ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 828
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-3830 أيام
أرشيف المشاركات
الفی که عروس لوسیفر بزرگ میشه و وظیفه اش به دنیا آوردن ولیعهدی برای دنیای آتش هست و... 🔥💔😱 به یکباره آتش تموم فضای وجودم رو گرفت! محکم از فکش گرفتم و فشردم که چشاش بسته شد و سیاهی رفت و با عصبانیت نزدیک لبای نیمه بازش و چهره ی پر دردش لب زدم: باز هم بی فکر حرف زدی عروسک لوسیفر...باز هم چیزی رو به زبون آوردی که نباید! https://t.me/+RWv9DaQLi9w3Y2Nk 🔥🔥🔥☠☠☠💔💔💔🔥🔥🔥

فرشته ای انسان نما که معشوقه ی پسر شیطان میشه و روح و جسمش رو بهش میسپاره و وقتی ولیعهدش رو باردار میشه متوجه قدرت های منحصر به فردش میشه و... 🖤🔥🖤🔥🖤🔥🖤🔥🖤🔥🖤🔥🖤🔥 #کل بدنم از درد زیاد سر شد و جاری شدن #مایعی که قطعا غیر از #خون نبود رو روی #رون پاهام حس کردم. من #درد میکشیدم و #ناله های بلند سرمیدادم و اون #بیرحمانه میتاخت و #لذت میبرد! تا خالی شدن مایع وجودش چند باری بدنم به شدت #لرزید و #ارضا شدم! 🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥 ازدواج و رابطه ی شیطان و فرشته موجودی رو وارد دنیای ماورایی میکنه که بسیار خطرناک و قاتل و... 🩸👹☠💯🔥 https://t.me/+RWv9DaQLi9w3Y2Nk

Repost from N/a
_خانم روانشناس من باید اون #تپل خوشگلت رو معاینه کنم🩺🤤 _قول میدی بعدش #ازادم کنی برم⁉️ دستی روی #تپلش کشید دورانی #ماساژش می داد که شروع کرد به اه و ناله کردن بین پاهاش #خیس شده بود دست هاش رو بست به تخت و #قمبل کرد شلوارش رو تا زانو پایین کشید #بهشتمش رو باز کرد و #مردونگیش رو روش گذاشت ناله ای کرد که #اسپنکی به باسنش زد و سر قارچی شکل #عضوش رو وارد #بهشتش کرد ناله ی کرد که #لب_هاش رو روی #لب_هام کوبید تند تند می بوسید نفس کم آورده بودم لب هام شبیه ماهی بار و بسته می شد اما صدای ازم خارج نمی شد سرم گیج می رفت...❌💦 https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk

اینها مردمی بودنند که برای افکارشان نیز نقاب پوشانده بودنند .

Repost from N/a
#گـــــــــــــــی #امپــــــــــرگ _این بچـــــه کوفتی باید از بین بره‼️ با هق هق دست روی #شکمم گذاشتم و گفتم: _تو چه جور پدری هستی چه می خوای بچه آن رو از بین ببری‼️ با عصبانیت سمتم اومد _تخمه سگی که #لذت سک*س رو از من بگیره باید بمیره یقه پیراهنم رو گرفت #دکمه های پیراهنم رو باز کرد دستی به #بدنم کشید خواستم مخالفت کنم که با گذاشتن #لب_هاش روی #لب_هام ساکتم کرد از روی شلوار #عضوم رو می مالید ناله ای کردم که گفت: _این کوچولو داره واسه کی بی قراری میکنه🔥 چسبوندم به دیوار شلوارم رو #پایین کشید با #وازلینی که دم دست بود #مقعدم رو چرب کرد #عضوش رو چند بار به مقعدم کوبید...🔞 https://t.me/+GLTiQ5NKHDA5ODc0 https://t.me/+GLTiQ5NKHDA5ODc0 https://t.me/+GLTiQ5NKHDA5ODc0

#baby_boy_hot🔥 #dady_hot🔥💥 #بییی بوی #فرشته ای که برای ددی #انسانش #دلبری می‌کنه🧚🏻‍♂ خرس کوچولویی که #ددی داده بود #بغل کردم🍼🧸 لباس توری قرمز و خوشگلممم و پوشیدم اوففف رو #تخت دراز کشیدم با ناز #خودمو تکون دادم دست به #کوچولوم کشیدم آهی کشیدم🧼🍭 اوففف...بیبی #حشری🔞 حالا چی میشه #شیطان این #بیبی بوی کیوت و واسه #خودش بخواد👼🔱 یک #رمان فرا #طبیعی🧞 https://t.me/myroman202 https://t.me/myroman202

یکی دو هفته دیگه استارت میزنم فصل دوم رو فصل دو (مسخ) راجب سامیاره، رستا و مسیحا هم توش هستن. ژانرش هم پلیسیه. خیلی چیزا توی فصل دوم روشن میشه و جواب سوالاتون رو اونجا میگیرید و فصل یک رو کامل میکنه.

