𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 832
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-4430 أيام
أرشيف المشاركات
2 832
نمیدونم، شایدم حق با توعه و من واقعا راه رو گم کردم. شاید اصلا هیچوقت راه رو یاد نگرفته بودم.
ممکنه حتی هرگز پامو به این دنیا نگذاشته باشم.
به هرحال امیدوارم حق با تو باشه.
2 832
#part273
_حرفتو بزن.
دایان_کجا بودم؟
_اولین باری که دیدیم.
سرش رو تکون داد و به پهلو خوابید و بهم خیره شد.
حالا که پشت به نور اباژور بود نمیتونستم درست چهره و بدنش رو ببینم.
اما کمر و شونه هاش زیر نور نارنجی رنگ برق میزدن.
یه لحظه جدی شد و گفت؛
_خیلی کمرنگ بودی.
میدونی، مثل یه هاله یا نور خیلی باریک.
با بقیه ادمای دانشکده انگار فرق داشتی.
وقتی همه شوخی میکردن و میخندیدن تو ساکت ایستاده بودی و حتی شیرینی هم نخوردی.
_خب، خیلیا شیرینی دوست ندارن و نمیخورن.
دستشو زد زیر سرش و گفت؛
_ولی تو دوست داری، مگه نه؟
سرمو تکون دادم که ادامه داد؛
_اگه اشتباه نکنم یه دورس زرشکی پوشیده بودی.
اره؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم؛
_داره یادم میاد.
لباسمو از کجا یادت بود؟
خندید و گفت؛
_شاید باورت نشه ولی لباس هیچکسو جز تو یادم نمیاد.
حتی خودم.
لبخندی روی لبم نشست و گفتم؛
_عاشقم شده بودی؟
دایان_راستش نه.
فقط تعجب کرده بودم از اینکه با ماریایی.
_چرا؟
دایان_بنظر نمیرسید ادمی باشی که حوصله بچه بازیای اونو داشته باشه.
از اونایی بودی که انگار بیشتر به رفتار و اخلاق طرف توجه میکنن و نمیدونم با این اوصاف چرا اونجا کنارش ایستاده بودی و اون تورو به عنوان دوست پسرش معرفی کرد.
واقعا فازت چی بود؟
_فاز خودت چی بود؟
تو هم یه زمانی باهاش رابطه داشتی.
به علاوه، ماریا اونقدرا هم بد نبود.
فقط یه مقدار بچه بود که اگه واقعا حسی بهش داشتی چندان اخلاقش به چشم نمیومد.
چیزی نگفت و سرشو تکون داد که ادامه دادم؛
_و تو هیچوقت دوستش نداشتی.
درحالی که زل زده بود به بدنم به حالت زمزمه واری گفت؛
_من هیچوقت هیچکسو دوست نداشتم.
نمیدونم چرا اما حرفش حس بدی بهم داد.
مگه تازه نمیگفت منو دوست داره؟
البته شاید داشت راجب گذشته صحبت میکرد.
اصلا حوصله حرف زدن راجب ماریا رو نداشتم.
پس بیخیال گفتن جمله ولی اون دوستت داشت شدم و گفتم؛
_بحث و عوض کردی دایان.
من ازت پرسیدم چرا هی خودتو میکشیدی عقب و صفر و صد بودی و تو بحث رو ربط دادی به اولین دیدارمون و اینکه ماریا چه شکلی بود!
دایان_داشتم موفق میشدم بپیچونمت ها.
لبامو به هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم.
حالا هردومون بدون حرف داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم.
من منتظر بودم به حرف بیاد و اون انگار میخواست با سکوتش من رو منصرف کنه.
_چه چیز خاصی هست که نمیگیش؟
دایان_حرف زدن راجب احساساتم خیلی سخته.
_پس ولش کن.
دراز کشیدم روی تخت و پتو رو به خودم فشردم.
حالا احساس عذاب وجدان میکردم از اینکه روی تخت مامان بابام.
کاش حداقل توی اتاق خودم بودیم.
اینطوری حس گناه نمیکردم.
دایان_اونموقع واقعا نمیدونستم چی میخوام.
من تاحالا کسی رو دوست نداشتم و از عاشق شدن میترسیدم.
بعد از اونشب مطمئن شدم که با بقیه برام فرق داری و یه حسایی بهت دارم.
و از اون گذشته دوتامون پسر بودیم و یه جا کار میکردیم و همین باعث میشد بیشتر مردد بشم.
واسه همین برای اینکه جلوی حسمو بگیرم کشیدم عقب.
اما خب همونطور که دیدی، نتونستم طاقت بیارم..
لبخندی روی لبم نشست و بهش خیره شدم.
دستمو بردم جلو و دسته موهاشو که ریخته بود توی صورتش زدم کنار.
دستم رو گرفت و کشیدم سمت خودش.
دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو کردم توی گردنش.
میتونستم گرمای پوستش رو به خوبی حس کنم.
قلبش، منظم و محکم میتپید و اروم نفس میکشید.
بوسه ای اروم روی گردنش زدم و کنار گوشش گفتم؛
_دوستت دارم، پسر بد.
دایان_منم، پسر خوب.
...
هوا امروز نسبت به روز های دیگه گرمتر بود و رطوبت هوا هم پایین تر بنظر میرسید.
یک هفته ای میشد که برگشته بودم سر کار و حدود 12 روز بود که دایان رو ندیده بودم.
رفته بود دبی تا کاراشو انجام بده که برگرده ایران.
حیلی اصرار کرد که منم باهاش برم و این دو هفته رو یکم استراحت کنیم و خوش بگذرونیم اما اصلا شرایط رفتن رو نداشتم.
نمیتونستم گندم رو اینجا تنها بزارم و گذشته از اون چس تومن هم توی حسابم نبود.
نهایتا میتونستم با موجودی حسابم از اینجا تا گرگان با اتوبوس برم و پول برگشت رو هم فیزیکی حساب کنم.
البته اگه از بابا پول میخواستم بهم میداد اما واقعا خجالت میکشیدم این درخواست رو بیان کنم.
اون هم بعد از دادن دیه ارسو به اهین.
میدونستم که دستش تنگه و چندان پول نداره..
هرچند که خیلی دلم میخواست باهاش برم و برای چند روز هم که شده از این شهر لعنتی فاصله بگیرم و یه هوایی تازه کنم.
واقعا به یه مسافرت احتیاج داشتم.
حالا دیگه چشمام از اسمون خاکستری، صبح های بدون خورشید و سنگفرش های همیشه خیس خیابون خسته شده بود.
از اینکه به هرطرف نگاه میکردم یه گیاه یا یه درخت سرسبز میدیدم خسته بودم.
دلم یه جای کمتر خنک با پوشش گیاهی فقیر میخواست.
یه جایی مثل دبی که فقط نخل داره.
البته همه اینا بهونه بود، درواقع هیچ از رشت خسته نشده بودم.
فقط دلم میخواست الان همراه دایان دبی بودم.
شاید وقتی اومد بهش میگفتم که یه مسافرت کم خرج تر بریم.
2 832
#part272
با اینکه حرفش خنده دار بود نخندیدم.
نفس عمیقی کشیدم و به چشماش خیره شدم.
حالا دیگه مثل چند دقیقه پیش خمار و بی حال نبود.
اروم نفس میکشید و قفسه سینش منظم بالا پایین میشد.
ابروهاش نامرتب بودن و موهاش ریخته بود توی صورتش.
لباش مثل همیشه قشنگترین عضو صورتش بودن و حالا که کمی کبود بنظر میومدن، بیشتر خودنمایی میکردن.
نمیدونم چرا اما دلم میخواست تمام سوال هایی که این دوسال فکرم رو درگیر کرده بود، ازش بپرسم.
خیلی چیزا بین من و دایان بود که هیچوقت راجبشون با هم صحبت نکرده بودیم.
درواقع هیچوقت فرصتش نشده بود درست و حسابی راجب حسمون حرف بزنیم.
همه چیز توی این یکسال اخیر خیلی تند و سریع اتفاق افتاده بود.
اعترافمون به هم توی زندان و جدا شدنمون.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که به گل رز روی روتختی نگاه میکردم گفتم؛
_یه سوال بپرسم؟
سرشو تکون داد و دستش رو روی شونم کشید.
دستش گرم بود و لمسش خیلی نرم پوستم رو نوازش میداد.
_چرا همیشه صفر و صد بودی؟
ابروهاش کمی توی هم کشیده شد و شونشو انداخت بالا.
درحالی که دستش رو سمت گردنم هدایت میکرد گفت؛
_منظورت چیه؟
سرمو کج کردم و این حس بهم دست داد که یچیزی کمه.
اگه موهام مثل قبلا بود، الان قطعا میریخت توی صورتم و اونوقت دایان میزدشون کنار.
اما الان هرکاری که میکردم اینطور نمیشد و تنها کسی که میتونست موهام رو لمس کنه شپش ها بودن.
دایان هنوز هم داشت منتظر نگاهم میکرد.
_خب، اون اوایل..
میدونی چندبار جدا شدیم و دوباره برگشتیم؟
هی میکشیدی عقب.
یا خیلی خوب بودی یا خیلی بد.
انگار دودل بودی.
دایان_اینو واست نگفته بودم؟
شونمو انداختم بالا.
_نمیدونم، یادم نمیاد.
سرش رو تکون داد و گفت؛
_خب بزار از اول شروع کنم.
اولین باری که همدیگه رو دیدیم رو یادته؟
چشمام رو ریز کردم و بدن لختش رو از نظر گذروندم.
سعی کردم اولین بارش رو به خاطر بیارم اما درست یادم نبود.
کمی فکر کردم و با شک گفتم؛
_توی پارک بودیم.
همه بودن.
