𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 841
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-77 أيام
-7530 أيام
أرشيف المشاركات
2 839
#part241
احساس قلقلک زیر دلم پیچید و حتی توی مهره های کمر و لگنم هم حسش کردم.
کم کم داشت از شدت اونهمه نیاز گریم میگرفت.
هیچوقت توی عمرم توی چنین موقعیتی نبودم.
از خودم جداش کردم و لبام رو روی لباش گذاشتم و مکشون زدم.
کلافه ازش فاصله گرفتم و درحالی که نفس نفس میزدم کنار گوشش گفتم؛
_انگشتاتو بکن توم.
حتی زدن این حرف هم باعث شد حس کنم ارضا شدم.
زدن این حرف توی گوشش، اینکه ازش خواهش میکردم منو بکنه برام تحریک کننده بود.
واقعا نیاز داشتم توی خودم حسش کنم، چیزی اون تو نیاز به لمس شدن داشت.
نمیدونستم چیه، هیچوقت قبل از این حسش نکرده بودم.
درحالی که اروم نفس میکشید ازم جدا شد و به چشمام نگاه کرد.
بدنم رو از نظر گذروند.
انگار میدونست دارم عذاب میکشم، همه اون نیاز رو توی چشمام میدید.
لبخند کجی روی لبش نشست و موهاش رو از روی صورتش زد کنار.
نگاهش شبیه نگاه کسی بود که لاتاری برده.
اما این بهتر نبود؟
اینکه ازش خواهش میکردم منو بکنه؟
زبونش رو روی لبش کشید و بعد لای دندونش فشردش.
درحالی که با همون نگاه خیره و خمار نگاهم میکرد رفت پایین.
شلوارم رو اروم کشید پایین و از روی شورت بهم نگاه کرد.
مطمئن بودم خیسی شورتم حتی از همون زاویه هم قابل دیدنه.
دوست داشتم چشمام رو ببندم، خجالت میکشیدم.
اما میخواستم ببینم که چطور نگاهم میکنه.
میخواستم توجهش رو با تموم وجودم حس کنم.
سرش رو خم کرد و و درحالی که چشم بهم دوخته بود زبونش رو از روی شورت روی کصم کشید که نفسمو با صدا فوت کردم بیرون و لبم کج شد.
انگار هر لحظه منتظر بودم گریه کنم.
زبونش رو کمی پایین تر کشید، اما شلوارم اجازه نداد به جایی که باید برسه.
کشید عقب و درحالی که همونطور خیره نگاهم میکرد سرش رو کج کرد و شلوارم رو از پام در اورد.
زانوهام رو به هم چسبوندم که رونم رو گرفت و پاهام رو از هم باز کرد.
نگاهم رو ازش گرفتم و چشمام رو بستم.
خودش رو بین پاهام جا داد و اومد بالا و لباش رو روی لبام گذاشت.
درحالی که میبوسیدمش دستم رو به تاپش رسوندم و از تنش درش اوردم.
حالا میتونستم شکمش رو که با خطهایی محو به چند تیکه ملایم تقسیم شده بود ببینم.
خودم رو کشیدم پایین و نیم تنش رو از تنش در اوردم و درحالی که دهنم باز بود تا راحت تر نفس بکشم به سینه هاش خیره شدم.
چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم.
چندثانیه بدون حرف سینههای کوچیکش رو از نظر گذروندم و خودم رو کشیدم بالا.
به محض اینکه لبم به نوک سینش برخورد کرد کشید عقب و رفت لای پام.
با نگاه خمارش وحشیانه نگاهم کرد و دستش رو دوطرف شورتم گذاشت و خم شد روم.
اروم شورتم رو کشید پایین و زبونش رو زیر شکمم حرکت داد.
حالا دقیقا تا روی برامدگی کصم رسیده بود.
چشمام رو بستم و لبام رو به هم فشردم.
ازم فاصله گرفت و شورتم رو از پام خارج کرد که چشمام رو باز کردم.
بدون حرف به لای پام نگاه میکرد.
