکند. موریس ستودگان Think+We #نشانه #نگاه_سیستمی
