𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 835
المشتركون
-324 ساعات
-57 أيام
-7130 أيام
أرشيف المشاركات
2 838
کاش میتوانستم به اندازه تمام خونی که به هنگام بوسیدنش در رگهایت میجوشد و از قلبت پمپاژ میشود بگریم.
کاش میتوانستم مثل لباس سفید رنگت که به خاطر در اغوش گرفتنش چروک میشود مچاله شوم.
ای کاش زمستانی به سوزناکی پوستت وقتی با لبهای تب دارت اورا میبوسی قلبم را منجمد کند.
کاش به اندازه تمام فکرهایی که نیمه شب به خیالش میپرورانی بارها و بارها بمیرم.
چند نگاه به او کردهای؟
چندبار با یاداوری چشمانش لبخند زدهای؟
چند صبح را به امید دیدنش بیدار شدی؟
تمامش را به من بده.
تمام ان میخهای داغ رو در قلبم فرو کن و بزار با یاد همان تک نگاهی که برای اخرین بار به من انداختی جان بدهم.
2 838
#part202
نگاهی به دست باندپیچی شدم انداختم.
اگر ابوهادی میپرسید این چرا اینطوری شده چی باید میگفتم؟
البته هیچ اهمیتی نداشت،چون کسی که بازخواستش میکرد من بودم.
اینبار برعکس همیشه اون باید به سوالات من جواب میداد.
تمام این چندسال رو مثل یه غریبه زندگی کرده بودم.
بدون اینکه چیزی راجب گذشته یا خانوادم بدونم.
چرا که وقتی بچه تر بودم تموم سوالهام بی جواب میموند و خودمم کم کم باورم شده بود که به هیچ جایی تعلق ندارم و کسی هویت و گذشتهم رو به یاد نمیاره.
اهورا پاکت سیگارش رو از توی جیبش در اورد که اراز نگاهش رو ازم برداشت و گفت؛
_اینجا میخوای بکشی؟
اهورا_اره.
بنظرم که خیلی میچسبه.
اراز_وقتی اومدن گرفتنت با درکونی پرتت کردن بیرون میفهمی.
مگه بیمارستان جای سیگار کشیدنه؟
اهورا_در رو قفل میکنیم.
با لبخند نگاهی به اخم اراز انداختم و گفتم؛
_منم میخوام.
قبل از اینکه بخوان جوابم رو بدن پرستار وارد اتاق شد و گفت؛
_میتونید مرخص بشید.
چون دفترچه نداشتین مبلغ بدون بیمه حساب میشه.
نگاهش که به سیگار توی دست اهورا خورد کمی اخم کرد و گفت؛
_اینجا سیگار ممنوعهها.
اهورا که تا اون لحظه کنار پنجره ایستاده بود و داشت چک میکرد که میتونه کلشو ببره بیرون یا نه برگشت و به پرستار نگاه کرد.
با اون صورت خونین و مالین بیشتر از من به بستری شدن احتیاج داشت.
اهورا_نه اینجا نمیکشم.
داشتم چک میکردم ببینم قبله از کدوم طرفه.
اراز نگاه چپی به هردومون انداخت و همراه پرستار از اتاق خارج شد.
اهورا خیلی سریع نخ سیگاری از توی پاکتش خارج کرد که گفتم؛
_رفت پول بیمارستان رو حساب کنه؟
نیم نگاهی بهم انداخت و با لحنی جدی گفت؛
_فکر نکنم.
شاید از دستمون فرار کرد.
نفس عمیقی کشیدم که با دقت زل زد بهم و ادامه داد؛
_چرا فکر کردی گردنت میگیره؟
لبم رو که بنظر میرسید کمی زخم شده باشه لای دندونام فشردم و کمی مکیدمش که طعم شور خون رو توشون حس کردم.
طوری لبهام رو نگاه کرد که انگار خیال میکرد منظوری از این حرکتم دارم اما فقط میخواستم زخم روشون رو که باعث خشکی و اذیت شدنشون میشد رو بکنم.
دوست داشتم بگم من نیازی به گردن گرفته شدن ندارم اما بد نبود کمی حرف ازش بکشم تا بفهمم اراز پیشش راجب من حرفی زده یا نه.
اونطوری میفهمیدم که واقعا چه حسی بهم داره و راجبم چی فکر میکنه.
