ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 829
المشتركون
+424 ساعات
-97 أيام
-4530 أيام
أرشيف المشاركات
و تو میشدی یه خنده تکراری به موضوعی که دیگه خنده دار نیست.

photo content
+1

چنل vip, پارت 115, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیا
+1
چنل vip, پارت 115, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipadmind

"من به خود برگشتم از تو تو شدم"

#part52 با شنیدن صدای در دستشویی خیلی سریع از روی زمین بلند شدم. مسواک رو گذاشتم سر جاش و دستام رو شستم که صدای اوا رو شنیدم. اوا_غزل، خوبی؟ درحالی که دستام رو میسابیدم بغضم رو قورت دادم و گفتم؛ _اره. خوبم. اب رو بستم و دستامو با حوله فیروزه ای متصل به دیوار خشک کردم. نگاهی به اینه انداختم. صورتم همچنان سرخ بود اما خب معلوم نبود گریه کردم. نگاهمو بردم پایین. یه شمع صورتی قشنگ و چندتا صدف پیچ پیچی روی سطح صاف متصل به اینه بودن. یکیشون رو برداشتم و بهش خیره شدم. همیشه عاشق صدف بودم اما هیچوقت نتونسته بودم خودم از کنار دریا جمع کنم. جز ارزوهای محالم بود. با شنیدن دوباره صدای در صدف رو خیلی سریع گذاشتم توی جیبم و درو باز کردم. اوا پشت در ایستاده بود و داشت با نگرانی نگاهم میکرد. اوا_چیشد؟ من کار اشتباهی کردم؟ دستم رو بردم بالا و موهام رو باز کردم و کشم رو کردم توی مچم. چراغ ها روشن شده بود و بچه ها داشتن غذا میخوردن. تینا و اهورا هم مارو نگاه میکردن اما اراز بی توجه با پر کالباس توی دستش ور میرفت. اب دهنم رو قورت دادم و خیره بهش گفتم؛ _اره. نه. فقط حالت تهوع و دلپیچه گرفتم یهو. ابروهاش رو انداخت بالا و گفت اها. یهو رنگ و روی صورتش باز شد و با لبخند گفت؛ _بریم شام بخوریم؟ _اره بریم. دستم رو گرفت و کشیدم سمت بقیه. گوشیم رو در اوردم و نگاهی بهش انداختم. چندتا پیام از انسه داشتم که مربوط به بیست دقیقه پیش بود. پرسیده بود کجام و تاکید کرده بود تا قبل از ده برگردم خونه تا ابوهادی نفهمه. گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و جلوی میز ایستادم. اهورا درحالی که خیارشورای ساندویچش رو در میورد نگاهمون کرد و گفت؛ _اوا با دنیای دخترونگیت خدافظی کردی؟ پوزخندی زدم که تینا گفت؛ _چرت و پرت نگو. و بعد نگاه چپی به اوا انداخت. بی توجه بهشون روی مبل نشستم که اراز کمی خودش رو جمع کرد. نگاهی به چشمای روشنش انداختم و گفتم؛ _نمیخورمت که. چیزی نگفت و به جاش لبش رو کج کرد که اهورا گفت؛ _ولی هلو خوردن داره. متوجه شدم که دوتاشون حرفی رو که به اوا زده بودم شنیدن. اونوقت خود اوای خرفت که در گوشش حرف میزدم نفهمیده بود. خندیدم و لبمو با زبونم تر کردم. هنوز هم گرمم بود و حال مساعدی نداشتم. واقعا چرا باید میریدم توی تک تک لحظه های سکسیم؟ ابوهادی حتی وقتایی که نبود هم ولم نمیکرد. یه ساندویچ برداشتم و برای خودم نوشابه ریختم که تینا گفت؛ _غزل پیدات نیست. نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ _هولدینگامو مدیریت میکنم. خودمم به حرف خودم خندم گرفت. اگر من قرار بود هولدینگ داشته باشم قطعا اشک و اب دماغ توش بود فقط. گاهی وقتا هم خون. اراز نگاه بدی بهم انداخت و اهورا به جاش گفت؛ _حالا در چه زمینه ای فعالیت میکنید؟ کالباسم توی دهنم موند و نگاهش کردم. خیلی جدی زل زده بود بهم و یه پر خیارشور هم توی دستش بود. _خیارشورایی که تو نمیخوری و دستمالیشون میکنی رو بازیافت میکنیم. اهورا_میشه خیارشوری که دوست دخترام همیشه میخورنم بازیافت کنی؟ اخمای اراز رفت توی هم و ضربه محکمی به اهورا زد. اراز_خفه شو مرتیکه داریم غذا میخوریم. مردشور قیافتو ببرن. خنده ای کردم که بی شباهت به غرش یه خرس نبود. اهورا خیلی جدی ادامه داد؛ _البته من هنوز با دنبای پسرونگیم خدافظی نکردم. اوا خندید و گفت؛ _خفه شو. به اهورا خیره شدم. ادم عجیبی بود. خیلی کم میخندید، حتی موقعی که شوخی میکرد هم جدی بود و انگار داشت داستان مرگ خانوادش رو تعریف میکرد. به جاش اوا و تینا همش داشتن میخندیدن. البته منم که کلا حتی به سوراخ دیوارم خندم میگرفت. گذشته از اینا خیلی تیز ادم رو نگاه میکرد. خیلی دقت میکرد و انگار تک تک مشکلات ظاهریت رو با طرز نگاهش توی سرت میکوبید. به جای اون دوستش خیلی بی تفاوت و بیخیال نگاه میکرد. البته همین موضوع تا ته وجودت رو میسوزوند چون حس میکردی اصلا مهم و قابل توجه نیستی. تا چندثانیه هیچکدوممون چیزی نگفت و همه مشغول غذا خوردن شدن. لیوان نوشابم رو برداشتم و کمی ازش سر کشیدم که آراز گفت؛ _تینا نظرت چیه دیگه خواهرتو با خودت نیاری؟ تینا_نظرم مثبته. اوا نگاه چپی به دوتاشون انداخت و روبه اراز گفت؛ _حسود بدبخت مگه من پاهام رو چشماته که چشم دیدنمو نداری. اراز خندید و گفت؛ _نه فقط حس میکنم همرو به زور میبری تو اتاق فراریشون میدی. اوا با همون لحن طلبکارش گفت؛ _نه غزل حالت تهوع گرفت رفت بیرون. اراز_چون بچه ها نباید الکل بخورن. توجهی به حرفش نکردم و گاز گنده ای به ساندویچم زدم که خودمم خندم گرفت. اصلا شبیه یه بچه مایه پولدار نبودم. بیشتر انگار از توی کوچه اورده بودنم. ولی خب من قرار بود چهارصد تومن بدم و حتی اجازه داشتم کلی چیز بدزدم.

