𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 832
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-4430 أيام
أرشيف المشاركات
2 830
انگار هرچه تقویم جلو تر میرود و زمان بیشتر میگذرد، دفتری که درباره من در ان نوشتهاند کدر تر میشود، میپوسد و موریانه میزند.
و در قسمتی دیگر من هستم که تیرگی را حس میکنم، تکه تکه میشوم و درد میکشم.
2 830
ای کاش لحظه مرگمون مثل لحظه تولد پر سروصدا و شلوغ نباشه و در سکوت بمیریم؛ شاید موندگار شد.
2 830
شبایی که حالت بده و نیاز به گریه کردن داری حتی فراموش شده ترین درد های بی اهمیتی که در گذشته داشتی هم یادت میاد و دهن خودتو چشمات یه دور کامل سرویس میشه.
2 830
کلا بنظر من گوشی شانسیه
___
پس من خیلی خوش شانسم ،چون گوشیم7ساله داره واسم کار میکنه و حیقتا بهش وابسته شدم دلم نمیاد بفروشمش یا یه گوشیه دیه بخرم ☺️💔
مدیونی اگه فک کنی بخاطر قیمت گوشیآ نمیرم گوشی جدید بخرم ✨✨✨✨
2 830
#part264
از اتاق ته راهرو خارج شدیم و رفتیم سمت در اصلی.
دایان_یه لحظه صبر کن من الان میام.
این رو گفت و رفت سمت پذیرش.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم و روی صندلی نشستم.
یعنی چه کاری میتونست اونجا داشته باشه؟
یه لحظه انگار سروصدا ها بیشتر شد، به ورودی بیمارستان نگاه کردم.
مرد نسبتا چاقی رو دیدم که لباس صورتی به تن داشت و دختر لاغری رو انداخته بود روی کولش.
دختر انگار بیهوش بود چون دستاش اویزون بود و بی حرکت افتاده بود.
موهای کوتاهی داشت و یه تیشرت ابی و شلوار خاکستری خونگی به تن داشت.
میتونستم ببینم که چندتا تتو روی دستش داره.
کنجکاو بودم که بدونم چشه.
نه جاییش خونی بود و نه حالش بد بنظر میومد.
البته چهرش مشخص نبود که ببینم چشه.
نه شال داشت و نه کفش.
انگار که خیلی سریع اورده بودنش بیمارستان.
یه زن قد بلند و دونفر دیگه هم پشت سرش وارد شدن که یکیشون همسن دختره به نظر میرسید.
اون دونفر انگار ناراحت تر بودن و دختر جوون تر انگار میخواست گریه کنه.
این رو از برقی که توی چشمای قهوه ایش بود میتونستم متوجه بشم.
اونقدری نموندیم که بفهمم چش بود، دایان که اومد مجبور شدیم بریم.
تا لحظه اخر داشتم اون سمتو نگاه میکردم.
دختر با چشمای باز روی تخت خوابیده بود و گریه میکرد.
صورتش سفید بود و انگار داشت میلرزید..
از بیمارستان که خارج شدیم دوباره تونستم سرمای هوا رو حس کنم.
فضای بیمارستان خیلی خلوت بود و تا در ورودی پله میخورد.
یه باغچه بزرگ داشت که پر از گل های قشنگ بود که حتی اسمشون رو هم نمیدونستم.
چندتا امبولانس توی پارکینگش پارک بودن و یه فضای سبز کوچولو داشت که دلم میخواست برم و توش دراز بکشم.
دایان_چرا زخمتو نبست؟
_چسب زخم زد.
سرشو تکون داد و گفت؛
_رفتی خونه باندی چیزی بزن بهش.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
بعد از گرفتن داروهام از داروخونهی توی بیمارستان رفتیم و سوار ماشین شدیم.
نفس عمیقی کشیدم و درو بستم.
یه لحظه انگار گرمای عمیقی رو حس کردم.
دیگه خبری از باد یا قطرات ریز شبنم که روی لباسامون مینشستن نبود.
یا اون صدای همهمه ماشینا توی کوچه خیابون و وزش باد لابه لای درختا.
تنها صدای پلاستیک داروهام بود که توی دستم گرفته بودمش.
من ساکت بودم چون نمیدونستم باید چی بگم.
اصلا دلم نمیخواست برم خونه و حالا بنظر میرسید که باید از هم خدافظی کنیم.
دایان هم مثل من ساکت بود، یعنی امکان داشت اونم مثل من از جدا شدن بترسه؟
دایان_برسونمت خونه رستا؟
از توی فکر در اومدم و بهش خیره شدم.
حالا توی تاریکی نمیتونستم چهرش رو درست ببینم اما برق توی چشماش توی همین نور کم هم پیدا بود.
اصلا حوصله مهمونی رفتن رو نداشتم.
از سمتی دلم نمیخواست با دریا روبه رو بشم.
میترسیدم دوباره تیکه انداختن رو شروع کنه و اصلا حوصله بحث کردن باهاش و خورد شدن اعصابمو نداشتم.
اونم حالا که تازه یکم احساس خوشحالی میکردم.
مطمئنم رستا بهش گفته که با دایانم.
بعضی وقتا از دست رستا خیلی عصبی میشم.
نه که ادم دورو یا دو به هم زنی باشه، نه.
فقط یکم زیادی سادست و گاهی وقتا نمیدونه چیو باید کجا بگه.
درواقع خیلی صادقه و چیزی از پنهان کاری مصلحتی بلد نیست.
دایان_سامیار؟
از فکر در اومدم و خیلی سریع گفتم؛
_نه.
میرم خونه خودمون.
البته خودم میرم، لازم نیست زحمت بکشی.
دایان_نه، هوا بارونیه.
الانم تاکسی یا اتوبوس گیر نمیاد، خودم میرسونمت.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
نفس عمیقی کشید و بطری اب بین صندلیارو برداشت و کمی ازش خورد.
بهم تعارف کرد اما سرم رو به نشانه نه بالا انداختم.
بلاخره ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
توی راه همش داشتم فکر میکردم.
امشب شب خیلی طولانی ای بود و انگار سالها از شروعش میگذشت.
حس میکردم از اخرین باری که دایان رو دیدم تا الان جریان داره.
زیر چشمی نگاهش کردم.
موهاشو زده بود عقب و درحالی که با اخم و با یه دست رانندگی میکرد اروم زیر لب چیزی میگفت که حدس میزدم اهنگ باشه.
میتونستم خال گوشه گردنش رو به خوبی ببینم.
خالی که یه زمانی میتونستم جاشو با لبام لمس کنم.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_کابلو بزن یه اهنگ بزار.
نگاهم رو ازش گرفتم و کابل رو به گوشیم وصل کردم.
نمیدونستم باید چی بزارم که خوشش بیاد، حالا بعد از یکسال اصلا نمیدونستم چی دارم توی گوشیم.
حتی حس میکردم هیچ اهنگی رو به یاد نمیارم.
بلاخره اهنگی انتخاب کردم و گذاشتم و درحالی که به قطرات بارون که روی شیشه مینشستن و توسط شیشه پاک کن کنار زده میشدن نگاه میکردم بهش گوش سپردم.