به هرحال اهورا رفیقش بود و قطعا از یه چیزایی خبر داشت.
_شاید چون میدونم سلیقش چجوریه.
پوزخندی زد و به پنجره تکیه داد.
توی اون شلوار نسبتا گشاد نوک مدادی جالب به نظر میرسید.
استایلش عجیب بود، با پسرای دیگهای که تاحالا دیده بودم فرق داشت.
نمیدونم چرا حس میکردم حور اگر بزرگ بشه اینطوری میشه، البته نسخه ده برابر سفید تر.
اهورا_سلیقش ریده.
هرچی خرابه این میره از اینور اونور بلند میکنه بعد انتظار داره ادم بشن.
حرفش باعث شد لبخند پررنگی روی لبم بشینه.
دقیقا داشت من رو میگفت.
_خب پس مطمئن شدم ازم خوشش میاد.
لبخند پهنی روی لبهاش نشست، به صورتی که دندونهای مرتب و سفیدش نمایان شد.
اهورا_فکر میکنی خرابی؟
نفس عمیقی گرفتم و دستم رو روی صورتم کشیدم.
حالا روی اون پتوی احمقانه احساس خارش میکردم.
_نمیدونم.
احساس میکنم اون اینجوری فکر میکنه.
اهورا_احساس نکن مطمئن باش.
شونم رو انداختم بالا و چیزی نگفتم.
به پنجره نگاه کردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
از توی جیبم درش اوردم که با کلمه بابا روبهرو شدم.
اهورا که تا اون لحظه چشمهاش رو ریز کرده بود گفت؛
_فکر میکردم بابات مرده.
تماس رو رد کردم و به چشمهای مشکیش نگاه کردم.
_اره.
مرده.
ابروهاش رو داد بالا و نگاهش رو ازم گرفت.
نکنه فکر کنه کسی که بهم زنگ زده ددیمه.
پوفی کشیدم و بی توجه به عکس ارشیا روی صفحه گفتم؛
_گوشی من نیست.
مال پسر عمومه.
اگر منطقی حساب میکردیم، واقعا پسر عموم بود.
اهورا_چه پسر عموی بچه کونی داری.
سرم رو کج کردم و چیزی نگفتم.
چقدر احمق بازی در اوردم که گفتم گوشی ارشیاست.
ممکن بود بعدها بفهمن من دزدیدمش.
البته مگه فقط اون پسره احمق توی دنیا ایفون X داشت؟
بعدم چرا من باید عکس اون دلقک رو میزاشتم بک گراندم؟
اراز که اومد سه تایی باهم از بیمارستان خارج شدیم.
مثل اینکه واقعا هزینه رو داده بود.
البته که چیز زیادی نداشت، شاید سر جمع صد هزار تومن هم نشده بود.
اما اینکه چرا اینکارو کرد جای تعجب داشت.
اون نه همراهمون بود و نه دستی توی تصادف داشت.
حالا سه نفری داشتیم توی خیابونهای نسبتا خلوت قدم برمیداشتیم و بعد از مدتها احساس خوبی داشتم.
_راستی چندوقته تینارو ندیدم.
کجاست؟
اهورا نگاهش رو به اطراف دوخت و از ماتریکس خارج شد.
اراز که تا اون لحظه توی فکر بود و در سکوت قدم برمیداشت خیلی جدی گفت؛
_با اوا و مامانش رفتن ترکیه.
منم خیلی وقته ندیدمش.
لبام رو به هم فشردم و سرم رو تکون دادم.
2 838
#part201
با این حال اهورا گفت؛
_نمیدونم.
فکر نمیکردم بزنه به یه سانتافه.
کمی بیخیال نگاهش کرد و بعد انگار تازه منظورش رو متوجه شد.
اراز_غزل داشت میروند؟
اهورا_اره.
نگاهی بهم انداخت و بدون حرف روی تخت روبه رویی نشست.
نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم.
توی اون کاپشن مشکی و شلوار کتون همرنگش واقعا دیدنی به نظر میرسید..
متوجه نگاهم که شد برگشت سمتم.
چهرش طلبکار به نظر میرسید، اما میدونستم که حالت چهرش اینجوریه.
مدل نگاه کردنش رو واقعا دوست داشتم.
