ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 838
المشتركون
-324 ساعات
-57 أيام
-7130 أيام
أرشيف المشاركات
این تو نیستی که قلبم رو به درد میاری، بلکه این داغ تمام اشک‌هاییه که از سر لجاجت باهات نریختم و حالا انقدر راه وجودم رو بستن که نمیزارن پوستم رو باز کنم و بزارم از زیر رگ‌هام خارج بشی و بری.

کاش میشد تورو توی قسمتی مشخص و معمول از زندگیم میچپوندم. ای کاش اونقدر نزدیک بودی که برای جدا کردنت از خودم مجبور بشم استخونام رو بتراشم و یا انقدر دور بودی که حتی اگر جدا از من میمردی با خبر نشم. اما تو گوشه ای ایستادی و با نبودت استخونام رو میشکنی و با وجودت هرروز میکشی.

ای کاش نوعی قبر هم میساختند برای ان دسته از مردن هایی که با وجودشان هنوز نفس میکشی و چند دقیقه بعد مجبوری بلند شوی و طوری رفتار کنی انگار که هنوز زنده‌ای.

کاش ملخی بودم که بعد از جفتگیری کشته میشد، یا پنگوئنی که بعد از انجام کارش غیبش میزد. ای کاش روباهی بودم که به محض مردن جفتش جون میداد. ای کاش هر جانوری بودم غیر از انسانی که هیچوقت به تو نمیرسد.

سرم درد میکنه، گمونم دوباره از خواب بیدار شدی و داری توی فکرم قدم میزنی. کاش مثل اخرین باری صدات رو بریدم خفه شی و یه گوشه تنگ و تاریک برای خودت به مردن ادامه بدی. قسمتی محو از خاطراتم.

