ar
Feedback
RadioLoo

RadioLoo

الذهاب إلى القناة على Telegram

@hamidbagherloo1 حمید باقرلو هستم

إظهار المزيد
2 191
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
گوشه‌‌ی دفتر مشق یک مملی - جاویدنام آبجی‌کبرایم (که دانشجو است و خیلی چیز بلد است) میگوید من یک روز نویسنده‌ میشوم. البته من خودم دوست دارم اول راننده تریلی بشوم. ولی خب هم میتوانم راننده تریلی بشوم و هم نویسنده بشوم. از وقتی بابایم دعوایم کرد که دفترهایم را هدر نکنم آبجی‌کبرایم این دفتر را خریده که در آن هرچقدر خواستم نویسنده باشم. امروز میخواهم درباره‌ی جاویدنام نویسنده باشم. جاویدنام یک آدم است که ما هم در کوچه‌مان یکی داشتیم و اینجوری است که از یک جای دوری آمده است و در نجاری عمویش کار میکند و همانجا میخوابد و قرار است هروقت توانست خانه اجاره کند با نامزدش ازدواج کند و او را بیاورد تهران. ولی علیرضا که در مدرسه و کوچه با من دوست است میگوید اینجوری نیست که همه‌ی جاویدنام‌ها مثل اصغر در نجاری کار کنند و ممکن است هرجایی کار کنند یا اصلا کار نکنند. این‌روزها آبجی‌کبرایم هروقت از دانشگاه می‌آید و میبیند ماهواره روشن است و من جلوی تلویزیون نشسته‌ام همه را دعوا میکند و من را می‌برد توی اتاق و بازی میکنیم. ولی یک روز که آبجی کبرایم نبود خودم دیدم در ماهواره داشت درباره‌ی جاویدنام‌ها حرف میزد و اسمشان اصغر نبود و کلی آدم توی کیسه‌های مشکی دراز کشیده بودند. شب موقع خواب وقتی برای آبجی کبرایم تعریف کردم لبخند زد و نازم کرد و گفت این یک جور بازی است و اینجوری است که آدمها باید توی کیسه دراز بکشند انگار که الکی مثلا خوابند و آخرش به هرکی اصلا تکان نخورد جایزه میدهند. فردایش که به علیرضا گفتم، گفت آبجی‌کبرایت احمق است و آنها مرده‌اند. من هم گفتم آبجی خودش احمق است و دعوا کردیم. عصر که با علیرضا آشتی کردیم به او گفتم آبجی کبرایم گفته بچه‌ها نمیمیرند. تازه من خودم دیده‌ام. مرده اینجوری است که خیلی پیر است و موهایش را حنا میگذارد و یک روز به آدم زنگ میزنند و بابای آدم گریه میکند و چند روز آدم را میفرستند پیش خاله‌اش و بعد یک روز میروی بهشت‌زهرا و اسم مادربزرگت را روی سنگ نوشته‌اند و خودش رفته است پیش خدا. بعد علیرضا گفت نخیر بچه‌ها هم میمیرند و خودش در ماهواره دیده که یک بچه هم جاویدنام شده. و بعد دوباره گفت به آبجی‌کبرایت در دانشگاه هیچی یاد نمیدهند و من با لگد به پایش زدم و دعوا کردیم. علیرضا یک داداش کوچک هم دارد که مدرسه نمیرود و خیلی بچه است و هروقت فوتبال بازی میکنیم وسطش ول میکند برود خانه‌ی مورچه‌ها را پیدا کند و غذا بدهد. واقعا بی‌سواد است. خانه‌ی آنها خیلی خوب است و همه میتوانند ماهواره نگاه کنند. چندروزپیش داداش کوچک علیرضا که دم در مینشیند چندبار با آهنگ خنده‌داری گفت مرگ بر دیکتاتور و خندید و بلند شد رقصید و مامانش از خانه درامد و به او پس‌گردنی زد و او را برد توی خانه و او گریه کرد. علیرضا قبلا گفته بود این را جاویدنام‌ها میگویند و "مرگ بر" یک چیزی است که از مرگ هم بدتر است. من خیلی نگران شدم که یک‌وقت مامان علیرضا، داداش کوچک علیرضا را جاویدنام نکند. پشت‌ تیربرق وایسادم و نگاه کردم. خیلی وایسادم و پایم درد گرفت. آخرش مامانش از در آمد بیرون و یک کیسه سیاه از آنهایی که در ماهواره بود دستش بود. من بدو بدو رفتم و کیسه سیاه را پاره کردم که به داداش کوچک علیرضا بگویم بیاید بیرون و جاویدنام نشود. ولی داداش کوچک علیرضا تویش نبود و تویش جوراب‌هایی بود که مامانش عصرها میبرد توی پارک میفروشد. به پنجره نگاه کردم. داداش کوچک علیرضا مثل همیشه شکلک‌های مسخره درمیاورد. من را ببین برای کی پایم درد گرفت و کتک خوردم. شبها قبل از خواب، آبجی‌کبرایم می‌آید و من را ناز میکند تا خوابم ببرد. دیشب از او پرسیدم جاویدنام‌ها چجوری توی کیسه‌های سیاه نفس میکشند. لبخند زد و بوسم کرد و گفت به اینچیزها فکر نکنم. بعد من گفتم علیرضا میگوید بچه‌ها هم جاویدنام میشوند و من اگر جاوید‌نام شدم من را توی کیسه‌ی آبی بگذارند و عکس اسپایدرمن رویش باشد. خندید گفت "قربونت برم انقدر به این‌چیزا فکر نکن". بعد به آبجی‌‌کبری گفتم که من از بچگی که خیلی از الان کوچکتر بودم دلم میخواست راننده تریلی بشوم ولی الان نمیدانم جاویدنام بشوم یا راننده تریلی. آبحی‌کبرایم چندلحظه سکوت کرد و بعد گفت "مملی تا اون‌موقع که تو بزرگ بشی این‌چیزا تموم شده و همه‌ی بچه‌ها میتونن راننده تریلی بشن یا هرچی که دلشون میخواد" بعد من با خودم فکر کردم اگر همه‌ی بچه‌ها راننده تریلی بشوند که اینهمه تریلی توی ایران جا نمیشود. بعد به آبجی‌کبرایم گفتم خب ایران که اینهمه تریلی لازم ندارد. و او آرام گفت "اینهمه جاویدنام هم لازم نداشت" و بعد سرش را برگرداند آن‌طرف. چنددقیقه‌بعد که برگشت چشمهایش را مالید و گفت باد رفته است توی چشمش. وقتی رفت من انگشتم را توی دهانم کردم و دراوردم ببینم باد از کجا می‌آید (و این را در کارتون دزدان دریایی دیده‌ام). ولی هیچی باد نمی‌آمد. با تشکر. @RadioLoo حمید باقرلو