Repost from N/a
میثاق پسری که مجبور میشه لیتل مردی بشه تا عشقش زنده بمونه و.. 🧸🔞 _زودباش #کوچولو واسه ددی #سا*ک بزن وگرنه عشقت #تاوانشو پس میده👅😈 +درحالی که #گریه میکردم بهش نزدیک شدم و جلوش زانو زدم که سرمو به #آلتش فشار داد🍆🔞 و #آلتش رو وارد #دهانم کرد تند تند توی #دهانم #ضربه میزد جوری که نمیتونستم نفس بکشم👅🥵💦 _میخوام ازت فیلم بگیرم تا اون پسره ببینه و بفهمه عشقش چه #جنده ای بوده😈🔞 با شنیدن این حرف حس کردم روح از تنم جدا شد اما اون.. 😰🍆📛 https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0 https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0 https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0

به دامم گفتم: دیشب رو دستم تیغ انداختم. گفت "نشنیدم!" و تا می‌خوردم کتکم زد. چه روزگاری شده. تاوانِ سنگین شدن گوشاشونم ما باید پس بدیم.🚶🏻🚬 #tweet توئیتـــای بـی‌دی‌اس‌‌امی پیدا نمی‌کنـــی؟😂💦 https://t.me/joinchat/_txla2yqTAYyODVk پـــی‌دی‌‌اف رمانای bdsm میخــــوای بخونی سوئیتـــی؟! 📁📙📚🤩📁📘📗📕📕📒 https://t.me/joinchat/_txla2yqTAYyODVk

نظر؟ @nashnaselahe

رمان؛ مسلخ #فصل1 ژانر؛ لزبین، رازالود، ترسناک نویسنده؛ @thshelip T.me/elahe_romans

