𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 825
المشتركون
-224 ساعات
-177 أيام
-6830 أيام
أرشيف المشاركات
2 825
انقدر شبا برای بیدار موندن قهوه خوردم که مغزم یه روتین شبانه قبل خواب محسوبش میکنه و به محض خوردنش خوابم میگیره.
2 825
#part136
نگاهم رو به طرح برگ های ساده و بی رنگ روتختی سورمه ای دوختم.
خداروشکر موقع انتخاب این توی فاز پرنسس سوفیا و راپانزل نبودم مگه نه تا الان و ده سال دیگه باید طرحش رو تحمل میکردم.
واقعا عالی میشد اگر بعد از خوردن یه دست کتک درست حسابی از ابوهادی میومدم و روی تخت پرنسسیم میخوابیدم.
خیلی خنده دار بود..
هر چند دقیقه یکبار ناخوداگاه یاد راز میوفتادم.
دوست داشتم چیزی غیر از اینکه حس خوبی بهش داشتم باشه تا بهش فکر کنم.
مثلا یه اتفاق جالب که توی این وضعیت احمقانه دلخوشم میکرد، اما هیچ چیزی نبود.
با شنیدن صدای ماشین و بعد از اون زنگ خونه متوجه شدم که ابوهادی اومده.
خیلی سریع لباسای بیرونم رو چپوندم توی کمد و یه شلوار راحتی پوشیدم.
دوست نداشتم از اتاق بزنم بیرون اما هم گشنم بود و هم اینکه میخواستم حواسمو بدم تا انسه چیز اشتباهی نگه.
قفل در رو اروم باز کردم و رفتم بیرون که انسه رو دیدم.
توی اشپزخونه ایستاده بود و داشت در رو نگاه میکرد.
توجهی بهش نکردم که صدای ابوهادی رو شنیدم که اسمم رو صدا میزد.
کلماتش رو طوری بی حوصله به کار میبرد انگار که یه تازه عروس باشه که با خواهرشوهرش قهره.
لبم کج شد و رفتم سمت در خونه.
با دیدن خروس مشکی رنگی که دستش بود و بال و پر های نامرتب و کچل شدش چهرم رفت توی هم و کمی رفتم عقب.
باز دوباره این رفته بود روستا کلی جک و جونور بومی بلند کرده بود با خودش اورده بود.
بعضی وقتا فکر میکردم جدش قصابی چیزی بوده.
لبام رو به هم فشردم و به موجودی که توی دستش بود خیره شدم.
رفت سمت باغچه و خروس رو ول کرد و با دست عرق پیشونیش رو گرفت.
برگشت سمتم و بهم خیره شد.
اگر بازوها و قسمتی از پشت گردن و کمرم کرمی نبود قطعا با تاپ توی خونه نمیگشتم اما مجبور بودم.
سرتا پام رو برانداز کرد و بعد از مدتی اخم هاش رفت توی هم و درحالی که روشو برمیگردوند و میرفت سمت در گفت؛
_یه چیزی بپوش!
بعد ببین توی انبار گندم داریم یا نه، زود باش.
توجهی به حرفش نکردم و منتظر ایستادم تا از در بره بیرون.
خیلی وضعیتمون عالی بود حالا باید روز و شب صدای مرغ و خروساشم تحمل کنیم.
واقعا وضعیت اینجا با مرغ دونی فرقی نداشت.
رفتم سمت انبار و درش رو باز کردم و رفتم توش.
بدبختانه اینجا مدتها بود که لامپ نداشت و منم گوشی نداشتم که نور بزنم پس چندثانیه ایستادم تا چشمام به تاریکی عادت کنه.
فضا بوی نم و رطوبت میداد و باد سردی میومد.
یه قسمت از گوشه دیوار پر از کارتون های له شده بود و احتمالا اونشب همونجا کتک خوردم.
هیچ چیزی رو درست به خاطر نداشتم.
روی زمین رو برانداز کردم تا ببینم ردی از خون پیدا میکنم یا نه.
حالا کمی استرس گرفته بودم و دستشوییم میومد.
همیشه از بچگی از این انبار میترسیدم.
چرا که همیشه میدونستم این خونه پر از جنه و احتمالا پاشون گاهی به انبار باز میشد.
خوشبختانه پذیرایی و قسمت هایی از اتاق من پر از نوشته و دعاهای عربی بود تا پاشون به اون نواحی باز نشه، اما اتاق ابوهادی و اینجا شامل اون بخش ها نمیشدن و همیشه از این دو قسمت وحشت داشتم.
چه شبای داغونی رو که توی انبار صبح نکرده بودم.
رفتم پشت کارتونا و خم شدم تا ببینم زیرشون گندم پیدا میکنم یا نه.
اخرین بار که یه کیسه بزرگ همین اطراف ولو شده بود.