سنگین بود و در هر حالتی حسش میکردی، انگار که توی پوست و گوشتت نفوذ میکرد.
لبهاش رو گشود و درحالی که چشمش رو تنگ میکرد گفت؛
_چرا عصر نیومدی؟
منتظرت بودم.
_اگر منتظر بودی که نمیرفتی.
این رو درحالتی گفتم که داشتم از درد پاره میشدم.
حالا پرستار درحال ضدعفونی کردن زخمم با بتادین بود.
مایع قرمزی که روی پوستم رنگ قهوه ای و نارنجی به جا میگذاشت و حتی از خون هم حال به هم زن تر بود.
لبش رو کج کرد و گفت؛
_کاری مهمتر از بیشتر صبر کردن برام پیش اومد.
ولی امیدوارم دلیلت برای اینکه منتظرم گذاشتی قانع کننده باشه.
درحالی که سعی میکردم یه دروغ منطقی دست و پا کنم اب دهنم رو قورت دادم.
چه عالی میشد اگر راجب ارشیا حرفی میزدم اما خب نه براشون اهمیت داشت و نه تاثیرگذار.
چون دلم نمیخواست مثل همیشه بهش دروغ بگم دهنم رو بستم و شونم رو بالا انداختم.
بعد از حرف اون شبش موقع تتو زدن احساس میکردم اجازه ندارم به جز صادق بودن رفتار دیگهای داشته باشم.
با دیدن لبها و چشمهاش که خمار به نظر میرسیدن مدام اون بوسه رو تصور میکردم.
انگار که لمس شدنهای قبل از اون هیچ تاثیر و ردی نداشتن، اما جای داغ لبهاش روی لبهام و دستش روی پوستم یه راه اتشین و گرم از خودش به جا گذاشته بود.
چقدر دلم میخواست اون اتفاق یکبار دیگه تکرار بشه.
اگر میدونستم خوشش میاد یا حداقل براش اهمیتی نداره یکبار دیگه اونکار رو میکردم.
اما اگر عصبانی میشد و چیزی میگفت واقعا بد میشد.
متوجه شدم که با چشمایی خمار نگاهش میکنم و خیلی عمیق نفس میکشم.
انگار اون هم متوجه عادی نبودن حالتم شده بود چون طوری زل زده بود بهم انگار که اجازه میداد با نگاهم پوستش رو سوراخ کنم و زیر پوستش بپیچم.
حالا واقعا به این اتفاق نیاز داشتم.
قلبم همچنان مچاله شده بود، انگار که جمله یا چیز اشتباهی رو توی خودش نگه داشته باشه.
شاید یه نامه عاشقانه بود به یه ادم کاملا اشتباه.
بعد از تموم شدن کارم پرستار بهم گفت چجوری از زخمم نگهداری کنم و بعد از اتاق خارج شد.
حالا کم کم داشتم نگران این میشدم که چطور قراره هزینه بیمارستان رو حساب کنم.
2 838
#part200
نگاهم رو ازش گرفتم و چیزی نگفتم.
اینهمه خونسردیش حرصم میداد.
برعکس من که کاملا عجول و زودجوش بودم اهورا از اون ادمایی بود که واسه انجام یکاری پدرت رو درمیارن.
حس کردن بوی سیگار اذیتم میکرد، دوست داشتم تمرکز کنم اما سوزش پوستم اجازه نمیداد.
از سمتی هم واقعا داشت ازم خون میرفت.
حتی نمیتونستم دور زخمم رو با پارچه ببندم، اونطوری شیشه بیشتر توی پوستم فشرده میشد.
بلاخره بعد از کشیدن سیگارش سوار موتور شد تا حرکت کنیم سمت درمانگاه.
حالم خوب نبود و مدام سرگیجه داشتم.
تمام تلاشم رو میکردم به خون نگاه نکنم تا مبادا حالم بد بشه.
فکرم مدام به سمت ارشیا منحرف میشد.
هیچوقت فکر نمیکردم یک همچین چیزیو بفهمم.
انتظار هرچیزی رو توی دنیا داشتم غیر از بچه داشتن ابوهادی.
چرا که واقعا ادمی نبود که بشه تصور کرد پدر باشه.
همیشه در نظرم یه موجود بی عاطفه و سنگدل بنظر میرسید.
اما حالا حس میکردم پدر شایستهای باشه.
