𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
الذهاب إلى القناة على Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
إظهار المزيد2 280
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-3930 أيام
أرشيف المشاركات
2 280
داشتم از گرما میمُردم…
به راننده گفتم دارم از گرما میميرم،
راننده كه پير بود گفت اين گرما كسیرو نمیكشه.
گفتم جالبهها، الان داريم از گرما كباب میشيم، شش ماه ديگه از سرما سگ لرز میزنيم.
راننده نگاهم كرد كمی بعد گفت من ديگه سرما رو نمیبينم.
پرسيدم چرا؟
راننده گفت قبل از اينكه هوا سرد بشه میميرم.
خنديدم و گفتم خدا نكنه، راننده گفت دكترا جوابم كردن، دو سه ماه ديگه بيشتر زنده نيستم.
گفتم شوخی میكنيد؟!!!
راننده گفت اولش منم فكر كردم شوخيه، بعد ترسيدم، بعدش افسرده شدم، ولی الان ديگه قبول كردم.
ناباورانه به راننده نگاه كردم.
راننده گفت از بيرون خوبم، اون تو خرابه... اونجايی كه نميشه ديد.
به راننده گفتم پس چرا دارين كار میكنين؟
راننده گفت هم برای پولش، هم برای اينكه فكر و خيال نكنم و سرم گرم باشه، هم اينكه كار نكنم چیکار كنم.
به راننده گفتم من باورم نميشه.
راننده گفت خودم هم همين طور، باورم نميشه امسال زمستان رو نمیبينم، باورم نميشه ديگه برف و بارون رو نمیبينم، باورم نميشه امسال عيد كه بياد نيستم، باورم نميشه اين چهارشنبه آخرين چهارشنبه ١٧ تير عمرمه.
به راننده گفتم اينجوری كه نميشه.
راننده گفت تازه الانه كه همه چی رو دوست دارم، باورت ميشه اين گرما رو چقدر دوست دارم…؟
ديگه گرما اذيتم نمیكرد، ديگه گرما نمیكشتم...
تاکسی نوشتههای #سروش_صحت
… 🐘
2 280
شخصی را به معبدی برده، میخواستند قدرت خدایان را به وی نشان دهند و به ایمان بیاورند…
برای این کار، لوحههای نذر کسانی را که به علت نذر برای خدا از طوفان نجات یافته بودند به وی نشان میدادند ولی او به همه اینها پاسخ بسیار خوبی داد و گفت؛ پس لوحه آنها که نذر کردند و با وجود این غرق شدند کجاست؟
تمام خرافات از قبیل عقیده به احکام نجوم و رویاها و تفالات و غیب گوییها و امثال آن به هم شبیه است.
عقیده به این خرافات از اینجا ناشی شده که فقط یک بار یا در یک قضیه نتیجه مثبت داده است ولی هیچکس دفعات بیشماری را که این خرافات نتیجه منفی داده است در نظر نمیآورد!
#فرانسیس_بیکن
#نو_ارغنون
… 🐘
2 280
در کوچه ما سه نفر مشغول بازی هستند، گویا یک خانم و آقا در یک تیم و یک آقا در تیم مقابل.
• آنها گویا باید تلاش کنند که با صدای بلند شُغلهای کشدارِ خویشاوندان یکدیگر را حدس بزنند، مثلاً خانم از تیم شماره ۱، با اطمینان و صدای رسایی میگوید؛ "پدرته."
• آقا از تیم شماره ۲، با اطمینانی به مراتب بیشتر از خانم فریاد میزند که "تمام کِس وُ کارته."
• آن یکی آقا از تیم شماره ۱، آقای تیم شماره ۲ را همزمان بعد از یادآوری "شغل خواهر و مادرش" دعوت به "خفگی" میکند.
بازی پیچیدهایست و نمیدانم که امتیازها به چه شکلی تقسیم میشود.
اما امیدوارم که برنده خُشنود باشد.