سعی میکردم خیلی سریع کارم رو انجام بدم تا زودتر برم بیرون، فضای اینجا عمیقا من رو میترسوند.
بلاخره پلاستیک بزرگی پیدا کردم و برش داشتم.
صدای جیر جیر در و بعد قدم های ابوهادی اومد که خیلی سریع ایستادم سر جام.
حالا میتوتستم قامت بزرگش رو کنار در ببینم.
چون نور لامپ حیاط دقیقا پشت سرش قرار داشت صورتش به خوبی پیدا نبود.
چند ثانیه در سکوت نگاهم کرد و بعد غرید؛
_مگه نگفتم یه چیزی بپوش؟
چیزی نگفتم و نگاه اخم الودم رو به جای دیگه دوختم.
اصلا دلم نمیخواست زیر این سقف توی این تاریکی باهاش بمونم.
حالا تنها صدایی که میومد صدای قد قد خروسا بود و نفس های عمیق پیرمرد وقیح روبه روم.
کمی نزدیک شد و گفت؛
_پیدا نکردی؟
نفس عمیقی کشیدم و اب دهنم رو قورت دادم که بهم نزدیک تر شد.
پلاستیک رو بردم بالا که دستش رو روی دستم گذاشت و ازم گرفتش.
خیلی سریع دستم رو کشیدم عقب و رفتم سمت در و از انبار خارج شدم.
رفتم سمت در خونه و از کنار انسه که با کنجکاوی نگاهم میکرد رد شدم.
وقتی میرفتم توی اشپزخونه تا یچیزی بخورم صدای بحثشون رو شنیدم.
انسه مینالید که موجودات احمقانش رو برای چی اورده و از شستن حیاط خسته شده.
خوب گوشام رو تیز کردم تا بفهمم ابوهادی چی میگه اما فقط به گفتن "برای اون موضوع" افاقه کرد و بعد سکوت برقرار شد..
هوا دم بود.
وقتی نفس میکشیدم سرم سنگین میشد، انگار که اطرافم از هوای الوده و سمی پر شده بود.
گوشام روی سرم سنگینی میکرد و از گرما حس میکردم که درحال تبخیر شدنه.
2 825
#part135
در خونه رو بستم و با صدایی نسبتا اروم گفتم؛
_ابوهادی اومده؟
اخماش رفت توی هم و دست چاقش رو گرفت جلوم.
انسه_به خدا اگر یه کلمه بهش چیزی بگی.
شونم رو انداختم بالا و درحالی که خیالم راحت شده بود که به موقع رسیدم با لبخند گفتم؛
_نمیدونم، باید ببینم چی پیش میاد.
اگر دختر خوبی باشی و به حرفم گوش بدی منم شاید حرفی نزدم.
ابروهای نازک قهوه ای رنگش که حالا به دلیل زیر ابروهاش نامرتب تر به نظر میرسیدن رفت توی هم.
لب های باریکش رو به هم فشرد و زیر لب چندتا فوحش عربی بهم داد.
خواستم برم سمت در و کفشام رو در بیارم که دستم رو گرفت و برم گردوند.
درحالی که از حرص میلرزید و گوشی کشویی خاکستری رنگش رو توی دستاش میفشرد گفت؛
_کدوم گوری بودی؟
چه غلطی میکردی؟
توی کوچه ابرو برای این مرد نزاشتی.
نمیتونه به خاطر خراب بازیای تو سرشو جلوی دوست و اشنا بگیره بالا.
پوزخندی زدم و لبم کج شد.
موهای قهوهایم رو که حالا میدونستم به خاطر وجود باد کمی نامرتب شدن زدم بالا و با خونسردی گفتم؛
_رفته بودم تا خونه برای تو و رحمان جون خالی بشه.
خواستم پیام بدم بگم اگر کاندومی چیزی نیاز دارین براتو..
دستش رو برد بالا و خواست بکوبونتش توی دهنم که گرفتمش.
حالا کمی حرصم گرفته بود و لبخندم هرلحظه بیشتر روی صورتم میماسید.
چطور جرعت کرده بود روی من دست بلند کنه؟
فکر میکرد مثل اون پیرمرد احمق ازش حساب میبرم و یا اونقدر جرعت داشت که بخواد همچین غلطی بکنه؟
اگر ابوهادی نبود، یه کلمه از حرفاش هم توی این خونه ارزشی نداشت و هیچکس براش تره هم خورد نمیکرد.
دندون هام رو به هم فشردم و با حرص تک به تک اجزای صورتش رو از نظر گذروندم.
روزنه های پوست نسبتا چروکش زیر اون نور نارنجی به خوبی پیدا بودن.
لب هام رو به هم فشردم و دستش رو محکم تر لای انگشت هام گرفتم.
_خیلی احمقی.