تورا مینویسم، انگار نه انگار که خودت خدای کلماتی.
+1
تورا مینویسم، انگار نه انگار که خودت خدای کلماتی.

#part51 برجستگی باسنش توی شلوار لی مشکیش به خوبی معلوم نبود اما میتونستم قسمت های ابتداییش رو که زیر کشی که کمی به کمرش گشاد میومد ببینم. نفس عمیقی کشیدم و دندونامو به لبم فشردم. نمیتونستم لبخندم رو پنهان کنم و استرس گرفته بودم. نگاهی به سرتا پاش انداختم و با صدای گرفته مریض مانندم گفتم؛ _نمیبینم. باید بیای نزدیک تر. برگشت سمتم و با لبخند نگاهم کرد. موهاش ریخته بود توی صورتش و ابروهاش از زیر چتریاش پیدا نبود. نفس عمیقی کشید و کمی بهم نزدیک شد. اوا_اینجا خوبه؟ _نه. جلو تر اومد و گفت؛ _حالا؟ سرم رو کج کردم و لب زدم؛ _نه. جلوی تخت ایستاد و منتظر نگاهم کرد که کمی گشاد تر نشستم. _یکم نزدیک تر. نگاهی به چشمام انداخت و دستاش رو گذاشت روی شکمم و چسبوندم به تاج تخت. اومد سمتم و پشتش رو کرد بهم و پاهاش رو دو طرفم ثابت کرد. دستاش رو گذاشت روی تشک و خم شد و اروم روی بدنم بالا پایین شد. اخمام کمی رفت توی هم و درحالی که خیلی عمیق نفس میکشیدم به خط و گودی کمرش که دوتا چال عمیق داشت نگاه کردم. به خودم جرعت دادم و دستام رو بردم بالا و کمی به خودم چسبوندمش. میتونستم برجستگی باسنش که به شکمم چسبیده بود رو حس کنم. نمیدونم چرا اما ناخوداگاه یاد ابوهادی و کتکایی که ازش خورده بودم افتادم‌. روزی که با شلنگ بخاری کل بدنم رو کبود کرد و باعث شد تا چندین روز از درد خوابم نبره و نتونم از جام بلند شم. یا لحظه ای که فهمیده بود با هیوا توی سن 12 سالگی چیکار کردیم و از حموم کشیدم بیرون و با همون بدن خیس و چوبی که باهاش هیوارو مالیده بودم کتکم زد. چشمام رو روی هم فشار دادم و ناخنام رو روی کمرش کشیدم. حتی الان که بهش فکر میکردم میتونستم تیر کشیدن و سوختن کمر و باسنم رو که دردش توی کل تنم میپیچید و تبدیل به خارش و سوزش میشد رو حس کنم. صدای چوبی که روی بدن خیس و لختم فرود میومد و شلنگی که هوا رو میشکافت و برام مثل ناقوس میموند. گریه‌ها، جیغ‌ها و التماس‌های بی سرانجامی که کل همسایه ها میشنیدن. اما هیچکس به یه بچه حرومزاده هیچ اهمیتی نمیداد. برای کسی مهم نبود که من بابت هر اشتباه کودکانم، غرایز و نیاز هام چطور تقاص پس میدادم. اون حس خجالت و تنفرم از خودم وقتی که جلوی خودش و انسه لخت میوفتادم روی تخت و حتی نمیتونستم برم زیر پتو یا خودم رو پنهان کنم چون درد تک تک اعضای بدنم رو بی حس میکرد و از کار مینداخت. صورتم بیشتر توی هم فرو رفت و چشمام رو به هم فشار دادم. میتونستم صدای دندون غروچم رو بشنوم و قلبم کنار گوشام میتپید. اب دهنم رو به زور قورت دادم و ناخنام رو به شلوارش فشردم. ناخوداگاه نگاهم به موهای براق، لخت و شرابی پفش خورد. لبام رو به هم فشردم و با حرص نگاهش کردم. دستم به صورت کاملا غیر ارادی رفت توی موهاش و پوستم قلقلک اومد. اعصابم خورد تر شد و موهاش رو محکم کشیدم. هیچوقت موهام بلند نبود چون نمیخواستم وقتی ابوهادی موهام رو میگیره و میکشه بیشتر توی دستش