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
2 830
#part263
دستم رو گرفت و اول با پنبه و مایع شست و شو زخمم رو پاک کرد.
خیلی یخ بود و اجازه نمیداد سوزش دستم رو درست حس کنم.
حالا کمی استرس گرفته بودم.
من از امپول نمیترسیدم، اما اینکه نمیدونستم دقیقا میخواد باهاش چیکار کنه یه مقدار ترسناک بود.
سرنگ رو پر از محلول کرد و برد سمت زخمم و سوزنش رو فرو کرد کنارش.
صورتمو جمع کردم و به دایان که کنارم ایستاده بود و با دقت نگاهم میکرد خیره شدم.
اخماش توی هم بود و دست به سینه، درحالی که سرشو کمی کج کرده بود دستم رو نگاه میکرد.
سرمو انداختم پایین تا ببینم دقیقا داره چیکار میکنه.
مایع شست و شو رو توی دستم خالی میکرد و محلول همراه با خون بیرون میریخت.
خیلی صحنه بد و دردناکی بود.
من به خون حساس بودم و هرموقع خون میدیدم سر گیجه میگرفتم.
الان هم از موقعیت های دیگه مستثنی نبود و حالم کمی بد شد اما سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و به پرستار و کاری که میکرد نگاه نکنم.
دستم کمی سوز میداد و احساس میکردم زخمم داره یخ میبنده.
بلاخره بعد از شست و شو بهم اشاره کرد تا برم و روی تخت بشینم.
پرستار_چندتا واکسن و امپول داری که چندتاشو الان بهت میزنم و بقیشو روزهای دیگه باید بیای بزنی.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.
چندتا سرنگ و شیشه از توی کمد خارج کرد و اومد سمتم.
درحالی که سوزن رو از توی پلاستیک خارج میکرد گفت؛
_باید توی بازوت بزنم.
به چهرهش خیره شدم.
دختر ساده ای بود و موهای بلوندش پوستش رو تیره تر نشون میداد.
استین دورسم رو کشیدم بالا که ضربه ای به سرنگ زد و درحالی که سعی میکرد هواش رو خارج کنه گفت؛
_باید لباستو در بیاری.
مردد نگاهش کردم.
من از اینکه جلوی بقیه لخت بشم هیچ خوشم نمیومد.
مخصوصا اگه اون ادم یه دختر غریبه میبود.
دایان هنوز همونطور دست به سینه ایستاده بود و با دقت و اخم ریزی من و پرستار رو نگاه میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و لباسم رو از تنم خارج کردم.
هوا، حتی اینجا توی اتاق هم سرد بود و حس بدی بهم میداد.
دختر بدون اینکه کوچکترین نگاهی بهم بندازه سه تا واکسن زد توی بازوم و سرنگ های استفاده شده رو انداخت سطل اشغال.
دوتا واکسن بعدی رو توی رونم زد، به همون خاطر مجبور شدم شلوارم رو دربیارم.
خیلی معذب بودم و دایان هم اون وسط با اخم زل زده بود بهم و حس بدم رو تشدید میکرد.
دختر انگار متوجه خجالت کشیدنم شده بود چون با خنده کارش رو انجام میداد و هر ازگاهی هم دایان رو زیر زیرکی نگاه میکرد.
دایان_ایشالا تو کونش که امپول نداره؟
چپ چپ دایان رو نگاه کردم.
پرستار خندید و گفت؛
_دوست داری اونجا هم بزنم؟
دایان_نه ممنون همین الانشم سوراخ سوراخ شده.
دختر خندید و درحالی که سرنگ رو مینداخت توی سطل اشغال دستکش هاشو از دستش خارج کرد.
رفت سمت میزی که چندتا برگه و وسیله های پزشکی روش بود و به کارت واکسن سبز رنگ در اورد و با خودکار چیزی روش نوشت.
پرستار_اسمتون چیه؟
دایان_سامیار کله پیاز زاده.
پرستار_واقعا؟
با تعجب نگاهمون کرد که با اخم گفتم
_خیر.
سامیار امید بخش.
دختر خندید و به دایان اشاره کرد و گفت؛
_برادرتون هستن؟
به دایان خیره شدم.
وایساده بود وسط اتاق و دستاش توی جیبش بودن.
موهاش حالا نسبت به وقتی که بیرون بودیم مرتب تر بنظر میرسیدن و لبخند کوچیکی گوشه لبش بود.
داشتم فکر میکردم که چه شباهتی بین من و دایان دیده که فکر کرده برادریم.
شبیه هرچیزی بودیم غیر از کسانی که پدرو مادرشون یکیه.
من هنوز هم بدون حرف داشتم دختر رو نگاه میکردم که دایان زودتر از من به حرف اومد و گفت؛
_نه بابا.
برادر نیستیم.
این رو که گفت خندید.
دختر با چشم های ریز شده نگاهمون کرد و گفت؛
_دوست یا فامیلید؟
دایان_نه، فکر نکنم.
دختر خندید و گفت؛
_پس چی هستین؟
به چشمای عسلیش نگاه کردم.
کاش یکی بهش میگفت به تو چه ربطی داره که ما چی هستیم.
ما هیچی نیستیم، هرموقع خودمون فهمیدیم تورو هم خبر میکنیم.
با این اوصاف اروم گفتم؛
_دشمنیم.
دختر خندید و درحالی که چیزی توی کارت واکسن یادداشت کرد گفت؛
_دشمنت اوردت بیمارستان؟
دایان_سگا نباید پارش میکردن، باید زنده میموند تا خودم پارهش کنم.
دختر نگاه معنا داری بمون انداخت که حس بدی گرفتم.
به نظرم یکمی زیاده روی شده بود و ممکن بود بهمون شک کنه.
درسته که اصلا مهم نبود اما خب حس خوبی بهم نمیداد.
انگار متوجه شد دوست ندارم دخالت کنه چون بیخیالش شد و کارت واکسن رو گرفت سمتم.
پرستار_تاریخایی که باید بیای واکسنای بعدیت رو بزنی واست یادداشت کردم.
سعی کن زیاد عقب یا جلو نشه اما خب یه روز تاخیر هم اشکال نداره.
تشکری کردم و کاپشنم رو پوشیدم.
داشتم از اتاق خارج میشدم که دختر گفت؛
_دشمنیتون پایدار!
حس عجیبی با شنیدن این حرفش بهم دست داد.
نمیدونم چرا اما یه حسی بهم میگفت فهمیده چه رابطه ای باهم داریم.
البته که رابطه ای نداشتیم اما خب.
کی این چیزا واسه مردم ایران انقدر عادی شده بود!؟
2 830
کاش دلتنگی هم مثل سیگار بود، میکشیدی دودشو فوت میکردی بیرون و اتیشش برای همیشه خاموش میشد.
2 830
#part262
بلاخره از کوچه خارج شدیم و رفتیم سمت یکی دیگه از کوچه ها.
_بیمارستان توی کوچست؟
دایان_نه، ماشین رو اینجا پارک کردم.