رستا و ماریا و تو و بقیه.
دایان_نه.
اونموقع نبود.
_یادم نمیاد.
خندید و گفت؛
_تولد یکی از دوستای مشترک من و ماریا بود.
با مسیحا اومده بودیم دم دانشگاه.
فکر کنم تو هم بشناسیش.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_اونموقع تازه با ماریا دوست شده بودین.
یکم به خودم فشار اوردم تا چیزی که میگه رو به خاطر بیارم اما خیلی دور و کمرنگ بود و هیچی به ذهنم نمیرسید.
دایان_تنها کسی که من باهاش رابطه جدی داشتم ماریا بود.
اونم چون خانواده هامون با هم رفت و امد داشتن مگه نه اگه میخواستم یکیو برای رابطه درست و حسابی انتخاب کنم ماریا نبود.
_چرا؟
ماریا که خوب بود.
هم خوشگل بود، هم خانوادش خوب بودن.
درسم که میخوند.
دایان_همه چیز توی اینا خلاصه نمیشه.
خودتم میدونی چقدر بچه بود و اخلاقای گوهی داشت.
چیزی نگفتم که خندید.
دایان_البته عشق اونموقع چشم تورو کور کرده بود اخلاقای مسخرش رو نمیدیدی.
با اخم نگاهش کردم و گفتم؛
_اینا چه ربطی به سوالم داشت اصلا؟
دایان_نمیدونم.
دارم تجدید خاطرات میکنم.
سرمو تکون دادم و به در کمد که حالا کمی باز بود خیره شدم.
این در اخرین بار مگه بسته نبود؟
دایان_از اینکه تورو کنار ماریا دیدم یکم تعجب کردم.
_چرا؟
دایان_ماریا از ادمای شلوغ خوشش میومد.
کسانی که خیلی توی چشم بودن و معمولا زیاد حرف میزدن و میگفتن و میخندیدن.
_یکی مثل تو؟
خندید و سرشو تکون داد.
_خب؟
دایان_و تو توی نگاه اول یه جور خاصی بودی.
منتظر نگاهش کردم که با تعجب گفت؛
_سامیار!
خیلی سریع گفتم؛
_چیشد؟
دایان_خجالت نمیکشی؟
دارم حرفای رمانتیک میزنم.
به چشماش خیره شدم.
با اخم ساختگی ای داشت نگاهم میکرد.
گیج گفتم؛
_چرا؟
دایان_وسط تجدید خاطرات با ارزشم راست کردی؟
نگاهی به خودم انداختم و درحالی که سعی میکردم خندم رو کنترل کنم اخمام رفت توی هم.
پتو رو کشیدم روی پام و سعی کردم خجالتم رو کنترل کنم.
_راست نکردم.
دایان_بله کردی.
_نخیر مدلشه.
خندید و گفت؛
_مدلشه؟
تو خودت به زور سرپا وایمیسی بعد این مدلشه همیشه همینطوری وایسه؟
چپ چپ نگاهش کردم و زدم توی بازوش.
_دایان!
خندش به قهقهه تبدیل شد و بین خنده هاش گفت؛
_اذیت کردنت خیلی حال میده.
اخمام رفت تو هم و گفتم؛
_حرفتو بزن.
دایان_کجا بودم؟
اها.
با خودم گفتم این دول موشی دیگه کیه.
_دااایان!
بین خنده هاش گفت؛
_گفتم شاید دختره که هیچی نداره.
با اخم و حرص گفتم؛
_چند دقیقه پیش زیرم داشتی پاره میشدی، هیچی ندارم اونوقت!؟
لبخندی روی لبش نشست و با چشمای خمار زل زد بهم.
طوری نگاهم میکرد انگار که از حرفم خوشش اومده باشه.
دایان_این از تنگی منه نه بزرگی تو.
اخمی کردم و چیزی نگفتم.
هردومون ساکت شدیم.
حس عجیبی داشتم، هنوز اونقدر یخم باز نشده بود که بخوایم راجب این چیزا حرف بزنیم.
همین امروز بعد از چندین ماه همو دیده بودیم.
یجوری رفتار میکردیم انگار هیچوقت از هم جدا نشدیم.
2 832
#part271
هنوز هم داشت سقف رو نگاه میکرد.
نمیدونستم سقف چی داشت که از من تماشایی تر بود.
حالا فقط یه دیوار گچی بود با نوری نارنجی رنگ که از تیرگی شب خارجش میکرد.
دایان_نمیرم..
با تعجب نگاهش کردم.
_چی؟
دایان_لحظه ای که سوار هواپیما میشدم میدونستم که با اومدنم همه چیز تغییر میکنه.
میدونستم که اگه بیام دیگه نمیتونم برگردم.
میدونستم همه چیز خراب میشه.
اما اومدم.
برگشت سمتم و بهم خیره شد.
دایان_و قرار نیست دیگه هیچوقت برگردم..
با این حرفش حس کردم که ضربان قلبم دوباره تند شد و حس هیجان زیر پوستم دوید.
به زور لبخندی زدم و اب دهنم رو قورت دادم.
باورم نمیشد.
این یعنی دیگه قرار نیست دایان رو از دست بدم؟
فکر کردن بهش باعث میشد حس زنده بودن بهم دست بده.
اما چرا این رویا انقدر دور به نظر میرسید؟
سردرگمیم زیاد طول نشید چون خیلی زود متوجه همه چیز شدم.
_گندم چی؟
دایان_گندم؟
_با اون مشکلی نداری؟
خندید و گفت؛
_نه.
چه مشکلی با اون دختر زشت و کوچولوت میتونم داشته باشم؟
خندیدم و چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_البته اگه اون با دوتا بابا داشتن مشکلی نداشته باشه..
حرفش باعث شد حس قشنگی توی وجودم بپیچه.
خندیدم و دستمو کردم توی موهام.
با لبخند بهم خیره شد و کمی خودشو بهم نزدیک کرد.
اروم موهامو نوازش کرد و گفت؛
_خیلی کچلی.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_چرا برگشتی؟
دستشو کشید عقب و گفت؛
_دلم برای وطنم تنگ شده بود.
_چرت و پرت نگو.
خندید و به روتختی مشکی و قرمز نگاه کرد.
دایان_اگه بابات بفهمه با یه پسر روی تختش سکس داشتی چیکارت میکنه؟
بی توجه به سوالش گفتم؛
_دایان!
نوچی کرد و دوباره پهن شد روی تخت.
دایان_خب..
راستش میدونستم کی ازاد میشی.
نه به طور دقیق اما خب یه اماری داشتم.
موهاشو از توی صورتش زد کنار و ادامه داد؛
_و میدونم که به خط قبلیم زنگ زدی.
با تعجب نگاهش کردم.
_از کجا؟
توجهی به سوالم نکرد و ادامه داد؛
_اولش فکر میکردم که میتونم راحت فراموشت کنم.
گفتم فاصله و زمان همه چیز رو بهتر میکنه.
فکر کردم که اینطور ممکنه بهتر باشه..
کمی بهش نزدیک شدم و با دقت بیشتری به حرفاش گوش سپردم.
نفسی گرفت و ادامه داد؛
_اما درست نشد.
هرچقدر روزا خودم رو سرگرم میکردم تا فکرم درگیرت نشه، هرچقدر کار میکردم تا شب که برگشتم خونه فقط بمیرم تاثیری نداشت.
موقع کار و موقع خواب و مردن همش توی فکرم بودی.
میدونی، انگار یه گیاه باشم که ساقش رو کندن و کمی اونور تر قلمه زدن..
این حس رو داشت که تو دور از من داری رشد میکنی و من این رو حس میکردم چون جزئی از وجودم بودی..
و همین که ما بدون هم داشتیم ادامه میدادیم اذیتم میکرد.
با هر حرفش حس میکردم که زیر دلم خالی میشه.
شنیدن همچین حرفایی، اونم از زبون دایان واقعا عجیب بود
دایان_اشتباه فکر میکردم.
من تموم عمرم رو بدون عشق و ذره ای علاقه و دوست داشتن نسبت به ادما گذرونده بودم.
و شاید همه اینا به این خاطر بود که داشتم خودمو برای یه چیز بزرگتر اماده میکردم.
چیزی که اگه وارد شد دیگه خارج نمیشه..
ابروهام پرید بالا و گیج گفتم؛
_چی!؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛
_قلبم رو گفتم.
سرمو تکون دادم و خندیدم که ادامه داد؛
_این هفت ماه مثل عذاب بود.
حال خیلی گندی داشتم که هیچ جوره درست نمیشد.
وقتی فهمیدم ازاد شدی این حسم چند برابر شد.
و وقتی که زنگ زدی، اونجا دیگه خودمو باختم.
نتونستم تحمل کنم و دوباره فکر داشتنت به ذهنم هجوم اورد.
تا یه جایی تونستم کنترلش کنم اما رستا اومد و دوباره همه چیز رو زد توی سرم.
بعد از ماه ها بلاخره درموردت با یه نفر حرف زدم که البته چیزهای خوبی هم نگفتم.
خواستم بپرسم چی گفتی که ادامه داد؛
_و رستا انقدر روی مخم رژه رفت تا بلاخره راضی شدم بیام ایران.
و درواقع خودم میدونستم که این راضی شدنم یعنی هرگز بر نگشتن و کنار گذاشتن همه چیز.
میدونستم که اگه بیام دیگه نمیتونم جلوی حسم رو بگیرم.
و همینطور هم شد.
میبینی که..
به باسنش اشاره کرد و خندید.
2 832
#part270
صورت بی حال و رنگ پریدش رو که حالا کمی عرق کرده بود جمع کرد و چپ چپ نگاهم کرد.