فکر کردی میتونی دستتو روی من بلند کنی؟
چی تو خودت دیدی؟
خواست چیزی بگه که ادامه دادم؛
_اونی که ابروشو برده من نیستم، تویی.
من حداقل به کسی خیانت نکردم و بارها با مرد زن دار نخوابیدم.
اونقدر حقیری که حتی شوهرتم ادم حسابت نمیکنه.
دستش رو محکم ول کردم و رفتم سمت در خونه و کفشام رو در اوردم که صدای نکرهش بلند شد.
انسه_وای به حالت بفهمم چیزی از رحمان بهش گفتی.
تمام کثافت کاریاتو لو میدم تا سرتو توی همین باغچه ببره..
دندونام رو به هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
واقعا وقیح بود.
با وجود اینکه کارش به من گیر بود باز هم زبون درازی میکرد.
خوب بلد بودم چطور زبونش رو بچینم و بعد اینهمه مدت بشونمش سر جاش..
تا الان من کتک خورده بودم و مدام سرزنش میشدم، حالا نوبت اون بود.
بعد از در اوردن کفشام از پذیرایی گذشتم و رفتم توی اتاق و درو بستم.
کلید رو توی قفل چرخوندم و لامپ رو روشن کردم.
پنجره باز بود و باد به پرده نارنجی رنگ برخورد میکرد و تکونشون میداد.
هوا به خاطر باز بودن طولانی مدت در نسبتا خنک بود و از بیرون بوی خاک میومد.
تکیهم رو از در گرفتم و رفتم سمت اینه و به خودم خیره شدم.
چندماه پیش به طرز باور نکردنی ای موهام رو قهوه ای کرده بودم و به ابوهادی گفته بودم حناست.
البته وقتی فهمید نیست حسابی حالم رو گرفت و مجبورم کرد رنگ مشکی بزنم روش اما خب حالا رفته بود و موهام روشن تر به نظر میرسیدن.
همیشه از چشمام بدم میومد، حس میکردم یکم زیادی درشتن.
یعنی ترجیح میدادم یه مقدار خمار تر باشن.
کش سورمه ای رنگ روی میز رو برداشتم و موهام رو بستم.
پیرهنم رو در اوردم و اویزونش کردم توی کمد و کرم روی میز رو برداشتم تا به زخم هام بمالم.
کبودی های کمر و شونه هام تقریبا رفته بودن و فقط جای خراش ازشون باقی مونده بود.
احتمالا تورم دستم هم تا چندروز دیگه خوب میشد.
داشتم به پشت بازوم پماد میمالیدم که یاد اراز افتادم.
بازوهای نسبتا عضله ای سفیدش و شونه های لختش.
شاید اگر کمی بیشتر دقت میکردم میتونستم برجستگی نوک سینه هاش رو ببینم؟
از بندهای خاکستری رنگ زیر کراپش مشخص بود که سوتین نپوشیده و فقط یه نیم تنه ورزشی نازکه..
برای یه لحظه سینه هاش رو تصور کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد و لبخندی روی لبم نشست.
ازش خوشم میومد، جالب بود.
من هیچوقت تصوری از ادمی که یه روز ممکن بود ازش خوشم بیاد نداشتم.
هیچ ملاک یا انتخابی توی ذهنم نبود.
تموم مدت از ادما چه پسر و چه دختر فرار کرده بودم و اصلا به عنوان یه پارتنر، دوست یا همراه بهشون نگاه نمیکردم.
اما اگر روزی فکرم تا اونجاها میرفت و به خودم اجازه خیال پردازی میدادم، احتمالا کسی مثل اراز رو تصور میکردم.
وقتی کرم مالیدن به بازوهام تموم شد رفتم سمت تخت و روی شکم خوابیدم تا تشک رو کثیف نکنم.
دستام رو زیر سرم گذاشتم و به گوشی ماوا خیره شدم.
کاش گوشی خودم دستم بود تا میتونستم برم یه فضولی تو پیجش بکنم.
فردا حتما با گوشی هیوا اینکارو میکردم.
2 825
از خوبیای لاغر بودن اینکه هر غذایی رو که هوس کردی مامانت برات درست میکنه چون لاغری و گناه داری و دلش برات میسوزه.
2 825
یکی حاضر نیست هشت خیابون فاصله رو به خاطرت طی کنه یکی از شوشتر دوساعته خودشو میرسونه.
ادما فرق دارن باهم.
2 825
شماهم اینطوری اید که وقتی حالتون خوب نیست به این فکر میکنید که عیب نداره میرم پشت غمم قایم میشم و حالم بهتر میشه!
2 825
قسم خوردم هرموقع اسمتو اوردم سه دقیقه پلانک برم.
شاید تاثیری نداشته باشه و سه سال دیگه اینموقع تغییری نکرده باشم اما به خودم میفهمونم همچنان به سه دقیقه کون پارگی نمیارزی.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