#part231 چهره‌ش حالت خاصی داشت و بزرگتر از سن عددیش به نظر میرسید. درواقع اگر از دور نگاهش میکردم و چیزی ازش نمیدونستم، حدس میزدم اندازه خودم باشه. اما خب اخلاق و رفتارش کاملا به تاریخ تولدش میخورد. _نمیترسی برم بهشون بگم پشت سرشون حرف زدی؟ نفس عمیقی کشید و شونش رو انداخت بالا و نگاهش رو به سمت دیوار متمایل کرد. غزل_همین الانشم همتون ازم بدتون میاد. فرقی به حالم نمیکنه. میکنه؟ برق چشم‌های درشت قهوه‌ایش رو از نظر گذروندم و کمی از سوالم پشیمون شدم. ممکن بود فکر کنه ادم دوروییم. نظرش اونقدرها برام مهم نبود، اما نمیخواستم اونطوری بنظر بیام. همین الانشم اهورا به اندازه کافی ناراحت و عصبیش کرده بود. _نه. مگه چیکار کردی؟ درحالی که چشماش به خاطر فرو رفتن ابروهاش توی هم کمی خمار بنظر میرسیدن زل زد بهم. کمی توی جاش تکون خورد و دسته موی لخت قهوه‌ای که جلوی چشمش افتاده بود زد پشت گوشش. از چهره جدیش خوشم میومد. لبخند کمرنگ کجی گوشه لبش نشست و بازدمش رو با صدایی بی شباهت به خنده فوت کرد بیرون. سرش رو بلند نکرد و به جاش چشماش رو به سمت بالا چرخوند. غزل_سوال جالبیه. تو از کسی که با پسری که دوستش داری بخوابه خوشت میاد؟ لب هام رو به هم فشردم و با خونسردی گفتم؛ _من پسری رو دوست ندارم. غزل_خوبه، چون منم نمیدونم تینا چطور دوستش داره. با اینکه میدونستم حق داره اما نگاه جدی ای بهش انداختم. به هرحال اهورا دوستم بود. اخلاقای بدش، زبون تندش و حرفاش اصلا دست خودش نبود. درواقع نمیشد اینطور گفت چون همشون رو در حالت عادی میزد. وقتی که هیچی مصرف نکرده بود تا بشه به خاطر اون طبرئش کرد. اما دلیل محکم تری برای تمام این چیز‌ها وجود داشت. شرایط عادی ای که توش بزرگ شده بود به معنای واقعی کلمه ریده مال بود. درکش میکردم، شاید حتی اگر من هم جای اون بودم خیلی بدتر میشدم. _تو با دوست پسر کسی نخوابیدی. الان میرم بیرون به اهورا میگم گندی که زده رو جمع کنه. دوست داری میتونم باهاش حرف بزنم. ابروهاش رو انداخت بالا و لب هاش رو به هم فشرد. توی بازی با اجزای صورتش دقیقا مثل خودم بود، این کار اعتماد به نفس بالایی میخواست که هرکسی نداشت، البته از نظر من. مردم بیشتر با کلماتشون حسی که داشتن رو بیان میکردن و زبان بدن به کلی از یاد رفته بود. شاید به خاطر وجود اونهمه دروغ توی جملات بود که عمق هیچکدوم از احساسات درست به نظر نمیومد. غزل_نه. لازم نیست. به تینا هم نمیخواد چیزی بگی. بزار بدونه اهورا دوستش نداره خودش رو معطل نکنه. حرفش باعث شد کمی جا بخورم. انتظار این رو نداشتم. حالا یه نقطه تفاوت بزرگ با سارینا داشت. با قایم کردن همه چیز سعی نمیکرد خودش رو طبرئه کنه. نگاهی به سر تا پاش انداختم و سرم رو کج کردم. _اینطوری فکر نکنم دیگه بشه جمعش کرد. شونه‌هاش رو انداخت بالا که ادامه دادم؛ _نمیترسی؟ قراره حسابی پشت سرت حرف بزنن. لبخند کوچولویی گوشه لب های صورتیش نشست و گفت؛ _تو ازم دفاع میکنی. مگه نه؟ خیلی اروم نگاهم رو از لب‌هاش گرفتم و به چشماش دوختم. _نمیدونم. اگر نکردم چی؟ غزل_عیب نداره. اونوقت دیگه افتخار دیدن من رو نخواهید داشت. نفس عمیقی کشیدم و موهام رو از توی صورتم زدم کنار که نگاهش خیره تر شد. طور عجیبی نگاهم کرد، خیره، با دقت و خمار. معذب نمیشدم، اما انتظار داشتم خودش بشه. ناخوداگاه سوالم رو دوباره تکرار کردم. _نمیترسی؟ غزل_از اینکه ازم متنفر باشید؟ نه. اخرین کسی که انتظار داشتم دوستم داشته باشه مامانم بود، که کاملا بی دلیل نداشت. شما که دیگه دلیل دارین. با اینکه لبخند بزرگ دندون نمایی کنج لبش بود احساس کردم صداش برای لحظه‌ای گرفت و چشماش برق زد. شاید این حرف رو زده بود که جلب توجه کنه، مثل همه حرفای دیگش.. اما احساس عجیبی بهم داد. برای لحظه ای حس کردم که شاید اونقدر‌ها هم کم سن و بی عار نباشه. شاید حرفایی که میزد شعار و از سر جلب توجه نبودن. شاید فقط به کمک احتیاج داشت و همه چیز برعکس بود. لبام رو توی دهنم کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم و به در دوختم. دستم اروم روی دستگیره نشست. دلم نمیخواست برم، میخواستم حرف بزنم. بیشتر بفهمم و شاید کاری که همیشه ازش متنفر بودم رو انجام بدم. دلداری دادن. همین هفته پیش بود که میگفت پدر داداشش داشته خفش میکرده و همین موضوع برای نقض طرز فکرم راجع بهش کافی بود. حالا احساس میکردم همه اون خط‌های روشن و تیره روی پوست لطیف دستاش دلیل محکمی داشتن. و فقط به خاطر ترس از به هم خوردن روابطش با دوستاش نبودن. دغدغه هایی همه ادما توی این سن داشتن و ازش رنج میبردن..

هیچوقت نتونستم این جرعت رو به خودم بدم و کامل بگم که دیگه دوستت ند

رسیدم ته خط و تو نقطه‌ش نبودی، پس ناچارم یه ویرگول بزارم و خط بعدی رو سیاه کنم.

ای رفیق بغض جاده.