دندونام رو روی هم فشردم و زانوهام رو از هم فاصله دادم و پامو باز کردم.
چشمام به زور باز میشد.
سرم رو کج کردم و به چشمای خیرش چشم دوختم.
شکمم مدام بالا پایین میشد و اجازه نمیداد خودمو ببینم.
سرش رو کج کرد و زبونش رو روی لبش کشید.
دستش رو روی برامدگی استخونم لگنم نوازش داد و کمی کشیدم سمت خودش.
اروم خم شد روم که چشمام رو بستم.
نفس گرمش به سوراخم میخورد و باعث میشد بیشتر حسش کنم.
رونم رو اروم لیس زد و گرفتش و بیشتر کشیدم سمت خودش.
طولی نکشید که گرمی زبونش رو لای پام حس کردم و نفسم رفت.
دستم رو روی شکمم مالیدم و خودم رو بهش فشار دادم.
شیار لای پام رو لیس زد و بعد لباش رو به کلیتوریسم چسبوند و مکش زد.
اروم مکش میزد و لباش رو ازش جدا میکرد.
صدای لیز خوردن لباش رو روش میشنیدم.
پلکام روی هم لرزید و سینم رو توی دستم گرفتم و اروم مالیدمش.
حالا تموم نفسام صدا دار شده بودن و فرقی با ناله نداشتن.
خودم رو بهش فشار دادم و دستم رو بردم سمت سرش.
انگشتام رو توی موهاش فرو بردم و با دست مخالفم سینم رو بیشتر توی مشتم فشردم.
زبونش رو روی کصم چرخوند و کمی پایین تر رفت.
با فرو رفتن زبونش توی سوراخم نفسم بند اومد.
خودم رو کشیدم بالا و ناله ای کردم.
_فاک.
زبونش رو که لیز خورده بود دوباره فشار داد بهم که لبام لرزید و بی اختیار گفتم؛
_بسه.
انگشتاتو بکن توم.
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
چشمام خیس شده بود.
نیاز داشتم وقتی خودم رو بهش فشار میدم انگشتاش تا ته برن توم.
نیاز داشتم همین گرمارو اون تو احساس کنم.
دوباره برگشت سر جاش و مشغول مک زدن کلیتوریسم شد.
حرکاتش باعث میشد بلرزم.
چندتا نفس عمیق کشیدم و نق زدم.
دست خودم نبود، اصلا دست خودم نبود.
نیاز داشتم از تموم سوراخام گاییده بشم.
این لطافت رو نمیخواستم.
لیز خوردن اروم زبون داغ و خیسش لای پام و روی سوراخم فقط جری ترم میکرد..
نیاز داشتم درد بکشم.
میخواستمش.
2 839
#part240
اصلا به خاطر حرفام حس بدی نداشتم.
حالا داشت همه اون اتفاقات رو از یادم میبرد.
به هیچکدومشون فکر نمیکردم.
دیگه عصبیم نمیکردن.
دیگه اذیت کننده نبودن.
اون حس اما، همچنان در تلاش بود پوستم رو بشکافه و بیرون بیاد.
در جست جوی اولین حفره توی کل بدنم میچرخید.
شاید به همین خاطر بود که زیر دلم فرو میریخت.
انگار داشت دنبال راه فرار میگذشت.
لب هام اما گزینه خوبی نبودن پس ناچارا از لای پام جاری شد.
قلقلک و گرمیش رو حس میکردم و دلم همچنان فرو میریخت.
احساساتم بیشتر از این حرفها بود.
توی جام نیمخیز شدم و لبام رو بیشتر به لباش فشردم که دستش پشت کمرم نشست.
کل پوست و استخونم مور مور شد.
گرمای دستش رو روی شونه هام حس میکردم.
دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم که از روی صندلی بلند شد.
هولم داد روی صندلی.
در حالی که از شدت هیجان و کمبود اکسیژن نفس نفس میزدم بهش خیره شدم.
لبهاش زیر نور برق میزد و خیس بود.
چشماش خمار و سرخ بودن و میدرخشیدن.