نامه‌ی 31 نهج‌البلاغه، نامه‌‌ای‌ است که حضرت علی به پسرش نوشته. در سبکِ نصیحتهای پدرانه، ولی اگر نخوانده‌اید اسپویل کنم که اصلا از آن جنسی که از اینجور نامه‌ها انتظار دارید نیست! و فارغ از این‌که مذهبی باشی یا آتئیست، در بخش‌هایی از آن، حرف‌هایی دارد که به‌نظرم یادآوری‌اش - مخصوصا برای ما آدمهای امروزی - واقعا از نان شب واجب‌تر است. برای ما که اکثرا خودمان را میکشیم که از هر راهی که شده بیشتر داشته باشیم خوب است بخوانیم که یکی هم بوده که میگفته "پسرم، به‌یقین بدان که تو به همه‌ی آرزوهایت نخواهی رسید و مدت زیادی زندگی نخواهی کرد و به راه کسانی میروی که پیش از تو رفته‌اند. پس در به‌دست آوردن دنیا آرام باش"... "از فرصت‌ها استفاده كن، ولی بِدان هر تلاشگرى به خواسته‌هاى خود نرسد. چنين نيست كه هر تيراندازى به هدف بزند". برای ما که گاهی در راه‌هایی هستیم که جامعه میگوید درست است ولی خودمان که میفهمیم دلمان آرام نیست خوب است بخوانیم "پسرم، اگر در راهی هستی که آسودگىِ فكر و انديشه نداری، بِدان راهى که میروی ایمن نیست. راهِ درست، ترديد و سرگردانى ندارد". برای مایی که رسانه‌ القا کرده هر آدمی همان‌قدر ارزش دارد که موفق بوده، خوب است بخوانیم "پسرم، آن‌كه مركبش آماده است همواره در حركت است، هر چند خود را ساكن پندارد. و همواره راه مى‌پيمايد هر چند در جاى خود ايستاده باشد". برای مایی که گرفتارِ پیچیدگی هستیم و گاهی راه‌حل‌هایمان از مشکلمان مشکل‌تر است، خوب است یادآوری شود گاهی راه‌حل به همین سادگی است که "پسرم، با آنچه در گذشته ديده يا شنيده‌اى، براى آنچه كه هنوز نيامده، استدلال كن. زيرا امور زندگى همانند يكديگرند". و برای ما که از مرگ میترسیم... خوب است بخوانیم روزگاری یکی به عزیزترین فرزندش درباره‌ی مرگ چنین گفته که "پسرم، بدان که تو برای رفتن از دنیا آفریده شده‌‌ای، نه ماندن در دنیا. پس از مرگ نترس"... حقیقتا شگفت‌آور است این نامه... @RadioLoo حمید باقرلو