چیزی نگفتم و سعی کردم درد طاقت فرسای دستم رو نادیده بگیرم.
بلاخره به یه سانتافه سفید رنگ رسیدیم که اصلا تمیز نبود.
داشتم فکر میکردم که حیف ماشین به این قشنگی نیست که انقدر کثیف باشه؟
بلاخره دستم رو ول کرد و رفت پشت ماشین نشست و منم کنارش نشستم.
واسم سوال شد که این ماشین رو از کجاش اورده.
احتمالا ماشین باباش بود..
دستمالی از توی پاکت خارج کردم و فشار دادم روی زخمم که درد بدی توی گوشتم پیچید.
از شدت سرما و ضعف میلرزیدم و حالم خیلی داغون بود.
انگار دایان هم متوجه این حال بدم شد چون بخاری رو روشن کرد و تا اخر زیادش کرد.
اروم نمیرفت، اما اونقدراهم تند نبود.
وقتایی که پشت چراغ قرمز میایستاد کلافه ثانیه شمار رو نگاه میکرد و به محض سبز شدن خیلی سریع حرکت میکرد.
خداروشکر مرکز شهر بودیم و به بیمارستان ها و امکانات درمانی نزدیک..
بلاخره جلوی یه بیمارستان شبانه روزی ایستادیم و پیاده شدیم.
درحالی که در ماشین رو میبستم گفتم؛
_این بدبخت رو یه کارواش ببر.
دایان_فعلا تورو اوردم بیمارستان.
چیزی نگفتم و جلوتر ازش حرکت کردم.
بیمارستان نسبتا خلوت بود و زیاد طول نکشید تا نوبتمون بشه چون بخش گاز گرفتگی ها فقط یکی دو نفر بیمار داشت.
وارد اتاق ته سالن شدیم که پر بود از پوسترهایی با عکس حیوانات و نوشته هایی راجب گاز گرفتگی جانوران مختلف.
یه پسربچه کوچیک جلوی من بود که همسترش گازش گرفته بود و زخمش اندازه سر یه مورچه بود.
خیلی تخس بنظر میرسید و با اخم همه جارو نگاه میکرد.
موقع زدن واکسن و معاینه و شست و شوی انگشتش فقط چشماشو بست و اروم اشک ریخت.
نه داد زد، نه فرار کرد و نه هیچ چیز دیگه.
رنگش مثل گچ دیوار سفید بود و موهاش انقدر مشکی بود که برق میزد.
ابروها و مژه های خیلی پر پشتی داشت و لباش صورتی و برجسته بودن.
واقعا بچه قشنگی بود.
متوجه شدم که دایان هم مثل من قفل شده روش و بدون حرف نگاهش میکنه.
وقتی متوجه من شد اروم خندید و گفت؛
_چقدر شبیه توعه.
خیره به پسر بچه گفتم؛
_کجاش شبیه منه؟
دایان_خیلی کوچولو و قشنگه.
لبخندی روی لبم نشست و چیزی نگفتم.
مادر بچه زن ساده ای بود و دقیقا مثل خودش بود.
پوست سفید، چشما و موهای تیره و مژه های بلند و پر پشت.
حالت لبا و رنگشون خیلی قشنگ بود، بدون هیچ رژ لب یا چیزی.
تیپ ساده ای داشت.
یه پالتوی مشکی پوشیده بود با شلوار و شال همرنگش.
خیلی لاغر و ظریف بود و بنظر میرسید که خیلی توی زندگیش درد کشیده باشه.
دکتر با مهربونی رو به پسر بچه گفت؛
_اسمت چیه؟
پسربچه با تخسی گفت؛
_امیرعلی.
پرستار درحالی که زخم امیر علی رو با الکل پاک میکرد گفت؛
_چه پسر خوب و ساکتی هستی.
خواهر برادر نداری؟
امیرعلی نیم نگاهی به من و دایان انداخت و با همون حالت عبوس گفت؛
_نه.
پرستار_چرا؟
مامانت برات خواهر و برادر نمیاره؟
دایان اروم گفت؛
_به تو چه پلشت.
فقط میخوان مردمو ترغیب کنن بچه بیارن.
کی سیرشون کنه؟
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
حالا سوزش دستم بیشتر شده بود و پرستاره هم هی الکی طولش میداد.
امیرعلی_بابا ندارم که خواهر و برادر به دنیا بیاد.
پرستار یه لحظه دست از کار کشید و با تعجب امیرعلی رو نگاه کرد.
حالا موقعیت عجیبی به وجود اومده بود.
پرستار متعجب بود و امیرعلی عصبانی.
مادرش هم بنظر غمگین و ناراحت میومد.
این وسط فقط دایان بود که داشت میخندید.
بلاخره کار امیرعلی و مامانش تموم شد و اتاق رو ترک کردن.
دایان با خنده و کنایه گفت؛
_مامان امیرعلی هم خوب چیزی بودا.
نگاه چپی بهش انداختم و گفتم؛
_خب که چی؟
دایان_میتونی بری بابای امیرعلی بشی تا خواهر دار بشه.
اخمی کردم و چیزی نگفتم.
پرستار اومد سمتم و گفت؛
_چیزی گازتون گرفته؟
_بله، سگ.
پرستار_میتونم زخمتون رو ببینم؟
کاپشنم رو در اوردم و استین دورسم رو زدم بالا.
دستم رو گرفت و با دقت به زخمم نگاه کرد.
پرستار_سگ خیابونی بود یا خودتون؟
_خیابونی.
پرستار_نژادش رو میدونید؟
_نه.
دایان_خیلی سیاه و زشت بود.
پرستار سرشو تکون داد و گفت؛
_بیاید اینجا تا براتون شست و شوش بدم.
از روی صندلی بلند شدم و دنبالش راه افتادم.
رفت سمت روشویی و از روی میز کنارش محلولی برداشت و سرنگی از توی پلاستیک خارج کرد.
هیچ ایده ای نداشتم که با امپول چطور میخواد دستم رو شست شو بده..
2 830
#part261
نوک سیگارم رو چسبوندم به مال اون و بهش خیره شدم.
حتی با وجود این تاریکی هم میتونستم مژه های فر و کم پشتش رو ببینم.
چشماش خمار بودن و برق میزدن و نفسای گرمش به صورتم برخورد میکرد.
اب دهنم رو قورت دادم و خواستم بکشم عقب اما یه حسی جلوم رو گرفت.
مگه میتونستم توی این فاصله کم ازش باشم و بخوام جدا بشم؟
حالا قلبم شروع کرده بود به تند زدن و دیگه مثل قبل اونقدر سردم نبود.
درواقع میلرزیدم اما مغزم این سوز و سرما رو نادیده میگرفت.
چیزهای مهمتری برای توجه کردن وجود داشت، مثل دایان.
سیگارم روشن شده بود و دودش کمی اذیتم میکرد.
با این اوصاف هیچکدوممون قصد عقب کشیدن نداشتیم.
میتونستیم صدای نفس های همو به خوبی حس کنیم.
