فیتوپلانکتونهای آبی
الذهاب إلى القناة على Telegram
679
المشتركون
-1624 ساعات
-1127 أيام
-37930 أيام
أرشيف المشاركات
سایمون کوپر در کتاب «فوتبال علیه دشمن» اینجوری میگه فوتبال فقط یک بازی معمولی نیست. اگر یک تیم حمایت طرفداران و مردمِ خود را نداشته باشد، فرقی با یک مشت دلقک که بیهوده به دنبال یک توپ میدوند ندارند.
میگه طبق قوانین آیرودینامیک زنبور عسل قادر به پرواز کردن نیست به خاطر جثه بزرگ و وزن زیادش نسبت به وسعت بالهاش
ولی میدونی چیه
زنبورها از قوانین آیرودینامیک سر در نمیارن
اونا تند بال زدن رو بلدن و پرواز میکنن
@BluePhytoplankton
.
Repost from فیتوپلانکتونهای آبی
I'm not afraid (I'm not afraid)
Yeah
To take a stand (to take a stand)
It's been a ride
Everybody (everybody)
I guess I had to go to that place
Come take my hand (come take my hand)
To get to this one
We'll walk this road together, through the storm
.
Repost from Goalano | گُلانو
🏆 زمانی جامجهانی برای ما جشن زندگی بود؛ چند هفته هیجان، امید و فراموشیِ رنجهای روزمره. اما امروز نه از آن شور چیزی مانده و نه از آن اشتیاق.
❄ پنج ماه گذشته است و ما هنوز در میان خاطرهی جانهایی که از دست رفتند، سرگردانیم. بهترینهای این سرزمین دیگر میان ما نیستند و بسیاری از بازماندگان نیز تنها جسمی خسته و روحی زخمی را با خود حمل میکنند.
⚽️ جامجهانی آغاز شده است؟ جهان به مسیر خود ادامه میدهد و ما هنوز از زیر آوار این ماه ها بیرون نیامدهایم. جایی که صدای یک فوتبالیست یا یک مسابقه از پژواک دهها انفجار بلندتر شنیده میشود. اما چه کنیم که اینجا هم با غریبههای آشنا، طرفیم.
👑 پنج ماه گذشت و چهار ماه آن در سکوت سپری شد؛ سکوتی در برابر پر کشیدن دلیران این سرزمین و جنگی که آسمانش شاهد پر پر شدن انسانهای بیگناه بود.
شاید اگر زندگی نرمال برای ما بود، هیچکس برای فریاد زدن حقاش، جاناش گرفته نمیشد. هیچ گاه جنگی رخ نمیداد که کودکان میناب قربانی آن شوند.
چه بسیار زندگیها که در این پنج ماه از میان رفت و چه بسیار زخم ها که در سکوت مدعیان اثرگذاری رها شد.
البته سکوت کامل هم نبود! افرادی بودند که با هر چیزی که ایرانیان خواستهاند جنگیدند چرا که سیمکارت سفیدشان از خون، با ارزشتر بود!
🍎 در میانهی این شب تاریک و سرد که زخم آشنا و دشنهی بیگانه یکجا نشسته است، از دل آتش و خاکسترِ روزهای سخت، ایران بار دیگر چون ققنوسی کهنسال سر برمیآورد؛ زخمی اما استوار، خسته اما شکستناپذیر. طوفانها گذرا هستند و آنچه میماند، اراده ملتیست که هر بار از ویرانی، شکوهی تازه میسازد و آینده را از نو فتح میکند.
👑 اما ایران ادامه دارد؛ بهسان خورشیدی که از دل تفتان سر میزند، در بقایای زیگورات چغازنبیل آرام میگیرد و در دل هرمز دوباره آغاز میشود.
غریببودن در میان غریبههای این وطن، حس تازهای نیست. اما ایران جریان خواهد یافت؛ از رود ارس تا زایندهرود و از کاسپین تا شاخابپارس.
جامجهانی ۲۰۲۶ آغاز میشود و جهان سرگرم جشن است. ما اما هنوز در میان نامها، چهرهها و آرزوهایی ماندهایم که زیر آوار این ماهها دفن شدند.
شاید روزی دوباره فوتبال برای ما فقط فوتبال باشد؛ خیلی دور یا خیلی نزدیک، نمیدانیم...
🤍 @Goalano
سعدی سروده؛
" مقدار یار همنفس
چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد
قیمت بداند آب را..."
