ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 828
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-3630 أيام
أرشيف المشاركات
🍭🍓🍼 #ددیش نمیدونه #بیبی بویش #حاملست و بدنش ضعیفه ازش #رابطه دهانی میخاد که یهو #بیبیش میگه ... 🍯🍫🔞 https://t.me/myroman202 https://t.me/myroman202

لیتلی که ددی نداره و بدون هیچ قصدی ددی‌های خونه رو جذب می‌کنه⁉️ 🔥میترسه و دستشویی می‌کنه ولی نمی‌تونه خودش و بشوره که...💥 💦- هق مهدی بد هق مهدی بیتلبیت خلس گنده سدی ولی هق😭 با صدای کسی از جا پریدم: ❌- مهدی چی شده؟🤨 لرزون سعی کردم شلوارم و بپوشونم: 🥺- هیشی 🥺 🌟یکم نگاهم کرد و بعد بغلم کرد و سمت حموم برد:⁉️- هی بیبی چیزی نشده نترس الان می‌شورمت تمیز میشی 😘 💥سرم و ببن گردنش بردم:😢 😭- عمویی ببشید می‌دونم پسمل بدیم❤️ شیر دوش و باز کرد و بین پاهام گرفت: ❌- از این حرفا نشنوما😡 😌پررو پررو عقب چرخیدم و خم شدم، کپل‌هامو از هم باز کردم: 🔥- پش عمو ژونی گشنگ تونمو بسول😒 چشم‌هاش گرد شد: 💥- بچه پررو🔥 چشم غره رفتم: 🍼- غلیبه نیشتی ته عمویی مهدی هشتی🍭 https://t.me/+GB5WPcjK7Z4xOTk0 https://t.me/+GB5WPcjK7Z4xOTk0

دوتا خواهر عاشق یه استاد #سادیسمی خشن میشن و به #فاک میرن⛓🍑😵‍💫❌ #تـــــریسام🫀 #صکصی🔞 این رمان دارای #صحنه های باز میباشد و دارای #محدودیت سنی هرکسی توان خوندنشو نداره🤤❤️‍🔥🍒 سیلی روی #سینش زدم و ک. ص #تپلشو توی دستم گرفتم... روی بهشتش #سیلی زدم که ناله ای کرد و جری تر #حمله کردم سمت گردنش... 🐻😍💜 دندونامو روی گردنش گذاشتم و گازش گرفتم و انگشتمو وارد ک. صش کردم⛓♨️ https://t.me/joinchat/5lqG2pkXxs1kMjYx بقیشو میخوای جوین شو😌

• ∙ ⋅دختری که خدمتکار یک بار بزرگه ولی هر شب زیر رئیس بار جر میخوره 🍆💦🫦💥 لباسمو توی #دستش🔞🗯ᰘ گرفت و کامل پارش کرد وکل ح
∙ ⋅دختری که خدمتکار یک بار بزرگه ولی هر شب زیر رئیس بار جر میخوره 🍆💦🫦💥 لباسمو توی #دستش🔞🗯ᰘ گرفت و کامل پارش کرد وکل حجم #سینه هام توی دستش افتاد و با نیشخندی بهشون نگا کرد و #نوکشونو🚨ᨺ توی دستش گرفت و باهاشون بازی میکرد‌. دست دیگش رو به #شورتم🚢ᜌ رسوند با خیس بودنش .نده ای گفت و دو انگشتش رو ک.. صم مالید باعث شد #جیغ🇲🇨💦ᝣ بلندی بزنم. منو روی کانتر پر از مشروب انداخت و #تکیلای مورد علاقش رو روی بدنم خالی کرد و زبون داغش رو روی نوک #سینه🍷ᘗ هام کشید و به دندونشون گرفت و دست دیگشو از شورتم رد کرد و دو انگشتش رو وارد #بهشتم⏱❝ خیسم کردو گفت: _دوس داری همینجوری #زیرم🎒⚓️ᜮ جر بخوری؟ • ∙ ⋅ https://t.me/joinchat/5lqG2pkXxs1kMjYx • ∙ ⋅ https://t.me/joinchat/5lqG2pkXxs1kMjYx 🔞این چنل محدودیت سنی داره!🔞