ژل، دستگاه تتو و برگه هارو از روی تخت پرت کرد پایین و اومد سمتم.
پاهاش رو دو طرفم گذاشت و دستام رو که کنار سرم قرار داشتن گرفت و انگشتاش رو لای انگشتام حلقه کرد.
نفس عمیقی کشیدم و به لبهاش خیره شدم که خیلی سریع فاصله رو کم کرد و دوباره روی لبام گذاشتشون.
موهاش توی صورتم ریخته بود و میتونستم بوی تنش رو حس کنم.
میخواستم بدنش رو لمس کنم، اما دستام گیر بود.
ناچارا انگشتاش رو لای دستم فشردم.
پاش اروم اروم بالا اومد و لای پام قرار گرفت که ناخوداگاه نالهای کردم.
نالهم زیر لبهاش خفه شد.
مثل تموم نفسهام.
دستاش رو فشردم و کمی رفتم پایین و خودم رو به زانوش مالیدم.
برام مهم نبود که شاید این باید فقط یه بوسه میبود.
من بیشتر میخواستم.
باید توی وجودم حسش میکردم.
دستش رو از دستم جدا کرد و کشیدش روی بازوم.
پوستم رو میمالید و بیدارش میکرد.
دیگه نفس کم اورده بودم و سرم داشت گیج میرفت.
لبم رو از لباش جدا کردم و خودم رو به زانوش فشردم و چشمام رو بستم که سرش رو کرد توی گردنم.
لبای داغ و خیسش رو زیر گلوم کشید و لیسش زد.
اروم رفت سمت گوشم و زبونش رو روی سوراخ گوشم کشید که حس عجیبی بهم دست داد.
لباش رو به گوشم چسبوند و اروم مکش زد که ناخوداگاه ناله ای کردم.
زبونش داغ بود و میتونستم صدای لیز خوردن لباش رو بشنوم و همین باعث میشد کمی بلرزم.
چشمام رو به هم فشردم و اب دهنم رو قورت دادم.
دستم رو بردم پایین و روی زانوش گذاشتم و بیشتر به خودم فشردمش و نفسم رو فوت کردم بیرون.
حالم اصلا خوب نبود.
نیاز داشتم بیشتر خودم رو بهش فشار بدم اما زانوش کاملا لای پام چسبیده بود و قرار نبود بتونه بره داخل.
سرش رو برد توی گردنم و دستش از روی ترقوهم لیز خورد و روی سینهم نشست.
دستش رو از خودم جدا کردم و هدایتش کردم زیر لباسم.
دلم نمیخواست یه تیکه پارچه احمقانه فاصله بینمون وجود داشته باشه.
میخواستم همه جام رو لمس کنه، بدون هیچ لباسی.
دستش رو از زیر نیم تنم رد کرد و روی سینم گذاشت که لبخندی زدم و لبم رو گاز گرفتم.
اروم سینم رو میمالید و درحالی که گردنم رو لیس میزد خودش رو روم تکون میداد، به صورتی که بدنش به شکمم میخورد و زانوش بیشتر لای پام مالیده میشد.
سینم رو محکم توی مشتش فشرد که نالم لای لبهام خفه شد.
برای اخرین بار خودم رو به زانوش مالیدم و هولش دادم عقب و سر جام نشستم.
بدون حرف و درحالی که نفس نفس میزد با چشمای سبز خمارش زل زد بهم که دستم رو بردم سمت لبههای تاپم و از تنم درش اوردم.
نگاهی بهم انداخت و درحالی که همچنان خیره نگاهم میکرد کمی بلند شد و پنجره رو بست.
دوباره خیمه زد روم و اروم لبام رو بوسید و خودش رو کشید عقب.
شکمم رو لیس زد و زبونش رو توی نافم فرو برد و نگاهم کرد.
دندونام رو به هم فشردم و لبم رو توی دهنم کشیدم.
دستاش اروم روی بدنم سر خورد و بالا رفت.
خودشو کشید بالا و لبم رو لیس زد و در همون حین بند نیم تنم رو گرفت.
دستم رو از توی بند رد کردم که کشیدش پایین.