پوزخندی زدم.
فقط ادمهای ارزشمند زندگیش درست رفتار میکرد.
اما چرا تموم این سالها من رو اینجوری عذاب داده بود؟
یا واقعا به خاطر مادرش و مراقبت از من و خودش بوده، یا همه اینا فقط یه داستان ترسناک و من در اوردی بود تا من رو خر کنن.
یا من واقعا فامیلشون نبودم و بچه غریبهها بودم که اینطور بد باهام رفتار میشد.
اخه ادم با کسی که از خون خودشه اینطور رفتار نمیکنه.
یه امکان دیگه که وجود داشت این بود که شاید از من متنفر بود و کینه به دل داشت.
چرا که ابوهادی هیچوقت از کسی بدش نمیومد و در حقش ظلم نمیکرد مگر اینکه بهش اسیبی زده باشه.
انسه همیشه میگفت که با وجود اینکه کس دیگه ای رو میخواسته و هیچوقت دوستش نداشته اکثرا خوب باهاش رفتار میکرده تا وقتی که فهمید بهش خیانت شده.
و از اون روز براش بدترین ادم روی زمین شد.
اما من چیکار میتونستم بکنم؟
تموم عمرم اذیتم کرده بود درصورتی که بیگناه بودم.
اگر اشتباهی کرده باشم هم مربوط به بچگیمه.
اما یه ادم توی اون سن چه کار بزرگی میتونه انجام بده که باعث کینه و نفرت بشه؟
خیلی زود به درمانگاه رسیدیم، انگار که تمومش رو در حال فکر کردن بودم.
از موتور پیاده شدم و نگاهی به اطرافم انداختم.
جای دوست داشتنی ای نبود.
وقتی زیر دست ابوهادی داشتم میمردم هیوا من رو اینجا اورد.
اب دهنم رو قورت دادم و همراه اهورا وارد بخش شدم.
حالا داشتم به اراز فکر میکردم، که نسبت به من چه حسی داشت.
توی ذهنش چه جور ادمی بودم.
ایا تابه حال تونسته بود حدس بزنه تموم حرفام دروغه، تک به تک رفتارای زنندم برای اونهمه عقدهست و توی خونه چه وضعیتی دارم؟
اونکه حتی دفترچه من رو دیده بود.
خفگی، در رفتن دست، فشار به رحم و شکم چه دلیلی جز کتک خوردن میتونست داشته باشه؟
کسی که خواب باشه رو میشد بیدار کرد، اما کسی که خودش رو به خواب زده رو نه.
اهورا خیلی راحت همه چیز رو فهمید.
حتی با وجود اون اتفاق یک بار هم به من تیکه ننداخت.
اما اراز، مشخص بود که نمیخواد ذهنیتش رو راجب من تغییر بده.
البته اشکالی نداشت.
منم رفتارام رو به خاطر اون تغییر نمیدادم.
داشت زیادی بهم خوش میگذشت.
از درست کردن دغدغههای اینحوری برای خودم خوشم میومد.
حواسم رو پرت میکردن تا متوجه نشم توی چه گوهی دارم دست و پا میزنم.
به خودم که اومدم پرستار با پنس تلاش میکرد شیشهای که به اندازه نیم بند انگشت بود رو بیرون بکشه.
حالا سرم گیج میرفت و احساس میکردم همه جارو سرد میبینم.
زمان یخ بسته و پر از دونههای زرد رنگ بود.
نفس عمیقی کشیدم که خیال کردم صدای اراز توی گوشهام پیچید.
چشمام رو به زور باز کردم که دیدمش.
درحالی که یه کاپشن مشکی به تن داشت و شالش دور گردنش افتاده و موهاش فر و پف بنظر میومد جلوم ایستاده بود.
توی اون لحظه احساس کردم که قلبم به هم فشرده شد، جمع شدن خون رو توی تک به تک سلول هام احساس میکردم و عمل سیستول اتفاق میوفتاد.
ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست و چشمام رو بستم.
حس میکردم سنگینی نگاهی رو حس میکنم و امیدوار بودم که اون ادم اراز باشه.
البته با یاداوری اینکه چقدر میتونم توی این حالت زشت باشم از این فکر منصرف میشدم.