روانشناسی که از مریض خودش که مافیای قدرمنده حامله میشه💦🔥 شلوارش رو پایین میکشه و با #خشونت لباسام رو درمیاره. با شک و ترس لب میزنم: -ا...ادوارد. قرار بود آروم باشی. چرا اینکارا رو میکنی؟ اینطوری هیچوقت خوب نمیشی! گردنم رو #لیس میزنه و با #لذت موهام رو نوازش میکنه. -تو کنارم باشی خوب میشم. من و تو و بچه‌ای که از ما باشه! -خواهش میکنم بذار برم. از جنونت میترسم. #موهام رو بو میکشه و به پشت روی تخت برم میگردونه. -ولی من همیشه مراقبت بودم. حتی وقتایی که حواست نبود. میخوام مال من باشی وتا تهش مواظبتم. https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk

رمان بزرگسالان🍆🍓💦 لباسشو تو تنش جر دادمو یک سینشو تو دهنم کردمو اون یکی رو می مالوندم با بوسه های ریز روی پوستش به سمت بهشتش رفت دیگه آروم شده بود لیسی به بهشت خیسو داغش زدم ک آهی کشید 🔞💦🔥 (ادامه ی رمان به دلیل صحنه های باز روی لینک زیر بزنید و بخونید اینجا نمی تونیم بزاریم) https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk عشقش فراموشی گرفته همه کار باهاش می کنه حتی به زور ک شاید یادش اومد‼️💋

مافیای قدرتمندی که دکتر روانشناسش رو میدزده تا بارداش کنه و به زور پیش خودش نگهش داره🔞🔥 با ترس به اطرافم نگاه میکنم که کنارم میشینه. دستش رو روی صورتم میکشه و گونم رو #میبوسه. -نترس. وقتی مال من شدی یعنی دیگه هیچ‌کس حتی جرئت نمیکنه بهت نگاه کنه. تو جزو اموال و #دارایی‌هامی. ازش فاصله میگیرم و با داد میگم: -من جزو اموال تو نیستم روانی. میخوام برم خونه. دستم رو میکشه و لباسام رو تو تنم پاره میکنه. -تازه قراره آبمو بریزم توت عزیزم. قراره توله‌م رو توت بکارم. 💦🍆 https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk

Repost from N/a
در نبود ددیش اتفاق وحشتناکی میوفته و دخترکش رو ازش دور میکنه و... 🥺🔥😭 ددی👨 لیتلگرل👧 عاشقانه❤️‍🔥 #مهراد برای قرداد کاری میره سفر #نبات میسپره به #سیاوش #دلارام #ایلار طبق نقشه و دستوری که میگیرن قرار طبق اون پیش برن ولی سر خود عمل میکنند عمارت اتیش میزنن نبات صورتش میسوزه ولی #کیان نجاتش میذع فرد #ناشناس که کیان نام داره نقشه میکشه مهراد میفرسته #ته دره فکر میکنه میمیره ولی مهراد صورتش جراحی پلاستیک انجام میده و برمیگرده تا #دخترکش پیدا کنه چون معتقده نبات زندست نباتم چون زیاد تو اتیش #دود مونده هم صورتش سوخته هم #حافظش از دست داده صورتش #جراحی میشه مهراد تا میبینتش میشناستش به خاطر #چشماش و #کاراش😱💔🔥 https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk 🔥🔥🔥🖤🖤🖤🔥🔥🔥🖤🖤🖤 https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk

💥 از رمانایی که فقط سکس نویسن خسته شدی؟🤦‍♀️🔞 دنبال یه رمان هیجانی با صحنه‌های به موقعی ؟😍❤ داستانای تکراری رو مختن و یه تحول تازه میخوای؟🤩 اگه جواب سوالام مثبته ... پس عاشق این رمان میشی 😉🤌🔥 💢🔥💢🔥💢🔥💢🔥💢🔥💢🔥💢🔥💢🔥💢 توجه کنید لینک چنل ۲۴ ساعته فعاله پس زودتر جوین شین https://t.me/+Njfj_3pJsdMzNDc0 https://t.me/+Njfj_3pJsdMzNDc0