با صدای خش دار و گرفته ای که به زور درمیومد گفت؛
_اینکه گذاشتم بکنیم دلیل نمیشه پسر کوچولوی خوب باشم.
خندیدم و به چشمای خمارش خیره شدم.
سنگین و تند تند نفس میکشید و با بی حالی نگاهم میکرد.
حالا توی این فاصله کم، احساس میکردم نمیتونم ازش جدا بشم و بدنم بهش گره خورده.
مثل دوتا تیکه اهن که اب بشن و به همدیگه جوش بخورن.
نفسای گرمش به صورتم میخورد و باعث میشد مور مور بشم.
تا به حال هیچوقت توی عمرم انقدر حس خوبی نداشتم.
حس عجیبی بود، یه سبک بالی و رهایی توام با حس ازادی..
حس رسیدن به نهایت.
اما این هرگز سیرم نمیکرد.
شاید جسمم رو ارضا کرده بود، اما روحم رو هرگز.
اون بیشتر از اینا میخواست.
اون در رابطه با دایان سیری ناپذیر بود.
نگاهش از روی چشمام لیز خورد و رفت سمت بدنم و در نهایت جایی بین پاهامون ذوم شد.
دستامو گذاشتم دو طرفش و خودمو کمی کشیدم عقب که صورتش دوباره از درد جمع شد.
درحالی که نفس میکشیدم به لب هاش خیره شدم و خم شدم روش.
بوسه ای کوچیک روی لبای نرمش زدم و کشیدم عقب.
هنوزم درحالی که نفس نفس میزد زل زده بود بهم.
موهای قهوه ای رنگ موج دارش ریخته بودن توی صورتش و بعضیاشون به هم چسبیده بودن.
قلبم از دیدن اینهمه زیباییش به درد اومد.
دایان واقعا میتونست پیغمبر یه دین باشه.
دینی به نام عشق یا جنون.
و من مخلص ترین بنده، متخلص به مجنون.
دستش رو کشید پشت گردنم و خمم کرد سمت خودش.
چشمام رو بستم و لبام رو دوباره روی لباش گذاشتم و بوسیدمش.
بدون اینکه باهام همکاری کنه فقط نفس نفس میزد و لباشو به لبام فشار میداد.
دستش رو روی شکمم کشید و اروم برد پایین.
زیر نافم رو لمس کرد و رسید به التم.
با دستش لمسش کرد و کمی جابه جا شد.
سرمو بلند کردم و کمی خودمو کشیدم عقب تا کارشو راحت تر انجام بده.
به بدنم خیره شد و درحالی که خیلی سنگین و طولانی نفس میکشید اروم التم رو کشید بیرون.
صورتش از درد جمع شد و به زور اب دهنش رو قورت داد.
کامل که خارج شد ناله ای کرد و اروم گفت؛
_خیلی درد داره.
نمیدونم چرا اما از دیدن این بی تابی و پریشونیش لذت میبردم.
وقتی که میدیدم اینطور زیرم درد کشیده و حالا خیلی پریشون و رنجیده سعی میکنه کنترل خودشو حفظ کنه و دردشو بروز نده.
میتونستم حس کنم که غرورش اجازه نمیده راجبش حرف بزنه و اگر جا داشت مینشست و گریه میکرد.
هرچند که دیدن دردش برام سخت بود، اما حالا یه حس لذت بهم میداد.
خندیدم و اروم گفتم؛
_تازه این کوچیکش بود.
خندید و به سقف خیره شد.
با همون چشمای بسته گفت؛
_تلافی وقتایی که بهت گفتم کوچیکه رو سرم در اوردی؟
موهای نامرتبش رو از توی صورتش زدم کنار و خیره به مژه های قهوهای رنگش لب زدم؛
_تلافی اینهمه روز لمس نکردنت رو در اوردم..
لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و دستش رو بلند کرد و کشید روی گونم.
بوی ملایم و خنکش رو میتونستم زیر دماغم حس کنم.
مطمئن بودم حالا کل تنم بوشو گرفته..
چشماش برق میزدن و دستاش داغ داغ بودن.
دایان_متاسفم..
دقیقا نمیدونستم واسه چی معذرت خواهی میکنه، اما احتمالا یه ربطی به اتفاقاتی که قبلا بینمون افتاده بود داشت.
چیزی نگفتم.
ترجیح میدادم که این لحظات رو با یاداوری اون روز های سخت و طاقت فرسا خراب نکنم.
دستام از تحمل وزنم خسته شد و خودمو کشیدم عقب و دراز کشیدم جفتش.
حالا میتونستم بدن خیسش رو ببینم.
التش همچنان راست بود و چیزی رو یادم انداخت.
نشستم سر جام و گفتم؛
_ارضا نشدی.
به بدنش نگاه کرد و شونشو بالا انداخت.
دایان_مهم نیست.
_چرا؟
چیزی نگفت و نفس عمیقی کشید.
نمیتونستم چشم از بدنش بردارم و به زور خودم رو کنترل میکردم که نگاهم لای پاش نیوفته.
انگار متوجه این نگاه های زیر زیرکیم و تلاشم برای توجه نکردن بهش شد چون خندید و گفت؛
_راحت باش.
مال خودته.
ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست.
حرفش واقعا به دلم نشست و حس خوبی بهم داد.
با این حال سعی کردم بیشتر صورتش رو نگاه کنم و لحظه رمانتیکمون رو با هیز بازی به هم نزنم.
دستمو تکیه دادم زیر سرم و اروم گفتم؛
_میخوای برات مسکن بیارم؟
نوچی کرد و گفت؛
_سام.
خیلی سریع گفتم؛
_جانم.
به سقف نگاه کرد و گفت؛
_ازم یه چیزی بخواه..
_چی!؟
کمی مکث کرد و گفت؛
_ازم یه چیزی بخواه و من قول میدم قبولش کنم.
هرچیزی که باشه..
به چشمام زل زد که گفتم؛
_منظورت رو نمیفهمم.
دایان_فقط یه چیزی بخواه.
نفس عمیقی کشیدم و خیره به ترقوه های برجستش گفتم؛
_نرو.
نمیدونم این حرفم خوشحالش کرد یا ناراحت، اما نگاهش رو ازم گرفت.
اروم ادامه دادم؛
_نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمیدهد
نگفتمت که جز بوی چرک چاک سینه های خالی از قلب، در فضا نمی دمد
نگفتمت که این جماعت جریده با خط و رد وحشی نگاهت غریبه اند
نگفتمت که جای بوسه آلتی کریه بر دهان سرخ آتشت می نهند
2 832
#part269
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش.
سرمو کردم توی گردنش و بوسه ای روی پوستش زدم.
بدنش داغ داغ بود و بنظر میرسید کمی استرس داره..
دستم رو بردم لای پاش و روی سوراخش گذاشتم که نفس عمیقی کشید.
لبخندی روی لبم نشست و انگشتم رو همونجا مالیدم.
دایان_انگشتم نکن.
خندیدم و گفتم؛
_چیکار کنم پس؟
دایان_خدا بهت کیر داده برا چی؟
نکنه فقط برا ماریاست؟
خندیدم.
_چرت و پرت نگو.
دایان_اگه بلد نیستی خودم بکنمت.
_بلدم.
التمو اروم مالیدم به سوراخش.
میتونستم گرما و نرمیش رو حس کنم.
اروم فشارش دادم بهش که یهو گفت؛
_اخ.
نکن نکن.
کلافه گفتم؛
_چته؟
دایان_سامیار!
میخوای خونی شم؟
خب یه وازلینی تفی چیزی بزن.
خندیدم و رفتم سمت میز مامان و از روش وازلین رو برداشتم و برگشتم سرجام.
درش رو باز کردم و کمی ازش برداشتم و مالیدم به سوراخش.
دوست داشتم انگشتم رو بکنم توش اما خودم رو کنترل کردم.
تصور اینکه بتونم گرما و تنگی سوراخش رو دور التم حس کنم باعث میشد حالم بدتر بشه.
کمی از وازلین به التم مالیدم و گذاشتمش روی تخت.
دایان اروم نفس میکشید و هراز گاهی برمیگشت و نگاهم میکرد.
اروم التم رو بهش فشار دادم که نفسش قطع شد.
فشارم رو بیشتر کردم و به محض اینکه سرش رفت تو حس خوبی بهم دست داد.
دایان_بسه، پشیمون شدم.
بی توجه بهش فشارم رو بیشتر کردم که صدای دادش بلند شد.
دایان_فاااک.
نه.
بسه نمیخوام.
خواست بکشه عقب که کمرش رو گرفتم و برش گردوندم سر جاش.
_انقدر لوس نباش خرس گنده.
دایان_داره دردم میاد..
_خب نزاشتی انگشت بکنم توش!
تقصیر خودته.
دایان_نمیخوام.
دوست ندارم کسی انگشتم کنه.
_بعد با اینکه یکی بکنتت مشکلی نداری؟
خندید و گفت؛
_این فرق داره.
چیزی نگفتم و التم رو مالیدم بهش و دوباره فشارش دادم تو که صدای خندش قطع شد.
سعی کردم اروم اروم کارمو بکنم تا دردش نگیره.
هرچقدر اون درد میکشید، من داشتم لذت میبردم.
انقدر تنگ و گرم بود که حالا کمی داشت دردم میگرفت.
تقریبا تا وسطاش رفت تو و بقیشو یهو هول دادم که ناله ای کرد و ملحفه رو توی مشتش فشرد.
کمی مکث کردم تا دردش کم بشه و جا باز کنه.
کمرشو گرفتم و وادارش کردم بایسته.
سرم رو کردم توی گردنش و نفس عمیقی کشیدم.
بوی خیلی خوبی میداد که با سیگار مخلوط شده بود.
