𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 835
المشتركون
-324 ساعات
-57 أيام
-7130 أيام
أرشيف المشاركات
2 838
کاش مرا بابت همه این جسارت ببخشی اما به تو قول میدهم که شبی، جایی، لحظهای تا ابد برای من خواهی شد.
"کاملا اتفاقی"
2 838
همه چیز کاملا اتفاقی بود.
کاملا اتفاقی تو را برای اولین بار، و کاملا اتفاقی تورا برای دومین بار دیدم.
در اثر حادثه بود که از عمد انگشتانم لای دستات گره میخورد، کاملا بی دلیل یکهو تمام نوشتههایم را به تو ربط دادم.
تقصیر من نبود که هرکی به من زنگ میزد به دلیل پیش تو بودن جوابش را نمیدادم.
حتی اینکه وقتی در اینه نگاه میکنم قسمتی از تو را در برق چشمانم میبینم نیز اتفاقیاست.
تقصیر من نیست اگر فکر میکنی مخاطب همه حرفهایم تو هستی.
مرا ببخش اگر شبی کاملا اتفاقی هم دیگر را بوسیدیم.
تو حادثهای بودی که هیچگاه دلیل اتفاق افتادنت را کشف نکردم..
2 838
درسته که سخت میگذره، اما مطمئنم سه چهارسال دیگه بابت تموم این سختیا از خودم تشکر میکنم.
میخوام به من اینده نشون بدم که چقدر میتونم قوی باشم و چقدر لایق بهترین چیزها هستم.
2 838
#part197
حالا داشتیم وارد محلههای پایین شهر میشدیم.
جایی که اسفالت کف خیابون فرسودهتر، کوچهها تنگ تر و نمای ساختمونها اجری میشد.
هرچند که سمت ماهم جز مناطق خوب حساب نمیشد، اما این قسمت واقعا غیر قابل مثال بود.
کم کم داشتم میترسیدم.
_اوردی اینجا من رو بکشی بعد دل و رودم رو در بیاری؟
حتی بین صدای گاز دادنهاش تونستم متوجه پوزخندش بشم.
اهورا_رودهت سر جای خودش بیشتر میتونه به دردم بخوره، ولی خب اگر بخوام جاییت رو دربیارم اولویت با کلیههاته.
_خیلی ترسیدم.
اهورا_نگفتم بترسی.
چیزی نگفتم و به اطرافم نگاه کردم که بلاخره توی یه کوچه پیچید و بعد وارد یه زمین خاکی خیلی بزرگ شد.
کنار یه درخت نخل ایستاد و موتور رو خاموش کرد.
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم و بعد پیاده شدم.
_اگر میخواستی بهم تجاوز کنی میگفتی خودم میومدم خونتون، چرا باید توی بیابون انجامش بدی؟
درحالی که روی موتورش نشسته بود و با دقت سرتا پام رو بررسی میکرد گفت؛
_اینجا زمین شهرداریه، چهار پنج سال پیش میخواستن توش شهربازی بسازن ولی یه قتل انجام شد دیگه پیگیرش شدن و برنامه ساخت رو کنسل کردن.
طوری که نشون بدم هیچ علاقهای به داستانش ندارم شونم رو انداختم بالا که گفت؛
_13 سالم که بود بابام اینجا موتور سواری یادم داد.
اونموقع پر نخل بود.
چشمام رو تنگ کردم و با دقت بیشتری روی صورتش ذوم شدم.
پوستش رنگی بود که بنظر میرسید همیشه افتاب سوختست.
توی اون دورس سفید حتی برنزه تر هم بنظر میرسید و موهای فر شلختهش دورش بودن.
رنگشون از ریشه قهوهای بود.
_خب؟
اهورا_دوست داری موتور برونی؟
بی توجه به سوالش گفتم؛
_بابات کجاست؟
چندثانیه مکث کرد و ادامه داد؛
_فقط باید حواست باشه نری تو نخلا دهنمون سرویس بشه.
لبخندی روی لبم نشست و بیخیال اینکه بفهمم باباش کدوم گوریه شدم.
رفتم سمت موتور که ازش پیاده شد.
نشستم روش و منتظر ایستادم تا سوار شه اما نشد.
_نمیای؟
اهورا_نه ممنون.
باید زنده بمونم و از مامانم انتقام بگیرم.