کم کم انگار حالم داشت بهتر میشد چون تونستم صداش رو بشنوم که میگفت؛
_دعوا بودید؟
اهورا_اگر به موقع فرار نمیکردیم امکانش بود.
چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
اصلا شبیه ادمهای نگرانی که عشقشون در خطره نبود.
بیشتر انگار دشمنش در اثر نفخ شدید مرده باشه.
اراز_تصادف؟
نیم نگاهی بهم انداخت که لبهام رو به هم فشردم.
چشمای سبزش.
چشمای سبز با اون ابروها و سرمه مشکی واقعا دیدنی بود.
دلم میخواست مردمک و عنبیهش رو وقتایی که نگاهم میکرد لیس بزنم.
ابروهاش پرید بالا و لباش رو کج کرد.
اراز_چطور جرعت میکنی با این بشینی رو موتور؟
این سوال رو خطاب به من پرسید.
2 838
#part199
وقتی به استینم نگاه میکردم سرگیجه میگرفتم.
خون زیادی ازم رفته بود و کل لباسم قرمز بود.
اهورا_کسی دنبالمون نیست؟
چشمام رو به هم فشردم و محکم تر کمرش رو گرفتم و بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم نالیدم؛
_نه.
نمیدونم.
خیلی سریع برگشت و عقب رو نگاه کرد.
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_اگر اونجا دوربین باشه که میفهمن کار ما بوده.
اهورا_نه.
پایین شهر رو چه به دوربین، نه بزرگراه بود نه جاده نه چراغ قرمز.
_مغازهها چطور؟
اهورا_نه.
فکر نمیکنم اصلا اون اطراف چیزی به نام دوربین وجود داشته باشه.
مغازه هم نبود.
درضمن گفتم که موتور مال من نیست.
_مال دوستته خب.
اهورا_نه.
مال اونم نیست.
دزدیه، باید میرفت اوراقی قطعاتش رو دربیارن که من برای چند ساعت کشش رفتم.
البته اگر شانس بیارم صاحب اونجا کونمو پاره نکنه.
ابروهام رو انداختم بالا.
_خب چرا زودتر نگفتی؟
اهورا_گفتم شاید موتور دزدی سوار نشی.
یا این چیزا برات عجیب باشه.
پوزخندی زدم و سرم رو تکون دادم.
خبر نداشت من لای همین چیزا بزرگ شدم.
بلاخره بعد از خارج شدن از اون محله جلوی یه سوپری کوچیک ایستاد.
نیم نگاهی بهم انداخت و از موتور پیاده شد که منم رفتم پایین و بهش تکیه دادم.
گوشی ارشیارو که زنگ میزد از جیبم در اوردم.
درسته که رمزش رو نداشتم اما حداقل میتونستم تماس رو جواب بدم.
شخص پشت خط بابا سیو بود که یعنی ابوهادی داشت بهم زنگ میزد.
پوزخندی زدم و تماس رو رد کردم که عکس ارشیا افتاد پشت صفحه.
پسره احمق با اون ارتودنسیهای مسخرش.
حتما مثل بچه ننه ها رفته گفته که گوشیشو زدم.
اهورا با یه بطری اب معدنی از مغازه اومد بیرون و دادش دستم.
_این برا چیمه؟
سرش رو بلند کرد که نگاهم به زخم روی گونش خورد.
حتی کنار ابروش هم کمی شکاف برداشته بود.
اهورا_مگه سرت گیج نمیرفت؟
بعدم خون زیادی ازت رفته، بخور خوب میشی.
ابروهام رفت توی هم و غریدم؛
_خون ازم رفته، مثانم که سوراخ نشده اب بدنم بره.
باید اب اناری چیزی میخریدی.
نگاه چپ کوتاهی بهم انداخت و کارتشو گذاشت توی جیبش و پلاستیک دور پاکت سیگاری که دستش بود رو باز کرد.
اهورا_بخور لوس نشو.
چپ که نکردیم.
بعدم اب با اب انار فرقی نداره هردو مایعاتن.
بعدم کارت خودم دستم نبود، مال ارازه.
زیاد خرج بکنم میاد پوستمو میکنه.
درحالی که با شنیدن اسم اراز تصور میکردم که چه ری اکشنی به تصادف خطرناک و دردناکم میتونه داشته باشه گفتم؛
_میتونستی جای سیگار خریدن اب انار بخری.