نمیخوام با غرورم بهت جسارت کنم، اما دیگه نمیتونم ترس شکست خوردنم رو متحمل بشم.

#part230 اراز؛ نگاهی از توی اینه به خودم انداختم. از صبح که رفته بودم باشگاه تا الان وقت نکرده بودم مداد زیر چشم‌هام رو بشورم و حالا شبیه جن به نظر میرسیدم. قبل از رفتن به باشگاه دوش گرفته بودم اما خب تمرین امروز اونقدری سنگین نبود که بخوام دوباره برم حموم‌. نصف تایم باشگاه رو مشغول بحث کردن با سارینا بودم. واقعا یکسری اخلاقاش حالم رو به هم میزد، خودش ریده بود به رابطه‌مون و حالا بعد از اینکه با یه پسر دراز بی ریخت بهم خیانت کرده بود میگفت هیچکس من نمیشه و طرف حتی تو سکس نمیتونه ارضاش کنه. با وجود بحث کردن با اون حالا برای تولد مامانم که باید میرفتم خودش رو میدیدم باید این چهارتا کصخل رو تحمل میکردم و توی خونه خودم به اون عن اقای معتاد جواب پس میدادم. مهم نبود که چه مدت بود رفیق بودیم و چه چیزهایی تموم این سال‌ها بینمون گذشته بود. اما بعضی وقت‌ها واقعا نحس میشد و باعث میشد دلم بخواد یه مشت محکم توی اون صورت قشنگش بخوابونم اما از اونجایی که دوستم بود نمیتونستم اینکار رو بکنم. نمیدونم اینکه مادرش هرروز با یکی از همسایه‌ها خواب بود چه ربطی به غزل داشت که باید اینجوری جلوی همه میزد بهش. حرفش واقعا عصبیم کرده بود، اگر میگفت ازش خوشم میاد چطور به خودش اجازه میداد توی جمع اینطور باهاش صحبت کنه؟ از سمتی هم خود دختره انگار میخارید. اگر اون حرف رو زدی باید انتظار هر عکس العملی هم داشته باشی. البته نمیدونم که من این وسط داشتم از چی میسوختم. حرفاشون، خوابیدنشون باهم و هر اتفاقی که بینشون میگذشت به من هیچ ربطی نداشت. ولی اینهمه دورویی برای چی بود؟ خیال میکردم غزل هم درست کسی مثل سارینا باشه. چندماه رو باهات میگذروند، عشق و حالاش رو میکرد و بعد میگفت ای وای من از پسرا خوشم میاد. خیانت میکرد، وارد رابطه میشد و بعد میفهمید هیچ پسر احمقی نمیتونه کمبود‌هاش رو پر کنه. دوتاشون اینجوری بودن. برای همین همیشه ترجیح میدادم ازش فاصله بگیرم. اما خب به هرحال طوری نبود که بشه نسبت بهش بی تفاوت بود. اگر هم کاری میکردم، قرار نبود ادامه دار بشه. مثل خودش، فقط و فقط از سر سرگمی بود. اگر اینطور دلش میخواست، من چه مشکلی داشتم؟ کی بدش میومد از همچین چیزی؟ صورتم رو با صابون شستم و دستم رو زیر چشمم کشیدم تا مداد ها پاک بشن. بعد از کارم در دستشویی رو باز کردم و رفتم بیرون. اهورا کنار پنجره ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد، تینا و اوا هم بدون حرف و دست به سینه روی مبل نشسته بودن. خبری از غزل نبود. _غزل رفت؟ اوا_تو اتاقته. سرم رو تکون دادم و موهام رو از توی صورتم زدم کنار. نگاهم رو از اهورا گرفتم و رفتم سمت اتاق. در روی هم بود. بازش کردم که با غزل که یه گوشه ایستاده بود و اخماش توی هم بود روبه رو شدم. نگاهش رو اورد بالا و خیلی خونسرد گفت؛ _شرمنده اجازه نگرفتم اومدم توی اتاقت، البته نمیدونستم باید دیگه کجا فرار کنم. دوستای عزیزت میخوان تیکه تیکه‌م کنن. این رو گفت و لبخند مسخره‌ای زد. شونم رو انداختم بالا و درحالی که سوییشرتم رو درمیوردم تا یه تیشرت روی تاپم بپوشم گفتم؛ _منم جای تینا بودم تیکه تیکه‌ت میکردم. سه ساله اهورا رو دوست داره و الان فهمیده پسره قرارشونو پیچونده اومده با تو. بعدشم که قشنگ لو رفت برای چی اینکار رو کرده. غزل_برای چی اینکارو کرده؟ چه دلیلی مثلا میتونه داشته باشه؟ شونم رو انداختم بالا و برگشتم سمتش. دست به سینه ایستاده بود وسط اتاق و با اخم نگاهم میکرد. چشم های درشتش تنگ شده بود و ابروهای پرپشتش توی هم فرو‌ رفته بودن. قسمت انتهایی لب پایینش توی دهنش بود و از زردی ای که تا برجستگیشون کشیده شده بود میشد فهمید با دندون فشارش میده. لب‌هاش واقعا قشنگ بود. حالا توی اون هودی نسبتا گشاد بنفش و شلوار ابی خیلی خوب بنظر میرسید. تاحالا ندیده بودم از این رنگ‌ها بپوشه. واقعا بهش میومد. شونم رو انداختم بالا و با وجود اینکه میدونستم ناراحتش میکنه گفتم؛ _دوتاتون اخرش گفتید. اگر من جاتون بودم یه جوری جمعش میکردم. تینا اصلا خوشحال بنظر نمیرسید. شونش رو انداخت بالا و با ابروهایی توی هم رفته گفت؛ _به من ربطی نداره. گندی که زده رو خودش جمع کنه تا یاد بگیره همچین چیزی رو توی جمع جار نمیزنن. تینا هم نهایتا بتونه بیاد بخورتش. نوچی کردم و نگاهم رو ازش گرفتم. این دختر ادم بشو نبود. تیشرتم رو روی کراپم پوشیدم و رفتم سمت در. کمی رفت کنار که روبه روش ایستادم. نگاهم رو به چشم‌های قهوه‌ایش دوختم. حالا خیلی عمیق نفس میکشید و زل زده بود بهم. اب دهنم رو قورت دادم و مژه‌های پرش رو از نظر گذروندم. پوستش کاملا صاف و بدون کرم پودر و هیچ ارایشی به نظر میرسید و زیر چشمش کمی گود بود. موهاش که تا چند دقیقه پیش بسته شده بود حالا باز بودن. مدلشون رو دوست داشتم. کاملا لخت و صاف.