دلم برای شنیدن این نجوای اروم تنگ شده بود..
سیگارش رو گرفت لای انگشت هاش و اروم پلک زد.
منم به تبعیت از اون همینکارو کردم.
حالا هردومون توی فاصله کمی از هم قرار داشتیم و به هم نگاه میکردیم.
میتونستم جریان گرم و زندگی بخش خون رو توی رگام حس کنم و حالا انگار قلبم جون دوباره برای تپیدن گرفته بود.
چشماش رو بست و اروم اومد جلو.
ناخوداگاه چشمام بسته شد و خواستم خودمو بهش نزدیک کنم که صدای پارس سگی هردومونو از جا پروند.
انقدر نزدیک بود که باعث شد گوشام تیر بکشه.
خیلی سریع چشمام رو باز کردم و به سگ سیاه و بزرگی که جلومون ایستاده بود خیره شدم.
دایان_یا ابلفضل این دیگه چه موجودیه.
به دندون های سفید سگ که توی تاریکی برق میزد خیره شدم.
چهرش خیلی ترسناک بود و انگار که در حین اخم کردن خبیثانه نگاهمون میکرد.
نمیدونم چرا اما شک داشتم یه سگ واقعی باشه.
بیشتر مثل یه جن میموند.
هرچند که حرفم واقعا خنده دار بود.
اب دهنم رو قورت دادم.
_سگه دیگه..
دایان یه قدم رفت عقب که سگ پارس کرد و بهش نزدیک شد.
_تکون نخور.
فکر میکنه دزدی میاد پارهت میکنه.
به چهرش خیره شدم.
سیخ وایساده بود سر جاش و با ترس و استرس به سگ نگاه میکرد.
با اینکه خودمم کمی ترسیده بودم اما خندم گرفت.
با این هیکلش از سگ میترسید؟
البته سگه واقعا ترسناک بود.
پاهای کشیده و سیاهی داشت که خم شده بودن و انگار اماده حمله کردن بهمون بود.
دست سمت راستش انگار کمی خونی بود چون پشماش چسبیده بود به هم و تیره تر از قسمتای دیگه بدنش بود.
ناخنای تیز پاهاش توی خاک فرو رفته بود و گوش های تیزی داشت که سیخ وایساده بودن روی کلش.
پوزه تیز و سیاهی داشت که جمعش کرده بود تا دندوناش بهتر مشخص باشه.
ناخوداگاه نگاهم خورد به الت سرخ و سیخ شدش.
سگ یه قدم رفت سمت دایان که دایان هم رفت عقب و گفت؛
_جان جدت نیا اینطرف.
سگ خوبی باش.
کوچولوی گوگولی مگولی.
با خنده گفتم؛
_دایان ببین، فکر کنم میخواد بکنتت.
این رو گفتم و به لای پاش اشاره کردم.
دایان_بسم الله.
سه برابر مال توئه.
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
پاشو برد بالا تا سگه رو بترسونه که انگار بیشتر عصبانیش کرد چون پارسی کرد و رفت سمتش.
دوباره خواست بزنتش که سرشو برد جلو و خواست گازش بگیره.
خیلی سریع رفتم سمتش و جلوش ایستادم.
خواستم با دست هدایتش کنم اونطرف اما طولی نکشید که سوزش و درد خیلی عمیقی رو توی دستم حس کردم.
بازوم کامل توی دهنش بود و در حالی که خر خر میکرد دندوناش رو توی پوستم فشار میداد.
دادی زدم و صورتم جمع شد.
دردش انقدر طاقت فرسا و بد بود که حس میکردم کل وجودم داره تیر میکشه.
درد دستم یه طرف و چهره ترسناک سگ از این فاصله نزدیک یه طرف دیگه.
اگه دستم رو میکشیدم عقب گوشتم زیر دندوناش میموند و کشیده میشد و اگه اون دستم رو میبردم جلو ممکن بود اون یکی رو هم گاز بگیره.
همه اینا توی چند صدم ثانیه اتفاق افتاد و زیاد طول نکشید چون دایان با چوب زد توی سر سگه و اونم کشید عقب و با خر خر ناله مانندی ازمون دور شد.
ابروهام رفت توی هم و زخممو با دست گرفتم و خم شدم.
اشکم در اومده بود و دستم به طرز زجر اوری میسوخت و درد میکرد.
میتونستم گرمی خون رو از زیر استین کاپشنم که حالا کمی پاره شده بود حس کنم.
دایان چوب رو انداخت روی زمین و خیلی سریع اومد سمتم.
دایان_سامیار.
خوبی؟
ناله ای کردم و سرمو به دو طرف تکون دادم.
دستمو گرفت و استینم رو زد بالا که تونستم جای دوتا سوراخ قرمز رو توی دستم ببینم.
خونش زیاد نبود و عمیق به نظر نمیرسید اما خب خیلی درد میکرد.
دایان_خدا لعنتش کنه.
به زور خندیدم و با صدایی گرفته گفتم؛
_سگرو لعنت کنه؟
بی توجه به حرفم گفت؛
_بیا بریم دکتر.
چیزی نگفتم و پشت سرش راه افتادم.
دست مخالفم رو گرفته بود و دنبال خودش میکشیدم.
دایان_چرا خودتو انداختی جلوش؟
_میخواست گازت بگیره.
نگاه بدی بهم انداخت و پوفی کشید.
دایان_از دست تو سامیار.
از دست تو.
چیزی نگفتم و اخمام رفت توی هم.
کوچه همونقدر تاریک و خلوت بود و حالا دیگه نه صدای جیرجیرک و نه دریا شنیده نمیشد و فقط صدای برخورد کفشامون با کف اسفالت بود که سکوت رو میشکست.
2 830
#part260
پام گیر کرد به یه بریدگی و نزدیک بود بیوفتم اما تعادلم رو حفظ کردم.
دایان با خنده نگاهم کرد که غریدم؛
_یه لامپ هم اینجا نمیزارن.
ادم داره راه میره یهو میره تو چاهی چیزی..
دایان_حواستو جمع کن.
سرمو تکون دادم و سعی کردم قدمامو با دقت بیشتری بردارم.
اطرافمون تاریک بود و خیابون حالا به خونه های ساده تر و بزرگتری منتهی میشد.
ارتقاع دیوار و در بعضیاشون واقعا کم بود و روبه کوچه پنجره های مات داشتن.
کنجکاو بودم بدونم توشون چی هست.
احتمالا پر بودن از موش، سوسک و جن.
جایی که قطعا اگه رستا بود خیلی خوشش میومد.
هیچوقت رستارو درک نکردم، به همه موجودات و حشرات زنده علاقه داشت.
مرغ، سگ، گربه، سوسک، پشه..
از بچگیش تا الان خونشون باغ وحش بوده.
یادمه یه مدت میخواست گیاه خوار باشه و فقط وقتایی که غذا کوبیده داشتیم گوشت میخورد.
تازه خیلیم تعصب داشت که نه من حامی حقوق حیواناتم.
لبخندی زدم.
دلم واقعا براش تنگ شده بود.