… 🐘2 280
ماشینم پنچر شده، آمدهام پنچرگیری…
سرش شلوغ است و نیم ساعت دیگر دکانش را میبندد.
اگر کارم را راه نیندازد، زندگیام پنچر میشود.
اول با اقتدار گفتم که لطفاً پنچریاش را بگیر. حالا افتادهام به التماس و قسم و پای تمام ائمهاطهار و مسیح و مادر محترمش را کشیدهام وسط.
مرد پنچرگیر افتاده به شک که کارم را راه بیندازد یا حوالهام بدهد به فلان.
سرش را میخاراند و سرتا پایم را نگاه میکند.
انگار بخواهد به ازای پنچری، وجودم را پایاپای تاخت بزند.
بالاخره با اکراه قبول کرد.
سهسال پیش میخواستم یک داستان کوتاه بنویسم و بفرستم برای یک مسابقه.
آخر داستان شخصیت عوضی داستان افتاد دنبال شخصیت غیرعوضی داستان و لبهی یک پرتگاه خفتش کرد، بعد همانجا مغزم قفل کرد.
نمیتوانستم تصمیم بگیرم که طرف را پرت کنم پایین و بکشمش یا نه.
زندگیاش وصل بود به نوک مدادم.
مثل امشب که زندگیام وصل است به نوک درفش پنچرگیر.
بالاخره تصمیم گرفتم نجاتش بدهم، دنیا بده و بستان دارد.
فکر کنم دعای خیر آدم غیر عوضی داستان، امشب نجاتم داد.
فقط ماندهام خون آن آدم عوضی که پایش را توی داستان سُراندم و هلاکش کردم، کجای زندگی قرار است گریبانگیرم شود.
خدا به خیر کند…
… 🐘
2 280
از مراد و مرید بازی و نوچه پروری و عرفونی! بازی آنها که ادای انسان کامل را در میآورند خندهام میگیرد. فکر میکنم دیگر دانای کل وجود ندارد، اینکه یک نفر بگوید آهای خلایق! از پی من بیایید! برای خوشبختی از این سو میرویم!
دانای کامل وجود ندارد. همه ما اندکی میدانیم و انبوهی نمیدانیم. داناترین ما الان حضرت گوگل است که جواب هر سوالی را فروتنانه میدهد.
بیمنت، بی قِر و قَمیش و "ما اینیم دیگه" گفتنهای معمول بین انسانها!
چشم بسته دنبال هیچکس نیفتیم. دربست هیچکس را قبول نکنیم. امامزاده نسازیم از آدمها. هاله نور آویزان نکنیم دور سر دیگران. اجازه بدهیم انسان بمانند. آدمیزاد. با خطاهای کوچک. با مهربانیهای کوچک. مثل خودمان. هیچکس را از سیاستمدار گرفته تا کارگردان و شاعر آنقدر بزرگ و مقدس نکنیم که مسخاش شویم. وحشت کنیم از هیبتاش. از لبخند زدن به او.
اصلاً لذت زندگی در دوشادوش کنار هم رفتن است. شانه به شانه. برای اینکه وقتی خوشحالیم در چشم هم خیره شویم، لبخند بزنیم. وقتی نفسمان بُرید از گوشه چشم هم را نگاه کنیم، از هم شوق بگیریم برای ادامه دادن. آدمهایی که پشت کسی راه میافتند چشمهای هم را نمیبینند.
اگر یک نفر گفت: "دنبال من بیایید و من مراد و استاد هستم". همین که یک قدم جلو رفت و به شما پشت کرد، فرار کنید و زندگیتان را نجات بدهید!
اگر کسانی به شما گفتند: "ای استاد! شما جلوتر بروید تا ما مریدان باشیم و پشت سرتان بیاییم". یک قدم جلو بگذارید. فرار کنید و زندگیتان را نجات بدهید.