یه بوی خنثی و خنک.
مثل نم بارون، یا یه نوع پودر ماشین لباسشویی خاص.
نمیدونستم بوی خودشه یا ادکلنش..
گردنش رو لیس زدم و زبونم رو کشیدم روی گوشش که نفس عمیقی کشید.
نفساش حالا تند و مقطع شده بود و بدنش انگار کمی میلرزید.
دستام رو روی پوستش کشیدم و اروم جلو عقب شدم که ناله ای کرد.
حس خوبی توی تنم پیچید و دوباره کارم رو تکرار کردم.
صدای ناله هاش باعث میشد عطشم برای تند تر حرکت کردن توی وجودش بیشتر بشه پس حرکاتم رو تند تر کردم که صدای ناله هاش بلند تر شد.
نمیدونستم از روی دردن یا لذت..
حالا جلو عقب شدن برام راحت تر شده بود و کم کم حس لذت هم بیشتر میشد.
سعی کردم هربار بیشتر از قبل خودمو فشار بدم بهش و همین انگار باعث شد دردش بگیره چون دستاشو اورد عقب.
دستاش رو گرفتم و چسبوندم به کمرش و خمش کردم روی تخت که موهاش ریخت توی صورتش.
میتونستم چهره بیحال و توی هم رفتش رو از توی اینه ببینم.
حرکاتم رو تند تر کردم که صدای ناله هاش بلند تر شد.
اه هاش خمار و خش دار بودن و باعث میشدن حس قشنگی داشته باشم.
چقدر دلم برای شنیدنشون تنگ شده بود.
نگاهم رو به کمرش دوختم.
استخون های کتفش برجسته بودن و خط عمیق و صافی از وسط کمرش میگذشت و به گودیش میرسید.
چندتا خال مشکی رنگ روی پوست سفیدش خودنمایی میکردن و میتونستم التم رو ببینم که میرفت توی سوراخ باسنش و اروم بیرون میومد.
دستم رو گذاشتم روی کمرش و بیشتر خمش کردم که انگار دردش بیشتر شد اما اهمیتی ندادم.
دلم میخواست فقط صدای ناله هاش رو وقتی زیرم داشت درد میکشید بشنوم.
انگار از ایستادن توی این پوزیشن خسته شد چون صاف ایستاد و خودشو کشید عقب.
برگشت سمتم که هولش دادم روی تخت و خیمه زدم روش.
لبامو گذاشتم روی لباش و التم رو به سوراخش فشار دادم.
صدای نالهش لای لبام خفه شد.
حالا انگار راحت تر میتونستم خودم رو حرکت بدم.
دستاش رو گذاشت پشت کمرم و به خودش فشارم داد.
کم کم داشتم به ارضا شدن نزدیک میشدم.
حرکاتم رو تند تر کردم که صدای ناله هاش بلندتر شد.
به چهرش خیره شدم.
چشماش خمار و نیمه باز بود و دهنش باز بود.
زبونم رو روی لبش کشیدم و خودمو محکم بهش کوبیدم که لبشو گاز گرفت و چشماش رو روی هم فشار داد.
با صدای گرفتش گفت؛
_فاک.
حالا صدای ناله های منم بلند شده بود.
ضربه محکمی بهش زدم که حس خوبی توی تنم پیچید و اروم سرعت حرکاتم رو کمتر کردم.
حس کردم که توش خالی شدم.
تکونی خورد و با چشمای خمارش بهم خیره شد که لباش رو بوسیدم و اروم کنار گوشش گفتم؛
_پسر کوچولوی خوب.
2 832
#part268
کم کم تونستم طعم شور خون رو زیر زبونم حس کنم.
نبض گردنش زیر انگشتام میزد و میتونستم داغی تنش رو حس کنم.
دستاشو برد سمت گودی کمرم و به خودش فشارم داد.
سرمو کردم توی گردنش و لبامو کشیدم روی برجستگی گلوش و بعد لیسش زدم.
دوست داشتم کل بدنش رو کبود کنم.
نیاز داشتم توی وجودش حل بشم.
پوستش رو مک زدم و دستم رو بردم پایین تر و لای پاش رسوندم.
دستم که به برجستگی شلوارش خورد چیزی توی وجودم لرزید.
انقدر گرم بود که میتونستم حتی از زیر شلوار و شورتش هم حسش کنم.
زبونمو توی سوراخ گوشش کردم که نفس عمیقی کشید و اب دهنش رو به زور قورت داد.
دستش رو به لباسم رسوند و خیلی سریع از تنم خارجش کرد.
وادارش کردم بشینه روی تخت تا سوییشرتش رو از تنش در بیارم.
زیرش یه پیرهن مشکی پوشیده بود.
به چشمای خمارش خیره شدم.
موهاش ریخته بودن توی صورتش و لباش انقدر سرخ بود که به کبودی میزد.
زیر گردنش و روی گلوش هم اثاری از کبودی مونده بود.
دکمه های لباسش رو تا نصفه باز کردم که جاشو باهام عوض کرد و چسبوندم به تخت.
زبونشو از زیر گلوم تا بین سینه هام کشید و دور سینم چرخوندش و مکش زد.
میتونستم گرما و خیسی زبونش رو روی پوستم حس کنم.
چشمام رو بستم و اجازه دادم هرکاری که دلش میخواد باهام بکنه.
رفت پایین و شکمم رو بوسید و خیلی اروم شلوار و شورتم رو از پام در اورد.
حالا توی این روشنایی، بعد از اون مدت طولانی کمی خجالت میکشیدم.
انگار متوجه معذب بودنم شد چون از روی تخت بلند شد و لامپ رو خاموش کرد.
به زور اباژور نارنجی رنگ کنار تخت رو روشن کردم و دستام رو پشتم اهرم قرار دادم و نشستم روی تخت.
با چشمای خمارش به الت راست شدم نگاه میکرد.
نگاهش انقدر خیره بود که کل تنم رو داغ میکرد.
لبخند قشنگی روی لبش نشست و خیلی اروم اومد سمت تخت.
انگشتاش رو دورش حلقه کرد و اروم مالیدش..
میتونستم گرمای دستاش رو به خوبی حس کنم.
توی چشمام زل زد و با همون لبخند خم شد.
زبونش رو سرش کشید که نفسمو صدا دار دادم بیرون.
اروم از اول تا اخرش رو لیس زد و کردش توی دهنش و اروم بالا پایین شد.
چشمام از شدت لذت بسته شد و دستمو کردم توی موهاش و سرشو به خودم فشار دادم.
_فاک.
زل زد بهم و التم رو از توی دهنش در اورد و زبونشو به حالت دورانی کشید روش.
حرکاتش داشت دیوونم میکرد و باعث میشد دلم بخواد پارهش کنم.
اب دهنش رو ریخت سر التم و زبونشو دوباره کشید روش.
کاراش کلافم میکرد و باعث بیشتر شدن عطشم میشد.
دیدن چهرش، توی این زاویه درحالی که داشت واسم ساک میزد بهترین تصویر دنیا بود.
سرشو به خودم فشار دادم که التم رفت توی دهنش.
چپ چپ نگاهم کرد و اروم مکش زد و خودشو کشید عقب.
اومد جلو و لبمو بوسید که گفتم؛
_کاندوم نگرفتی؟
نگاهشو دوخت بهم و با لبخند گفت؛
_نه.
_چرا؟
زبونشو کشید روی گوشم و گفت؛
_میخوام بهتر توی خودم حست کنم.
چشمام از تعجب باز شد و به زور گفتم؛
_چی!؟
دایان_شنیدی.
_منظورت چی بود؟
ازم فاصله گرفت و به چشمام زل زد.
دایان_چیزی که توی ذهنته رو عملی کن.
باورم نمیشد.
اینی که روبه روی من نشسته بود و ازم درخواست میکرد بکنمش دایان بود!؟
چه بلایی سرش اومده بود؟
هنوز هم با تعجب داشتم نگاهش میکردم.
سرشو کج کرد و دستش رفت سمت زیپ و دکمه شلوارش و بازشون کرد.
شلوار و شورتش رو کشید پایین که تونستم التش رو ببینم.
حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد.
حتی توی این نور کم هم برق میزد.
خیلی نرم و گرم بنظر میومد و باعث میشد دلم بخواد با زبونم لمسش کنم.
دکمه های نیمه باز پیرهنش رو کامل باز کردم و زبونمو روی شکمش کشیدم.
در عین سفت بودن، پوستش نرم و لطیف بود و انگار زیر زبونم اب میشد.
رفتم پایین تر و لیسش زدم.
سرمو به خودش فشار داد و موهام رو نوازش کرد.
میتونستم حجمش رو توی دهنم حس کنم.
اروم جلو عقب شدم که با صدای خش دار و کلافش گفت؛
_سام.
زبونم رو کشیدم روش و بهش خیره شدم.
کلافه و سردرگم به نظر میرسید و انگار کمی استرس داشت.
دایان_طولش نده.
حس هیجان زیر پوستم دوید و اروم کشیدم عقب.
هنوزم حس میکردم داره مسخرم میکنه.
_مطمئنی؟
دایان_مطمئنم.
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و رفتم سمتش و چسبوندمش به تخت و رفتم لای پاش که یهو گفت؛
_نه، این پوزیشن رو دوست ندارم.
با خنده نگاهش کردم که از روی تخت بلند شد و کنارش ایستاد.
نفس عمیقی کشید و خم شد و دستاش رو گذاشت روش.
روز اولی که دایان رو دیدم هیچوقت فکر نمیکردم یه روز بدون لباس اینطوری جلوم باشه.
کل بدنش رو از نظر گذروندم.
سینه های برجسته و شکمی که به شیش تیکه خیلی کوچیک و محو تقسیم شده بود.