Repost from N/a
سه تا گناه کبیره با نام های شهوت، تنبلی و طمع، عاشق یه پسر میشن، غافل از این که... #امـــــــــگـــــــــــاورس #گی🏳‍🌈 #تخیلی🧞‍♂ دستم رو روی شکم گذاشتم. به زور نفس میکشیدم و به خاطر این که درست غذا نخورده بودم، بیحال شده بودم🥺. فکرشم نمیکردم واقعا ازشون سه قلو باردار بشم. کوشا دستی به سرم کشید و گفت -بلند شو یه چیزی بخور با بیحالی گفتم +نمیتونم. هر چی میخورم رو بالا میارم. کمکم کرد تا روی تخت بشینم. زاهد یه سینی بزرگ از غذا برام اورد و گفت *اینو امتحان کن، شاید خوشت اومد با انزجار 🤢 به غذای تو سینی نگاه کردم و #عقی زدم. زاهد زود غذا رو کشید کنار و گفت *باشه. بزار ببینم چیز دیگه ای پیدا میکنم تا بخوری. بلند زدم زیر گریه و گفتم -نمیتونم بخورم. 😭 کوشا محکم بغلم کرد و گفت +باید یه چیزی بخوری و اگر نه دوم نمیاری. ناخوداگاه دندونام🦷 رو تو گردن کوشا فرو کردم. با پیچیده شدن طعم شیرین خونش🩸 تو دهنم... پسره حامله شده و نمیتونه غذا بخوره🥺 ولی... https://t.me/+MNxZwk3GmcQ5ZDg8

دختر معاون شهردار دل به دزد قافله میده و ... 🙈❤🔥 https://t.me/+Njfj_3pJsdMzNDc0 _ میدونم تو پشت پرده‌ی دزدی اون شبی ... با اینحال چیزی به بابام نمیگم 🥺⛓ + فکر میکنی از بابات میترسم هلو‌ی خوردنی؟ اگه اینجا واسه توئه ... 🍑💦 خودمو به نفهمی زدم و پرسیدم : منظورت اینه که ... اومدی ازون کارا بکنیم؟ 😶😬💢 خندید : نه اینکه خیلی بدت میاد ! آره منظورم همون کاراست 😂 تا حالا انجامش دادی؟ 🤔😏🔞 🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦 https://t.me/+Njfj_3pJsdMzNDc0 https://t.me/+Njfj_3pJsdMzNDc0

یه بازی کنیم؟ 😉💦🔞 _ چی ؟ 😶💢 + اینجوریه که من فقط با انگشت اشارم چوچولتو میمیالم 😁 اگه سگ خیس نشی میذارم امشب راحت بخوابی 😒🤘 ولی اگه شرتت خیس شد انقدر میکنمت که زیر بیهوش شی 😈🍆💥 بعد از چند روز بی‌خوابی و سرویس دادن پیشنهادش واقعا خوب بود😪 . بلافاصله پاهامو از هم باز کردم و گفتم : _ من آمادم 😁🫡🔥 + دختر انقد هول ؟ 😒💀 _ ارباب دو شبه نخوابیدم خیلی خستم ! بیا چوچولمو بمال میخوام خیس نشم😃🥺😂 🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh

❌الوین #اشراف‌زاده‌ای که پشت #معروفیتش کلی لیتل #می‌فروشه و مستر یخی شناخته میشه وای از روزی که یکی #خودشو طلب کنهhttps://t.me/+mNi2W8HmO6kzNjQ0 🔥- چ...یکار می‌کنید!🔥 💦ضربه‌ای روی سینم زد و روی تخت افتادم. تا اومدم تکون بخورم دوتا محافظ دست و پاها و دهنم رو بستن:💦 🔥- هیس کوچولو قراره موقعیت خودتو بفهمی🔥 💦جلو اومد و با حوصله لباسم رو درآورد، روی تخت دراز کشید و بغلم کرد:💦 🔥- دیدی بالاخره مال من شدی؟ عزیزدلم تو که خودتم می‌خوای پس چرا مقاومت می‌کنی بیبی؟🔥 💦همه حس‌های بد رو کنار گذاشتم و بغض‌دار سرم رو توی گردن جانان بردم:💦 🔥- من ولم کن خواهش می‌کنم🔥 ❌رئیسی که لیتل می‌فروشه ولی یدفعه ورقه برمی‌گرده و یکی از مشتری‌ها خودش رو انتخاب می‌کنه https://t.me/+mNi2W8HmO6kzNjQ0

حالا در سرش کلی معشوقه داشت؛ امید، رویا، ارزو، خاطره..