قدیما تو سواحل خلیج فارس یکی از شغلها صید مروارید بوده و غواصی که برای صید مروارید اقدام میکرده مجبور بوده نفسش رو حبس کنه و غوص عمیقی انجام بده، با ابزارهای اون موقع ارتباطش با آدمهای روی لنج قطع میشده، برای همین دنبال یه راه حلی بودن که اونایی که تو لنج هستن متوجه کم شدن نفس غواص بشن و طنابی که بهش بسته رو بالا بکشن (ضمن اینکه غواص باید تا آخرین لحظه ممکن اون پایین دنبال صدف میگشته که به اصطلاح، غوص هاش کارایی بالاتری داشته باشه)، راه حل این بود که یه نفر رو پیدا میکردن که مدت زمان حبس نفسش با غواص برابر بشه که وقتی غواص دایو میکرد، اونم همزمان نفسش رو توی لنج حبس میکرد، وقتی بالاییه احساس میکرد که دیگه نفس داره تنگ میشه اعلام میکرد و غواص رو بالا میکشیدن، به اون شخص میگفتن "یار همنفس". نکته ی پشت اهمیت یار همنفس میزان اعتمادیه که غواص باید به یار همنفسش داشته باشه چون رسما شیشه عمرش دست طرفه و اگه دیرتر اعلام کنه غواص خفه میشه و اگه زودتر اعلام کنه غواص به حد کافی نمیتونه مروارید صید کنه. یکی از ظرافت های این بیت هم اینجاس که با به کار بردن «یار همنفس»، ذهن مخاطب رو میبره سمت ساحل دریا و بعد اونجا تصویر ماهی رو که به خاک افتاده ترسیم میکنه.
سال سقوط سال فرار
سال گریز و انتظار
پاییز تلخ و بی بهار
سال سیاه ۲۰۰۰ ساعت اینترنت قطع .........
.
دیدی شد ۱۴ سال ؟
یادته گفتم ؛
اگر تندبادی برآید ز کنج به خاک افگند نارسیده ترنج ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟ هنرمند دانیمش ار بیهنر؟چیزی برای گفتن نیست جز یادآوری این هفته و اون روزهای تلخ تر از زهر 🖤
برعکس اکثر پهلوانهای شاهنامه سیاوش شخصیت آروم و درونگرا و صلح دوستی داره که از جنگ فراری هست، نمیخواد وارد خون و خونریزی بشه، حرفش اینه که باید با همسایههامون در صلح و دوستی گذران زندگی کنیم.
چنین گفت سیاوش به ایرانیان
که من جنگ را نیستم در میان
مرا با پدر کین و جنگی نبود
ز خون ریختن دل پرآهنگ نبود
واضح هست که کیکاووس که پدر سیاوش بوده ازش میخواد به جنگ افراسیاب بره.
یعنی پسره نشسته یه گوشه نون و ماستش رو میخورده و میگفته جنگ نمیشود که پدر گفت زر مفت نزن این سپاه رو بگیر برو جنگ.
اینجا بود که اولین فرار مغزها یا فرار زور بازوهای تاریخ ایران اتفاق افتاد و سیاوش گفت اکی اصلا میرم توران پیش افراسیاب و پناهنده میشم (اون موقع کلمه پناهنده در فرهنگ لغت ایران شکل نگرفته بود پس سیاوش اینجوری گفت) :
اگر جنگ جوید پدر با نژند
نخواهم که گردد جهان پر گزند
به توران شوم گر پذیرد مرا
بدان تا نریزم به جنگان سرا
رستم برخلاف گنده گوزی پفکی این دوران هم زور بازو داشت هم عقل و درایت، به سیاوش میگه :
چو بشنید این گفتهها رستمش
دل از درد و اندوه شد پر غمش
بدو گفت رستم که این راه نیست
به دشمن سپردن تو را گاه نیست
خیلی طولانی نشه حوصله نکنید بخونید، (حتی همین ۲۳ نفر)
سیاوش میره توران، و افراسیاب هم با آغوش باز ازش پذیرایی میکنه، سیاوش هم میگه حالا که اومدم یه زنی هم بهم بده دیگه، افراسیاب هم میگه بیا اینم یدونه دخترم فرنگیس.
چو دیدش بر و یال و آن فرّ و زیب
بدانست کان نیست مردی غریب
دل شاه توران بدو گشت نرم
ز مهرش شد آن جان پرکینه گرم
یکی دخترش بود فرنگیس نام
ز ماه و ز خورشید برده پیام
بدو دادش افراسیاب دلیر
که باشد ورا همسر و دستگیر
حالا اینجا افراسیاب یه وکیلی وزیری سرخری چیزی داشت که از حسادت به سیاوش کونش پاره شده بود، هرکاری میکرد که افراسیاب سر این بچه رو بکنه زیر آب
هی حرف میبرد که این بچه دشمن تو هست و آخر کله پات میکنه، هی حرف میبرد پیش سیاوش که خری؟ این آخر تو رو میکشه
چو گرسیوز آن فرّ و بختش بدید
دلش زان همه نیکویی بردرید
همی دید کاو نزد شاه جهان
شده ارجمند از همه مهتران
همی سازد او تخت شاهی به ناز
نهانی کند با دلیرانش راز
ز ایران همی دارد او یادگار
به دل دارد آهنگ کار و کار
اینقدر گفت تا افراسیاب به جایی رسید که قبول کرد سیاوش داره فتنه جنگ به پا میکنه و دستور قتلش رو داد.