انگار دنیا بیرون در اتاقم منجمد شده و یخ بسته. زمینِ زیر تختم میسوزد و بوی نفت میدهد، حتی دلم نمیخواهد بتوانم بوی قدم زدن را استشمام کنم. بیچاره پوستم، اگر کمی بیشتر بی حرکت بماند میخشکد.

حواستون به این هست دیگه؟ فقط تا فردا

جدی هنوز دیلیم جوین نشدید؟ @el6hell

#part229 لیوان نسکافه که جلوم قرار گرفت از فکر در اومدم. اراز روی مبل تک نفره نشست و گفت؛ _تتوت چطوره؟ هرروز کرم زدی بهش؟ سرم رو بلند کردم و به چشم های سبز تنگ شدش و بعد تتوم که کمی کمرنگ شده و بعضی جاهاش بی رنگ بود نگاه کردم. فقط روز اول و دوم روش پماد زده بودم و حالا بنظر میرسید حالش اصلا خوب نباشه. در ضمن هرموقع که میخارید با ناخن خارونده بودمش. _نمیدونم. یادم نیست. اراز_یادت نیست به تتوت پماد زدی یا نه؟ شونم رو انداختم بالا و سرم رو کج کردم که ادامه داد؛ _کاملش نکردم برات نه؟ _نه. ابروهاش رو انداخت بالا. اراز_راستی. اونروز دیر اومدی بعدم که اومدم باهم از تو بیمارستانا جمعتون کردم. حرفش اصلا حس خوبی بهم نداد. انگار اهورا هم همین حس رو دریافت کرد چون گفت؛ _من که یادم نمیاد چندتا بیمارستان رفته باشم، فقط یکی بود. اراز سرش رو تکون داد که خندم گرفت. حالا نگاه جدیش رو دوخته بود بهم و هیچ ری اکشنی نشون نمیداد. ناراحت شده بود که نرفتم تتومو ادامه بده؟ تینا نگاهی بین من و اهورا رد و بدل کرد و ماگ سفید نسکافه‌ش رو روی میز گذاشت. تینا_رفتید بیمارستان؟ اتفاقی افتاده؟ اهورا_نه. سوار موتور بودیم تصادف کردیم. من خوبم هیچیم نشد خداروشکر. موتور هم دزدی بود باید میرفت اوراقی. نگاه چپی بهش انداختم که اراز ادامه داد؛ _میشد لااقل خبری چیزی داد. یه مشتری خیلی مهم رو کنسل کردم اونروز. تینا_کیو میگی؟ همون دختره که گفته بودم براش تتو نزن خوشم نمیاد ازش؟ اون مهم بود؟ چشمام رو تنگ کردم و به اراز که لم داده بود روی مبل و کاملا بیخیال نگاهمون میکرد خیره شدم. دوست داشتم از این زاویه بغلش کنم، اما اول باید متوجه میشدم راجب کدوم دختره که مهم بود حرف میزنه. اراز_اره خب، طرح بزرگ میخواست. مگه نه میگفتم وقت ندارم. تینا_اونش مهم نیست. اهورا جان شما فکر نمیکنی دقیقا همون روز من و تو قرار بود بریم پیش اون رفیقت که قرار بود خیلی فوری برای من اسپری فلفل و شوکر جور کنه؟ به زور خندم رو کنترل کردم و نگاهم رو ازشون گرفتم. اراز هم مثل من اصلا انتظار نداشت این بحث به چنین جایی کشیده بشه و درحالی که دستاش رو به هم گره زده بود و لب هاش رو به هم میفشرد کاملا نامحسوس اینور اونور و سقف رو نگاه میکرد. مشخص بود از گندی که زده چندان راضی نیست. نیم نگاهی بهم انداخت و بعد درحالی که خودش رو کنترل میکرد نخنده به جوراب های گوشه مبل خیره شد. اهورا که حالا ساکت و ناراضی روی مبل نشسته بود نگاه چپی به من و اراز انداخت. اهورا_دوستم نیورده بود چیزارو. گفتم که تو راه گناوه گرفتنش. تینا_اها یعنی بعد یه هفته هنوز ازاد نشده بود؟ اهورا_خب خبر مرگش جنسای قاچاقیش رو ازش میگیرن. تینا_اها بعد اون موتور دزدی ای که باید میرفت اوراقی رو مامانت واست دزدیده بود؟ دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر خنده که اوا هم با من خندید. اهورا دوباره با اخم نگاهم کرد که اراز گفت؛ _بچه ها نسکافه‌هاتون رو بخورید سرد شد. گرون خریدمشون حیفه حروم شن. اهورا_من پول نسکافه های گرونت و اون دختره چاقالی که مشتریت بود رو بدم دست از سر ما برمیداری اراز جان؟ _ببخشیدا مشتریش من بودم. اهورا_از تو میخواست پول بگیره؟ شونم رو انداختم بالا و به اراز که همچنان خنثی به مبل لم داده بود و میشد قسمتی از بازوش رو از زیر سوییشرت مشکی ورزشیش دید چشم دوختم. خیلی سریع نشست سر جاش و با چشم‌های تنگ شده گفت؛ _تو لازم نیست پول نسکافه و مشتری من رو بدی. تو سعی کن این و اون رو نفرستی بیمارستان کافیه. اهورا_منظورت غزله؟ سرش رو کج کرد و شونش رو انداخت بالا. اهورا_هرکاری دلم بخواد میکنم. بخوام میتونم بکشمش تو چکاره‌ای؟ ابروهام پرید بالا و با تیکه گفتم؛ _ببخشید؟ تو نهایتا بتونی بخوریش. یه لحظه متوجه موقعیتم شدم و فهمیدم نباید این چرت و پرت محض رو توی این جمع میگفتم. مخصوصا جلوی تینا و اراز. فکر کردم مثل همیشه با حور یا هیوا طرفم. لبام رو به هم فشار دادم و نیم نگاهی به تینا انداختم. بنظرم اصلا مهربون و نرم نبود. اهورا_خب اگر نهایتش اونه که دیگه مشکلی نیست. من وارد مرحله بعدی شدم. برای لحظه‌ای از حرفش واقعا متعجب شدم. انقدر حس بدی گرفته بودم که دلم نمیخواست نگاهم رو از چشم‌های خیره‌ش بگیرم و ری اکشن اراز و تینا رو بسنجم. دندونام رو به هم فشردم و اب دهنم رو قورت دادم. حالم اصلا خوب نبود و دستم کمی میلرزید. چندتا نفس عمیقی کشیدم تا بیشتر از این ضایع نکنم، اما حالم واقعا خوب نبود. اگر از حرفش متوجه چیزی نشده بودن، هول شدن و حال بد من همه چیز رو به همه لو میداد. اب دهنم رو قورت دادم و به اراز که همچنان بدون حرف دستش رو به بالای مبل تکیه داده بود و زمین رو نگاه میکرد خیره شدم. اوا_راستی گفتی مامانت امروز چند سالش میشد؟ نمیری کیک بیاری؟ اراز نگاه بدی به اوا انداخت و از روی مبل بلند شد و رفت سمت دستشویی.