#maslakh #part319 سعی کردم خودم رو با مسیحا سرگرم کنم. بهش خیره شدم، داشت فیلم نگاه میکرد. یه تیشرت سبز رنگ تنش بود که کمی براش گشاد بود. خیلی به پوست گندمیش میومد. موهاش رو زده بود بالا و گردنش داشت بهم چشمک میزد. رفتم سمتش و خودمو چسبوندم بهش ‌که بغلم کرد. به اغوشش احتیاج داشتم، برام امن بود و برای چند دقیقه هم که شده باعث میشد مشکلاتم رو فراموش کنم. زیاد بهش فکر نکن رستا، حتما توهم زدی. خودمو بهش فشردم و عطر تنش رو نفس کشیدم. _کاش همینجا بمیرم. مسیحا_خدا نکنه. _بغلت، بهترین جای دنیاست. انگار که یه تیکه از بهشت باشی، یه تیکه دست نخورده، بکر، سبز و ارامش بخش. مسیحا_میدونی تو شبیه چی ای؟ _چی؟ مسیحا_یه کلبه کوچولو و جمع و جور. توی زمستونا گرمای مطبوعی داره، توی تابستون یه حس خنکی ناب. صدای سوختن هیزم ها توی شومینش همیشه به گوش میرسه. یه خونه توی یه جنگل سرسبز و بزرگ. تو مثل یه کلبه ای. لبخندی روی لبم نشست و گفتم؛ _چرا میره انقدر سریع عقربه حالت خوبه نه از هر بدی بدتره اون کلبه سوخت تو جنگل یخ زده کاش خودتو ببینی یبار از این منظره. مسیحا_اون کلبه هیچوقت نمیسوزه. یه جاییه جدا از تمام نقاط دنیا. جایی که زمان درموردش صدق نمیکنه. عقربه سریع نمیچرخه و همیشه روی ساعت 6:50 دقیقه ایستاده. هیچوقت سرد نیست، حتی وسط برف و بوران. حتی اگه بهمن بزنه بهش، زیر برف بازم به نفس کشیدنش ادامه میده. سرشو کرد توی گردنم و اروم بوسیدش. لبخندم پررنگ تر شد. _تو همیشه برای من مثل یه گندمزار بودی. مسیحا_چرا گندمزار؟ _همرنگ پوستته، خوشرنگ و لطیف. پر از خوشه های طلایی که زیر نور افتاب برق میزنن. یه گندمزار که من حصارشم و اجازه نمیدم هیچ احدی بهش نزدیک شه. محصولاتش هیچوقت درو نمیشن و قرار نیست اسیاب بشن. تو پودر نمیشی. مسیحا_شاید پودر بشم، اما ارد نه، کوکائین میشم. _تو یه گندمزاری، با گندم هایی اعتیاد اور. تو یه گندمزار پر از کوکائینی. سرشو از توی گردنم در اورد و بهم خیره شد. من خوشبخت ترین دختر دنیا بودم. من همه چیز داشتم. مسیحا_حتی اگه رعدو برق بزنه، حتی اگه برف بیاد. اگه سونامی بشه و زمین بلرزه، توی لعنتی مال منی. به چشماش خیره شدم. رفتم جلو و لبام رو روی لباش گذاشتم. گرم بود و خیس. نرم بود اعتیاد اور. دستم رو گذاشتم پشت گردنش و بوسیدمش. اول اروم لبامون روی هم مینشست و زبونامون همدیگه رو لمس میکردن. بعدش انقدر سریع شد که نفسم گرفت. دستمو گرفت و از روی مبل کشیدم. باهم رفتیم سمت اتاق. لبمو گاز گرفت و هولم داد روی تخت. درحالی که میبوسیدم دستش رفت سمت دکمه هام. نفس نفس میزدم و لبای خیسش رو میمکیدم. دکمه هام رو دونه دونه باز کرد. نگاهم رفت سمت در اتاق که کسی رو دیدم که اونجا ایستاده. چشم هام از تعجب گشاد شد و مسیحارو پس زدم. مسیحا_چیشد؟ بی توجه بهش زمزمه کردم؛ _اهیل.. برگشت و به جایی که نگاه میکردم خیره شد. مسیحا_یاخدا. اب دهنم رو قورت دادم. همونجا بدون حرکت ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد. این روح پدرم بود؟ نکنه درک داشت و میفهمید ما داشتیم چیکار میکردیم؟ البته زیاد مهم نبود، من حاضر بودم جلوی کل دنیا مسیحا رو ببوسم تا ثابت کنم که چقدر دوستش دارم. اولین بارم نبود که اهیل رو میدیدم، اما بیشتر از همیشه ترسیده بودم. قلبم تند میزد و بدنم گز گز میکرد. زمان ایستاده بود، همه جا یخ زده بود. من مرده بودم؟ اهیل_هیچ چیز تموم نشده، اون برمیگرده! این رو گفت و از جلوی چشمان بهت زدم ناپدید شد. اب دهنم رو قورت دادم. حالا من بودم و جهانی از ترس توام با حس ناامنی. باغ فرو رفته در برف سپید به ناگه سرخ و شعله ور میشود میشود. همرنگ خون، همرنگ زمین مسلخی فرو رفته در تاریکی.. ادامه دارد.. اخر از عشق تو دربان کلیسا میشوم‌ میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم انقدر در کشتی عشقت نشینم تا سحر یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم. پایان؟ کدوم پایان؟ این تازه شروعش بود! (دارای فصل دوم؛ مسخ) تاریخ اتمام؛ 1401/4/25 ساعت: 17:44 نویسنده؛ elahe shakibarad کانال نویسنده؛ @elahe_romans

Repost from N/a
همراه بادیگاردش به ناپدریش تجاوز میکنن و اونو مجبور میکنه که.. 😱🔞 _اشک هام صورتم رو خیس کرده بودن از #درد عربده میزدم #ناله میکردم🔞🩸 گرمی #خون رو بین #پاهام حس میکردم از #درد هقی زدم با درد به راستین #التماس میکردم🥵🔥 #محکم توی #سورا*خم #تلم*به میزد با وارد شدن #آلت اون بادیگارد توی #دهانم حتی نتونستم #ناله کنم💦🔞🍆 تند تند #تلم*به میزد و گاهی با #شلاق روی تنم ضربه میزدن⛓🩸 نمیدونم چند دقیقه گذشت که وقتی #آلتش رو از #سورا*خم درآورد #ناله‌ای از درد کردم🚫🍆💦 اما با کاری که کرد لحظه ای نفس کشیدم یادم رفت... 😱⚙💢 https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0 https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0 https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0

