Recovery
الذهاب إلى القناة على Telegram
دستام جز «ثبت کردنِ» لحظهها چیزی بلد نیست و دلم همیشه به رفتنه! #شقایق_عباسی صفحه ی کاریم: @art_ads
إظهار المزيد756
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
756
Repost from • لذت متن | ابراهیم سلطانی •
سوگواریهای درازمدت، فقط برای التیامِ اندوه نیستند، تلاشی ناخودآگاه برای نگاهداشتنِ سوژهی اندوه هم هستند: «تو را برای همیشه از دست دادهام، اما از تو دست نمیکشم؛ در دلِ سوگِ من به حیاتِ خودت ادامه بده: غایبِ حاضر باش.»
#ابراهیم_سلطانی
@ThePleasureOftheText
756
بعضی رنجشها مبهماند: معلوم نیست از کجا آمدهاند. رنجشهای مبهم، سیال هم هستند: معلوم نیست در نهایت چه کسی را هدف میگیرند. رنجشهای مبهم، ابرهایی کوچک و مغموماند: برای چند دقیقه، بر سر یکی از رهگذران میبارند و میمیرند.
#ابراهیم_سلطانی
756
زندگی برای رها کردن زیادی زیبا و برای «زنده موندن» زیادی غمگینه.
چه چیزهای دلچسبی که باید فراموش کرد چون دیگه به اندازهی قبل دلچسب نیستن؛ هیچ چیز جالبی انگار وجود نداره و زیباییهاش دیگه مثل سابق نیست؛ همهچیز عوض میشه و کم کم ماهیتش رو از دست میده. حتی آدمها، دیگه رنگی نمونده تو صورتشون؛ بیروح اما ادامهدهنده. خسته اما هنوز رویِ پا.
756
حرفم رو قطع کرد که: « آدمهایی که از دستت دادی چی بهت میدادن که حالا در فقدانشون اون حسها رو دیگه نداری؟»
شاید اگر هرکس دیگهای این سوال رو ازم میپرسید جوابش رو نمیدادم یا حتی سکوت میکردم و شبش بخاطر جواب سوال اشک میریختم اما تراپیستها آدمهای زرنگیان، باید بهشون جواب پس بدی، اونا متخصصِ پرسیدن سوالهای ترسناکن، سوالهایی که خودت هیچوقت جرئت نمیکنی از خودت بپرسی، چون سوال پرسیدن از «خودت» خیلی غمانگیزه، مخصوصا اگر جوابش اونی نباشه که دوست داری.
پس درحالی که داشتم با انگشتهام بازی میکردم جواب دادم: من بزرگترین چیزی که از دست دادم «حضورِ دوستیهای امنم» بود که حالا در فقدانشون دارم تنهایی میجنگم، من اینجا بدون همتیمیهام با لشکر غم گیر افتادم، صبرم تموم شده و همچنان با زخمهام روی پاهام ایستادم، دارم برای خودم «خونه» جدیدی میسازم اما همچنان دلم برای خونهی قدیمیم تنگ شده، دلم لک زده برای آدمهایی که ازشون فرسنگها دور شدم، آدمهایی که از دست دادم، آدمهای امن و نزدیکم، برای دوستی، برای تیکههای قلبم که هرکدومش جا مونده پیش دوستام و حالا همهی تیکههاش دارن جون میدن تا دوباره ببینم و بغلشون کنم، تا دوباره بهم بچسبن و جون بگیرم. این روزها خیلی دارم تمرین صبوری میکنم؛ «صبرِ» زیاد شاید آدم رو نکشه ولی «دوری» قطعا آدمو از پا میندازه. چون که زندگی همینه و زورش خیلی بیشتر از ماست، زندگی تمرینِ صبوریِ مداوم و تحملِ غمهاییه که بزرگتر از قد و قوارهمونن.