نه از اون دلتنگیایی که با دوبار همو دیدن رفع بشه.
قبل از تموم این اتفاقات، قبل از این دوسال اخیر منو رستا واقعا خواهر برادر بودیم.
من از همه چیز زندگی اون خبر داشتم و اون تقریبا از اتفاقات زندگی من.
درمورد همه چیز باهام حرف میزد، همیشه خونمون بود و فقط با هم وقت میگذروندیم.
نمیدونم اولین بار کی از هم اینقدر فاصله گرفتیم.
از وقتی که ماریا وارد زندگی من شد؟
یا اشنا شدنش با مسیحا؟
مرگ بابابزرگ یا اونهمه اتفاقات بدی که واسه هردومون افتاد و زندان رفتن من.
شایدم از وقتی که مامانم روی رابطمون حساس شد و گفت که نباید زیاد به هم نزدیک شیم.
توی همین فکر ها بودم که دایان بی هوا گفت؛
_نبودم رو حس کردی اصلا؟
اخمام رفت توی هم و با لحنی عبوس گفتم؛
_نمیخوام راجبش حرف بزنم.
چیزی نگفت و سرشو تکون داد.
به بخار های خارج شده از بازدمش خیره شدم.
حالا ارزو میکردم که کاش میتونستم کمی صمیمی تر باهاش برخورد کنم اما اعصابم واقعا خورد بود.
نگاهم رو به انتهای کوچه دوختم.
جایی که دیگه هیچ خونه ای وجود نداشت و به دریا منتهی میشد.
هرچی جلوتر میرفتیم هوا انگار سرد تر میشد و سوز بیشتری میومد.
حالا نجوای جیرجیرک ها تنها نبود و صدای امواج دریا هم به کمکش سکوت سنگین و سرد خیابون رو میشکست.
انگار که هردوشون، قسم خورده باشن ارامش رو از ادمی بگیرن.
چقدر عجیب که با وجود اینهمه تفاوت، بازم باهمن.
درست مثل من و دایان که حالا بی خبر از ذهنیتمون نسبت به هم، کنار همدیگه راه میریم..
از دور تونستم جسمی تیره رنگ رو ببینم که اروم روی زمین حرکت میکرد.
یه لحظه ترسیدم و دست از راه رفتن کشیدم اما خیلی زود متوجه شدم که سگه.
حالا دیگه کوچه تموم شده بود و میتونستم سیاهی دریارو به خوبی ببینم.
متاسفانه هوا انقدر ابری بود، که نقش هیچ نوری توی اب نیوفته.
به اب نزدیک تر شدیم.
حالا صدای برخوردش با صخره ها بیشتر شنیده میشد.
این قسمت از دریا، ساحل نداشت و بیشتر حالت پرتگاه بود.
البته ارتفاع زیادی تا اب وجود نداشت و با هر برخوردش به صخره، قطرات اب تا بالا پرت میشدن و اگه خیلی نزدیک میشدی ممکن بود خیس بشی.
کنار بریدگی ای که پایینش اب وجود داشت ایستادم و از فاصله ای نزدیک تر بهش خیره شدم.
امشب دریا خیلی نا اروم بود.
احتمالا بخاطر بارون بود و باد شدیدی که میوزید.
سوز خیلی بدی هم میومد که از سمت دریا منشا میگرفت.
همیشه کنار اب از بقیه قسمت های دیگه سردتر بود.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
بوی نمک خیس خورده میومد.
هرچند که نمک خیس خورده هیچ بویی نداشت، اما همیشه بر این باور بودم که دریای خزر این بو رو میده.
سرمو بلند کردم، انتهای دریا انگار با اسمون عجین شده بود.
تیرگی اب و کبودی ابرها ترکیب ترسناکی رو ساخته بودن.
حس عجیبی به ادم میداد، انگار باعث میشد از خودت بپرسی من واقعا وجود دارم؟
من الان، واقعا درحال زندگی کردن هستم؟
این یه رویاست یا کابوس؟
شاید هم یه واقعیت انکار نشدنی.
توی زندان که بودم، تصور همچین لحظه ای برام خیلی دور و محال بود.
با وجود همه اینا، ارامش عجیبی داشتم.
صدای اب و جیرجیرک ها با هم قاطی میشد و سگی با پارس هاش نمیگذاشت صدای هوهوی باد رو بشنوم.
چشم از روبه روم گرفتم و به دایان دوختم.
داشت توی جیب سوییشرتش دنبال چیزی میگشت.
بلاخره پاکت لایتی از توی جیبش در اورد و به زور یه نخشو اتیش زد و پاکت رو گرفت سمت من.
بدون حرف یکی برداشتم و فندک رو ازش گرفتم.
هرچقدر تلاش کردم نتونستم توی اون باد شدید روشنش کنم و شعله فندک امون روشن موندن پیدا نمیکرد.
دایان_بیا با مال من روشنش کن.
این رو گفت و کمی نزدیکم شد.
منتظر نگاهش کردم تا شاید سیگار رو از لای لب هاش خارج کنه و بگیره توی دستش اما اینکارو نکرد.
حس عجیبی به وجودم تزریق شد و سیگارو گذاشتم لای لبام و بهش نزدیک شدم.
حالا از این فاصله گرمای خیلی کمی رو میتونستم حس کنم و بوی تند و تلخ سیگار اذیتم میکرد.
2 830
#part259
حرفش خیلی روم تاثیر گذاشته بود و این عصبیم میکرد.
گذشته از اون، چطور روی اینو داشت که همچین حرفی بزنه؟
بعد از چندین ماه فاصله، بعد از اون جدایی نفرت انگیز و اون روزهای نحس حالا طوری رفتار میکرد انگار که هیچی نشده و همه چیز گل و بلبله.
مطمئنم الانم منو فرستاده دنبال نخود سیاه تا چیزی که میخواد رو بخره مگه نه چه لزومی داشت من بیام توی این سرما بایستم؟
حالا یا فکر کرده من احمقم یا با یه نفر دیگه برنامه داره.
خواستم سیگار روشن کنم که یادم افتاد اخرین بار تموم شده بود.
زیاد طول نکشید که دایان از توی فروشگاه خارج شد.
اومد سمتم و یکی از بستنی هارو داد دستم و مشغول خوردن مال خودش شد.
میل چندانی به خوردن بستنی نداشتم، من معمولا ادم کم غذایی بودم و زود سیر میشدم و بعد از شام یا ناهار تا ساعت ها گشنم نمیشد.
الانم هوا خیلی سرد بود و مطمئن بودم اگه میخوردم سردیم میشد.
خواستم برم سمت چراغ قرمز که دایان گفت؛
_بیا از این کوچه بریم.
نگاهی به کوچه تاریک و ساکت انداختم و مخالفتی نکردم.
گازی از بستنیم زدم و سرعت قدمامو کمتر کردم.
کوچه های این قسمت از شهر خیلی طویل و عریض بودن و خونه های قشنگی توشون ساخته شده بود.
به علاوه، خیلی هم تمیز بودن.