#maslakh #part318 بعد از خوردن شام و دونات که یکم حالت خمیری داشت ظرفارو جمع کردم و خواستم بشورم که مسیحا گفت؛ _ماشین ظرف شویی داره. و ظرفارو برداشت و چید توی ماشین. _چه پولدار و باکلاس. مسیحا_اره، دایان از من پولدارتره. _خب حالا چقدر خودشو دست بالا میگیره. فکر کردی کی هستی؟ مسیحا_بکن تو. _فعلا کسی که چند دقیقه پیش داشت با خامه خورده میشد تو بودی. مسیحا_جوابتو نمیدم. پوزخندی زدم. یهو یاد خواب دیشبم افتادم. _خواب دیدم بهم خیانت کردی. مسیحا_ایول، خوابت واقعیه. _اخه با ماهان خیانت کرده بودی. مسیحا_شبا چی میخوری که انقدر خوابای چرت و پرت میبینی؟ _شورت پلو. تا حالا شورت پلو خوردی؟ مسیحا_نه. _میخوای دستور پختشو بهت بدم؟ مسیحا_خودم بلدم. حتما برنج درست میکنی و شورتارو میریزی توش تا باهم دم بکشن. _نه یابو جان، یه فوت کوزه گری داره. اول باید شورتای مطلوب و مناسب انتخاب بکنی. شورتایی که کپک زده باشن و سبز شده باشن. صورتشو جمع کرد. مسیحا_خیلی چندشی. _اخه طعم دار تر میشه. بعدش باید بزاریشون تا خیس بخورن. مسیحا_بسه بسه نگو دیگه. حالم به هم خورد. لبخندی زدم و از اشپزخونه خارج شدم. اینطور که پیدا بود دایان به رنگ سفید خیلی علاقه داشت چون بیشتر دکور خونش سفید بود. روی مبلش نشستم که مسیحا گفت؛ _بیا فیلم ببینیم. سرم رو تکون دادم. بعد از گذاشتن فیلم اومد و کنارم روی مبل نشست. چند دقیقه از فیلم نگذشته بود که زدم زیر خنده. مسیحا_به چی میخندی؟ _یاد اونموقع افتادم که داشتی اکبر رو میزاییدی یه گلدون دستش بود اومد بیرون. مسیحا_چرا چرت و پرت میگی‌. قهقهه زدم و گفتم؛ _تازه توی گلدونه یه کیکم بود. فکر کنم تو سوراخت پارتی گرفته بودن. چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت. انقدر خندیدم که دلم درد گرفت. زیاد مست نبودم، اما دلم میخواست طوری رفتار کنم که انگار مستم. اینطور بدون قضاوت شدن میتونستم چرت و پرت بگم. _اسم من هویجه. مسیحا_هویج، ساکت شو بزار فیلممونو ببینیم. _تو بنظرم شبیه میوه نیستی، بیشتر شبیه چسفیلی. بی توجه به حرفم گفت؛ _رستا.. _جانم. مسیحا_نظرت راجب تریسام چیه؟ _تریسام؟ اصلا خوشم نمیاد. مسیحا_من خیلی دوست دارم. _اره دیدمت یبار زیر دوتا از خرای همسایه بودی. مسیحا_عه من فکر میکردم ندیدی. _بله دیدم، اتفاقا اکبر عزیزم هم بچه اون خراست. حالت غمگینی به خودم گرفتم و ادامه دادم؛ _اصغر بیچاره من که مادری مثل تو داره. مسیحا_باید خیلی خوشحال باشه مادر به این جذابی داره. _برو بابا شبیه باقی مونده پول عدسی‌. کلا سه کیلویی که چهار کیلوت دماغته. اون یه کیلو دیگه هم سوراخ گشادته. مسیحا_کی گفته من گشادم؟ _تجربه، عزیزم. یه فوت کنم توت صداش شصت بار تکرار میشه. بی توجه به حرفم گفت؛ _اها برم چیپس بیارم. _من که سیرم. مسیحا_من نه. _اره تو میتونی همشو تو سوراخت جا بدی. من که مثل تو سوراخ اضافه ندارم. پوکر نگاهم کرد و گفت؛ _میشه انقدر راجب سوراخای من شوخی نکنی. لحنش دلگیر بود. زدم زیر خنده و گفتم؛ _کیوووت. کشیدمش سمت خودم و بغلش کردم. _چقدر تو کوچولو و نازی. داشتم شوخی میکردم. مسیحا_راجب خودت شوخی کن. _خب من که اندازه تو خنده دار نیستم، شوخی حال نمیده اونوقت‌‌. خندید که بیشتر به خودم فشردمش. احساس خیلی خوبی داشتم، توی عمرم انقدر خوشحال نبودم. به خاطر الکل کمی به وجد اومده بودم و هیجان زده‌م کرده بود. از سمتی هم حالا مسیحا اونقدری بهم نزدیک بود که بتونم بغلش کنم. ازم جدا شد و رفت سمت اشپزخونه. _یه مردی بود به نامه حاج اصغر دیوانه اصغر بودش بیچاره مادرش بود میخانه زنش میگفت اصغر جان برام بیار بادمجان بعدش بریز تو فنجان مسیحا از توی اشپزخونه داد زد؛ _دیگه هیچوقت بهت مشروب نمیدم، اصلا جنبشو نداری. کچلمون کردی انقدر چرت و پرت گفتی. _مسیحاای بیچاره گشاد بودو دیوانه بود اندازه.. یهو حس کردم چیزی از جلوم رد شد. سر جام سیخ نشستم و به اطرافم خیره شدم. مثل یه سایه بود. انگار از سطح زمین یکم فاصله داشت و انقدر سریع حرکت کرد که نتونستم ببینمش. اب دهنم رو قورت دادم. با اینکه بارها چیزهای غیر طبیعی و ترسناک تر از این رو دیده بودم اما الان خیلی ترسیده بودم. شاید به خاطر این بود که مست بودم، ادم مست ترسو میشه. شاید هم از این میترسیدم که دوباره پای جن ها به زندگیم باز شده باشه. سعی کردم فراموشش کنم. مسیحا کنارم نشست و شروع کرد به فیلم دیدن. منم مشغول تماشا کردن شدم. دیگه اصلا حوصله شوخی رو نداشتم.