ما در زندگی و در همین دنیای مجازی "کنار هم" کاملتر میشویم. برای من هیچکس شاگرد نیست. هیچکس فالوئر و دنبالهرو نیست. ما از هم یاد میگیریم. کنار هم آدمهای بهتری میشویم. شانه به شانه هم. نه پشت سر هم…!
این چیزی است که هر روز تمرین میکنم.
… 🐘
2 280
فرار کن و زندگیات را نجات بده...
آلفرد هيچکاک در حال رانندگی بود، ناگهان از پنجره ماشين به بيرون اشاره كرد و گفت؛
"اين ترسناکترين منظرهايست كه تا حالا ديدهام" و امتداد اشاره او، كشيشی بود كه دست بر شانه پسرک خردسالی نهاده بود و با او صحبت میكرد.
هيچكاک از پنجره ماشين به بيرون خم شد و فرياد زد؛
"فرار كن پسر جان! زندگیات را نجات بده".
… 🐘
2 280
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ…
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ:
• ﻣﯿﺰﺍﻥ منطقﺷﺎﻥ،
• ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ خانوادگیﺷﺎﻥ،
• ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ روحشان،
• ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭﺷﺎﻥ،
• ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖﺷﺎﻥ،
• میزان اصالتشان،
ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ راستینﺷﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﻫﺪ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﺪه ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﺎﺩﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ مؤدب ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦاﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﮕﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ!
ﻭﻟﯽ ﮐﺎفیست به ﺑﻬﺎﻧﻪﺍﯼ ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ﯾﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ﺭﻧﺠﯿﺪه خاطر ﺷﻮﻧﺪ:
ﺗﺎﺯه ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽﻧﻤﺎﯾﺎﻧﻨﺪ…!
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺒﺖ…!
ﺍﺯ اﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ، ﺑﺮﺣﺬﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ.
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻼﯾﻤﺖ ﺍهل اﺩﺏ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺖﻫﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺘﺶ ﮔﻢ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪیِ دوستی ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺭﻭﺡﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ که ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽﻫﺎﯼ گاه ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ.
بزرگی و معرفت، ادب، اصالت و نجابت آدمیان را به هنگامهیِ خشم و عصبانیت بیازمایید.
… 🐘2 280
پسرم!
اجازه بده برایت یک خاطره تعریف کنم و بعد برویم بخوابیم.
چند ماه پیش برای ناهار رفتم ساندویچی کنار شرکت.
همان ساندویچی زنجیرهای که لوگویش یک گاو خالخالی لکنته است.
از چند روز پیشش تمام در و دیوار شهر را پر از آگهی کرده بودند که اگر نقاب لوگوی گاو ساندویچی را به صورتمان بزنیم، بابت هر ساندویچ، یک دلار تخفیف میدهند.
رفتم که ناهار بخرم. دویست نفر آدم توی صف بودند و هر کدامشان یک نقاب گاو به صورتشان زده بودند.
صحنهیِ سورآلی بود پسرم. من و دویست گاو دیگر توی صف ساندویچ بودیم برای یک دلار تخفیف.
درست انگار آمده بودیم سمپوزیوم نقش رسانه و تبلیغات بر گاو شدن جامعه. وقتی هم موقع تخفیف گرفتن شد، گفتند روی ساندویچ بعدی یک دلار تخفیف میدهیم. به ما گاوها دروغ گفته بودند.
همهی اینها را تعریف کردم که بگویم پسرم دور رسانه و مدیا و تبلیغات را خط بکش و بهشان توجه نکن. دروغ میگویند.
همین خودِ تو، دیدی برای خوابیدن و مسواک زدن چطور خون به چشمانم میآوری؟
دقیقاً برعکس آنچه رسانه نشان میدهد.
توی فیلمها و تبلیغات، بچه مثل فرشتهای آرام زیر پتو دراز میکشد.
مادر بالای سرش با موهای شانه کرده نشسته و داستان آدمبرفی مهربانی که هویجِ دماغش را گم کرده را تعریف میکند.