نظر؟ @nashnaselahe

#part8 قفل فرمون رو بردم پایین. اومد سمتم و خودشو انداخت توی بغلم. اب دهنم رو قورت دادم و با تعجب بهش خیره شدم. حالا میتونستم عطر موهای لختش رو حس کنم. ماریا_خیلی ترسیدم. دستاش رو دور گردنم فشار داد. چون قدش خیلی ازم کوتاه تر بود برای بغل کردنم نوک پاهاش ایستاده بود. دستام رو دورش حلقه کردم و بدن ظریفش رو در اغوش گرفتم. بوی شیرین و دلنشین ادکلنش توی مشامم پیچید. حالا میتونستم لرزش بدن کوچیکش رو لای حصار بازوهام حس کنم. حس عجیبی داشتم، انگار که بعد از مدت ها‌ خماری و نسخی به ارامش رسیده بودم. اما این ارامش تاریک و تیره بود و بهم یه حس پوچی میداد‌. _نترس. همه جارو گشتم، کسی نبود‌. سرش رو روی سینم گذاشت و گفت؛ _خیلی خوشحالم که اومدی. فکر نمیکردم بیای. به خودم اومدم. من نباید اینجا میبودم. من نباید این دختر رو در اغوش میگرفتم. ما خیلی وقت بود که جدا شده بودیم و من مدتها بود که فراموشش کرده بودم. اما حالا چرا اینطور خمار لمس کردن تنش بودم؟ خودم رو کشیدم عقب. به چشمای سرخ و خیس از اشکش خیره شدم. برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم؛ _حتما باد در رو باز و بسته کرده بود. ماریا_اما در بسته بود، مطمئنم. _کل خونه رو گشتم. هیچکس نیست. مامان بابات کجان؟ دستش رو کرد توی موهای قهوه ایش رو فرستاد پشت گوشش. ماریا_مسافرتن. _تو توی خونه تنهایی؟ سرش رو تکون داد. نفس عمیقی کشیدم و موهام رو از جلوی صورتم زدم کنار. حالا به طرز عجیبی گرمم شده بود. _زنگ بزن یکی از دوستات بیاد پیشت، تنها توی خونه نمون. ماریا_میشه تو اینجا بمونی؟ اخمام رفت توی هم. _نه. ماریا_چرا؟ _چه دلیلی داره اینجا بمونم؟ ماریا_چون من میخوام. نوچی کردم و به گلدون روی میز خیره شدم. اصلا دلم نمیخواست اینجا بمونم، من نباید ماریا رو میدیدم. نباید اجازه میدادم که کنارم باشه و با کاراش اغوام کنه. من باید فراموشش میکردم. تقریبا دو سوم این راه رو طی کرده بودم و دیگه مثل قبل دوستش نداشتم. اما یه قسمت از وجودم بود که دلش واسه گذشته ها و رابطمون تنگ میشد. اما هرچی توی وجودم میگشتم علاقه ای نسبت بهش وجود نداشت که بخوام سرکوبش کنم. پس دلیل این احساسات چی بود؟ ماریا_لطفا سامیار. _زنگ میزنی به یکی از دوستات، تا اومدن اون اینجا میمونم. لبخندی زد و گفت؛ _مرسی، جبران میکنم. _لازم نیست. رفتم سمت مبل ابی رنگ و روش نشستم. ماریا_چیزی میخوری برات بیارم؟ _فقط اب. سرشو تکون داد و رفت سمت اشپزخونه. گوشیمو برداشتم و نگاهی به پیامام انداختم. رستا گفته بود که ساعت هفت برم دنبالش تا با مسیحا و دایان بریم بیرون. با دقت بیشتری دوباره پیام رو خوندم. اخه من توی جمع اونا چیکار داشتم؟ نگاهی به ساعت که پنج و نیم رو نشون میداد انداختم. ماریا_بیا. گوشیو خاموش کردم و لیوان اب رو ازش گرفتم و تا ته خوردمش. ماریا کنارم روی مبل نشست و بهم خیره شد. مدت ها بود که همراه احساسات دیگه کمی هم حس تنفر نسبت بهش داشتم. دوست نداشتم اینجا کنارش باشم اما خب چاره ای نبود. _زنگ زدی به دوستت؟ ماریا_الان زنگ میزنم. اطرافش رو نگاه کرد و گفت؛ _گوشیم طبقه بالاست. _خب برو بیارش. ماریا_میترسم. پوفی کشیدم. اخه چی برای ترس وجود داره؟ جن و پری که توی خونت نیست. خدایا. _بیا با گوشی من زنگ بزن. ماریا_شمارشو حفظ نیستم. به چشمای عسلی سرخش خیره شدم. سرشو برده بود پایین و مظلومانه نگاهم میکرد. این نگاه مظلوم همیشه کارم رو یکسره میکرد. هیچوقت حریفش نمیشدم. _بریم بیاریمش. از روی مبل بلند شد. باهم رفتیم سمت پله ها. در سفید رنگ اتاقش رو باز کرد و اجازه داد اول من برم تو. میخواستم دم در بایستم تا کارش رو بکنه اما بیخیال این لوس بازیا شدم. مگه میخواست چیکار بکنه باهام؟