#maslakh #part317 با صدای زنگ گوشیش ازش جدا شدم. صدا از سمت مبل میومد. مسیحا_میشه گوشیم رو بدی. رفتم سمت هال و گوشیش رو برداشتم. میتونستم اسم عسل رو که روی صفحه گوشیش خودنمایی میکرد ببینم. گوشی رو دادم بهش. نشست روی اپن و تماس رو قط کرد. _چرا جواب نمیدی؟ مسیحا_حوصلشو ندارم. _چرا مگه کیه؟ شلوارش رو برداشت و گفت؛ _یه دختر کنه. سرم رو تکون دادم. دختر کنه؟ ‌حتما از اونایی بود که به ادم گیر میدادن و همش میخواستن توجه بخرن. الان این موضوع به من ربط داشت یا حق نداشتم دخالت کنم؟ بیخیال شدم، مطمئنم که مسیحا خودش بهش رو نمیده. دوباره صدای زنگ گوشی بلند شد. مسیحا_ای تو روح پدرت. تماس رو وصل کرد و گفت؛ _بله. شلوارش رو ازش گرفتم و گذاشتم روی اپن. سعی کردم به حرفاشون گوش نکنم چون ممکن بود مسیحا دوست نداشته باشه. همه حواسم روی اون عضو صورتی رنگ و خیسش بود. انگشتمو کشیدم لای پاش که بهم اخم کرد و پاشو بست. بی توجه بهش پاشو باز کردم و خم شدم سمتش. زبونمو لای پاش کشیدم که نفس عمیقی کشید. مسیحا_فکر نکنم.. زبونم رو کردم توی سوراخش و کلیتوریسش رو مک زدم که با صدای گرفته و خش دار گفت؛ _من بعدا بهت زنگ میزنم. تماس رو قط کرد و گوشی رو گذاشت روی زمین و منتظر بهم خیره شد. کشیدم عقب و شلوارشو انداختم روی پاش. مسیحا_خیلی ک.. حرفش رو ادامه نداد و به شلوارش چنگ زد. لبخندی زدم و گفتم؛ _بگو. مسیحا_خیلی بیشرفی. _نه اونو نه. مسیحا_پس چی؟ _بگو چی میخوای.. زود منظورم رو متوجه شد. مسیحا_این حسرتیه که تا اخر عمر تو دلت میمونه. پوزخندی زدم. _باشه. مسیحا_میخواستی لازانیا درست کنی؟ _اوهوم. ولی الان تشنمه، یچیزی بده بخورم. مسیحا_نوشابه میخوری؟ _نه. مسیحا_الکل؟ _اره. سرش رو تکون داد و رفت سمت کابینت. کمی بعد با دوتا لیوان اومد سمتم و یکیشو داد دستم. مال خودش رو خیلی سریع خورد و به منی که خیلی اروم لیوان رو به لبام نزدیک کردم خیره شد. اونقدری مشروب نخورده بودم که به طعم مزخرفش عادت کنم پس یواش یواش میخوردم. به مسیحا که رفت سمت یخچال و وسایل لازانیا رو از توش در اورد خیره شدم. _چه باکلاس، شما گوشت میخورین؟ مسیحا_شما نمیخورین؟ _نه والا، یکساله که رنگ مرغ و گوشت رو ندیدم. مسیحا_اتفاقا دایان گفت خیلی خوبه. ببین چه سریع گرفتت. _نگرفتم. مسیحا_پس چرا یهویی عوض شدی؟ _من یه روی بانمک دارم که فقط وقتی با یکی احساس راحتی کنم بیدار میشه. مسیحا_وقتی که با یکی احساس راحتی کنی و مست باشی‌. _ادم وقتی مست باشه با همه راحته جز خودش. مسیحا_دایانم مثل توعه، با این تفاوت که اون باهمه احساس راحتی میکنه. _دایان شبیه غول برره میمونه. سریال برره رو دیدی؟ مسیحا_نه، من سریال ایرانی نگاه نمیکنم. _خیلی خوب بود، همش نخود میخوردن. مسیحا_پس مثل تو چسو بودن. _احتمالا. رفتم سمتش و کمکش کردم تا پیازهارو خورد کنه. بعد از درست کردن لازانیا و دونات میز رو چیدیم و نشستیم روی صندلی. کمی دیگه نوشیدنی خورده بودم و حس میکردم که تاثیرشو گذاشته چون حالت مستی داشتم. _کدوم احمقی دونات و لازانیا رو باهم میخوره، حالا اسهال میگیریم. مسیحا_حالا بعدا به عنوان دسر میخوریم. من که حال ندارم ببرمشون. سرم رو تکون دادم. نگاهم به ساعتی خورد که براش گرفته بودم و هنوز دستش بود. لبخندی روی لبم نشست و مشغول خوردن لازانیا شدم. حیف که پنیرش یکم کم بود مگه نه خیلی خوشمزه میشد. به اطرافم خیره شدم و گفتم؛ _نظرت چیه دکوراسیون خونه رو عوض ‌کنی. مسیحا_چرا باید اینکارو بکنم؟ _چون خونت رو طبق سلیقه یه مرغ چیدی. مسیحا_مرغ ملیکاست؟ _اره. ندیدی چقدر شبیه مرغه؟ مسیحا_کجاش شبیه مرغه. بیشتر شبیه عروس هلندیه. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _نخیر شبیه مرغه. از این مرغای تخمی که روزی شیش تا تخم میزارن و همش دنبال خروسان تا کون پشمالوشون رو بمالن بهشون. مسیحا_ولی من کونشو دیدما، پشمالو نیست. با اخم بهش خیره شدم. مسیحا_بنظرت من شبیه چه حیوانیم. _یابو. لبخندش تبدیل به اخم شد و گفت؛ _اگه اینطوره تو هم شبیه راسویی. دختره بوگندو. _خودتی. مسیحا_من یابو ام. اصلا چرا با یه یابو رل زدی. _هر از گاهی سوارش میشم. مسیحا_اره چون که همیشه نشستی روش. _مگه داری؟ مسیحا_پس اون دیلدوم که بیسچاری توته چیه؟ با این حرفش لای پام کمی داغ شد. _اصلا من لازانیا نمیخورم. برنج گوجه میخوام. مسیحا_برنج گوجه‌‌؟ کی برنج گوجه میخوره. _بله دیگه ما مثل شما پولدار نیستیم باید چیزای ارزون که پولمون بهش میرسه بخوریم. مسیحا_ولی به شوهر مامانت نمیاد زیاد فقیر باشه ها، با اون ماشین گندش. _ما ذاتا فقیریم. میفهمی که چی میگم؟ سرشو تکون داد و گفت؛ _اها.