کمی پایین تر از خیابونا، کوچه ها به باغ های مسکونی منتهی میشد و به دریا نزدیک میشدیم.
به یاد اوردم که خیلی وقته دریا نرفتم.
چیزی حدود یک سال و خورده ای..
کوچه ساکت بود و تنها صدای قدم هامون بود که شنیده میشد.
برای اینکه این سکوت خفقان اور رو بشکنم گفتم؛
_با رستا اینا برگشتی ایران؟
دایان_اره.
اونا مجبورم کردن.
مگه نه خودم قصد نداشتم حالا حالاها بیام.
پوزخندی زدم و بستنیمو انداختم توی سطل زباله.
نگاهم کرد و گفت؛
_خوب میشد اگه توهم باهاشون میومدی دبی.
پوزخندم پررنگ تر شد و با صدایی که سعی میکردم حرصی نباشه گفتم؛
_بهم خبر نداده بودن که میان اونجا.
درضمن، بعد از اونهمه مدت میومدم اونجا توی خونت چی میگفتم بهت؟
دایان_هتل بود.
چپ چپ نگاهش کردم.
_مسیحا و رستا میومدن خونت و من تنها میرفتم هتل؟
واقعا منطقیه..
خندید که ادامه دادم؛
_هیچ حواست هست من تازه یک هفتست از زندان ازاد شدم؟
پولم کجا بود؟
بچم رو چیکار میکردم؟
اصلا ایا اجازه دارم از کشور خارج بشم یا نه.
خندید و گفت؛
_خیل خب.
ولش کن اصلا.
همون بهتر که نیومدی.
سرمو تکون دادم و در بطری ای که جلوی پام بود رو شوت کردم اونطرف.
دایان_میخوام گندم رو ببینم.
بهش خیره شدم.
اول فکر کردم داره شوخی میکنه اما نگاهش کاملا جدی بود.
خیلی عجیب بود.
فکر میکردم از گندم متنفر باشه.
البته منم بودم کنجکاو میشدم، برای متنفر بودن از یه نفر اول باید ببینیش بعد ازش بدت بیاد.
البته بنظرم اگه ادما خوب همو میشناختن هیچوقت از هم متنفر نمیشدن.
و یا شاید هم برعکس..
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_بیا خونمون ببینش فردا.
دایان_امشب نمیشه؟
نفس عمیقی کشیدم که بازدمم به صورت بخار رفت هوا.
_مامان بابام احتمالا بردنش مهمونی خونه رستا اینا.
سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
منتظر بودم بگه عکسش رو نشونم بده اما خب اونقدراهم مشتاق بنظر نمیرسید.
برای اینکه بحث فقط سمت من نباشه گفتم؛
_من که زندان بودم برنگشتی ایران؟
گاز گنده ای از بستنیش زد و چوبش رو کرد توی جیب کاپشنم که چپ چپ نگاهش کردم.
انگار یکم مردد بود حرف بزنه چون کمی مکث کرد و بعد خیلی سریع، انگار که نخواد صداش شنیده بشه گفت؛
_اره.
یه دو سه باری اومدم.
دروغ چرا، حقیقتا قلبم گرفت.
دایان ایران اومده بود و نیومده بود من رو ببینه؟
یعنی عملا به پشمش هم نبودم.
اونهمه منتظر بودم ببینمش و اون اصلا براش مهم نبود.
ناخوداگاه کمی ازش فاصله گرفتم و با قدم هایی سریع تر شروع کردم به حرکت.
حالا حس خیلی بدی داشتم و این حس کل وجودم رو پر کرده بود.
دایان_راستش دوست داشتم بیام ملاقاتت اما یه حسی جلومو میگرفت..
چیزی نگفتم و اب دهنم رو قورت دادم که ادامه داد؛
_زیاد نمیموندم، دو سه روزه بود که به ملاقات تو نمیخورد و توی همون دو سه روزم کلی کار داشتم.
_اها..
هردومون سکوت کردیم و بدون حرف مشغول راه رفتنمون شدیم.
احساس خیلی بدی داشتم و حالا حتی بیشتر از قبل سردم بود.
احتمالا بستنیه داشت اثر خودشو میزاشت.
داشتیم کم کم به محوطه باغ ها نزدیک تر میشدیم و این پایین اسفالت یک مقدار خراب تر بود.
_برگردیم؟
دایان_تا اخر این کوچه بریم بعد.
چیزی نگفتم و به قدمام سرعت بخشیدم.
حالا صدای سگ از اطرافمون شنیده میشد.
2 830
#part258
به اسمون که حالا سرخ شده بود و تصویرش انگار برفکی بود خیره شدم.
زیاد طول نکشید چون قطره ای بارون چکید توی چشمم و باعث شد سرم رو سریع بندازم پایین.
انگار کسی اون بالا درحال گریه کردن باشه که نمیخواد اشکش رو ببینی.
چقدر عجیب، همیشه اونایی که دوست ندارن گریه کردنشون رو ببینی همونایی هستن که میتونی به بهترین شکل غمشون رو لمس کنی.
شایدچون لمس خیسی اشکاشون با چشمای خشک میون یه مغز عرق کرده از دوییدن التیام بخش باشه و نگاه کردن به اون اشکا دلیلی برای احساس ضعف.'
بادی اومد که لرزی به تنم افتاد.
زیپ کاپشنم رو بستم و خودمو بغل کردم بلکه گرم شم.
نکته تاسف بار ماجرا اینجا بود که حتی اگه خون توی رگ هامم از سرما منجمد میشد، پیشنهاد نمیکردم که بریم خونه و علاقه ای هم به این موضوع نداشتم.
حالا گرما برام منفور ترین حس ممکن بود.
دایان که از کل فکر های رمانتیک و عارفانه من بی خبر بود، درحالی که از جفت هر کسی رد میشد طوری نگاهش میکرد که انگار لخته گفت؛
_دلم بستنی خواست.
نیم نگاهی بهش انداختم.
_توی این هوا کی بستنی میخوره؟
دایان_ادم های دیوانه.
_خب پس چرا میخوای بخوری؟
زل زد بهم و درحالی که راهشو به سمت فروشگاه کج میکرد گفت؛
_ما هم اونقدرا عاقل نیستیم.
دیدم راست میگه پس چیزی نگفتم و پشت سرش وارد فروشگاه شدم.
بی توجه به من مستقیم رفت سمت قسمت یخچال و بستنی ها.
درحالی که اروم روی سرامیک های سفید قدم برمیداشتم به این فکر کردم که چطور میتونه با وجود خوردن همبری به اون بزرگی هوس بستنی کنه.
کنارش ایستادم که همون لحظه گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن.
از توی جیب شلوار لی ذغالی رنگ و رو رفتم درش اوردم و نگاهی به شماره سیو نشده انداختم.
تماس رو وصل کردم و با لحنی جدی گفتم؛
_بله؟
دایان در یخچال رو باز کرد و زل زد بهم.
صدایی اشنا گفت؛
_بله و زهرمار.
کمی فکر کردم تا تونستم تشخیص بدم صدای رستاست.
نمیدونم چرا صداش تغییر کرده بود انقدر.