به چشمهاش که حالا در سکوت سینههام رو از نظر میگذروند خیره شدم که نیم نگاهی به چشمام انداخت و خیلی سریع بهم نزدیک شد.
دستم رو دور گردنش حلقه کردم و به خودم فشردمش.
سینه سمت راستم رو توی مشتش گرفت و طولی نکشید که گرمی و خیسی زبونش رو نوک سینم حس کردم.
انگار چیزی وجودم رو قلقلک میداد.
خواستم بگم فاک، اما وقتی گازش گرفت و بلافاصله محکم مکش زد فقط کلمه ف روی زبونم چرخید.
دستم رو توی موهاش فرو بردم و نوازششون کردم.
باورم نمیشد کسی که حالا داشت مکم میزد اراز بود.
همش میترسیدم یه توهم باشه.
صدای لیز خوردن زبون و لب های خیسش روی نوک سینم رو میشنیدم.
صدای نفسهاش رو که حاضر نبود برای رها کردنشون ازم جدا شه.
لای پام هرلحظه خیس تر میشد و میتونستم داغیش رو بهتر حس کنم.
2 839
#part239
اب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه یادم بیاد داشتم چی میگفتم ادامه دادم؛
_چوب خیس نبود، من خیس بودم.
خیلی درد داشت.
نگاهم رو ازش گرفتم و به پارکت های کف زمین دوختم.
_زنش و همسایمون برای اینکه از درد نمیرم بهم تریاک دادن.
البته اون اخرین بار بود.
بعد از اون با اهورا گل کشیدم.
اخماش همچنان توی هم بود و لبهاش رو به هم میفشرد.
نگاهش رو ازم گرفت و برگه رو برداشت و اومد سمتم.
باقی مونده گل رو از پنجره پرت کردم پایین و خودم رو روی صندلی ول کردم.
گلوم هنوز میسوخت و به زور خودم رو کنترل میکردم سرفه نکنم.
چیزی حس نمیکردم که بخوام از حرفام پشیمون باشم.
احساس ارامش داشتم.
روی صندلی نشست و در سکوت نگاهم کرد.
رد نگاهش رو دنبال کردم که به جای خراش قرمز روی دستم رسیدم.
چشماش رو به هم فشرد و با صدایی گرفته گفت؛
_کجا میخوای بزنی طرحتو؟
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم.
درست یادم نمیومد چی گفتم اما طبق محاسباتم الان باید محبت و توجه بیشتری بهم میکرد.
مگه از بدترین و سیاه ترین خاطره بچگیم نگفته بودم؟
انقدر براش بی معنی و بی اهمیت بودم؟
شاید اهمیتاش رو به کسی که قبل از من روی این صندلی خوابیده بود و روی کص گشادش تتو میزد نشون داده بود.
دندونام رو به هم فشردم و اب دهنم رو قورت دادم.
دکمه و زیپ شلوارم رو باز کردم و کمی کشیدمش پایین.
ژیلت لازم نبود، مو نداشت.
دستم رو زیر نافم گذاشتم و با صدای گرفته گفتم؛
_اینجا.
اصلا به انگشت و شکمم نگاه نکرد.
همچنان به خط های قرمز روی دستم خیره بود.
نفس عمیقی کشید و ذوم شد روم.
چشماش خیلی قشنگ بودن.
ناخوداگاه فکرم رو به زبون اوردم.
_چشمات خیلی قشنگه.
نخندید.
حتی لبش کج هم نشد.
برای اون دختره خندیده بود؟
نمیتونستم بخندونمش.
نه گریه میکرد، نه میخندید، نه حرف میزد.
کاش لااقل نوازشم میکرد، کاش لااقل میبوسیدم.
نفس عمیقی کشیدم و به شکمم خیره شدم.
من زشت بودم؟
نکنه شکمم هم زخمی بود؟
ابوهادی اونجا هم با چوب زده بود؟
چوب نه، کمربند.
جاش هنوز اونجا مونده بود؟
یادم نمیومد.