هنوز هویج را پیدا نکرده، بچه میرود توی کما. مادر لبخند میزند و لپش را آرام میبوسد و چراغ را خاموش میکند و با لبخند نگاهی به این فرشته معصوم میاندازد و در را میبندد و میرود.
کجای این ماجرا واقعی است؟
⁃ پس چرا من و تو هر شب باید مثل سریال کبری یازده بابت مسواک و جیش تعقیب و گریز داشته باشیم؟
⁃ چرا توی رختخواب، بعد از خواندن سه جلد از کتاب "در جستجوی زمان از دست رفته" چشمهایت مثل نگهبان زندان قصر هنوز باز است؟
⁃ چرا هر پنج دقیقه بابت یک قلپ آب من را صدا میکنی؟ آن هم تا یک و نیم بامداد؟
⁃ بچههای توی رسانهها گلی هستند از گلهای بهشت. پس چرا تو و همقطارانت در دنیای واقعی گانگسترید؟
خلاصه اینکه، رسانه ماهیت خطرناکی دارد پسرم، مثل یک قیف گشاد است که آن را در آدم فرو میکنند و همهیِ دروغهای جهان را به او اماله میکنند.
کلاً قیف همانطور که از هیبتش مشخص است، کاری ندارد جز وارد کردن چیزی به چیز دیگر آن هم بدون درد و خونریزی.
• مثل ریختن گلاب در شیشه.
• نفت در پیت حلبی.
• دروغ در مغز من و تو.
قسمت ترسناکتر ماجرا این است که این قیف جادویی افتاده دست همه، هر کسی یک قیف از این قیفها را گرفته توی دستش و در شبکههای اجتماعی مشغول امر واجب (مستحب سابق) اطلاعرسانی است.
آدم باید هفت دست داشته باشد تا بتواند هفت سوراخ بدنش را مراقبت کند از شر این قیفداران. واویلا پسرم.
من به جای تو باشم، هیچ وقت تلویزیون نمیخرم.
به جایش یک آکواریوم بزرگ میگذارم با چهارتا ماهی اهلی. رادیو هم نخر. از راستهی قیف فروشها هم رد نشو. خب؟
از هر کسی خواست راه سعادت را بهت نشان بدهد، بگریز، با تمام سرعت.
یادت باشد که همهیِ رسانههای جهان دست دروغگوهاست. دست مدیرعامل ساندویچی کنار شرکت ماست.
با یک دلار میتواند من و تو را گاو کند. بدون درد و خونریزی. شبها هم زود بخواب لطفاً.
دمت گرم.
… 🐘2 280
به کوچهای رسیدم که پیرمردی از آن خارج میشد.
به من گفت؛ نرو که بن بسته!
گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم، پیر شده بودم!
… 🐘
2 280
فیلم delicacy یک دیالوگ مقبولی دارد که برای دوست داشتن کل فیلم کفایت میکند.
یک جایی از فیلم یکی به یکی دیگر میگوید که الکل زندگی را آسانتر میکند، بعد آن یکی جواب میدهد که نه! الکل زندگی را آسانتر نشان میدهد، بعد هر دو نفرشان سر همین موضوع توافق میکنند.
توی دلم این دیالوگ را تعمیم دادم به همهی خوشیها.
زندگی مقولهی سختی است، هیچ چیزی هم آن را آسان نمیکند. فقط یک چیزهایی لای این سختیها وجود دارد که رسالتشان این است تا حواس آدم را پرت کنند و زندگی را آسان نشان دهند.
"الکل. ماچ. قرص نعناع. خواب. چمن. کلهپاچه. نون زیر کباب."
خلاصه اینکه زندگی مثل عمل قلب باز میماند. اگر داروی بیهوشی نباشد، آدم عطای آن را باید ببخشد به لقای آن.
پس به سلامتی
دکترهای بیهوشی و ساقیها و کلهپزها و صاحب هر چی لب سرخ است.