#maslakh #part316 مسیحا_میتونم بپرسم دقیقا چی رو میخوایم جشن بگیریم؟ _بارداریتو. خندید و چیزی نگفت. وارد اشپزخونه بزرگ دایان شدم. برعکس اشپزخونه مسیحا که خیلی خلوت بود اینجا خیلی شلوغ بود، معلوم بود که دایان شکموی خوبیه. نگاهم رو به اطرافم دوختم و گفتم؛ _بیا کیک و لازانیا درست کنیم. مسیحا_کیک سیب. قیافم رفت توی هم و گفتم؛ _نه. سگ کیک سیب میخوره اخه. کیک شکلاتی. مسیحا_کیک سیب و شکلات. _نه. مسیحا_اصلا نمیخوام. رفتم سمت کابینت و درشو باز کردم تا ببینم پودر کیک توش هست یا نه. _اگه به حرفم گوش بدی و دختر کوچولوی خوبی باشی بهت جایزه میدم. مسیحا_چشم ددی. _باریکلا. در کابینت رو بستم و برگشتم سمت مسیحا که به اپن تکیه داده بود و دست به سینه و با لبخند نگاهم میکرد. مدت زمان زیادی بود که لبخند قشنگش رو ندیده بودم. از ته دلم خداروشکر کردم که حالا میتونم خندش رو ببینم، ببوسمش، باهاش حرف بزنم و لمسش کنم. حالا دیگه واقعا مال من بود. مسیحا_عاشقم شدی انقدر نگاهم میکنی؟ _چیزه، پودر کیکو پیدا نمیکردم میخواستم ببینم توی توعه یا نه. خندید و گفت؛ _این چیزا معمولا تو کابینت پایینیه کنار کشوهان. در کابینت رو باز کردم و بهش نگاهی انداختم. پودر دونات و پنکیک بود اما خبری از کیک نبود. _نیست. مسیحا_پس بیا دونات درست کنیم. _باشه. پاکت رو در اوردم و نگاهی به دستور پختش انداختم. اسون بود. وسایلو از توی یخچال در اوردم و چیدم روی اپن. مسیحا اومد سمت کابینتا و در یکیشونو باز کرد. نوتلا و اسپری خامه رو از توش در اورد و گذاشت روی اپن. یه ظرف برداشتم و کره انداختم توش و روش شیر ریختم. از اونجایی که شیر گرم بود کره توش اب شد. تخم مرغ رو شکستم توش و هم زدم. مسیحا_برو اونور تو بلد نیستی. ظرف رو ازم گرفت‌ و مشغول هم زدن شد. بهش خیره شدم، اخماش توی هم بود و موهاش ریخته بود توی صورتش. پودر دونات رو ریخت توی خمیر و دوباره همش زد. نشستم روی اپن و دستمو کردم توی موهاش. خیلی نرم بودن و بوی شامپو میدادن. سرشو اورد بالا و بهم خیره شد. مسیحا_الان جای اینکه بخوام این دونات احمقانه رو درست کنم باید زیرم میبودی. _اشتباه نکن کوچولو، اونی که زیر بود تو بودی. اومد جلو و دستش رو گذاشت روی گونم و نوازشش کرد. خم شد روم که چشمامو بستم. جای قرار گرفتن لبهاش روی لب هام چیز مرطوبی به صورتم مالیده شد. قیافم رفت توی هم و چشمامو باز کردم. دستمو کشیدم روی صورتم که متوجه شدم از مواد دونات بهم مالیده. _بیشعور. مسیحا_تو به تنهایی یه دوناتی و یه سوراخ کوچولو داری. نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم؛ _کیکت رو بپز. لبخندی کنج لبش نشست و با خباثت نگاهی بهم انداخت. بعد از درست کردن خمیر دونات گذاشتشون توی فر. اومد سمتم و گفت؛ _حالا نوبت تزئین کردن کیکه. لباسم رو کشید بالا که پریدم عقب. _نه. مسیحا_اره. _نوبت توعه. مسیحا_چی نوبت منه؟ _که تزئین بشی. سرشو تکون داد و نگاهشو به اپن دوخت. مسیحا_اوکی، پس تزئینم کن. پرید روی اپن و دستاشو بهش تکیه داد. بهش خیره شدم، داشت منتظر نگاهم میکرد. لبخندی زدم و دستمو به شلوار ورزشی مشکی رنگش رسوندم و اروم کشیدمش پایین. شورت خاکستری تنگش که بر امدگی واژنش رو نشون میداد بهم چشمک میزد. خامه رو برداشتم و کمی اسپری کردم به رونش. خم شدم و زبونم رو روی پوستش کشیدم که تونستم طعم شیرین و وانیلی خامه رو حس کنم. شورتش رو اروم کشیدم پایین و به لای پاش خیره شدم. نگاهمو به چشمای خمارش که زل زده بود بهم دوختم. با حالت وحشیانه ای نگاهم میکرد. مثل نوعی عنکبوت که بعد از جفتگیری جفت خودش رو میکشه و میخوره. خامه رو برداشتم و زدم لای پاش که کمی کمرش رو بلند کرد. مسیحا_چه سرده. _برعکس تو. تو و اون سوراخ کوچولو و داغت. مسیحا_راه افتادی. _درس پس میدیم. چیزی نگفت و لبش رو با زبونش تر کرد. به لای پاش خیره شدم. خامه سفید رنگ به پوست گندمیش خیلی میومد و تیره تر نشونش میداد. خم شدم و زبونم رو کشیدم لای پاش که تونستم صدای نفسش رو بشنوم. این شیرینی طعم خامه نبود، طعم بدن مسیحا بود که زیر زبونم اب میشد. خامه رو لیس زدم و قورتش دادم. رونشو گرفتم و شروع کردم به مک زدن خامه از روش که نفس صدا داری کشید. ازش جدا شدم و خوابوندمش روی اپن. گرمکن مشکی رنگش رو به همراه نیم تنش زدم بالا و به نوک برجسته سینش خیره شدم. رنگ خاصی داشت، یه رنگی بین قهوه ای و صورتی. بعد از خامه ای کردن نوک سینش خم شدم و مکیدمش که دستش رو کرد توی موهام.