التش که حالا نمیونستم درست ببینمش و چشمایی که منتظر نگاهم میکردن.
2 832
#part268
کم کم تونستم طعم شور خون رو زیر زبونم حس کنم.
نبض گردنش زیر انگشتام میزد و میتونستم داغی تنش رو حس کنم.
دستاشو برد سمت گودی کمرم و به خودش فشارم داد.
سرمو کردم توی گردنش و لبامو کشیدم روی برجستگی گلوش و بعد لیسش زدم.
دوست داشتم کل بدنش رو کبود کنم.
نیاز داشتم توی وجودش حل بشم.
پوستش رو مک زدم و دستم رو بردم پایین تر و لای پاش رسوندم.
دستم که به برجستگی شلوارش خورد چیزی توی وجودم لرزید.
انقدر گرم بود که میتونستم حتی از زیر شلوار و شورتش هم حسش کنم.
زبونمو توی سوراخ گوشش کردم که نفس عمیقی کشید و اب دهنش رو به زور قورت داد.
دستش رو به لباسم رسوند و خیلی سریع از تنم خارجش کرد.
وادارش کردم بشینه روی تخت تا سوییشرتش رو از تنش در بیارم.
زیرش یه پیرهن مشکی پوشیده بود.
به چشمای خمارش خیره شدم.
موهاش ریخته بودن توی صورتش و لباش انقدر سرخ بود که به کبودی میزد.
زیر گردنش و روی گلوش هم اثاری از کبودی مونده بود.
دکمه های لباسش رو تا نصفه باز کردم که جاشو باهام عوض کرد و چسبوندم به تخت.
زبونشو از زیر گلوم تا بین سینه هام کشید و دور سینم چرخوندش و مکش زد.
میتونستم گرما و خیسی زبونش رو روی پوستم حس کنم.
چشمام رو بستم و اجازه دادم هرکاری که دلش میخواد باهام بکنه.
رفت پایین و شکمم رو بوسید و خیلی اروم شلوار و شورتم رو از پام در اورد.
حالا توی این روشنایی، بعد از اون مدت طولانی کمی خجالت میکشیدم.
انگار متوجه معذب بودنم شد چون از روی تخت بلند شد و لامپ رو خاموش کرد.
به زور اباژور نارنجی رنگ کنار تخت رو روشن کردم و دستام رو پشتم اهرم قرار دادم و نشستم روی تخت.
با چشمای خمارش به الت راست شدم نگاه میکرد.
نگاهش انقدر خیره بود که کل تنم رو داغ میکرد.
لبخند قشنگی روی لبش نشست و خیلی اروم اومد سمت تخت.
انگشتاش رو دورش حلقه کرد و اروم مالیدش..
میتونستم گرمای دستاش رو به خوبی حس کنم.
توی چشمام زل زد و با همون لبخند خم شد.
زبونش رو سرش کشید که نفسمو صدا دار دادم بیرون.
اروم از اول تا اخرش رو لیس زد و کردش توی دهنش و اروم بالا پایین شد.
چشمام از شدت لذت بسته شد و دستمو کردم توی موهاش و سرشو به خودم فشار دادم.
_فاک.
زل زد بهم و التم رو از توی دهنش در اورد و زبونشو به حالت دورانی کشید روش.
حرکاتش داشت دیوونم میکرد و باعث میشد دلم بخواد پارهش کنم.
اب دهنش رو ریخت سر التم و زبونشو دوباره کشید روش.
کاراش کلافم میکرد و باعث بیشتر شدن عطشم میشد.
دیدن چهرش، توی این زاویه درحالی که داشت واسم ساک میزد بهترین تصویر دنیا بود.
سرشو به خودم فشار دادم که التم رفت توی دهنش.
چپ چپ نگاهم کرد و اروم مکش زد و خودشو کشید عقب.
اومد جلو و لبمو بوسید که گفتم؛
_کاندوم نگرفتی؟
نگاهشو دوخت بهم و با لبخند گفت؛
_نه.
_چرا؟
زبونشو کشید روی گوشم و گفت؛
_میخوام بهتر توی خودم حست کنم.
چشمام از تعجب باز شد و به زور گفتم؛
_چی!؟
دایان_شنیدی.
_منظورت چی بود؟
ازم فاصله گرفت و به چشمام زل زد.
دایان_چیزی که توی ذهنته رو عملی کن.
باورم نمیشد.
اینی که روبه روی من نشسته بود و ازم درخواست میکرد بکنمش دایان بود!؟
چه بلایی سرش اومده بود؟
هنوز هم با تعجب داشتم نگاهش میکردم.
سرشو کج کرد و دستش رفت سمت زیپ و دکمه شلوارش و بازشون کرد.
شلوار و شورتش رو کشید پایین که تونستم التش رو ببینم.
حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد.
حتی توی این نور کم هم برق میزد.
خیلی نرم و گرم بنظر میومد و باعث میشد دلم بخواد با زبونم لمسش کنم.
دکمه های نیمه باز پیرهنش رو کامل باز کردم و زبونمو روی شکمش کشیدم.
در عین سفت بودن، پوستش نرم و لطیف بود و انگار زیر زبونم اب میشد.
رفتم پایین تر و لیسش زدم.
سرمو به خودش فشار داد و موهام رو نوازش کرد.
میتونستم حجمش رو توی دهنم حس کنم.
اروم جلو عقب شدم که با صدای خش دار و کلافش گفت؛
_سام.
زبونم رو کشیدم روش و بهش خیره شدم.
کلافه و سردرگم به نظر میرسید و انگار کمی استرس داشت.
دایان_طولش نده.
حس هیجان زیر پوستم دوید و اروم کشیدم عقب.
هنوزم حس میکردم داره مسخرم میکنه.
_مطمئنی؟
دایان_مطمئنم.
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و رفتم سمتش و چسبوندمش به تخت و رفتم لای پاش که یهو گفت؛
_نه، این پوزیشن رو دوست ندارم.
با خنده نگاهش کردم که از روی تخت بلند شد و کنارش ایستاد.
نفس عمیقی کشید و خم شد و دستاش رو گذاشت روش.
روز اولی که دایان رو دیدم هیچوقت فکر نمیکردم یه روز بدون لباس اینطوری جلوم باشه.
کل بدنش رو از نظر گذروندم.
سینه های برجسته و شکمی که به شیش تیکه خیلی کوچیک و محو تقسیم شده بود.
التش که حالا نمیونستم درست ببینمش و چشمایی که منتظر نگاهم میکردن.
2 832
#part267
حالا قلبم کمی از حالت عادی تند تر میتپید و حس میکردم جریان خون توی بدنم سریع تر شده.
رفتم سمت اشپزخونه و زیر سماور رو خاموش کردم.
در کشو رو باز کردم تا از توش چای در بیارم که دایان خیلی سریع از اتاق خارج شد و اومد سمتم.
بهش خیره شدم.
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم هولم داد سمت یخچال که کمرم محکم باهاش برخورد کرد.
نتونستم ری اکشنی نشون بدم چون خیلی سریع اومد سمتم و لباش و گذاشت روی لبام.
یه لحظه نفسم توی سینم حبس شد و چشمام از فرط تعجب گشاد شد.
سر جام خشک شدم و قلبم انگار توی سینم فرو ریخت.
لبای گرم و خیسش اروم روی لبام لیز میخورد و نفسای گرم و صدا دارش به صورتم برخورد میکرد.
نمیتونستم هیچ ری اکشنی نشون بدم و همچنان سر جام سیخ ایستاده بودم.
حالا کل وجودم، مخصوصا گردن و پشت گوشام داغ شده بود و قلبم حتی سریع تر از قبل میتپید.
بلاخره نرم شدم و بوسه ای کوتاه و اروم روی لبش زدم.
دستش پشت گردنم نشست و با انگشتاش اروم مالیدش.
باورم نمیشد، بعد از یکسال، حالا دوباره داشتم طعم این لبارو حس میکردم.
حالا توی این فاصله کم ازش، توی گرمای تنش میسوختم.
چشمام رو بستم و خواستم دستم رو ببرم پشت کمرش که یاد اتفاقاتی که افتاده بود، افتادم.
دایان منو ترک کرد.
بهم گفت عشقم به درد خودم میخوره و بی ارزشه.
توی اون چهاردیواری لعنتی، بین اونهمه ادم عوضی منو تنها گذاشت و نه اومد ملاقاتم و نه بهم زنگ زد.
حالا هم چون فهمیده بود هنوزم دوستش دارم داشت ازم سو استفاده میکرد.
همه این اتفاقات توی کمتر از 15 ثانیه اتفاق افتاد.
دستام رو بلند کردم و گذاشتم روی سینش و برخلاف میل باطنیم که دلش میخواست انقدر ببوستش تا جون از تنم خارج بشه هدایتش کردم عقب.
با چشمای خمار و نیمه بازش درحالی که نفس نفس میزد نگاهم کرد.
موهای موج دار و قهوه ای رنگش ریخته بود توی صورتش و لباش ملتهب و سرخ بود.
حالا حرم نفس هاش بهم میخورد و باعث تکون خوردن چیزی اعماق وجودم میشد.
ابروهاش کمی رفت توی هم که چشماش خمار تر شد.
با صدایی خش دار و دورگه اروم گفت؛
_چته، سام؟
نفس عمیقی کشیدم و با چشمایی که به زور باز نگهشون داشته بودم به لب هاش و بعد چشماش نگاه کردم.
_ما، نمیتونیم..
دستم هنوز هم روی سینش بود و میتونستم داغی تنش و ضربان محکم و نامرتب قلبش رو حس کنم.
انگار همه چیز رو گذاشته بودن روی دور تند.
اما ما، اروم بودیم.