اولین بار است نویسنده‌ی یکی از کانال‌هایی که در آن عضو هستم از دنیا میرود. "محمد نعمتی" که در "گُدار" می‌نوشت: @Nemati_Godar دو سه ماهِ آخر، بیماری‌اش شدت گرفته بود و دیگر نمیتوانست بنویسد. آخرین پستی که توانسته بود خودش بنویسد اوایلِ پاییز بود. نوشته بود "هوای تهران یادآوری می‌کنه پاییز مث همیشه‌ دلرباس، فقط من دیگه عوض شدم. اینم عیبی نداره"... در این مدتی که نبود، چندتا از دوستانش کانالش را فعال نگه‌داشته بودند تا وقتی برگشت خوشحال شود که سکوت نبوده در گُدار. قسمت نشد برگردد و ببیند چه دوستانِ بامعرفتی دارد... محمد نعمتی عزیز، غمگینم که دیر با تو آشنا شدم و وقتی شناختمت که دیگر داشتی میرفتی.. در ذهنم بود وقتی خوب شدی یک قراری در کافه‌ای پارکی جایی بگذاریم و کمی گپ بزنیم و ببینم رازش چیست که هر که تو را میشناسد انقدر دوستت دارد... در توضیحاتِ کانالت نوشته بودی "گُدار به معنای معبر و گذرگاه در آب، پایاب، جای کم‌عمقِ رودخانه که می‌توان پهنای آن را بدون شناکردن پیمود... گُدار، جایی برای شعر و موسیقی و آرامش"... بالاخره جای کم‌عمقِ رودخانه را پیدا کردی و گذشتی. و مطمئنم جای نازنینی مثل تو در آن‌سوی رودخانه خوشتر است. الهی که جایت میانِ شعر و موسیقی و آرامش باشد 💐 @RadioLoo حمید باقرلو

"از آن كسان مباشید كه خدا را فراموش كردند و خدا نیز چنان كرد تا خود را فراموش كنند" *** مولانا در جایی از فیه‌مافیه میگوید به
"از آن كسان مباشید كه خدا را فراموش كردند و خدا نیز چنان كرد تا خود را فراموش كنند" *** مولانا در جایی از فیه‌مافیه میگوید به یکی گفتند "فلانی را میشناسی؟" گفت "نیک میشناسم و نشانِ او بدهم". گفتند "فرما!" گفت "همانست که دو گاو سیاه دارد!"... حالا حکایتِ ماست. هیچکدام زیرِ بار نمیرویم که خودمان را فراموش کرده‌ایم، ولی اگر بگویند "خب اگر خودت را فراموش نکرده‌ای بیزحمت بگو چه شکلی هستی!"، حرفی جز قد و وزن و رنگ و کار و مال و مذهب و قوم و نَسَب و سرگذشتمان نداریم و چیزهایی میگوییم که تهش در بهترین حالت، نشانِ گاومان است نه نشانِ خودمان! پی‌نوشت: ای صاحبِ یادها و فراموشی‌ها، خودت را و مرا به یادم بیاور، پیش از آن که دیگر حتی یادم نیاید که فراموشت کرده‌ام. نگذار لقمه‌ی آسانِ عصرِ پادشاهیِ قصابانِ امید و ایمان شَوَم. آن ترسیده‌گاوِ سیاهم که کارد روی گلویش گذاشته‌اند تا قربانی‌اش کنند. چشمانش در قربانگاه پیِ تو میگردد. نجاتش بِده خدای اسماعیل. @RadioLoo حمید باقرلو

