Everything with SoGol
الذهاب إلى القناة على Telegram
6 335
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-67 أيام
+2030 أيام
أرشيف المشاركات
من در فروپاشیهایم اشکی نریختم و حالا برای گیر کردنِ لباسم به دستگیرهٔ در، زار میزنم؛ طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست.
این، حاصلِ نادیده گرفتنِ رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش.
يك روز ميفهمى
خيلى از چیز هایی كه دنبالش بودى،
قرار نبوده
به تو تعلق داشته باشند؛
فقط آمده بودند
تا سليقه ى قلبت را عوض كنند،
فهمت را عميقتر كنند،
و تو را براى نسخه ى تازه ترى از خودت
آماده كنند .
«تَسألْني: “ما أروعَ شُعور في الحُب؟”
فَأقولُ لَكَ: “اَلأمان، أن تَشعَرَ أن أحَدَهُم مَمَسَك بِقَلبِك لٰا بِيَدَك…!”»
«میپرسی از من: “کدامین احساس در عشق شگفتانگیز است؟”
میگویم: “احساس امنیت، اینکه حس کنی کسی قلبت را تنگ در آغوش میگیرد، نه دستانت را…!”»
فرمول آرامش اینه که بدونی رفتنی میره، اومدنی میاد، موندنی میمونه، شدنی میشه، نشدنی نمیشه و غصه خوردن تو هم هیچ تاثیری تو این رفت وآمدها و شدن و نشدنها نداره!
میانهی راه ایستاد و از خودش پرسید:
یعنی تمام زندگی همین است؟
«همین تحمل کردنها، صبر کردنها
و دوام آوردنهای اجباری؟»
یه مرحله از زندگی هم وجود داره که بهش میگن "بی تفاوتی ناشی از صبر بیش از حد" که دیگه مثل گذشته برای نبودن ها بی قراری نمیکنی و قبول کردی کاری از دستت برنمیاد.
اگر انسان، انسان دیگری را دوست بدارد،
برایش جنگ به پا میکند، شرایط دروغاند