بمونن. میخواستم نتونه با دستای بزرگش موهام رو توی مشتش نگه داره. گردنبند نمیزدم چون ممکن بود همونو توی گردنم پاره کنه. اوا از حرکت ایستاد و گفت؛ _غزل.. داره دردم میاد. تازه متوجه موقعیتمون شدم. خیلی سریع موهاش رو ول کردم و از روی خودم زدمش کنار. بدون اینکه توجهی بهش کنم رفتم سمت در و خیلی محکم بازش کردم و از اتاق زدم بیرون و یه راست وارد دستشویی شدم. چشمام به خاطر شوری اشک میسوخت و دهنم تلخ بود. گلوم به خاطر بغضی که توش بود درد میکرد و بدنم میلرزید. از توی اینه به خودم خیره شدم و نفس عمیق لرزونی کشیدم. صورتم از گرما و هیجان و شاید هم خشم و استرس سرخ شده بود و حس حالت تهوع داشتم. من هیچوقت نمیتونستم موهام رو بلند بزارم، یا روابط واقعی و عاطفی یا جنسی داشته باشم. حتی دوستی نداشتم، حتی خواهر نداشتم، بیرون نمیرفتم. ولی اوا همشون رو داشت. تک تک اونایی که بیرون بودن همه چیز داشتن. همشون از من عالی تر، باکلاس تر، بی نقص تر و پولدار تر بودن. خانواده واقعی، دوستای واقعی و پول داشتن. من هیچوقت مثل ادم، یه ادم معمولی زندگی نکرده بودم. هیچکس بهم محبت نکرده بود، ارزش و اعتماد بنفس نداده بود. نگفته بود چی درسته یا غلط و فقط سرزنش و تنبیه میشدم. حالم از همه کسانی که اینجا بودن، حتی این دستشویی باکلاس به هم میخورد. دندونام رو به هم فشردم و اشکایی که هنوز بیرون نیومده بودن رو پاک کردن. به اطرافم نگاه کردم و با مسواک صاحبخونه رو به رو شدم. نگاهی به در بسته، تهویه هوا و سنگ توالت کردم و لبخندی روی لبم نشست. مسواک رو برداشتم و نشستم روی زمین و کشیدمش کف توالت. درسته بدبختم، بیچارم، کتک میخورم و پول ندارم. اما حداقل هیچکس مسواکم رو توالتی نکرده. هرچی بیشتر میکشیدمش روی زمین حرصم بیشتر تخلیه میشد و شکمم به هم میخورد.

photo content
+1

این پیامو فوروارد کنید و عکستون زیرش بفرستید تا باهم شیپتون کنم *فوروارد تا فردا 10:00 صبح

این پیامو فوروارد کنید و عکستون زیرش بفرستید تا باهم شیپتون کنم *فوروارد تا 02:00

قفسه تموم دنیا.

رمان های چنل

خب میتونید این پیاممو فوروارد کنید تا بگم که چنلتون چه حسی میده یا خودتون چه حسی منتقل میکنید *فوروارد تا ساعت 12:00

آره یادمه خودمم تکستایی که میزاره رو همه رو واسه پارتنرم می‌فرستم و خیلی خوشحال میشه :› چنلش این بود @my_heavenly_place حتما عضو شو که ادمینش از اولین دیتش با پارتنر آیندش هم عکس و فیلم گذاشته =)✨

آره یادمه خودمم تکستایی که میزاره رو همه رو واسه پارتنرم می‌فرستم و خیلی خوشحال میشه :› چنلش این بود @my_heavenly_place حتما عضو شو که ادمینش از اولین دیتش با پارتنر آیندش هم عکس و فیلم گذاشته =)✨

مرا با شوق سرودند و با غم خواندند.

شاید تورا از نقاشی تداوم خاطره سالوادور دالی اورده اند که اثرت از یاد این مغز نیمه جان کذایی نمیرود. شاید با ابی کاربنی شب پر ستاره ونگوگ نقش بستی که اینگونه به هوایت بارانی‌ام. تورا کوروش یغمایی دوروز قبل از مرگش سروده.

photo content
+1

دوتا چشمات بارون شبونه کرده.

آسمون مرده.