- چرا آبتون نمیاد آقا؟ #شایگان نگاهی از بالا بهم انداخت. - فکت #درد گرفت انقدر خوردی؟! بخوام آبمو بیارم که #جر می‌خوری... - عیب نداره. بیارش! محکم #گردنمو چسبید و با فشار #انگشتاش داگیم کرد و اسپنک #محکمی رو #باسنم زد و یضرب خودش تا ته واردم کرد. #جیغ بلندی کشیدم که سیلی #محکمش تو صورتم خورد. - ساکت جنده #کوچولو صدات بیرون‌ نره! تلمبه هاشو تند و محکم تر کرد و #ناله منم بلند شد. #کف پاشو رو سرم گذاشت: - لیس بزن توله سگ. انقدر ناله نکن. گفتم جرت می‌دم. داری جر می‌خوری؟ آره؟ - بله #ارباب دارم....آخ..‌. دارم پاره میشم... - بیارم آبمو...؟ - بیارین! خواهش می‌کنم بیارین! #دیکش رو درآورد و سرش وارد #عقبم کرد با سوزش شدید پریدم... - نچ! نمیارم! مستر اسلیوگرل❌🔥 https://t.me/joinchat/_txla2yqTAYyODVk https://t.me/joinchat/_txla2yqTAYyODVk