اراز_چرا خودزنی میکنی؟
نگاهم رو از سوراخ نافم گرفتم و به چهره جدیش دوختم.
مثل اینکه دندون هاش رو به هم میفشرد.
شاید جلوی دهنش رو میگرفت.
شاید میخواست بگه دوستم داره.
ولی نداشت.
هیچکس دوستم نداشت.
_تقصیر اونه.
هرموقع اذیتم میکنه اینطوری میشه.
منظورم جنگیری و دعا و طلسم بود.
البته که خودم هم گاهی از این کارا میکردم.
چه فایده.
تاثیری نداشت.
اراز_اینو تازه زدی.
همین امروز.
_اره.
دستم کثیف بود.
نباید بهش دست میزد.
تقصیر خودمه.
لبام رو به هم فشردم و چهرهم رو جمع کردم.
فشار لبهاش بیشتر شد.
اینبار خوشحال نبود.
شاید جلوی خودش رو میگرفت که بهم نگه ازم متنفره.
کاش مثل ابوهادی من رو میخواست.
کاش به جای اون لمسم میکرد.
من پیش اون مرد حرومزاده حیف میشدم.
حالم زیاد بد نبود، اما نمیتونستم جلوی افکارم رو بگیرم.
فقط و فقط حرفام یادم میرفت، مگه نه کاملا هوشیار بودم.
میدونستم چی میگم.
دستم رو گرفت و کشید سمت خودش و به خط های سرخ متورم روش نگاه کرد.
اخماش همچنان توی هم بود و اصلا متوجه شکمم نبود.
انگشتش رو نوازش وار روی زخمام کشید که چشمام رو بستم.
گرمای پوستش رو حس میکردم، شاید هم گرمایی که به پوستش انتقال میدادم رو.
قسمت های زخمی وجودم داغ میشدن.
همه جام داغ بود.
همه جام.
چشمام رو بستم.
اهنگ هنوز هم پخش میشد.
Im never gonna dance again, guilty feet have got no rhythm.
اراز_اینم با وایتکس میشوری؟
نگاهی به دستم کردم.
_نه.
اگر بهش دست نزنی، اونموقع میشورمشون.
نگاهش رو به چشمام دوخت و اروم گفت؛
_هیچوقت پوستتو اونجوری نشور.
چشما و لبهاش رو از نظر گذروندم و درحالی که به زور نفس میکشیدم گفتم؛
_پس لمسم کن.
نگاهم لیز خورد سمت لبهاش و نفس صدا داری کشیدم.
سرش کمی به سمت پایین متمایل شد و چشمام رو نگاه کرد.
نمیتونستم صبر کنم.
توی اون سکوت صدای نفس ها و تپش قلبم رو به خوبی میشنیدم.
نفس عمیقی کشید و دستش فاصله بین بازوها و شونه هام رو طی کرد، روی گردنم کشیده شد و در اخر روی لب هام نشست.
اب دهنم رو قورت دادم که شصتش رو روی لبم کشید و جلو اومد.
توی یک ثانیه و خیلی سریع لبهاش روی لبام نشست و تونستم گرما و بوی عطرش رو حس کنم.
دستم رو بلند کردم و پشت گردنش گذاشتم و به خودم فشردمش.
حالا ضربان قلبم کنترل ناپذیر بود.
بدنم گرم بود و سوزن سوزن میشد.
به سختی از لای لب هاش میتونستم نفس بکشم.
دستش روی شونه های لختم نشست و بیشتر کشیدم سمت خودش.
گردنم درد میکرد اما گور پدرش، باید میشکست.
صدای لیز خوردن لب هاش روی لب هام کل اتاق رو پر کرده بود، وقتی که لبم رو محکم میفشرد و ولش میکرد.
توی ذهنم اون خط فرضی و محو سفید رنگ رو مک میزدم و میبوسیدم.
حالا اونم به سختی نفس میکشید.
صدای نفس های پر حرارتش رو کنار گوش های داغم میشنیدم.
2 839
تویی که توی فکر و خیالم از تو ساختم، خیلی قشنگتر، دوست داشتنی تر و مهربون تر از توی واقعیه.