_یا الان با من میمیری یا فردا پسفردا اوردوز میکنی.
انتظار داشتم حرفم ناراحتش کنه، اما انگار معتاد بودنش رو نقطه ضعف نمیدید چون سرش رو تکون داد و درحالی که میومد سمتم گفت؛
_ترجیح میدم با تو بمیرم، چون نمیخوام بیای سر قبرم بگی بهت گفته بودم.
ابروهام رو کشیدم توی هم.
_اون دنیا و لحظه مرگ هم میتونم بهت برینم.
دستاش رو دور کمرم گذاشت و از پشت چسبید بهم که نگاهی بهش کردم.
اهورا_نمیخوام توی مراسمم باشی.
گوه میزنی توش.
_کی گفته اصلا توش شرکت میکنم؟
اهورا_امیدوارم اونروز توهم مرده باشی.
چیزی نگفتم که صداش رو صاف کرد و ادامه داد؛
_استارت بزن.
سعی کن اول اروم بری تا تعادلت رو پیدا کنی.
خواستی دور بزنی سرعتتو کم کن بعد دور بزن که چپ نکنی.
خواستیم بایستی پاهاتو یهو نزار رو زمین بزار وایسی بعد.
سرم رو تکون دادم و همونطور که گفته بود استارت زدم که موتور با صدایی نسبتا بلند روشن شد.
عجیب بود که جرعت میکرد موتور دوستش رو بده دست منی که هیچی بلد نیستم.
اگر بلایی سرش میومد باید خسارت میداد.
یا احمق بود و یا خرفت.
گزینه سومی وجود نداشت.
2 838
زخمهایت را نشانم بده تا بدانم باید چگونه دوستت بدارم، تا بیاموزم چگونه تورا نوازش کنم.
-ناشناس
2 838
عزیزم، اینکه دوستم نداری من را میترساند اما؛
خیلی ترسها در من بود که وجودشان باعث شد شجاعتر شوم.
2 838
چیزهایی در زندگی داشتهام که وجود نصفه و نیمهشان را بسیار میپرستیدم، مورد علاقههایی در من وجود داشت که هیچگاه راضی به ترک انها نبودهام، اگرچه که هیچوقت به طور کامل نمیشد گفت که متعلق به من هستند.
موضوع دردناک و شاید امیدوار کننده ماجرا اینجاست که انسان یاد میگیرد تا با چیزهایی که مطلقا برای او نیستند خداحافظی کند.
حتی اگر سوگ این داغ برای مدتهای طولانی طول بکشد، ناچارم که شب گریه کنم و صبح به دنبال چیزهای مورد علاقه جدید بگردم.
اگر فکر میکنی نمیشود باید بگویم که دنیا به قدر کشف تمام چیزهای جدیدی که برای باقی زندگی به تو ارامش خاطر بدهند بزرگ است.
بنابر این این درد کهنه رفته رفته کم رنگ میشود و بعد درون خاطرات شاد و غمگین تو میمیرد.
همه اینهارا گفتم تا بگویم که درست است که تو مورد علاقه جدید و شاید بسیار عمیقتر از چیزی که فکر میکردی بودی، اما تنها چیزی نیستی که میدانم ممکن است هیچگاه به تو نرسم و حتی تا سال بعدی در زندگی من دوام نیاوری.
میخواهم بگویم که هرچه باشد خداحافظی را خوب یاد گرفتم.
روزی خواهد رسید که تورا ببوسم و به سرنوشت جدا از منات بسپارم.
هرچند که ارزو میکنم ان روز هیچوقت نرسد..
2 838
✨دنبال کلی فیکشن جدید متفاوت از کاپل های بنگتن هستی?
🪶اگر ِهرا او را پیدا کند، خدا میداند چه برسرش آورد. فرزندم دوبار طعم مرگ چشیده. نباید بگذارم بار سوم اتفاق بیوفتد
🌙✨دیـونیسـوس بـزرگ، الهـهـے در حـال آمـوزش شـرب و هـنر، بعـد از تـولد دوبـاره اش توسـط مـادرش، بـاید بیـشـتر به زنـدگیش دقـت میـکرد تا همـسر اول زئـوس، خـدای خـدایان، اون رو نـابود نـکنـه.....
✨https://t.me/bts_bngtn07
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