#part7 پسرک به خاطر کابوس های شب گذشته به سختی چشم روی هم گذاشته بود. پلک هاش سنگین بود و هراز گاهی روی هم میرفت اما انگار از دنیای خواب تبعید شده بود. شاید هم اونقدر منحوس بود که خواب هم اون رو با خودش نبره. دیشب تا دیروقت بیدار بود و فکر میکرد. به یاسر، به کار، به سربازی و مازیار. حتی دریا و ماریا هم از ذهنش گذشته بودن. تکونی خورد و به سقف سفید رنگ خیره شد. حالا میتونست ترک کوچیک گوشه سقف که مثل تار عنکبوت روی گچ سفید رنگ نقش بسته بود رو ببینه. شاید زندگیش مثل یه تار عنکبوت بود؛ ناهموار، شکننده و نامرئی. 'با صدای زنگ گوشیم از فکر در اومدم. نگاهم رو از ترک سقف گرفتم و گوشی رو برداشتم. با دیدن اسم ماریا یه لحظه سر جام خشک شدم. چرا باید بهم زنگ میزد؟ ایا من باید جواب میدادم؟ بلاخره تصمیم خودم رو گرفتم، صدام رو صاف کردم و تماس رو وصل کردم. گذاشتم شروع کننده مکالمه اون باشه. ماریا_الو؟ _بله؟ ماریا_سلام سامی. صداش میلرزید و کمی بغض دار بنظر میرسید. جلوی خودم رو گرفتم تا دلیل این حال خرابیش رو ازش نپرسم. _سلام. ماریا_خوبی؟ نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم؛ _چرا صدات اینطوریه؟ انگار منتظر شنیدن این جمله از جانب من بود تا منفجر بشه. زد زیر گریه و گفت؛ _یه نفر اینجاست. نشستم سر جام و گفتم؛ _چی!؟ منظورت چیه؟ ماریا_به خدا دروغ نمیگم. یه نفر توی خونست، یه ادم. فکر کنم دزد باشه. صدای بازو بسته شدن در شنیدم، الانم اومدم توی اتاقم و توی کمد قایم شدم. خیلی سریع گفتم؛ _خیل خب من الان میام اونجا. ماریا_تروخدا زودتر بیا. _باشه اومدم. مثل فنر از تخت پریدم پایین و خیلی سریع شلوارکمو با یه شلوار لی عوض کردم. از اتاق زدم بیرون و بلند گفتم؛ _من ماشین رو میبرم. منتظر صادر شدن اجازه نموندم و سوییچ رو از توی جاکلیدی برداشتم و از خونه زدم بیرون. اسانسور طبقه بالا گیر بود، منتظرش نموندم و از پله ها رفتم پایین. سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونشون. با اینکه دیگه هیچ صنمی با ماریا نداشتم و دیگه مثل سابق اونقدر بهش علاقه مند نبودم اما به طرز عجیبی نگرانش شده بودم. نمیدونم چرا اما سلامتیش برام مهم بود. نمیدونستم چرا و این حسای متضاد و متفاوتم چه معنی ای میدن اما واقعا وظیفه خودم میدیدم که ازش مراقبت کنم. مدت ها بود که به خودم و پدر ماریا قول داده بودم که حواسم بهش باشه و نزارم اسیبی ببینه. همیشه سعی کردم ازش محافظت