همی گفت با خویشتن در نهان
که این کار آسان نگردد نهان
اگر راست گوید بداند کسی
اگر دروغ است، رسد بر بسی
با شک و تردیدهای جدی مواجه شده بود ولی دستور قتل رو صادر میکنه.
اینجای قصه یه بیت هست که مصرع دومش اگر نگم حال روز الان همهی مردم ایران هست به جرات میشه گفت درصدش خیلی کمتر از صد نیست
{بدین سان که گفتار گرسیوز است
ز پرگار بهره مرا مرکز است}
سیاوش میگه منی که تو هیچ جنگی با پدر خودم شرکت نکردم، منی که حتی وقتی بهم لشکر دادن و میتونستم توران رو نابود کنم ولی دست دوستی دراز کردم، منی که همه عمر فرار کردم تا در موقعیت جنگ و خونریزی قرار نگیرم، آخرش انگار که تو مرکز یه دایره بودم، هیچ فرقی به حالم نداشت.
چو سیاوش بدانست کان بدسگال
به کین آمده نزد او بیمجال
دل از زندگانی یکی سرد کرد
ز یزدان همی یاد و هم درد کرد
در آخرم میگه
چنین گفت کاین گردش روزگار
مرا کرد با بخت بد همتبار
نه از من گناهی، نه از من بدی
ولیکن چنین آمد از بخردی
داستان تمام نشده و میشه دربارهی بعدش و غم فرنگیس و کاشته شدن تخم کینه و انتقام از این بی عدالتی گفت که حالا باشه دفعه بعد ...
امیدوارم شما هیچ وقت مرکز دایره قسمت نباشید، این حال و اوضاع عوض بشه براتون.
یه نکته بگم دربارهی شاهنامه، اینکه فیلم هندی نداره توش یا مثل مولانا آخر حکایت خوشحال نمیشن یا مثل حافظ آخرش گمگشته باز گردد به کنعان.
غم داره، شاهنامه واقعیت داره، یعنی مرگ رو نشون میده جدایی رو همهی بالا پایین زندگی رو و این هم دردناکه هم برای من زیباست.
نکته بعدی اینه که تمام سیاوش رو کیبورد یکبار سیا پیشنهاد داد مجبور شدم ادیت کنم. 😁
راستش هنوزم عقیده من اینه که الان وقت مناسبی برای حرف زدن های فلسفی و تفسیر فلانی نیست اما چه کنم که دفترچه خاطرات من دفترچه یادداشت من این جاست پس اگر شما عقیده مشابهی دربارهی حرفهای فلسفی دارید پست بعدی درباره یه قسمت از شاهنامه نخونید..
٢۴ سال گذشت و هنوزم همین که سعدی میگه
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بیتو
به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بیتو
ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده
که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بیتو
🖤
.
یه قصه ای داره مولانا درباره یه آدمی که همینجوری بی هوا یه پس گردنی میزنه به یکی
میگه :
آن یکی زد سیلیای مر زید را حمله کرد او هم برای کید راطرف برگشت حمله کنه و تلافی کنه که طرف گفت صبر کن یه سوال بپرسم بعد اگر خواستی بزن
گفت سیلیزن سؤالت میکنم پس جوابم گوی وانگه میزنم بر قفای تو زدم آمد طراق یک سؤالی دارم اینجا در وفاقخب سوال چیه؟
این طراق از دست من بودست یا از قفاگاه تو ای فخر کیااین صدا از دست من بود یا از گردن تو؟ بگو ببینم از کجا بلند شد!» سوال فلسفی ؟ طرف میگه ؛ داداش جاکش گوساله حمال
گفت از درد این فراغت نیستم که درین فکر و تفکر بیستممن الان درد دارم نمیتونم به این کسشرا فلسفی فکر کنم وسط درد نمیشه عادی رفتار کرد نمیشه آروم بود نمیشه بیخیال بود تو چون درد نداری و حالت خوبه به این سوالات کسشر فکر میکنی حالا منم درد دارم راستش زندگی میکنم میرم سرکار تمرین میکنم و کارای عادی ، به آینده امیدوارم ولی خب الان درد دارم نمیتونم فلسفی فکر کنم و بنویسم پس تا دردم از بین بره اوضاع اینجا همینه همینکه هستین کافیه .....
یه قصه ای داره مولانا درباره یه آدمی که همینجوری بی هوا یه پس گردنی میزنه به یکی9
یه قصه ای داره مولانا درباره یه آدمی که همینجوری بی هوا یه پس گردنی میزنه به یکی
خدایا (اگر وجود داری) حافظ کسانی باش که صدایشان صدای ما
ولی شجاعتشان بیشتر از ما بود❤️🩹
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