_سلام، چطوری؟
رستا_شناختی؟
_اره.
رستا_چرا نیومدی خونمون؟
دایان با چندتا از بستنیا ور رفت و یکیشونو گرفت جلوم و اروم گفت؛
_از اینا میخوری؟
شونمو انداختم بالا و کمی ازش فاصله گرفتم.
_کار داشتم یکم.
رستا_داشتی واسه گندم داداش درست میکردی؟
لبخندی زدم و به دایان نگاه کردم.
یجوری درگیر بستنیا بود که انگار بین سانتافه و لکسوز گیر کرده.
_خب، یه کار هیجان انگیز تر.
رستا_پیش دایانی؟
اینو که گفت مطمئن شدم دایان با خودشون اومده ایران.
مگه نه از کجا خبردار میشد که من ممکنه الان پیش دایان باشم.
هنوزم ازش دلگیر بودم، واسه همین ترجیح دادم زیاد باهاش صمیمی نشم و بهش امار ندم.
_نه.
چند ثانیه هردومون سکوت کردیم و بعد صدای سرفه رستا اومد.
متوجه شدم که این تغییر صداش هم به خاطر سرماخوردگیه.
نفس عمیقی کشیدم و به دایان نگاه کردم.
بستنی هارو گرفته بود دستش و داشت به قفسه پفکا نگاه میکرد.
صدای دریا رو پشت خط شنیدم و پشتوانه اون رستا خیلی سریع خدافظی کرد.
گوشی رو گذاشتم توی جیبم و رو به دایان گفتم؛
_بریم؟
سرشو تکون داد و به بستنیای توی دستش اشاره کرد.
دایان_از اینا دوست داری؟
سرمو تکون دادم.
_قهوهش رو نداشت؟
دایان_بستنی قهوه؟
_اوهوم.
نوچی کرد و راه افتاد سمت صندوق.
نفس عمیقی کشیدم و پشت سرش حرکت کردم.
از کنار قفسه مواد شوینده و بهداشتی گذشت و کنار سبدهای خرید ایستاد.
فروشگاه یکم شلوغ بود بخاطر همین باید منتظر میموندیم.
نگاهی به اطرافم کردم و قفل شدم روی دایان.
بستنی هارو گرفته بود توی دست چپش و به یکی از قفسه ها زل زده بود.
رد نگاهش رو دنبال کردم و رسیدم به قفسه کاندوم ها.
حس عجیبی توی وجودم پیچید.
به خاطر نگاه خیره دایان بود یا اینکه یکسال کاندوم ندیدم؟
مطمئنا واسه دومیش نبود.
دایان که دید دارم اونجارو نگاه میکنم لبخندی زد.
البته من هنوزم داشتم همون سمت رو نگاه میکردم و اینکه خندید رو از صدای نفسش شنیدم.
کمی بهم نزدیک شد و اروم کنار گوشم گفت؛
_قهوهش رو دوست داری؟
چیزی توی وجودم فرو ریخت.
نفس گرمش خورد به گردن و گوشم و باعث شد مور مورم بشه.
اب دهنم رو قورت دادم و خیره شدم بهش.
با نگاه خمارش زل زده بود توی چشمام و انگار منتظر یه حرکت و تایید کوچیک بود.
اخمام کمی رفت توی هم و چیزی نگفتم.
سرمو انداختم پایین و دستمو کشیدم به گردنم.
دایان خندید و گفت؛
_خیلی شلوغه، تو میخوای بیرون وایسا من حساب میکنم میام.
چیزی نگفتم و خیلی سریع فروشگاه رو ترک کردم.
هوای ازاد که بهم خورد حالم یه مقدار بهتر شد.
هیچوقت فکر نمیکردم با یه حرف بتونم انقدر به هم بریزم.
2 830
#part257
داشتم به این فکر میکردم که دایان گفته بود تا یکسالگی گندم برنمیگرده ایران.
حالا گندم هفت ماهش بود و هنوز پنج ماه مونده بود..
چیشد که برگشت؟
کاش میتونستم ازش بپرسم، اما خب جوابم معلوم بود.
ممکن بود برای دیدن خانوادش و یا انجام کاری اومده باشه.
خودش اینو گفت.
البته یه احتمال خیلی کمرنگ هم وجود داشت، اینکه اومده باشه که دیگه نره.
ولی خب از اونجایی که رستا و مسیحا هم دبی بودن معلوم بود که اونا راضیش کردن بیاد.
یعنی ممکن بود دوباره بره؟
بهش خیره شدم.
بی توجه به من داشت اطرافش رو نگاه میکرد و همبرش رو میخورد.
من تازه داشتم با نبودش کنار میومدم و حالا اومد و همه چیزو خراب کرد و دوباره قراره بره.
کاش امروز اصلا نمیدیدمش.
نفس عمیقی کشیدم و غذامو به زور قورت دادم و روش نوشابه خوردم.
سرمو انداختم پایین که حس کردم یه چیزی پاشید بهم.
نگاهی به استین کاپشنم انداختم.
کمی سس مایونز روش ریخته بود.
به دایان خیره شدم که بسته پاره شده سس رو گرفته بود دستش و با تعجب به من و خودش نگاه میکرد.
کل سوییشرتش و میز جلوش سسی شده بود.
نوچی کردم.
_بلد نیستی یه سس باز کنی؟
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_گندش بزنن.
دستمال نداری؟
_نه.
یه دونه داشتم استفادش کردم.
غرید؛
_خب همونو بده.
نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم؛
_نیستش، حتما باد بردش.
اخماش بیشتر رفت توی هم و گفت؛
_چرا یه دستمال اینجا نمیزارن؟
باید مثل کولیا خودمونو با دست پاک کنیم.
زدم زیر خنده که چپ چپ نگاهم کرد و از روی صندلی بلند شد و رفت توی مغازه.
با صدای پیام گوشیم از فکر در اومدم.
برش داشتم و پیام رو باز کردم.
یه شماره ناشناس بود، نوشته بود کجایی.
اخمام رفت توی هم و نگاهی به شمارش انداختم.
اشنا به نظر میومد اما خب اصلا نمیدونستم کیه.
یه شما براش فرستادم و گوشیمو گذاشتم روی میز.
دایان با یه جعبه دستمال کاغذی از توی فست فودی خارج شد و خیلی محکم نشست روی صندلی.
ماشالله همچین هم کوچیک و سبک نبود، خوبه صندلی پودر نشد.
چندتا دستمال از توی جعبه خارج کرد و مشغول پاک کردن سس ها شد.
لبخندی زدم و ساندویچم رو گذاشتم روی سینی و بهش خیره شدم.
در همون حالت که سعی میکرد سس هارو پاک کنه گفت؛
_دیگه پاک نمیشن، خشک شدن.
اگه اینجا دستمال گذاشته بودن زودتر میتونستم سوییشرتمو نجات بدم.
_بشوریش درست میشه.
دایان_موضوع اون نیست.
به عنوان یه مشتری فوق العاده و محشر به من احترام لازم گذاشته نشده.