کنم و نزارم دست هیچ ادم نامردی بهش برسه اما خب یه جاهایی موفق نبودم. برای مثال همون شبی که با دایان دیدمش. احتمالا ساعت ها هم اغوش و هم خواب هم بودن و من دیر رسیده بودم. نتونستم برگ گل ظریفم رو نجات بدم و اخر سر اونو الوده به گناه یافتم. وقتی که هم بستر یه مرد دیگه شده بود. ‌این برای مدت ها همه وجودم رو سوزوند و بخش اعظمی از روحم رو تبدیل به خاکستر کرد. حالا نمیتونستم اجازه بدم دوباره این اتفاق براش بیوفته و گلبرگ های شکننده و اسیب پذیرش پژمرده بشن و بخشکن. من ماریا رو دوست نداشتم، تنها نسبت بهش احساس مسئولیت میکردم. بیشتر یه حس برادرانه یا پدرانه بود. جلوی خونه ایستادم و از ماشین پیاده شدم. رفتم سمت در که یادم افتاد دست خالیم. هیچ چیزی نبود که بتونم باهاش از خودم دفاع کنم. به اطرافم خیره شدم تا شاید چوبی سنگی چیزی پیدا کنم‌. چون اینجا بالاشهر بود حتی یه زباله هم روی زمین پیدا نمیشد. برگشتم توی ماشین و قفل فرمون رو برداشتم. شماره ماریارو گرفتم که خیلی سریع جواب داد. صدای پر بغضش توی گوشم پیچید. ماریا_الو. _دم درم، درو باز کن. ماریا_نمیتونم از اتاق بیام بیرون. میترسم. کلافه اطرافم رو نگاه کردم. کاش پلیس خبر میکردم، انقدر هول شده بودم که به ذهنم نرسیده بود. _من از در میام بالا، کلیدو واسم بنداز پایین. ماریا_باشه. تماس رو قط کردم و گوشی رو گذاشتم توی جیبم. قفل فرمون رو پرت کردم توی خونه و از در رفتم بالا. پریدم توی حیاط. تونستم ماریا رو ببینم که جلوی پنجره ایستاده بود. رفتم سمتش که کلید رو برام انداخت پایین. ماریا_تروخدا مواظب باش. سرم رو تکون دادم و درحالی که اخم کرده بودم و کمی استرس داشتم رفتم سمت در خونه. کلید رو انداختم توش و درو باز کردم. به سر تا سر خونه نگاه کردم. همه چیز سر جای خودش بود و فقط دکوراسیون خونه عوض شده بود. همه جارو خوب گشتم، هیچ فرد غریبه ای توی خونه وجود‌ نداشت. حس کردم که صدایی از پشت سرم شنیدم. قفل فرمون رو بردم بالا و برگشتم عقب که ماریا با جیغ گفت؛ _منم.

خب، بلاخره لیتلم حرف جدیدی برای گفتن داره و میخواد با یک نامه بهم بگه، ببینم چیه😁 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 🩸#میم های جر‌دهنده از میسترس ها 🗝🥂 ᮫࣭﹆ֹ 🩸ای‍نـجا هــر روـز #تکست های فان بخون ꒦꒷  • • •「🧸🍞 @bdsm_dungeon 」• • • • • •「🧸🍞 @bdsm_dungeon 」• • • 💥⫶ میم درخواســتي ام‌پذیرا هســتیم 💦 💥منبــع کامل #توییت و #اخبار 𝘽𝙙𝙨𝙢 تلگرام 🥃⧝