ترجیح میدم شب رو با فکرت بگذرونم و توی خیالم ببوسمت و بغلت کنم، تا اینکه واقعا به دیدنت بیام و مثل همیشه ازت ناامید بشم.
2 839
حتی اگر دیگه نبینمت، انقدر ازت خاطره برای خودم ساختم که تا یک روز قبل از مرگت بنویسم و مطمئن باش فردای مردنت دیگه زنده نیستم مگر نه نوشتههام باز هم ادامه پیدا میکرد.
2 839
من دقیقا همون قسمت از داستان زندگی توام که موقع تعریف کردن خودت به دیگران حذف کردی و هنوز شروع نشده، توی خلاصه گم شدم و به پایان رسیدم.
2 839
انگار روزی خودم رو به عمد درون تو گم کردم و حالا نمیدونم دقیقا میون کدوم تار مو و یا بین کدوم مژهت باید به جستوجوی خودم بپردازم.
2 839
شاید من همون یادداشت چرکنویس بدخطی بودم، که باب میل نویسندهاش واقع نشد و بعد از خط خطی شدن مچالهام کرد و به سطل زباله انداخت.
2 839
#part238
_اگر زنگ بزنم به اهورا میتونه برام بیاره؟
نگاهش رو ازم گرفت و به صندلی تکیه داد و با پوزخند صدا داری گفت؛
_قطعا.
ولی خودت بعد حرف دیشبش دوست داری ریختش رو ببینی؟
دلم میخواست بگم برای با تو بودن حاضرم به ابوهادی زنگ بزنم و بگم برام مواد بیاره اما فقط دهنم رو بستم و با بی میلی گفتم؛
_نه.
من نمیخواستم الان برم.
هنوز هیچی نشده بود.
اونهمه وقت گذاشتم پشمام رو زدم.
نمیخواستم وقتی رفتم خونه دوباره با وایتکس پوستم رو بشورم تا جای دستای ابوهادی از روش پاک شه.
میخواستم جای لمس های اراز رو نوازش کنم.
لازم بود اون برام بشورتش.
باید تموم اون گناه ها و چرک و سیاهی رو پاک میکرد.
من الوده بودم.
اگر همینطوری ولم میکرد خودم رو اتیش میزدم و پوستم رو با رنده میبریدم.
نمیدونستم داره چم میشه اما شدیدا به تمام این تصورات احمقانه و واهی اعتقاد داشتم.
انگار که نوزادی کافر و حرومزاده باشم که باید به دستهای مسیح تطهیر داده میشد.
احمقانه بود.
دستم رو خاروندم و سرجام نشستم.
حالا چندتا برگه گرفته بود دستش و بدون حرف نگاهشون میکرد.
اراز_چرا اونجا؟
منظورت از متن یا کلمه چیه؟
_یچیز سکسی.
لبش رو کشید توی دهنش و با زبونش ترش کرد که نگاهم روی لبهاش چرخید.
اراز_نمیتونی تحمل کنی دردش رو؟
دوست داشتم بگم میتونم اما واقعا سخت بنظر میرسید.
شونم رو انداختم بالا که گفت؛
_من مواد نمیکشم.
اما خب یه رول دارم از مشتریم جا مونده.
ابروهام پرید بالا و به چهرهش نگاه کردم.
زیاد راضی بنظر نمیرسید.
رفت سمت میزش و درحالی که لای وسایلش رو میگشت گفت؛
_ترجیح میدم بمیرم تا دست یه بچه مواد بدم.
ولی خب..
پریدم توی حرفش و ادامه دادم؛
_ولی خب اینکه بخواد زیر نافش رو تتو کنه جذاب تره؟
نمیدونم این حرفم رو از کجا اوردم و چطور جرعت گفتنش رو پیدا کردم، اما وقتی نگاهش میکردم واقعا نمیدونستم چی میگم.
دلم میخواستش و انگار داشتم درد میکشیدم.
چقدر عاجز بودم.