شومیِ شما از خودِ شماست اگر بفهمید
شومیِ شما از خودِ شماست اگر بفهمید

کاش بودی و میگفتی چگونه میشود در قلبِ یکی از شلوغ‌ترین شهرهای جهان، میان ردیفِ سازها بنشینی و چنان آرام باشی که گویی لبِ جویی، زیرِ بیدی نشسته‌ای ساز میزنی و نسیمِ خنک می‌آید و تا دوردستها فقط تویی و ساز و جوی و بید و نسیم... کاش بودی و میگفتی چگونه میشود امتحان کردنِ سازِ یکی از شاگردان را به چیزی چنان دلکش بدل کرد که حتی سالها بعد، دیدنش حالِ آدم را خوش کند... کاش بودی و میگفتی چگونه میتوان چنین شیرین لبخند زد که تو در ثانیه‌‌های آخر این تصویر... پی‌نوشت: اسماعیل رمضانی درباره‌ی یکی میگفت "اون خدا پیغمبری که دوست داشتنش آدمو مثل تو میکنه رو دوست دارم!". از رمضانی وام میگیرم و میگویم: آن معنا و هنری که آدم را علی بیانی میکند را دوست میدارم... استاد بیانی گوشه‌ی شکسته در دستگاهِ ماهور ویدئو از کانالِ حامد فندرسکی @RadioLoo حمید باقرلو

.

اگر از همراهانِ قدیمی‌ِ اینجا باشید، شاید یادتان باشد که چندسال‌پیش یک مجموعه‌‌ی پراکنده‌‌ی ده قسمتی به اسمِ "دیالوگ‌های خالی" نوشتم. اکثرشان این‌شکلی بود که در هر کدام، زندگیِ یک نفر را در قالبِ دیالوگی دونفره تعریف کرده بودم. دیروز که بعد از مدتها یازدهمی را در قالبِ داستانک نوشتم، دلم خواست برگردم و آنهایی که قبلا نوشته بودم را هم دوباره بنویسم. جوری که از آن دیالوگ‌های گاها گیج‌کننده، به داستانک‌های ساده و سرراست تبدیل شوند (البته میدانم که طبقِ استانداردهای داستانک، اینها داستانک نیستند و بیشتر شبیهِ قصه هستند، ولی دلم میخواهد اینجوری صدایشان کنم!) هرکدام را که ادیت کردم نقطه میگذارم و ریپلای میکنم. بدونِ شکسته‌نفسی، خودم میدانم پر از ایراد هستند. و لذا خوشحال میشوم اگر خواندید ایراداتش را بگویید تا اگر عمری بود و باز نوشتم، بعد‌ی‌ها بهتر باشند. پیشاپیش ممنونم. گُل‌های گُلید 🍀

یکی از راه‌های درکِ ملموسِ بی‌ثباتیِ دنیا و بی‌وفاییِ روابطِ انسانی، اسکرول کردن صفحه‌ی چت‌ها به پایین است. نگاه کردن به نامِ آنهایی‌ که یک روزگاری، بخشی از دنیایمان بودند و حالا مدتها از آخرین پیاممان به همدیگر میگذرد. بی‌تعارف، وقتی اینهمه‌مدت از روی آن گذشته، دیگر بسیار محتمل است که همان آخرین پیاممان به همدیگر بوده باشد. و چقدر تلخ است که آن‌موقع نمیدانستیم قرار است این آخری باشد. شاید اگر میدانستیم حداقل یک چیزِ بهتر مینوشتیم... آن‌موقع دیگر مثلا آخرین پیامِ یکی نمیشد "خبر از من" و عصر جمعه‌ای موقعِ پایین رفتنِ چتها چشمت بهش بخورد و زیرلب بگویی "دیدی خبر از تو نشد بی‌معرفت؟"... پی‌نوشت: خیلی مقاومت کردم تهش ننویسم "صفحه‌‌ی چتهاتو اسکرول کن و این پست رو واسه سه‌تاشون بفرست، تا شب خبر خوبی بِهِت میرسه". خدایا خودت شاهد باش برای فاخر نگه‌داشتنِ این کانال چقدر رنج میکشم. @RadioLoo حمید باقرلو