لبشو با زبونش تر کرد.
نگاه پر از نیازم رو به زبون صورتی و خیسش دوختم و خودمو لعنت کردم.
با بی تابی گفت؛
_سام.
اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم سستی و کرختی بدنم رو کنترل کنم.
منتظر نگاهش کردم که سرشو برد توی گردنم و کنار گوشم متوقف شد.
حالا نفس های داغ و نجوای ارومشون رو کنار گوشم حس میکردم.
دایان_من هیچوقت فراموشت نکردم.
هنوز، مثل دیوونه ها عاشقتم.
توی لعنتی، توی بیشرف..
تو.. هنوزم مال منی.
حرفاش باعث شد چیزی توی وجودم تکون بخوره.
حس میکردم همزمان چندین هزار پروانه از پیله در اومدن و توی شکمم جاشون نمیشه.
نفس صدا داری کشیدم و چشمام رو بستم.
درحالی که نفس نفس میزد، با همون صدای خش دار و قشنگش گفت؛
_همه وجودت..
دستش روی پهلوم نشست و به حالت نوازش وار بالا رفت.
حس میکردم که از شدت هیجان و بی تابی الانه که از حال برم.
اب دهنم رو به زور قورت دادم.
اتم های تنم به نوازش گرم و اروم دستاش نیاز داشتن و برای لمس شدن التماس میکردن.
دستش رو روی پهلوم فشار داد و لبای گرمش رو روی گوشم کشید.
حالم اصلا دست خودم نبود و توی یه خلسه دلنشین به سر میبردم.
گوشمو کشید توی دهنش و زبون گرمش رو کشید روش.
گوشمو مک زد و اروم بوسیدش.
سرشو از توی گردنم خارج کرد و توی چشمام خیره شد.
یقه هودیش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و لبام روی لباش نشست.
لب پایینش رو مک زدم و دستم رو گذاشتم پشت کمرش.
میتونستم صدای نفس های بی تابانه و مقطعش رو بشنوم و گرماشون رو حس کنم.
حالا کل وجودم گر گرفته بود و قلبم هر لحظه امکان داشت سینم رو بشکافه و بزنه بیرون.
بوسه ای طولانی روی لباش زدم و دست گرمش رو توی دستم گرفتم و کشیدمش سمت اتاق مامان بابا.
خندید و گفت؛
_بابات اگه بفهمه خودش اعدامت میکنه.
بی توجه به حرفش لامپ رو روشن کردم و هولش دادم روی تخت.
افتاد روی تشک و بهم خیره شد.
قفسه سینش تند تند بالا پایین میشد و میتونستم برجستگی التش رو از زیر شلوار مشکی رنگش ببینم.
در اتاق رو بستم و خیلی سریع رفتم سمتش.
پاهامو گذاشتم دو طرفش و خم شدم روش و لبشو به دندون گرفتم.
دستم رو اروم کشیدم روی شکمش و بردم بالا.
گردنش رو گرفتم توی مشتم و لبشو محکم مک زدم و دندونام رو روش فش
2 832
#part267
حالا قلبم کمی از حالت عادی تند تر میتپید و حس میکردم جریان خون توی بدنم سریع تر شده.
رفتم سمت اشپزخونه و زیر سماور رو خاموش کردم.
در کشو رو باز کردم تا از توش چای در بیارم که دایان خیلی سریع از اتاق خارج شد و اومد سمتم.
بهش خیره شدم.
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم هولم داد سمت یخچال که کمرم محکم باهاش برخورد کرد.
نتونستم ری اکشنی نشون بدم چون خیلی سریع اومد سمتم و لباش و گذاشت روی لبام.
یه لحظه نفسم توی سینم حبس شد و چشمام از فرط تعجب گشاد شد.
سر جام خشک شدم و قلبم انگار توی سینم فرو ریخت.
لبای گرم و خیسش اروم روی لبام لیز میخورد و نفسای گرم و صدا دارش به صورتم برخورد میکرد.
نمیتونستم هیچ ری اکشنی نشون بدم و همچنان سر جام سیخ ایستاده بودم.
حالا کل وجودم، مخصوصا گردن و پشت گوشام داغ شده بود و قلبم حتی سریع تر از قبل میتپید.
بلاخره نرم شدم و بوسه ای کوتاه و اروم روی لبش زدم.
دستش پشت گردنم نشست و با انگشتاش اروم مالیدش.
باورم نمیشد، بعد از یکسال، حالا دوباره داشتم طعم این لبارو حس میکردم.
حالا توی این فاصله کم ازش، توی گرمای تنش میسوختم.
چشمام رو بستم و خواستم دستم رو ببرم پشت کمرش که یاد اتفاقاتی که افتاده بود، افتادم.
دایان منو ترک کرد.
بهم گفت عشقم به درد خودم میخوره و بی ارزشه.
توی اون چهاردیواری لعنتی، بین اونهمه ادم عوضی منو تنها گذاشت و نه اومد ملاقاتم و نه بهم زنگ زد.
حالا هم چون فهمیده بود هنوزم دوستش دارم داشت ازم سو استفاده میکرد.
همه این اتفاقات توی کمتر از 15 ثانیه اتفاق افتاد.
دستام رو بلند کردم و گذاشتم روی سینش و برخلاف میل باطنیم که دلش میخواست انقدر ببوستش تا جون از تنم خارج بشه هدایتش کردم عقب.
با چشمای خمار و نیمه بازش درحالی که نفس نفس میزد نگاهم کرد.
موهای موج دار و قهوه ای رنگش ریخته بود توی صورتش و لباش ملتهب و سرخ بود.
حالا حرم نفس هاش بهم میخورد و باعث تکون خوردن چیزی اعماق وجودم میشد.
ابروهاش کمی رفت توی هم که چشماش خمار تر شد.
با صدایی خش دار و دورگه اروم گفت؛
_چته، سام؟
نفس عمیقی کشیدم و با چشمایی که به زور باز نگهشون داشته بودم به لب هاش و بعد چشماش نگاه کردم.
_ما، نمیتونیم..
دستم هنوز هم روی سینش بود و میتونستم داغی تنش و ضربان محکم و نامرتب قلبش رو حس کنم.
انگار همه چیز رو گذاشته بودن روی دور تند.
اما ما، اروم بودیم.
لبشو با زبونش تر کرد.
نگاه پر از نیازم رو به زبون صورتی و خیسش دوختم و خودمو لعنت کردم.
با بی تابی گفت؛
_سام.
اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم سستی و کرختی بدنم رو کنترل کنم.
منتظر نگاهش کردم که سرشو برد توی گردنم و کنار گوشم متوقف شد.
حالا نفس های داغ و نجوای ارومشون رو کنار گوشم حس میکردم.
دایان_من هیچوقت فراموشت نکردم.
هنوز، مثل دیوونه ها عاشقتم.
توی لعنتی، توی بیشرف..
تو.. هنوزم مال منی.
حرفاش باعث شد چیزی توی وجودم تکون بخوره.
حس میکردم همزمان چندین هزار پروانه از پیله در اومدن و توی شکمم جاشون نمیشه.
نفس صدا داری کشیدم و چشمام رو بستم.
درحالی که نفس نفس میزد، با همون صدای خش دار و قشنگش گفت؛
_همه وجودت..
دستش روی پهلوم نشست و به حالت نوازش وار بالا رفت.
حس میکردم که از شدت هیجان و بی تابی الانه که از حال برم.
اب دهنم رو به زور قورت دادم.
اتم های تنم به نوازش گرم و اروم دستاش نیاز داشتن و برای لمس شدن التماس میکردن.
دستش رو روی پهلوم فشار داد و لبای گرمش رو روی گوشم کشید.
حالم اصلا دست خودم نبود و توی یه خلسه دلنشین به سر میبردم.
گوشمو کشید توی دهنش و زبون گرمش رو کشید روش.
گوشمو مک زد و اروم بوسیدش.
سرشو از توی گردنم خارج کرد و توی چشمام خیره شد.
یقه هودیش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و لبام روی لباش نشست.
لب پایینش رو مک زدم و دستم رو گذاشتم پشت کمرش.
میتونستم صدای نفس های بی تابانه و مقطعش رو بشنوم و گرماشون رو حس کنم.
حالا کل وجودم گر گرفته بود و قلبم هر لحظه امکان داشت سینم رو بشکافه و بزنه بیرون.
بوسه ای طولانی روی لباش زدم و دست گرمش رو توی دستم گرفتم و کشیدمش سمت اتاق مامان بابا.
خندید و گفت؛
_بابات اگه بفهمه خودش اعدامت میکنه.
بی توجه به حرفش لامپ رو روشن کردم و هولش دادم روی تخت.
افتاد روی تشک و بهم خیره شد.
قفسه سینش تند تند بالا پایین میشد و میتونستم برجستگی التش رو از زیر شلوار مشکی رنگش ببینم.
در اتاق رو بستم و خیلی سریع رفتم سمتش.
پاهامو گذاشتم دو طرفش و خم شدم روش و لبشو به دندون گرفتم.
دستم رو اروم کشیدم روی شکمش و بردم بالا.
گردنش رو گرفتم توی مشتم و لبشو محکم مک زدم و دندونام رو روش فشار دادم.
2 832
#part266
چیزی نگفت و تکیه داد به بالشت.
وسط اتاق ایستادم و بهش خیره شدم.
حالا نگران بودم که نکنه مامان و بابا بیان.
من و دایان، توی خونه تنها..
زیاد وجهه خوبی نداشت.
با صدای زنگ گوشیم از توی فکر در اومدم.
از توی جیبم درش اوردم و نگاهی به صفحش انداختم.
مامان بود.
چه حلالزاده.
تماس رو وصل کردم و رفتم کنار پنجره.