… 🐘
2 280
برای توصیف بزرگواری یک خانم او را تشبیه به مرد یا شیر نکنیم.
او به سادگی یک زن است، با شکوه…
… 🐘
2 280
یکی از دردهای مملکت این است که...
که حتی تحصیل کردههایمان خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارند.
ملتی که تاریخ گذشتهاش را نمیخواند و نمیداند، همهچیز را خودش باید تجربه کند.
آیا فرصت این کار را دارد؟
آیا عمرش به این تجربهها کفاف میدهد؟
از این دردناکتر نمیشود که تجربهای را به قیمت گزاف به دست میآوریم ولی آن را نگاه نمیداریم، یک نسل، دو نسل میگذرد همه یادمان میرود و آن وقت دوباره روز از نو روزی از نو.
اگر نخواهیم همه چیز را دوباره و چندباره تجربه کنیم باید تاریخ را جدیتر بگیریم.
بدون شناخت دیروز هرگز قادر نخواهیم بود امروز و فردای بهتری برای خود بسازیم.
… 🐘
2 280
#یه_حرف_قشنگ تو ممکنه مود یه آدم رو زیر و رو کنه…
اگه تو جمع کسی حرفی زد و توجهی بهش نشد،
تو توجه کن.
اگه کسی عکسشو گذاشت دیدی کامنت نداره،
تو بذار #بگو_زیبایی.
اگه تو جمع یکی پرید وسط حرف کسی،
بعدش تو دوباره بپرس و بحثشو ادامه بده.
اگه کسی سوالی تو گروهی پرسید کسی جوابی نداد،
تو حداقل بگو نمیدونم.
#پدریکو
… 🐘
2 280
همیشه خوکها تصمیم میگرفتند.
سایر حیوانات هرگز نمیتوانستند تصمیمی اتخاذ کنند.
ولی #رأی دادن را یاد گرفته بودند.
#قلعه_حیوانات
#جورج_اورول
… 🐘
2 280
پارت ۲…
سهماه بعد بچهها با دوس دخترشون که میومدن خونه، خانم کیانی پای ثابت مهمونی بود، آقای کیانی قایمکی روزی یه نخ سیگار میومد پیش ما میکشید.
خیلی به ندرت غذای دانشگاهرو میخوردیم چون همیشه برامون غذا میووردن.
این زن و شوهر هر روز ساعت شش صبح بیدار بودن، گرمکن ورزشی میپوشیدن و میرفتن ورزش.
یه روز در مورد انگیزه و ورزش صبحگاهی داشتیم حرف میزدیم، خانم کیانی رفت همه جا رو چک کرد که آقای کیانی اون نزدیکی نباشه بعدش برگشت به من گفت واقعیتش آقای کیانی سرطان داره و اینکه میگم سیگار نکشه بخاطر خودشه، بعد تاکید کرد به هیچوجه به آقای کیانی چیزی نگیم، نزدیک یکسال که گذشت این دو موجود نازنین شده بودن جزئی از زندگی ما.
هر هفته یه جشنی میگرفتیم سه تا دختر سه تا پسر بعلاوه این دو نفر.
اجاره ماهیانه ما ۵۰۰ هزار تومن بود در صورتیکه اصلاً نمیذاشتن ما بدونیم قبض آب و برق و گاز کی میاد و چقد شده.
روحیهاشون عالی بود.
گفت اگه میتونین تابستون برگردین.
آبان ترم بعد خانم کیانی مریض شد طوری که آمبولانس اومد دم در و بیمارستان بستریش کردن، دخترای ما هم نوبتی میرفتن پیشش، آقای کیانی که کلاً خونه نمیومد و از روز اول بیمارستان بود.
پسرش از کانادا زنگ زد که بهش مرخصی ندادن ولی دخترش که آلمان زندگی میکرد سهروز بعدش اومد، روز به روز حال خانم کیانی بدتر شد، فقط دوره همی شبانه سر به سرش میذاشتیم میخندید.
