𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 827
المشتركون
-524 ساعات
-127 أيام
-6730 أيام
أرشيف المشاركات
2 826
#part163
روی سکو نشستم و به اهورا که داشت با پسر چاقی بحث میکرد خیره شدم.
نفس عمیقی کشیدم، واقعا نیاز داشتم نگاه کنم ببینم ساعت چنده اما اصلا دلم نمیخواست گوشی ماوا رو از توی جیبم دربیارم.
حوصله ابروریزی بیشتر نداشتم.
توی همین فکر ها بودم که سارینا درحالی که نگاهم میکرد از کنارم گذشت.
_هی.
انگار متوجه شد تنها خر اینجا خودشه چون درحالی که سرش کمی به سمت راست متمایل شده بود و با اخمی که حالت سوالی داشت نگاهم میکرد برگشت سمتم.
سارینا_بله؟
_ساعت چنده؟
نیم نگاهی به ایفون توی دستش انداخت و گفت؛
_یازده و ربعه، چرا میپرسی؟
حالا نسبت به اول مجلس جذابیتش رو از دست داده بود.
شاید اون وسط مسطا وقتی مارو با اهنگ های مسخرشون سرگرم کرده بودن رفتن توی اتاق.
شاید اراز به خاطر همین انقدر عصبی بود.
اونقدر گیج بودم که متوجه اینکه وقتی باهام صحبت میکرد از پیش سارینا اومده بود نشم.
شونم رو انداختم بالا و بیحال گفتم؛
_عجله دارم.
لب هاش رو به هم فشرد و بدون اینکه ذرهای ناراحت بشه گفت؛
_چرا؟
از اینکه همش اراز پیش دوستاش بود خسته شدی؟
_نه.
از شر خودت و اکست راحت بودم.
این حرف رو اصلا با حالت شوخی نزدم.
توی موقعیتی نبودم که درک کنم سارینا الان میزبانه و اینطور حرف زدن باهاش اصلا درست به نظر نمیرسه.
همش تلاش میکردم حالت تهوع شدیدی که داشتم رو کنترل کنم و به پسری که ازش گل گرفته بودم و مدام نگاهم میکرد و به این و اون نشونم میداد توجه نکنم.
سارینا_من فکر کردم..
حرفش با پیدا شدن اراز نیمه تموم موند.
تغییر خاصی نکرده بود فقط یه شال مشکی گرفته بود دستش و با قدمهایی اروم میومد سمتمون.
نگاهش کنجکاوانه بود و از اول مجلس تا حالا هیچ فرقی نکرده بود.
نه مست و پاتیل بنظر میرسید و نه اونقدری تکون خورده بود که ارایش یا میکاپش بریزه و مثل جن بشه.
تنها توی چند دقیقه ریده بود به شانس و اقبالی که فقط یکبار توی زندگی بهش رو میکرد، یعنی حس خوبی که من ازش میگرفتم و حالا نابود شده بود.
کنارمون ایستاد و بی توجه به من رو به سارینا گفت؛
_چخبر؟
حرفش واقعا خنده دار بنظر میرسید، اما کاملا معلوم بود برای اینکه بفهمه راجب چی حرف میزنیم این سوال رو پرسیده.
سارینا_هیچی، خواستم بدونم اگر بخوایم شب رو اینجا بمونیم پیشت میمونه یا میره.
به هرحال گفتم همراهته و شاید نخواد شب تنهات بزاره.
این رو گفت و به دیانا و دوتا دختری که نزدیک اهورا ایستاده بودن نگاه کرد.
واقعا هیچ حس خوبی به سارینا نداشتم و حالا کنجکاو شده بودم بدونم برنامه شب چیه!
اراز قرار بود بمونه؟
و اصلا چرا به دخترای کنار دیانا نگاه کرد، ایا منظور خاصی داشت.
مطمئنا فهمیده بود که چقدر استرس دارم و مدام به اهورا میگم پس کی میریم.
وقتی که این اتفاقات میوفتاد روبه روم ایستاده بود و میدونستم که نگاهم میکنه.
الان که میدونست قرار نیست بمونم و شاید اصلا جزء کسانی که باید شب میموندن نبودم این رو میپرسید.
کاملا از رفتار و لحن صحبت کردنش پیدا بود.
دوست داشتم بگم اشتباه میکنی سارینا خانم من فقط به عنوان یه همراه ساده اومدم اینجا نه کسی که عاشق اکسته و به همچین چیزهایی حسودی میکنه.
راز که تا اون لحظه بدون حرف و بیخیال نگاهمون میکرد خیلی جدی گفت؛
_کی گفته من خودم قراره بمونم؟
سارینا_خودت گفتی عزیزم.
اراز_گفتم باید بهش فکر کنم.
درضمن نه غزل هم نمیمونه، داریم میریم.
دوست داشتم بگم چرا به جای من نظر میدی اما واقعا زشت بود.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازشون گرفتم.
زیاد طول نکشید که بلاخره اهورا تصمیم گرفت از حرف زدن راجب طرز تهیه شامپاین دست برداره.
بعد از خدافظی، درحالی که به سمت در میرفتیم و تلاش میکردم خودم رو کنترل کنم تا نیارم بالا گفتم؛
_من تاحالا سوار موتور نشدم.
اهورا_منم تا قبل از اینکه بخرمش سوار نشدم، این بار چهارمه.
با این حرفش کمی استرس گرفتم اما سعی کردم به رو خودم نیارم.
فوقش میمردیم و چه اتفاقی از این بهتر؟
اهورا_این دختره چی بهت میگفت؟
راز_نمیدونم.
راجب افتر پارتی حرف میزد، انگار قرار بود با دوستای نزدیک تا صبح بشینن پای مافیا.
اهورا_چرا نموندی پس؟
راز_حوصلشونو ندارم.
از دروغ گفتن خوشم نمیاد.
اهورا_من عاشقشم.
درحالی که سعی میکردم بعدشون از در رد شم کسی خودشو محکم کوبید بهم که نزدیک بود بیوفتم.
برگشتم عقب و دیدم همون پسریه که کنارش نشسته بودم.
اخمام رفت توی هم و با صدای بلند بهش فحش دادم.
اهورا که انگار وضعیتش از من بهتر نبود برگشت سمتم و بهم نگاه کرد.
اهورا_به چی فحش میدی؟
اراز که احتمالا تمام لحظاتی که توی مهمونی کنار پسره نشسته بودم رو دیده بود گفت؛
_وقتی با کسی که نمیشناسیش لاس میزنی انتظار چنین رفتارهاییم ازش داشته باش.
نگاه بدی بهش انداختم و درحالی که دستم رو که خورده بود به در میمالیدم گفتم؛
_چرا فکر میکنی مثل تو با ادمای بی لول لاس میزنم؟
2 826
بیا تخته بازی کنیم.
میتونی با اسبت اس دلم رو از بازی بیرون کنی و بیبی اسپیک من حتی جفت یک هم نمیاره.
2 826
شبا به خاطر تنها بودن و دوست نداشته شدن گریه میکنم و صبح از عشق مینویسم.
این سردو گرم شدن یه روز باعث میشه ترک بردارم.
2 826
من میخوام اون گرمای کلافه کننده و احساس عجیبی باشم که تورو به نفس نفس میندازه و باعث میشه پوستت داغ بشه.
2 826
اونروزی که برای اولین بار تا اونسر شهر تنها رفتم، یا بدون پدر و مادرم برای خودم حساب باز کردم خیال میکردم بزرگ شدن قراره خیلی خوش بگذره و اسون باشه.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