خداروشکر امشب رو خونه خاله مینا میموند و بابا از اون سمت میرفت سرکار.
فقط یکم نگران گندم بودم.
البته که جاش پیش مامانم امن بود و قطعا هیچکس بهتر از اون نمیتونست مراقبش باشه.
حداقل بهتر از من بلد بود از یه بچه مراقبت کنه.
در پنجره رو بستم تا اتاق بیشتر از این سرد نشه.
دایان_مامانت بچه دوست داره؟
گوشه تخت نشستم و بهش خیره شدم.
دستاشو گذاشته بود زیر سرش و درحالی که تکیه داده بود به بالشت نگاهم میکرد.
سرمو تکون دادم.
_خیلی.
مامان بابام خیلی بچه دوست دارن کلا.
دایان_چرا فقط تورو دارن پس؟
گردنمو خاروندم و گفتم؛
_مامانم دیگه بچه دار نشد.
درواقع من رو هم به زور اورد.
البته مشکل از بابام بود.
خندید و گفت؛
_تو اصلا به بابات نرفتی پس..
پاهامو به زور جا دادم روی تخت و خیره بهش گفتم؛
_چطور؟
با همون لبخندش گفت؛
_چون هنوز نکرده توش ماریا حامله شد.
با اینکه خندم گرفت ولی سعی کردم نخندم.
حرف زدن راجب این موضوع با دایان اصلا حس خوبی بهم نمیداد.
هرچند که معلوم بود خودشم از بیان این جملات چندان خوشحال و راضی نیست.
نفس عمیقی کشیدم و به روتختی سورمه ای خیره شدم.
دایان_بابات که بنظر ادم خشکی میاد، بهش نمیخورد بچه دوست داشته باشه..
_نه ادم خشکی نیست.
یکم سختگیره فقط.
وقتایی که خوشحال باشه مهربون میشه اما خب کم پیش میاد این اتفاق بیوفته.
درواقع از وقتی رفتم دبیرستان اینطور شد.
قبلا خیلی باهام خوش رفتار تر بود.
سرشو تکون داد و چیزی نگفت.
اب دهنم رو قورت دادم و مشغول ور رفتن با دستنبندم شدم.
این دستبند رو خودم توی زندان بافته بودم، فقط با کاموای مشکی..
یادم اومد که یکی دقیقا همین شکل هم برای دایان درست کردم.
مثل فنر از جام پریدم و رفتم سمت کمد.
ساک ابی رنگم رو از طبقه پایینش برداشتم و مشغول گشتن توی جیباش شدم.
دایان_چی میخوای؟
_یه چیزی درست کرده بودم برات.
دایان_برای من؟
سرمو تکون دادم و اخرین زیپو باز کردم که دیدمش.
برش داشتم و کیفو برگردوندم توی کمد.
دستبند بافت مشکی رنگ رو گرفتم سمتش.
_اینو توی زندان بافتم.
لبخندی زد و خیره بهش گفت؛
_برام ببندش.
دستشو گرفت جلوم و منتظر نگاهم کرد.
به دستش خیره شدم.
این دستش اصلا تتو نداشت و میتونستم سفیدی و شفافی پوستش رو ببینم.
حتی یه دونه مو هم روی دستش دیده نمیشد.
رگ های دستش خیلی ظریف، اما کمی برجسته بودن.
دوست داشتم دستاش رو نوازش کنم و با لبام لمسشون کنم.
اما حیف که حالا باید فقط از دور نگاهشون میکردم.
دستبندو دور دستش بستم و نشستم روی تخت.
با اینکه خیلی ساده و ارزون قیمت و یا حتی بی مصرف بنظر میرسید و بافتش چندان هم مرتب نبود اما به دستش خیلی میومد.
لبخند قشنگی روی لباش نشست و کم کم گشاد تر شد.
با صدایی اروم، رسا و خش دار گفت؛
_پس واقعا اونجا به فکرم بودی..
لبخند کمرنگی زدم و سرمو تکون دادم.
_گفته بودم که..
لبخندش اروم اروم از لبش محو شد.
دایان_سامیار؟
به چشماش خیره شدم و برخلاف میلم که نیاز داشت با جانم جوابش رو بده گفتم؛
_بله؟
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و سرشو انداخت پایین.
دایان_هیچی.
لبمو کج کردم و با جدیت گفتم؛
_بگو!
نگاهش رو توی اتاق چرخوند و بعد قفلش کرد روی من.
درحالی که با دستبندش بازی میکرد گفت؛
_روزهای بعدش چی؟
ابروهام رفت توی هم.
_منظورت چیه؟
دایان_روزهای بعدش،
بازم به فکرم بودی؟
نفس عمیقی کشیدم.
حالا کمی استرس گرفته بودم و حس عجیبی به خاطر این سوالش پیدا کرده بودم.
چی باید جواب میدادم؟
باید حقیقت رو میگفتم یا همه چیز رو، با تمام سنگینیشون پنهان میکردم؟
واقعا نمیدونستم..
اب دهنمو قورت دادم و دهنمو باز کردم تا چیزی بگم اما نتونستم.
واقعا تواناییش رو نداشتم.
دستم رو کردم توی موهام و به تشک خیره شدم.
دایان_اگه دوست نداری جواب نده.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_یادته هفت ماه پیش گفتی عشقم به درد خودم میخوره و بی ارزشه؟
نگاهش رو ازم دزدید و به تخت دوخت.
_یادته؟
بدون حرف سرش رو تکون داد.
_درست یادم نمیاد اما انگار گفتی که دو روز دیگه از یادم میره..
نفس عمیقی کشید و زل زد به چشمام.
_من هنوزم پای عشق بی ارزشم ایستادم.
و مطمئن باش ارزشش از حس تو و کارات خیلی بیشتره.
از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.
موقع زدن اون حرفا کمی عصبی شده بودم و نمیتونستم ناراحتی توی صدام رو پنهان کنم.
بعد از زدنشون هم دیگه روی نگاه کردن توی چشماش رو نداشتم.
من همین الان به دایان اعتراف کردم که هنوز عاشقشم!
واقعا کار احمقانه ای بود اما، ذره ای پشیمون نبودم.
2 832
#part265
اهنگ تا رسیدنمون بارها و بارها پلی شد و هیچکدوممون قصد عوض کردنش رو نداشت.
به خیابونمون که رسیدیم حس بدی وجودم رو فرا گرفت.
حسی که هفت ماه پیش تجربهش کرده بودم و سختیش هنوز هم همراهم بود.
نیاز داشتم یکم هوا بخورم و فکر کنم واسه همین گفتم؛
_من و اینجا پیاده کن، بقیشو خودم میرم.
نیم نگاهی بهم انداخت و بی توجه بهم پیچید توی خیابون.
نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به صندلی.
کاش همیشه همینطوری لج میکردی، شاید میتونستیم وقت بیشتری رو همراه هم بگذرونیم.
شاید میتونستیم باهم باشیم.
ماشین جلوی در خونه توقف کرد.
عجیب بود.
دایان تاحالا اینجا نیومده بود!
چطور ادرسم رو داشت؟
شاید هم اومده بود، اما احتمالا خیلی کم پیش اومده باشه..
بعد اینهمه مدت هنوز هم ادرس یادش بود؟
نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم.
ماشین رو خاموش کرد و برگشت سمتم.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که تک به تک اجازای صورتش رو از نظر میگذروندم اروم گفتم؛
_ممنون.
ابروهاش کمی به سمت پایین کشیده شد و با صدایی کم گفت؛
_واسه چی؟
_رسوندنم.
سرشو تکون داد و لبخندی زد.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
حالا میتونستم صدای نفس های هردومون رو به خوبی بشنوم.
نه که غیر عادی نفس بکشیم، فقط کوچه زیادی خلوت بود.
رعدو برقی زد و پشتوانه اون بارون دوباره پا گرفت.
نیم نگاهی به شیشه های بخار گرفته انداختم.
داخل ماشین به هیچ وجه پیدا نبود.
یه حسی قلقلکم میداد از این فرصت استفاده کنم و تموم خلاء های درونم رو پر کنم.
همون حسی که واسه یه بغل کوچیک از دایان خودشو به درو دیوار میکوبید.
میتونستم صداش رو بشنوم، سمت چپ سینم میتپید.
حالا کمی خندم هم گرفته بود.
همیشه از تماس های چشمی طولانی مدت بیزار بودم و یه جورایی بهم حس معذب شدن میداد.
فکر اینکه توی اون لحظه از دید طرف چطور بنظر میرسم..
اما حالا، حواسم اونقدری جمع دایان بود که از خودم فارغ باشم.
چشمای خمارش اروم لیز خوردن روی لبام و اب دهنش رو قورت داد.
درکش میکردم، این عطشی بود که خودم ماه ها توش سوخته بودم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاه منم روی لباش خشک شد.
سرشو بلند کرد و توی چشمام زل زد، انگار میخواست حسم رو از توشون بخونه.
شایدم منتظر یه تایید کوچیک بود تا کاری که باید رو بکنه..
نفسای گرمش به صورتم میخورد و حالا به قدری گرمم شده بود و قلبم تند میزد که حس میکردم الانه که بیارم بالا.
دستش رو اورد بالا و خواست بزاره پشت گردنم که کشیدم عقب.
دستی توی موهای کوتاهم کشیدم و گفتم؛
_من..
دیگه برم.
پوفی کشید و کلافه نگاهم کرد.
در ماشین رو باز کردم و خواستم پیاده شم که عطسم گرفت.
چندبار پشت سر هم عطسه کردم که دایان گفت؛
_زود برو خونه تا سرما نخوردی.
بخار شیشه رو پاک کرد و نگاهی به اسمون کبود و بارونی انداخت.