اونم خنده مصنوعی، واقعی میشد فهمید که بیماری نمیذاره بخنده و شاد باشه وگرنه خودش دلش میخواست.
حلقه اشکرو بعضی وقتها تو چشمهای آقای کیانی میشد دید.
عید که واسه بیستروز اومدیم خونه، سوپری سر کوچه محله آقای کیانی زنگ زد بهم.
بله؛ خانم کیانی به تاریخ ده فروردین فوت کرد.
به اندازهای ناراحت بودم که انگار یکی از عزیزانم رفته.
سیزده بدر رو بیخیال شدیم، با اولین اتوبوس رفتم، بقیه بچهها هم فرداش اومدن، مراسمرو همسایهها و دخترش داشتن آماده میکردن، و اما آقای کیانی چقدر از پانزده روز پیشش شکستهتر شده بود.
خیره میشد به یه گوشه و چندین دقیقه تو همون حالت میموند، بعد مراسم هفتم دیگه سیستم خونهرو باز نمیکردیم اما خود آقای کیانی به خاطر ما میومد روشنش میکرد.
ولی با رفتنش صداشو کم میکردیم، اون ترم با همه ترمها فرق داشت، آقای کیانی دیگه روزی نزدیک یه پاکت سیگار میکشید.
دیگه خبری از پاپیون و لباسهایی که هر روز یک دستش پوشیده میشد نبود.
نزدیک به یک سال بعد ده فروردین آقای کیانی فوت کرد.
تاریخ فوت خانم کیانی: ۹۲/۱/۱۰
تاریخ فوت آقای کیانی: ۹۳/۱/۱۰
ولی یکسان بودن روز تاریخ فوت خودش و خانم کیانی چه مفهومی میتونه داشته باشه، شاید عشق، شاید خودکشی.
پسرش که از کانادا اومد نذاشت کار به کالبدشکافی کشیده بشه.
گفت دیگه فوت کرده و تمام، دفنش کردن و ما شش نفر در حیاطی نشسته بودیم که صدای پیچیده شدهی باد در لابلای درختان و برگها، صدایِ خندهیِ کیانیها بود.
ضمناً بعدن فهمیدیم که آقای کیانی سرطان نداشته بلکه خانم کیانی سرطان داشته، و این ورزش و رژیم یه ترفند دوست داشتنی از طرف آقای کیانی نسبت به خانومش بود.
… 🐘
2 280
اول ترم رفتیم چندتا بنگاه سر زدیم، قیمتها خیلی بالا بود ولی بازم داشتیم میگشتیم.
چند روز بعد رفتیم داخل یه بنگاه قیمت رهن و اجارهرو که گفت یه طوری گفتیم؛ آقا مزاحم میشیم که خود بنگاهی هم فهمید عمراً برنمیگردیم.
یه پیرمردی داخل بنگاه نشسته بود به محض اینکه اومدیم بیرون پشت سر ما اومد، گفت دنبال خونه میگردین؟
گفتیم آره،
گفت دانشجویین؟
گفتیم بله
گفت دو نفرین؟
گفتیم نه، ۳نفر، اون یکی دوستمون سر خیابون ایستاده.
گفت اونم خبر کنید، بریم یه خونهای هست نگاه کنید.
گفتیم قیمت و اینکه کدوم منطقه است؟
گفت حالا بریم شما یه نگاهی بندازید. با هم راه میایم.
رسیدیم به یه خونه حیاطدار که از وسط چندتا پله میخورد به سمت چپ و چندتا پله به سمت راست، با دستش اشاره کرد به پلهها گفت؛ قبلاً یه واحد بودن اما بعدش با یه دیوار جداش کردیم.
من و خانومم سمت چپ زندگی میکنیم، در جداگونه داره به کوچه، رفتیم داخلرو دیدیم، خوب بود، گفت تقریباً دربست حساب میشه.