#رئیس_شرکت_منشیشو_میگاد_‌و_بخیه_لازم‌_میشه...😱🔞💦😈 خمم‌ کرد روی #میزشو ‌شلوارمو پایین کشید و شروع به #لیسیدن_سوراخم کرد اونقدر به‌ این ‌کارش ادامه ‌داد که از #لذت و خواستن‌ #دیکش به #گریه افتادم. -تورو....توروخدا...اه... خودتو بهم بده. +هنوز باید #التماس کنی تا #دیکمو بهت بدم تا یادبگیری فقط با #خودم‌حق بیرون ‌رفتن ‌داری نه هیچ‌ #حرومزاده دیگه ای. -گوه‌...اههه....خوردم دستشو توی سوراخم‌کرد و‌ تکون داد که به دردش عادت کردم و درد جاشو به #لذت داد تا اومدم لذت و درک کنم #مردونگی کلفتش رو دم ورودیم حس کردم و یک ضرب واردم کرد که از دردش نفسم رفت‌. _نظرم‌ عوض شد،اونقدر #میگامت تا #بخیه لازم‌بشی‌تا #ادب بشی😱🤤😈💦 https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk

Repost from N/a
#بادیگارد_گی_عاشق_رییس_پولدار_استریتش_میشه‌...🙈🔥😈💦 خواستم‌برم بیرون که الیاس اومد ‌توی اتاقمو درو #قفل🔒کرد. #ترسیده نگاش کردم +چ..چرادروقفل میکنی. نیشخندی‌ #ترسناکی زد‌ و به سمتم‌قدم‌برداشت که‌‌ یه #قدم‌رفتم‌عقب. _چون‌امشب‌قراره #مال من‌بشی‌‌ راستین. #دوییدم تا برم‌ داخل دستشویی اتاقم‌ درو #قفل کنم‌که ازپشت #محکم‌گرفتم و شروع کرد به مکیدن #گردنم‌ #تقلا کردم‌تاولم‌کنه و #فریاد_زدم. +ولم‌کن‌ الیاس...اخخخ..ایییی. #گاز‌محکمی‌ از #گردنم‌گرفت وتوی گوشم‌ با لحنی که تنم‌از #ترس مور #مور شد،گفت: _#ولت کردم که‌فکر کردی #بیصاحابی‌ ونفهمیدی توفقط مال منی وباید#زیرخودم‌باشی تا #گاییده بشی. شلوارمو کشید پایین‌ وپرتم ‌کردروی مبل و روم‌خیمه زد وپیرهنمو جر داد که بابغض گفتم: +الیاس توروخپداکاری باهام‌نکن‌ سیلی محکمی‌ توی دهنم زد ‌ودستامو بالای سرم‌ قفل کرد _توحق منی،پس‌گاییدنت حلاله. شلوارشو کشید پایین ‌و عضوشوروی سوراخم‌تنظیم‌کرد که گریم گرفت +نه..نه‌...اینکارو.. که‌‌محکم‌ دیکشوکردتوم‌که ازدرد #نعره کشیدم. _امشب جوری #میگامت که یه هفته مرخصی #لازم‌ وخونه نشین بشی البته توی خونه من😈 https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk

چیشد دیگه نه نظر میدین نه کامنت میزارین