نه تنها دستمال نداده بلکه الان اونجا ایستاده نگهبانی میده یه وقت دستمالاشو ندزدم.
نگاهی به پشت سرش انداختم.
راست میگفت، کنار شیشه نشسته بود و با گوشیش ور میرفت و هر از گاهی هم نگاهمون میکرد.
خندیدم که ادامه داد؛
_کم مونده بیاد میز و صندلی هم ازمون بگیره روی زمین بشینیم.
خندیدم و گفتم؛
_باشه، اروم حرف بزن، ابرومونو بردی.
چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت.
تا تموم شدن غذا یه ریز داشت غر میزد.
انقدر خندیده بودم که دلم دیگه داشت درد میگرفت.
با اینکه برای خنده و از سر شوخی میگفت، اما واقعا خیلی قشنگ حرص میخورد.
دلم برای این مسخره بازیاش تنگ شده بود.
اون روزای اخر، انقدر ازش بد اخلاقی دیده بودم که به کل اخلاقش یادم رفته بود.
ناخوداگاه یه ادم خشک و منفعل میومد توی ذهنم.
بعد از حساب کردن پول همبرا، باهم اما با فاصله ای کم حرکت کردیم.
مه حالا کاملا از بین رفته بود، اما هوا یه طوری بود انگار که میخواست بارون بگیره.
اسمون قرمز و کبود بود و هوا حالا یکم گرم تر به نظر میرسید.
از شدت رطوبت زیاد نمیشد درست نفس کشید.
رعدو برقی زد و پشتوانه اون بارون ارومی شروع به باریدن کرد.
نگاهی به اسمون انداختم و اروم گفتم؛
_همینمون کم بود.
دایان نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که کلاه سوییشرتش رو میزاشت سرش گفت؛
_از بارون خوشت نمیاد؟
_چرا، میاد.
خواستم حرفمو ادامه بدم اما پشیمون شدم.
کاش میتونستم بگم از این میترسم که به خاطر بارون از هم جدا شیم و بریم خونه.
هنوز به اندازه کافی ندیده بودمش و دلتنگیم رفع نشده بود.
کاش میتونستیم بیشتر باهم وقت بگذرونیم.
انگار هیچکدوممون قصد خدافظی کردن نداشت.
حتی بارون هم که شدید تر شد به روی خودمون نیوردیم.
2 830
#part256
دایان_چرا ساندویچ من گوجه نداره؟
_میشه بگی ساندویچت دقیقا چی داره؟
دایان_هیچی نداره.
یه نون مثل سنگه که توش چس مقدار گوشت تاپاله شده چپوندن.
خندیدم و به ساندویچش نگاه کردم.
دایان_مال تو گوجه داره؟
سرمو تکون دادم و با لحن از خود راضی ای گفتم؛
_اره، خیلیم داره.
دایان_یعنی چی؟
منم میخوام.
نگاهی به پشت سرش کردم که فروشنده رو دیدم.
بهش اشاره کردم و گفتم؛
_بهش بگو تو ساندویچم گوجه نزاشتین.
دایان برگشت و به فروشنده خیره شد.
دایان_ببخشید اقا یه لحظه میاید..
لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم.
مرد نسبتا تو پر و تاسی که لباس قرمز به تن داشت دست از درست کردن بنر کنار در مغازه برداشت و اومد سمتمون.
نیم نگاهی به من و دایان انداخت و گفت؛
_بفرمایید.
لحنش خیلی سرد و بیحال بود و هیچ احترام به مشتری ای توش دیده نمیشد.
انگار صرفا کلمات رو کنار هم میچید تا جوابمون رو بده.
دایان_شما توی همبر من گوجه نگذاشتین.
مرد_ما توی همه ساندویچ ها گوجه میذاریم.
دایان_گوجه ها من پا در اوردن یعنی؟
فروشنده_شاید خوردیشون.
این رو گفت و توی ساندویچ دایان رو نگاه کرد.
دایان_خوردمشون بعد دوباره گوجه میخوام؟
خب چه کاریه اگه میخواستم گولت بزنم.
گوشتمو میخوردم میگفتم همبر ندارم.
گوجه دیگه چیه، هرجا راه میری گوجه کاشتن.
با خنده گفتم؛
_یکمی ضایع نیست همبر سفارش بدی توش همبر نباشه؟
دایان_این ضایع نیست چیز برگر سفارش بدی چیز نداشته باشه؟
فروشنده که معلوم بود از دستمون کلافه شده گفت؛
_مسخره کردین؟
خندیدم و نوشابمو برداشتم.
یکم دیگه ادامه پیدا میکرد ابروریزی میشد.
به خاطر یه گوجه.
مرده ساندویچ دایان رو گرفت و بازش کرد.
مرد_اینکه یه گوجه داره.
دایان_عه، کو؟
خیلی سریع پلاستیکو گرفت و توش رو نگاه کرد.
دایان_عه چقدر زیاده میتونم ببرم بین بچه ها محلمون پخش کنم.
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده که نوشابه پرید توی دماغم.
حس بدی توی حلق و دماغم پیچید و یه لحظه حس کردم که اتیش گرفتم اما همچنان داشتم میخندیدم.
فروشنده کچل، داشت با اخم نگاهمون میکرد.
دایان که فهمید اگه بمونه اینجا قطعا یه چیزی به یکیمون میگه گفت؛
_گوجه که نمیاری، حداقل سسشو بیار خودمو گول بزنم.
مرد سرشو تکون داد و رفت تو.
دایان_مردک قوطی گوز.
انگار من گدا گلولم که به گوجه ها نداشته این دستبرد بزنم.
یه دستمال از توی جیبم برداشتم و درحالی که میخندیدم گرفتمش جلوی دهنم.
دایان هنوز اخم به چهره داشت و طوری حرص میخورد انگار ارث باباشو بالا کشیدن.
دایان_میگه یه گوجه توشه.
الان من با این یه گوجه چیکار کنم؟
با خنده گفتم؛
_تافت بهش بزن بزارش توی دفتر خاطراتت.
دایان_نه، میخوام هر گازی که از ساندویچم میزنم یکم گوجه بخورم روش.
امیدوارم کافی باشه.
صدای قهقههم بلند شد و طوری خندیدم که چند نفری که اطرافمون بودن یه جوری نگاهم کردن.
دایان_اصلا موند تو دلم.
برم خونه یه کیلو گوجه خالی میخورم.
با لبخند نگاهش کردم.
چهرش خیلی مظلوم شده بود و طوری حرف میزد انگار که کسی که عاشقشه رو از دست داده.
حاضر بودم شرط ببندم روزی که داشت ازم خدافظی میکرد تا بره دبی اینقدر ناراحت نبود.
_اشکال نداره، صبح بابام گوجه خرید.
بریم خونه ما بخوریم.
دایان_میام گوجه میخورم مجبور میشم یه چیزی هم بدم.
لازم نکرده، ممنون.
شونمو انداختم بالا و گفتم؛
_خودت میدونی.
چیزی نگفت و مشغول خوردن ساندویچش شد.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