هر چند دقیقه یه بار میگفتم خب قیمتش؟ اونم میگفت عجله نکن با صدایی نسبتاً بلندتر از قبل صدا زد؛ خانم، خانم کیانی بیا مهمون داریم.
چند لحظه بعد پیرزن اومد بیرون، تیپ هر دو خیلی نسبت به سنشون لاکچری بود، کت و شلوار اتو کرده و دستمال گردن آقای کیانی و شال صورتی و آرایش خانم کیانی.
آقای کیانی داشت داخل خونهرو نشون میداد که رسیدیم انتهای خونه، پردهرو کنار زد گفت این در میره میرسه به کوچه پشتی، اگه یه لحظه مشکلی پیش اومد از اینجا استفاده کنین
صورتشو برگردوند طرف من گفت؛ ما خودمون هم جوون بودیم ولی اینجارو کاروانسرا نکنید، همه چیز به وقتش و به اندازش خوبه اگه از حد بگذره دردسر میشه، نه برا من، برا خودتون.
با اشاره سر داشتم حرفاشو تأیید میکردم، بازم از اجاره و رهن حرفی نزد، چاییرو که خوردیم گفت تا فردا وسایلتونرو بیارید بعدش به من اشاره کرد که باید داخل حیاط یه جاهاییرو نشونم بده.
اومدیم حیاط خونه گفت ببین پسر، پول رهن نمیخوام، اجاره هم به شرطی میگیرم که یه ماه بعد بگین جاتون خوبه و راضی هستین، به شرطی که دوروبر ما باشین حوصله ما هم سر نره...
پارت ۱…
2 280
شبی که باران شدیدی میبارید...
– "پرویز شاپور" از "احمد شاملو" پرسید؛ چرا اینقدر عجله داری؟!
– شاملو گفت؛ میترسم به آخرین اتوبوس نرسم.
– شاپور گفت؛ من میرسونمت.
– شاملو پرسید؛ مگه ماشین داری؟
– شاپور گفت؛ نه، اما چتر دارم!
”دوسـت واقعـی کسی است که یاریرسان شما باشد حتی اگر دقیقاً آنچه شما میخواهید را نداشته باشد.“
…🐘
2 280
لباسهاى رنگى بپوشيد،
تيپهاى شاد و با طراوت بزنيد،
#حرف_مردم...؟
میگويند سرخوش هستيد؟!
میگويند اهل خودنمايى هستيد؟!
میگويند جلف هستيد؟!
میگويند و میگويند...؟
به درک...! واضح تر از اين...؟ حرف مردم به درک...
براى خودتان زندگى كنيد، نه براى مغز بسته و دهان هميشه باز مردم...
عزيزانم، فراموش نكنيد: فقط يكبار فرصت زندگى كردن داريد...
اين يكبار را بدرخشيد و لذت ببريد...
#سهیل_شهابی
… 🐘
2 280
سورپرايز!
آخه اينكه وقتی خودش ميدونه به احتمال زياد توى روز تولدش خوشحالش ميكنی، اسمش سورپرايز كردن نيست كه!
سورپرايز واقعى يعنی بدون هيچ مناسبتی خوشحالش كنی و بهش هديه بدى، حتی يه كتاب، حتی يه شاخه #گل_رز...
سر تاريخهاى مشخص، اقدام میكنيم و انتظار داريم يار سورپرايز و خوشحال بشه!
آره خوشحال ميشه، اما خوشحالى قابل انتظار، اسمش سورپرايز شدن نيست...
اگر ميخوايد از #ته_دل_ترين #خنده_يار رو ببينيد، بىتاريخ و بدون مناسبت سورپرايزش كنيد...
يه كم غير قابل پيش بينی باشيد تا متوجه بشيد اين روش چقدر دلنشين و دلگرم كنندهس ...
هميشه شاد باشيد ...
#مهدی_محمدی
… 🐘