داستانک 11 - جلال معین از درِ قهوه‌خانه که وارد شد شروع کرد به خواندن. "تو مکه‌ی عشقی و من عاشقِ رو به قبله‌تم". پیر شده بود. عمل از سر و رویش میبارید. ولی تا خواند شناختمش. خیلی سال بود ندیده بودمش. شنیده بودم یک جایی اطراف تهران زندگی میکند ولی باورم نمیشد جلال بتواند جایی جز جنوب‌شهرِ تهران دوام بیاورد. رفیقم گفت "اینم یکی از اعجوبه‌‌ی محلمونه! توو قهوه‌خانه‌های دماوند میچرخه معین میخونه. یهو وسطش بیخودی میگه یا حسین! اگه سرحال و نشئه باشه میترکی از خنده!". یکی بلند داد زد "جلال، یه خاکسترنشینی بخون یه املت مهمون من!". پیرمرد، پشتِ نزدیکترین میز به درب نشست، دستهایش را مثل معین جلوی صورتش تکان داد و خواند "من به خاکسترنشینی عادتی دیرینه دارم، یاحسین"... قهوه‌خانه زد زیر خنده... *** آن روزهای اوجِ جلال، ما نوجوان بودیم. آن‌موقع حدودا چهل ساله بود. صدایش عین معین بود. اغراق نیست اگر بگویم آهنگِ "یکی را دوست میدارم" (یا به‌قول جلال "خاکسترنشینی") را از خودِ معین هم بهتر میخواند. آرزویش این بود یک روز خاکسترنشینی را با معین در یک کنسرت بخواند. یک بیت معین بخواند، یک بیت او. انقدر همه‌جا معین خوانده بود که "جلال معین" صدایش میکردند. چنان در نقشش فرو رفته بود که از یک‌وقتی به بعد، مثل یکی از عکسهای معروفِ معین، کت‌شلوار سفید میپوشید و موهایش را مثل معین میزد. یک عینک ‌تیره هم میزد که بیشتر شبیه معین شود. خیلی‌ها مسخره‌اش میکردند ولی برایش مهم نبود. عاشق معین بود... زندگی‌اش از خواندن در عروسی‌ها میگذشت. گاهی هم گنده‌لات‌ها برای مراسمِ عرق‌خوری‌شان دعوتش میکردند و میخواند و آخرش یک پولی توی جیبش میگذاشتند. کم‌کم انقدر معروف شده بود که جزو جاذبه‌های توریستی محلمان محسوب میشد. هر شب یک قهوه‌خانه‌‌ای پول میداد بیاید بخواند و آن شب تمامِ میزهایش پُر میشد. همه‌ی اینها بود تا داستان حسینیه‌ی زنجانی‌ها... آن سالها، حسینیه‌ی زنجانی‌ها شلوغترین هیئتِ محرم‌های محلمان بود. تک‌پسرِ نازپرورده‌ی بانیِ ثروتمندِ هیئتِ زنجانی‌ها، عاشقِ صدای جلال شده بود. پایش را در یک کفش کرده بود که جلال را بیاورد توی دسته بخواند. آنجا فقط تُرکی میخواندند و غیرممکن بود اجازه بدهند جلال بخواند. آخرش پسرِ حاجی انقدر اصرار کرد که علی‌رغمِ میلِ بزرگانِ هیئت، قرار شد شبها که دسته راه میفتاد جلال هم یک نوحه بخواند. جلال نوحه بلد نبود. تکه‌هایی از همان آهنگِ "یکی را دوست میدارم" را انتخاب کرده بود و فقط تهش میگفت "یاحسین". شعر هم یک‌جوری بود که به محرم و اینچیزها میخورد. مثلا میخواند "من به خاکسترنشینی عادتِ دیرینه دارم، یاحسین/ من از بیراهه‌های حِله برمیگردم و آواز شب دارم/ مثل هر جنبنده‌ای، من هم دلی در سینه دارم یاحسین/ هدیه از سلطان عشق، بر هر دو پایم پینه دارم، یاحسین"... عجیب سوزناک میخواند. موقع خواندنش سکوت میشد و کم‌کم صدای گریه از همه‌جا بلند میشد. دو سه سال نگذشته بود که شهرتِ خاکسترنشینی در تمامِ جنوب‌شهر پیچید و شبهای محرم‌، از همه‌جا میامدند خواندنِ جلال را بشنوند. آن‌زمان اینترنت و این‌چیزها نبود. بعضی‌ها دوربین هَندی‌کم میاوردند فیلم میگرفتند و شبهای محرم در قهوه‌خانه‌ها پخش میکردند. از یک جایی به بعد، هی از یک جایی احضار میشد. خودش چیزی نمیگفت ولی مشخص بود ازش چه میخواهند. آخرِ خواندنش برای شادیِ روح امام و طول عمرِ رهبر و اینچیزها دعا میکرد. اکثر مردم خوششان نمیامد ولی چون جلال را دوست داشتند چیزی نمیگفتند. یک‌ شب، آخرش یک بیتی از خودش اضافه کرد که مضمون انتقادی داشت و البته خیلی شعرِ ضعیف و بی‌ربطی بود. خب طفلک شاعر نبود واقعا. وقتی دید کسی شعرش را متوجه نشده با خجالت گفت "اینو خودم گفتم. یعنی حسین مَرد بود. زیر بار حرف زور نرفت. شرف داشت". بعد برای اولین‌بار، عینکِ معینش را برداشت و با بغض گفت "ما بی‌شرفیم که هرچی میگن میکنیم"... فردا شب نیامد. شبهای بعدش هم. میگفتند دستگیر شده و انقدر کتکش زده‌اند که قابل تشخیص نیست. شبِ عاشورا آمد. کتکش نزده بودند. سالم بود ولی انگار دیگر جلال نبود. خیلی حالش بد بود. پریشان بود. خاکسترنشینی را خواند. صدایش میلرزید. چشمهایش از پشت عینکِ تیره‌اش دیده نمیشد ولی همه میدانستند چشمهایش پُر است. صدایش آن شب هیچ شبیهِ معین نبود. شبیهِ صدای خودش بود... و آن آخرین شبی بود که کسی جلال معین را دید. *** نگاهش میکردم. املتش که تمام شد بلند شد برود. یکی داد زد "شکمت سیر شد خداحافظی یادت رفت جلال! یه‌چیزی بخون چایی مهمون من!"... قهوه‌خانه خندید... پیرمرد همان‌جور که رو به در ایستاده بود و دستگیره‌ی در توی دستش بود، سرش را گرفت بالا. چند ثانیه سکوت کرد. بعد زیر لب خواند "من از بیراهه‌های حِله برمیگردم و آواز شب دارم/ هدیه از سلطان عشق، بر هر دو پایم پینه دارم"... منتظر چای نشد و از در زد بیرون... @RadioLoo حمید باقرلو