#part228 چشماش رو کمی تنگ کرد و با همون لبخند کوچیک کنج لبش گفت؛ _شما دخترا حتی همدیگه رو هم نمیشناسید. ابروهام پرید بالا و سرم رو کج کردم. _منظورت چیه؟ اهورا_هیچی. فقط امیدوارم لیاقت اعتمادی که بهش کردی رو داشته باشه. پوزخندی زدم و به اسفالت خیره شدم. _بزرگترین اعتماد رو به تو کرده بودم. با اراز چیکار دارم که بخواد از اعتمادم سو استفاده کنه؟ شونش رو انداخت بالا. اهورا_ترجیح میدم خودت بفهمی. که اگر من توضیح دادم ایندفعه اون پاچه من رو نگیره که چرا پشت سرم حرف زدی. به هرحال رفیقمه، پشت هرکی بد بگم راجب اون نمیگم. کمی رفت عقب و ادامه داد؛ _شاید حتی خودشم متوجه نباشه، اما من هستم. خودت مراقب یسری کارهایی که میکنی باش. اخمام رفت توی هم و در سکوت رفتنش به سمت خونه رو تماشا کردم. منظورش از اینکه شاید حتی خودش هم متوجه نباشه اما من هستم چی بود؟ راجب حسم به اراز صحبت میکرد؟ یعنی میدونست که من ازش خوشم میاد و دارم خودم رو پاره میکنم که داشته باشمش؟ چطور میشد اون بفهمه و خودش نه؟ اصلا شاید خودش هم این رو میدونست. شاید دوتایی از احساسات من و تموم کارها و زندگیم خبر داشتن. ارشیا گفت که اهورا اومده بود امارمو در بیاره. قطعا یه چیزایی از من میدونست. و اگر راجب اون چیزها با اراز حرف زده بود چی؟ شاید حتی اراز بهش گفته که ارشیا برادرمه. وقتی میپرسید دوست پسرت بود چهرش حالت جالبی نداشت. انگار توی صورتم فریاد میزد من بیشتر از تو خودت رو میشناسم. حالا خیال میکردم که این دوتا دوست یه کاسه ای زیر نیم کاسشونه. مگه میشد اراز تموم این مدت متوجه نشده باشه که ازش خوشم میاد؟ من بزرگترین راز های زندگیم رو بهش گفته بودم، پیشش گریه کرده بودم. اگر خودش خبر نداشت امکان نداشت اهورا از این موضوع بو ببره. یا هردوشون میدونستن و یا هیچکدوم. یعنی ممکن بود اهورا واقعا راجب اراز راست بگه؟ پوفی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو زیاد درگیر نکنم‌. هرچیزی که بود به زودی مشخص میشد و امیدوار بودم دوتاشون از این موضوع که من با کسی شوخی ندارم با خبر باشن. پشت در ایستادم و کفش هام رو در اودم که در توسط کسی گشوده شد. نگاهی به شخص پشت در انداختم که متوجه اراز شدم. اخرین باری که دیده بودمش هفته پیش قبل از دیدن جواب ازمایش بود. وقتی نگاهش میکردم ناخوداگاه یاد گرمی لب‌هاش میوفتادم. نگاهم که به چهره‌ش خورد احساس کردم که ضربان قلبم بالاتر رفت. سعی کردم تغییری توی حالت چهرم ایجاد نشه بنابراین اب دهنم رو قورت دادم و با لحنی کاملا عادی سلام کردم که لبخند کوتاهی زد و بعد از جواب دادن رفت کنار تا وارد شم. حالا نمیدونستم که راجبم چی فکر میکنه. اون هم مثل من با تصور اون روز احساسات عجیبی پیدا میکرد؟ مثل من بدنش داغ میشد و میلرزید؟ وقتی توی ذهنم به این موضوع فکر میکردم بدنش رو متصور میشدم. پوست احتمالا سفیدش رو، شکم تختش که با خط‌هایی کاملا ظریف و کمرنگ به چندتا تکه محو تقسیم میشد.. دست ها، بازوها، رون‌هاش. لبخندی که ناخوداگاه از تصور سینه‌هاش روی لب هام نشسته بود رو جمع کردم و گرمای توی گلوم رو قورت دادم. به تینا و اوا که مدت های طولانی بود ندیده بودمشون سلام کردم و نیم نگاه کوتاهی به اهورا انداختم. نفس عمیقی کشیدم و بین تینا و اوا نشستم که تینا گفت؛ _دیگه باید سراغتو از این دوتا عجوزه بگیریم. سرم رو برگردوندم سمتش و به لب‌های زرشکی رنگش خیره شدم. چطور تا حالا باهاش لاس نزده بودم؟ خیلی نرم بنظر میرسید. هرچند که به هیچ عنوان به قیافش نمیخورد انقدر مهربون باشه، اما بود. _من؟ سرش رو تکون داد. قبل از اینکه بخوام چیزی بگم اهورا گفت؛ _بنظرت من عجوزم؟ حالا راز شاید باشه ولی من نه. اوا پوزخندی زد و گفت؛ _اتفاقا تو دقیقا شبیه زن دایی‌هایی. همیشه ادم میترسه یه دعایی طلسمی چیزی بندازی تو خونش. اهورا_اخه من چرا باید واسه تو دعا بگیرم. به قد بلندت حسودیم میشه یا موهات که دوروز دیگه میریزه. اوا_کی گفته موهای من داره میریزه؟ پوزخندی زدم و گفتم؛ _شاید حسودیش شده واسه موهات دعا گرفته که واقعا بریزن. اهورا سرش رو تکون داد و بدون حرف تکیه داد به مبل. اراز که تا اون لحظه توی اشپزخونه بدون حرف مشغول نسکافه خالی کردن توی لیوان ها بود سرش رو بلند کرد. انگار سنگینی نگاهم رو از لحظه ورود حس کرده بود چون زل زد بهم. موهام رو که از کشم اومده بودن بیرون زدم پشت گوشم و نگاهم رو ازش گرفتم. از اینکه دربرابرش نمیتونستم هیچ واکنشی داشته باشم حالم به هم میخورد. همیشه خیال میکردم ادمیم که میتونم توی هر شرایطی حرف خودم رو بزنم و به چیزی که میخوام برسم. اما اراز اومد توی زندگیم تا حقیقت اینکه چقدر میتونم لال و بی عرضه باشم رو بکوبونه توی صورتم. شاید باید حقیقت رو بهش میگفتم، اینکه یا باید عاشق من میبود و یا میمرد.

Farda.mp34.62 MB

1605440277.mp33.34 MB

Dige Hichja Mese Inja Nist - Shayan Eshraghi Alireza Jj.mp310.00 MB

922bc0e6-f0f6-4e29-8646-b30d29b7187f.mp32.91 MB

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥' - إحصائيات وتحليلات قناة تيليجرام @eldread