دیگه نمیدونستم چطور باید بهش بگم ازش خوشم میاد و میخوام لمسم کنه.
وقتی بهش فکر میکردم عشقم بی معنی بنظر میرسید.
شاید از نظر خودش و بقیه هم واقعا همینطور بود.
اما هرچیزی که بود داشت پوستم رو پاره میکرد و بیرون میریخت.
تحمل نگه داریش رو توی بدنم نداشتم.
با ابروهای بالا رفتش نگاهم کرد و سرش رو به معنی نمیدونم کج کرد.
به رول توی دستش نگاه کردم.
هیچوقت فکرش رو نمیکردم بخوام مواد بکشم.
همش تقصیر اهورا بود که برای اولین بار داد دستم.
رول گل رو ازش گرفتم و نگاهی بهش انداختم.
برعکس اونایی که اهورا میپیچید اصلا مرتب نبود.
ازش گرفتمش و فندکم رو از توی جیبم در اوردم.
بدون حرف رفت سمت میز که نگاهم به فرو رفتگی کمرش خورد.
برامدگی باسنش رو از زیر اون جیب های پف هم میتونستم ببینم.
لبخندم رو کنترل کردم و گلم رو با فندک روشن کردم.
طبق چیزی که اهورا گفته بود سه تا پک بهش زدم و هر سه تاش رو فرستادم توی ریهم که به سرفه افتادم.
بدون اینکه برگرده طرفم درحالی که طرحاش رو نگاه میکرد گفت؛
_کنار پنجره بکش.
چیزی نگفتم و از روی تخت بلند شدم و نگاهی به بیرون انداختم.
از اونجایی که دیدن دارو درخت و اسمون و زمین و زمان و خورشید به اندازه کون اراز جالب نبود برگشتم سمتش که دیدم داره نگاهم میکنه.
چند ثانیه ارتباط چشمیش رو حفظ کرد و گفت؛
_هاردر پلیز.
گیج لب زدم؛
_چی؟
برگه رو نشونم داد و گفت؛
_محکمتر لطفا.
پکی به گلم زدم و دودش رو فرستادم تو.
_محکمتر چی؟
لبخندی روی لبش نشست و گفت؛
_من کلمه پلوژر رو ترجیح میدم.
نگاه خمارم رو بهش دوختم و در حالی که سرفه میکردم گفتم؛
_من انگلیسیم خوب نیست.
نگاهی به شکمم انداخت و با چشمهای تنگ شده گفت؛
_یعنی لذت.
نفس عمیقی کشیدم و رد نگاهش رو دنبال کردم.
شکمم بود که به خاطر هیجانم توی فاصله کمی بالا پایین میشد.
نگاهم رو بلند کردم و به چشمهاش دوختم که گفت؛
_گل قصبی.
_برای خدا مهم نیست کی گل کیو میدزده.
در هرصورت معتادارو دوست نداره.
لبخند کجش رو حفظ کرد و بسته ژیلت روی میز رو برداشت.
اراز_تورو چی؟
_چون من رو نداشت این حرف رو میزنم.
حتی قبلش هم نداشت.
البته اولین باری که من یچیزی کشیدم 12 سالم بود.
قبل از اون رو یادم نمیاد.
لبخندش از بین رفت و اخماش کمی توی هم کشیده شد.
اراز_دوازده سالت بود؟
چی کشیدی؟
پکی به گلم زدم و دودش رو فرستادم داخل.
کم کم سرم سبک شده بود و احساس خوبی گرفته بودم.
_تریاک.
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد.
انگار میخواست از توی قیافم حدس بزنه که راست میگم یا نه.
_عموی بابام.
کمی مکث کردم و ادامه دادم؛
_کسی که باهاش زندگی میکردم به خاطر دکتر بازی با دختر همسایمون با چوب زدم.
نگاهم رو ازش گرفتم و ادامه دادم؛
_خیس بودم.
جاش هنوزم هست.
اب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو به سمت پایین متمایل کرد که ادامه دادم؛
_قبلش از ترس اینکه نفهمه چیکار کردم با وایتکس خودمو شستم.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