یکی را دوست میدارم (معین) اولش آواز است. "خاکسترنشینی" از 04:52 شروع میشود.

به واسطه‌ی دوستِ نابینایم حسین آگاهی (نویسنده‌ی کانالِ "زندگیِ مه‌آلود")، بعضی از مخاطبینِ رادیولو نابینا هستند. یکی از این عزیزان پیام داده بود و از پستی که چندساعت‌پیش نوشته بودم گلایه کرده بود که چرا همان نگاهِ کلیشه‌ای را تکرار کرده‌ام که گویی معلولان "تابلوی متحرکِ یادآوریِ شکرگزاری برای افراد سالم" هستند. عمیقا متاسفم اگر پست جوری بوده که چنین برداشتی شده. واقعا منظورم این نبود و عینا خاطره‌ای واقعی که چندروزپیش برایم رخ داده بود را تعریف کردم، ولی باز جهتِ رفعِ دلخوری، جملاتی که ممکن بود چنین برداشتی از آن شود را حذف کردم 🍀

Repost from N/a
▪️ تقدیم به حلقه آتش آنان که این راه را رفته‌اند آنان که در راهند و آنان که خواهند آمد تا قدم در راه بگذارند - چهار میثاق - دون میگوئل روئیز . #dedication #book

پست بعدی را از کانالِ "سخن با ماه می‌گویم" فوروارد میکنم. اگر سر زدید صفحه را به بالا اسکرول کنید و عکسهای قشنگی که گرفته را هم ببینید: @ImTalkingToTheMoon