اهورا_شرمنده ولی نیکوتینم از زنده موندن تو مهمتره.
چیزی نگفتم و استینم رو زدم بالا که با یه زخم بزرگ روی دستم روبه رو شدم.
اخمام رفت توی هم و اب دهنم رو قورت دادم که صداش رو شنیدم.
_اون شیشست توی دستت؟
کمی چشمام رو ریز کردم تا تونستم چیزی که بهش اشاره میکرد رو ببینم.
واقعا شیشه بود.
دندونام رو به هم فشردم و دستم رو بردم سمتش که پسش زد.
اهورا_احمق، میخوای چیکار کنی؟
_هولش بدم بیشتر بره تو.
خب میخوام درش بیارم.
سیگاری از توی پاکت سفید و ابی در اورد و با فندک روشنش کرد.
اهورا_خیلی رفته تو، درش بیاری خونریزی میکنه.
وایسا سیگارم رو بکشم میبرمت دکتر.
_اراز خانم ناراحت نشه پولاش رو خرج میکنی.
اهورا_نمیدونم.
ولی تو شاید ناراحت بشی که پولات برای بیمارستان میره.
دوست داشتم بگم عزیزم از کدوم پول حرف میزنی؟
من برای یه کیک ده تومنی با سوپریا محلهمون لاس میزنم اما سکوت کردم.
درحالی که کام عمیقی از سیگارش میگرفت و با بوش خفم میکرد گفت؛
_این شیشه حداقل حامل ده نوع بیماریه.
اگر سگ روش شاشیده باشه هاری یا انگل میگیری.
اگر یک فرد زیگیل دار کرده باشش توی خودش زیگیل میگیری.
و باید شانس بیاری ایدز یا طاعون نیوفته به جونت.
_خیلی وقته افتاده.
2 838
بنظرم خداهم خیلی دنبال دراماست، منظورم اینکه اگر یکسری ادمها قرار نیست به دردت بخورن و کمکت کنن و برای تو باسن اصلا چرا باید سر راهت قرار بگیرن و وقتت رو باهاشون تلف کنی؟
2 838
#part198
نفس عمیقی کشیدم و دستگیرههارو توی دستم فشردم و همونطوری که بهم گفت کمی گاز دادم که رفتیم جلو اما چون پاهای دوتامون تقریبا روی زمین بود تعادلم رو از دست ندادم.
حالا دستش که دور کمرم بود کمی داشت میرفت روی اعصابم و باعث میشد که کلی خاطره ناراحت کننده از جلوی چشمام رد بشه.
با یاداوری تیکههایی که اونشب اراز توی مهمونی بهم انداخت اخمام رفت توی هم و تلاش کردم فکرم رو منحرف کنم.
بلاخره پام رو روی گاز فشردم.
حالا احساس میکردم که تعادل ندارم و هر لحظه ممکنه بیوفتم اما وقتی بیشتر گاز دادم این حسم رفته رفته کمتر شد.
ابروهام باز شد و لبخندی روی لبم نشست.
واقعا کیف میداد.
پام رو بیشتر روی گاز فشردم و کمرم رو کمی خم کردم.
از هرجایی که رد میشدم ماسه و خاک های روی زمین به هوا پرت میشدن و اون قسمت پر از دوده و مهی از گرد و غبار میشد.
چون زمین نرم بود احساس پرواز کردن بهم دست میداد.
راهم رو کمی کج کردم و با صدای بلند گفتم؛
_چقدر خوبه.
کمی نزدیک گوشم شد و با صدای بلند گفت؛
_تمرکزمو به هم نریز دارم اشهدم رو میخونم.
دندونام رو روی لبام فشردم و از کنار کنده درختی که روی زمین افتاده بود گذشتم.
وسعت زمین خاکی خیلی زیاد بود و خالی بودنش باعث میشد نگران افتادن روی زمین نباشم.
این دومین باری بود که سوار موتور میشدم و هیچوقت فکر نمیکردم بتونم حتی ماشین برونم.
درحالی که گهگاهی گاز میدادم اما با سرعتی مقبول حرکت میکردم.
_میخوام تک چرخ بزنم.
صدای خندهش رو شنیدم و پشتوانش گفت؛
_من خودم بلد نیستم تک چرخ بزنم توی گوزو که اولین بارته پشت رول میشینی میخوای بزنی؟
از زمین خاکی خارج و وارد جاده شدم و با صدای بلند گفتم؛
_از خرفتی خودته.