ناخوداگاه گفتم؛
_بیا بالا.
دایان_مزاحم نمیشم.
دستامو توی جیب کاپشنم کردم.
_کسی خونه نیست، همه مهمونین.
من تنهام.
دایان_گندم چی؟
_چرا هستش.
سپردم بهش ظرفارو بشوره و جارو کنه تا ما بیایم.
پوزخندی زد و گفت؛
_بانمک شدی.
چپ چپ نگاهش کردم.
_اخه کی بچه هفت ماهه رو تنها میزاره توی خونه؟
شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت.
_خدافظ.
خندید و در ماشین رو باز کرد و بعد از خارج شدنش بستش.
دایان_حالا حالاها قرار نیست از دستم خلاص بشی.
به زور خودمو کنترل کردم که لبخند نزنم.
در ماشینش رو قفل کرد و اومد سمتم.
کلید انداختم توی در و بازش کردم که اروم کنار گوشم گفت؛
_بلاخره باید از قهوه ای که خریدم استفاده کنم یا نه؟
با اخم نگاهش کردم که لبخندش پررنگ تر شد و رفت سمت پارکینگ.
رعدو برقی زد و بارون شدید تر شد.
نفس عمیقی کشیدم و بعد از بستن در خونه رفتم و وارد اسانسور شدم.
وارد خونه که شدم تونستم بوی زعفرون و هل رو حس کنم.
صورتم رو جمع کردم و بعد از بستن در کلیدو روی اپن گذاشتم.
دایان نگاهی به اطرافش انداخت و گفت؛
_چقدر خونتون خوبه.
رفتم سمت اشپزخونه و درحالی که زیر سماور رو روشن میکردم گفتم؛
_ازش متنفرم.
رفتم سمت اتاقم و درشو باز کردم.
فضای داخلش خیلی سرد بود و پنجره هم باز بود.
کاش قبل از رفتن میبستنش، گندم شب توی این اتاق میخوابید و حالا ممکن بود سرما بخوره.
صدای دایان رو از پشت سرم شنیدم؛
_پشمام.
_چرا؟
دایان_همه اینارو خودت کشیدی؟
نگاهی به نقاشی های روی دیوار انداختم و سرمو تکون دادم.
دایان_بلدیا.
_اینهمه سال رشتم گرافیک بوده، چشم چشم دو ابرو که نمیکشیدم.
خندید و گفت؛
_ولی همشون چشم چشم دو ابرونا.
زیر چشمی نگاهش کردم و کاپشنمو در اوردم و اویزون کردم به چوب لباسی.
دایان روی تخت دراز کشید و دفتر کوچیک گوشه میز رو برداشت.
دایان_لباست را بکن و من را بپوش.
باد که حجاب نمیشناسد، باد ازاد و رهاست.
لای شاخه ها میپیچد و انهارا در اغوش میگیرد.
باد برای گرم کردن، کاپشن و کلاه لازم ندارد.
تیشرت روی صندلی رو برداشتم و بعد از تا کردن چپوندمش تو کشو.
دایان_خودت نوشتی؟
_نه.
یه نویسنده دیگست.
2 832
#part265
اهنگ تا رسیدنمون بارها و بارها پلی شد و هیچکدوممون قصد عوض کردنش رو نداشت.
به خیابونمون که رسیدیم حس بدی وجودم رو فرا گرفت.
حسی که هفت ماه پیش تجربهش کرده بودم و سختیش هنوز هم همراهم بود.
نیاز داشتم یکم هوا بخورم و فکر کنم واسه همین گفتم؛
_من و اینجا پیاده کن، بقیشو خودم میرم.
نیم نگاهی بهم انداخت و بی توجه بهم پیچید توی خیابون.
نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به صندلی.
کاش همیشه همینطوری لج میکردی، شاید میتونستیم وقت بیشتری رو همراه هم بگذرونیم.
شاید میتونستیم باهم باشیم.
ماشین جلوی در خونه توقف کرد.
عجیب بود.
دایان تاحالا اینجا نیومده بود!
چطور ادرسم رو داشت؟
شاید هم اومده بود، اما احتمالا خیلی کم پیش اومده باشه..
بعد اینهمه مدت هنوز هم ادرس یادش بود؟
نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم.
ماشین رو خاموش کرد و برگشت سمتم.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که تک به تک اجازای صورتش رو از نظر میگذروندم اروم گفتم؛
_ممنون.
ابروهاش کمی به سمت پایین کشیده شد و با صدایی کم گفت؛
_واسه چی؟
_رسوندنم.
سرشو تکون داد و لبخندی زد.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
حالا میتونستم صدای نفس های هردومون رو به خوبی بشنوم.
نه که غیر عادی نفس بکشیم، فقط کوچه زیادی خلوت بود.
رعدو برقی زد و پشتوانه اون بارون دوباره پا گرفت.
نیم نگاهی به شیشه های بخار گرفته انداختم.
داخل ماشین به هیچ وجه پیدا نبود.
یه حسی قلقلکم میداد از این فرصت استفاده کنم و تموم خلاء های درونم رو پر کنم.
همون حسی که واسه یه بغل کوچیک از دایان خودشو به درو دیوار میکوبید.
میتونستم صداش رو بشنوم، سمت چپ سینم میتپید.
حالا کمی خندم هم گرفته بود.
همیشه از تماس های چشمی طولانی مدت بیزار بودم و یه جورایی بهم حس معذب شدن میداد.
فکر اینکه توی اون لحظه از دید طرف چطور بنظر میرسم..
اما حالا، حواسم اونقدری جمع دایان بود که از خودم فارغ باشم.
چشمای خمارش اروم لیز خوردن روی لبام و اب دهنش رو قورت داد.
درکش میکردم، این عطشی بود که خودم ماه ها توش سوخته بودم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاه منم روی لباش خشک شد.
سرشو بلند کرد و توی چشمام زل زد، انگار میخواست حسم رو از توشون بخونه.
شایدم منتظر یه تایید کوچیک بود تا کاری که باید رو بکنه..
نفسای گرمش به صورتم میخورد و حالا به قدری گرمم شده بود و قلبم تند میزد که حس میکردم الانه که بیارم بالا.
دستش رو اورد بالا و خواست بزاره پشت گردنم که کشیدم عقب.
دستی توی موهای کوتاهم کشیدم و گفتم؛
_من..
دیگه برم.
پوفی کشید و کلافه نگاهم کرد.
در ماشین رو باز کردم و خواستم پیاده شم که عطسم گرفت.
چندبار پشت سر هم عطسه کردم که دایان گفت؛
_زود برو خونه تا سرما نخوردی.
بخار شیشه رو پاک کرد و نگاهی به اسمون کبود و بارونی انداخت.
ناخوداگاه گفتم؛
_بیا بالا.
دایان_مزاحم نمیشم.
دستامو توی جیب کاپشنم کردم.
_کسی خونه نیست، همه مهمونین.
من تنهام.
دایان_گندم چی؟
_چرا هستش.
سپردم بهش ظرفارو بشوره و جارو کنه تا ما بیایم.
پوزخندی زد و گفت؛
_بانمک شدی.
چپ چپ نگاهش کردم.
_اخه کی بچه هفت ماهه رو تنها میزاره توی خونه؟
شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت.
_خدافظ.
خندید و در ماشین رو باز کرد و بعد از خارج شدنش بستش.
دایان_حالا حالاها قرار نیست از دستم خلاص بشی.
به زور خودمو کنترل کردم که لبخند نزنم.
در ماشینش رو قفل کرد و اومد سمتم.
کلید انداختم توی در و بازش کردم که اروم کنار گوشم گفت؛
_بلاخره باید از قهوه ای که خریدم استفاده کنم یا نه؟
با اخم نگاهش کردم که لبخندش پررنگ تر شد و رفت سمت پارکینگ.
رعدو برقی زد و بارون شدید تر شد.
نفس عمیقی کشیدم و بعد از بستن در خونه رفتم و وارد اسانسور شدم.
وارد خونه که شدم تونستم بوی زعفرون و هل رو حس کنم.
صورتم رو جمع کردم و بعد از بستن در کلیدو روی اپن گذاشتم.
دایان نگاهی به اطرافش انداخت و گفت؛
_چقدر خونتون خوبه.
رفتم سمت اشپزخونه و درحالی که زیر سماور رو روشن میکردم گفتم؛
_ازش متنفرم.
رفتم سمت اتاقم و درشو باز کردم.
فضای داخلش خیلی سرد بود و پنجره هم باز بود.
کاش قبل از رفتن میبستنش، گندم شب توی این اتاق میخوابید و حالا ممکن بود سرما بخوره.
صدای دایان رو از پشت سرم شنیدم؛
_پشمام.
_چرا؟
دایان_همه اینارو خودت کشیدی؟
نگاهی به نقاشی های روی دیوار انداختم و سرمو تکون دادم.
دایان_بلدیا.
_اینهمه سال رشتم گرافیک بوده، چشم چشم دو ابرو که نمیکشیدم.
خندید و گفت؛
_ولی همشون چشم چشم دو ابرونا.
زیر چشمی نگاهش کردم و کاپشنمو در اوردم و اویزون کردم به چوب لباسی.
دایان روی تخت دراز کشید و دفتر کوچیک گوشه میز رو برداشت.
دایان_لباست را بکن و من را بپوش.
باد که حجاب نمیشناسد، باد ازاد و رهاست.
لای شاخه ها میپیچد و انهارا در اغوش میگیرد.
باد برای گرم کردن، کاپشن و کلاه لازم ندارد.
تیشرت روی صندلی رو برداشتم و بعد از تا کردن چپوندمش تو کشو.
دایان_خودت نوشتی؟
_نه.
یه نویسنده دیگست.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