در صفِ صندوقِ فروشگاه ایستاده بودم. چندنفر جلوتر مردی ایستاده بود. حدودا پنجاه ساله. خوش‌تیپ. قد بلند و چهارشانه. موهای پُرپشتِ جو گندمی. صورت خوش‌فرم. ریش‌های مرتب و شکیل. عینک دودی. پالتوی مشکی بلند. عینهو میانسالی‌های داریوش. هرکی از کنارش رد میشد ناخودآگاه زیرچشمی نگاهش میکرد. معمولا آدم حسودی نیستم ولی سرم را که چرخاندم رخ‌به‌رخِ تصویرم در شیشه‌ی یخچال‌ شدم و دیدم راه ندارد یک گلایه‌ی ریزی به کائنات نکنم. به سرِ بی‌مو و ریش‌های کم‌پشتِ خودم در شیشه‌ی یخچال نگاه کردم و در دلم گفتم "خدایا واقعا راه نداشت هر نعمتی که هست به همه به یه‌اندازه میدادی!؟ خب اگه قرار بود خوشگل باشیم همه‌ خوشگل میشدیم، اگه قرار بود زشت باشیم همه زشت میشدیم! مثل اکثر جانورا که همه‌شون در گونه‌ی خودشون تقریبا در یه حد زیبا یا زشتن. مثل کلاغها، عنکبوت‌ها، فیلها، کفشدوزک‌ها"... همینجوری مشغولِ ارائه‌ی پیشنهادات سازنده‌ام به خدا بودم که نوبت آقاهه شد. صندوقدار سلام‌علیکِ گرمی کرد. مرد پرسید "از کالابرگ حساب کنید. ریختن دیگه؟". صندوقدار گفت "بله. بهزیستی بودید دیگه. دهکِ یک تا سه رو ریختن". توی دلم گفتم "بِهِ چه زیستی آخه!؟". در حالِ تحلیلِ دیالوگشان بودم که مرد به پیرزنِ چادریِ خمیده‌ی قدکوتاهی که پشتش ایستاده بود گفت "سنگینه مامان. جمع کردی بِده من میارم". پیرزن رفت جلو. خریدها را داخلِ زنبیل ریخت و داد دستِ مرد. دست مرد را گرفت و از در بیرون رفتند. نابینا بود... به شیشه‌ی یخچال نگاه کردم. و برای اولین‌بار در عمرم، با خودم فکر کردم قیافه‌ام انقدرها هم بد نیست خداییش. @RadioLoo حمید باقرلو

یادت از سینه‌ی هر که می‌گذرد، قدمگاه می‌شود، پیران از آبادی‌های دور بر گاری‌های بسته پشتِ تراکتورها می‌آیند به قلبش دخیل می‌بندند. از خیالِ هر که میگذری، چشمانش چشمه می‌شود و آهوان از آب می‌نوشند. هر تخته‌پاره‌ای که نگاهش کنی کشتی می‌شود، هر شمعِ نیمه‌جانی، فانوسی دریایی. سایه‌ات بر هر خشتی می‌تابد تخت‌جمشید می‌شود. هر مردابی که تو نازش کنی سپیدرود می‌شود و به دریا می‌رسد. هر خاری که تو عزیزش کنی یاس می‌شود، عطرش تا هفت کوچه می‌پیچد. هر گمشده‌ای که تو پشت سرش آب بریزی، بلدِ راه می‌شود چنان که جز خودش هزار قافله را از ظلمتِ هزار بیابان به مقصد می‌رساند، به‌سلامت... بر هر چه نظر کنی او را به آن نسخه‌ای از خودش بدل میکنی که در خیال خودش هم نمی‌گنجد. الحق که "باری" برازنده‌ی توست... *باری: از نام‌های در قرآن‌آمده‌ی خدا، به معنیِ خالقِ چیزها به شکلی که پیش از آن نبوده‌اند. @RadioLoo حمید باقرلو