انتظار داشتم چیزی بهم بگه اما حرف نزدنش باعث شد فکر کنم دارم عالی میرونم که اجازه داده وارد خیابون بشم.
هرچند که اینجا کاملا خلوت بود و بیشتر حالت متروک داشت.
خیابون ها کاملا گشاد بودن و روبه روشون پر از درختهای نخل بود.
طولی نکشید که به یه دوراهی رسیدم اما قبل از اینکه بتونم تصمیم بگیرم وارد کدومش بشم ازشون رد شدم و وقتی متوجه این موضوع شدم که اهورا داد زد حواسم رو جمع کنم.
از اونجایی که بهم نگفته بود چجوری ترمز کنم پام رو از روی گاز برداشتم و با یه حرکت کاملا احمقانه روی زمین گذاشتم که ساییدگی کفشم رو حس کردم و تعادل خودم رو از دست دادم.
فقط متوجه شدم که محکم به چیزی برخورد کردیم و بعد افتادیم روی زمین.
کف دستام به اسفالت کشیده شد و احساس کردم که پام قط شد.
حتی جرعت نداشتم چشمام رو باز کنم تا بفهمم چه خبر شده.
میتونستم صدای ناله مسخره اهورا رو بشنوم اما اصلا توی موقعیتی نبودم که بخندم.
حالا حس میکردم که دچار حمله عصبی شدم.
اهورا_زندهای؟
دستش که روی شونم نشست چشمام رو باز کردم.
کل بازوم به خاطر کشیده شدن روی زمین خونی بود و لباسم پاره شده بود.
موتور تقریبا روی پام بود و چرخاش همچنان میچرخید.
صدای گازش هنوز توی مغزم بود.
به زور تکون خوردم و خودم رو روی زمین کشیدم که زودتر از من بلند شد و موتور رو با پاش هول داد عقب که نگاهم به پارگی شلوارم و خون پام خورد.
چشمام رو به هم فشردم تا بیشتر از این از دیدن خون سرگیجه نگیرم.
حالم از رنگ قرمز به هم میخورد.
نگاهی به سانتافه سفید رنگی که بر اثر برخورد کمی فرو رفته بود و رنگش پریده بود انداختم و چشمام چهارتا شد.
اهورا که تا اون لحظه زل زده بود بهم رد نگاهم رو دنبال کرد و به فاجعه ای که به بار اورده بودم خیره شد.
اهورا_شت.
از روی زمین بلند شد که متوجه شدم میلنگه.
قسمت باسنش کاملا پاره بود و میتونستم شورت خاکستریش رو ببینم اما به جای خندیدن بیشتر گریم گرفت.
با ترس نگاهی به اطرافم انداختم تا مطمئن بشم کسی نیست.
خوشبختانه کاملا خلوت بود و اسمون به تاریکی میزد.
به خاطر زخمام خون نسبتا زیادی از دست داده بودم و سرم داشت گیج میرفت.
زیاد عمیق به نظر نمیرسیدن اما واقعا دردناک بودن.
اهورا_خاک بر سرت.
نمیتونستی به یه پرایدی نیسانی چیزی بزنی.
حتما باید این عروسک رو میریدی توش.
بی توجه به حرفش به زور از روی زمین بلند شدم و گفتم؛
_باید فرار کنیم.
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد.
حالا صورتش کمی پاره شده بود و خون قرمز جاری شده رو گونش باعث میشد سرگیجه و حالت تهوعم شدت بگیره.
سرش رو تکون داد و درحالی که موتور رو بلند میکرد خیلی سریع گفت؛
_زود باش سوار شو تا کونمون نزاشتن.
نگاهی به پام انداختم و سعی کردم بلند شم اما نمیتونستم.
به زور دستم رو گرفت و کمکم کرد بشینم و بعد با صدایی بلند گاز داد.
احساس میکردم مشکلی توی موتور ایجاد شده چون کنترل کردنش سخت به نظر میرسید.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که تلاش میکردم خودم رو محکم نگه دارم پشت سرم رو نگاه کردم.
نمیدونم چجوری با احساس اونهمه سوزش تو پوستم خندم میگرفت.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