استاد بیانی میگفت "آدمِ بیدار رو که بیدار نمیکنن! آدمِ خواب رو بیدار میکنن. اول آروم صدات میکنن. اگه بیدار نشدی بلندتر صدات میکنن. اگه بیدار نشدی تکونت میدن. اگه بازم بیدار نشدی یکی محکم میخوابونن توی گوشِت بیدارت میکنن! خلاصه تا بیدار نشی که دست از سرت برنمیدارن! قبل از این‌که به اونجا برسه خودت بیدار شو خب!" *** دستی تکانم داد گفت: بیدار شو نرسیدیم! خواب‌آلود چشمهایم را باز کردم. جوانی‌ام بود. با تعجب اطراف را نگاه کردم گفتم: من مُردم!؟ تو روحمی!؟ خندید گفت: نه زنده‌ای! داری خواب میبینی. گفتم: یعنی چی "بیدار شو نرسیدیم"!؟ درستش این نیست که بگی "بیدار شو رسیدیم"!؟ گفت: خب اونو به رسیده‌ها میگن. تو که نرسیدی! من دارم میرم. فقط حواست باشه خواب نمونی! ذکر حسین صفا رو بلدی؟ باید هی اونو بگی شاید شانست بزنه به وقتش یکی پیدا بشه بزنه توی گوشِت بیدار بشی! باید هی بگی "دستت مبارک است که چَک میزند به گوش/ دستت مبارک‌ است که می‌آورد به هوش/ عیسای دست‌های مبارک بزن مرا/ تا مرده‌ای به زنده شدن مفتخر شود" از بوفه‌ی اتوبوس صدای تار میامد. سر چرخاندم. سپیدپوشی با موهای بلند، همایون میزد... @RadioLoo حمید باقرلو

1- ویدئوی پستِ بعدی از کانالِ حامد فندرسکی است. 2- خوشحالم میکنید اگر به یادِ همه‌ی درگذشتگان از جمله استاد بیانیِ عزیز فاتحه
1- ویدئوی پستِ بعدی از کانالِ حامد فندرسکی است. 2- خوشحالم میکنید اگر به یادِ همه‌ی درگذشتگان از جمله استاد بیانیِ عزیز فاتحه‌ای بخوانید 🌿

بلندگوی واگن گفت "ایستگاه بعد، سبلان. مسافرانی که قصد عزیمت به عمق دریاچه را دارند در این ایستگاه پیاده شده و با توجه به تابل
بلندگوی واگن گفت "ایستگاه بعد، سبلان. مسافرانی که قصد عزیمت به عمق دریاچه را دارند در این ایستگاه پیاده شده و با توجه به تابلوهای راهنما وارد دریاچه‌ی خدایان شوند" گفتم: چی میگه؟ ایستگاه سبلان که تقاطع نیست. گفت: چرا. هست. خط جدید زدن. تا خود قله میره. تا لب دریاچه. باقیشو باید خودت بری. گفتم: کدوم باقیش؟ قله‌ آخرشه دیگه. راستی تا حالا فکر کردی چرا باید در ارتفاعِ 4811متری، دریاچه باشه؟ راسته میگن تهِ دریاچه‌ی قله‌‌ی سبلان یه در هست که به بهشت وا میشه؟ گفت: نمیدونم. رسیدیما، هنوز امضا نکردی؟ نگاهی به قرارداد کردم و گفتم: متوجه نشدم چرا باید انقدر زجر بکشم. گفت: داری هزینه‌ی چیزی که قراره بشی رو میدی. گفتم:اگه دووم نیاوردم و به اون روز نرسیدم که ببینم قرار بوده چی بشم چی؟ "اگه نعشمو قطار آورد تهرون چی؟" گفت:اون لحظه‌ای که راه افتادی، رسیدی. باقیش دیگه کارای اداریشه. امضا کردم. قطار ایستاد. نسیمی یک مشت از خنکی دریاچه برداشت و آرام به صورتم زد. روحم بیرون زد و شروع کرد آذری رقصیدن. با خنده داد زد "پیاده شو دیوونه! الان قطار میره‌ها" لبخند زدم و پیاده شدم. نعشم را قطار برد تهران. @RadioLoo حمید باقرلو

بعد از مدتها، برای فرستادنِ یکی از مملی‌نوشت‌ها برای دوستم، به وبلاگی که اواخرِ دهه‌ی هشتاد مینوشتم سر زدم. موقعِ ورق زدنش، چشمم به این داستانک خورد که به دلایلی آن‌زمان خیلی دوستش داشتم: https://abrechandzelee.blogsky.com/1390/06/28/post-53/ خواندم و به یادِ دوستانم در آن دوره و به یادِ امیدواریِ آن‌روزهایمان چشمانم اشکی شد. دلم خواست یک چیزی شبیهش بنویسم... پست بعدی را تقدیم میکنم به بچه‌های دوره‌ی وبلاگ که سالهاست از اکثرشان بی‌خبرم...