ناول سورنا | SORENA NOVEL
الذهاب إلى القناة على Telegram
🪔 ناول یا داستان کوتاه و بلند، شعر، مطالب آموزشی، چالش، معرفی کتاب... 📜 کانال ما در بله: @sorenanavel ارتباط با مدیر: @atefeart_ir لینک کانال کمکی https://t.me/linkdoninavelsorena پیام ناشناس: https://t.me/BChatBot?start=sc-60893716
إظهار المزيد309
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-230 أيام
جاري تحميل البيانات...
جذب المشتركين
مايو '26
مايو '260
في 0 قنوات
أبريل '260
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '260
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+3
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+6
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+7
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+5
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+4
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+10
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+26
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+6
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+8
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+17
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '25
+15
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+14
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '25
+19
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+11
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+7
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+9
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+8
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+11
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+16
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+19
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+24
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+19
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+17
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+7
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+16
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+10
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+8
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+9
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+16
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+4
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+7
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+7
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+15
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+14
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+30
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+13
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+21
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+11
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+24
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+14
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+20
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+17
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+43
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+17
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+24
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+22
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+39
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+1 245
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+38
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+203
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 18 مايو | 0 | |||
| 17 مايو | 0 | |||
| 16 مايو | 0 | |||
| 15 مايو | 0 | |||
| 14 مايو | 0 | |||
| 13 مايو | 0 | |||
| 12 مايو | 0 | |||
| 11 مايو | 0 | |||
| 10 مايو | 0 | |||
| 09 مايو | 0 | |||
| 08 مايو | 0 | |||
| 07 مايو | 0 | |||
| 06 مايو | 0 | |||
| 05 مايو | 0 | |||
| 04 مايو | 0 | |||
| 03 مايو | 0 | |||
| 02 مايو | 0 | |||
| 01 مايو | 0 |
منشورات القناة
گفت:
«بخواب که بیدار نشوی خدا می داند که چه قدر از دیدن روی تو بیزارم و از همنشینی با تو خسته ام.» آنگاه از جا برخاست بهترین لباسهایش را بر تن کرد، عطر به خود زد؛ شمشیر به کمر بست و در قصر را باز کرد و بیرون رفت. من نیز برخاستم و به دنبال او رفتم تا از قصر خارج شد، کوچه و بازارهای شهر را پشت سر گذاشت و به دروازه های شهر رسید. در این هنگام به زبانی که من نمیفهمیدم سخن میگفت و قفلها با سخنان او از زبانه بیرون می جستند و درها گشوده می شدند و او از درها بیرون می رفت و در همۀ این احوال بی آنکه بفهمد در پی او می رفتم. تا به ردیف از خانه های خشت و گلی و در میان آنها به کلبه ای رسید که بام گنبد شکل گلی و یک در داشت. دختر عمویم وارد آنجا شد من به بالای گنبد رفتم و او را زیر نظر داشتم.
ناگهان نزد مردی رفت که لب پایینش همچون زیرانداز و لب بالایش به سان روانداز بود و زبانش به جای حرف ریگ می پراکند و بر بوریایی کوچک لم داده و شل و وارفته افتاده بود زنم در برابر او بر خاک بوسه زد؛ مرد سر برداشت و به او گفت: وای بر تو چرا این همه دیر کردی؟ دختر عمویم گفت: «ای سرور و دلدار من می دانی که من به همسری پسر عمویم درآمده ام و او زشت ترین مرد عالم است و من همنشینی با او را از همنشینی با هر کس دیگر زشت تر و ناخوش تر میدانم و اگر بر جان تو نمی ترسیدم تمام شهر را ویران و آشیانه کلاغان و جغدان می کردم و سنگهای آن را پشت کوه قاف می انداختم.» مرد گفت: «ای روسپی دروغ می گویی.» پادشاه جوان گفت وقتی سخنان آن دو را شنیدم و ماجرا را به عینه دیدم، دنیا پیش چشمانم تیره شد و نمی دانستم کجا هستم دختر عمویم ایستاده بود و در برابر او گریه و زاری می کرد و ذلّت و خواری نشان میداد و می گفت ای محبوب و دلدار من اگر مرا از خود برانی ای یار عزیز و ای نور دیدگانم، جز تو کسی را ندارم و آن قدر گریه و زاری کرد تا مرد به او روی خوش نشان داد.
سپس زنم شاد و خندان از جا برخاست و گفت: «ای آقای من در خانه چیزی برای کنیزت داری که بخورد؟» گفت: «لگن را پیدا کن ته آن استخوان موشی هست آن را بخور و لیس بزن بعد ان کوزه شکسته را بردار در آن بوزهای هست آن را بیاشام زنم برخاست و خورد و نوشید بعد دستش را شست.» با دیدن کار دختر عمویم از زندگی بیزار و از خود بی خود شدم آنگاه از بالای گنبد فرود آمدم و وارد آنجا شده شمشیر دختر عمویم را برداشتم و به قصد کشتن هر دو پیش رفتم اما ضربه شمشیرم به گردن غلام فرود آمد و بر این گمان بودم که این ضربه کار او را ساخته است.
داستان که به اینجا رسید شهرزاد سپیده دم را نزدیک دید و لب از گفتار روا فروچید. خواهر او دنیازاد گفت: چه داستان شیرینی بود. گفت اگر شاه مرا زنده بگذارد و از کشتن من درگذرد، فردا شب داستانی شیرین تر خواهم گفت. آنها آن شب را در نهایت شادمانی و سرور تا صبح خوابیدند و صبح شاه به بارگاه حکومت رفت و چون کار دربار پایان گرفت به قصر آمد و به خانواده خود پیوست.
در شب هشتم خواهید خواند...
در شب هشتم این داستان، شهرزاد قصه گو داستان دیو و ماهیگیر را به ادامه خواهد رساند ...
#هزارویک_شب #شبهفت
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
| 2 | سپس با صدای بلند گفت: «ای ساکنان قصر، من غریبی رهگذرم، چیزی برای خوردن دارید؟ و بار دوم و سوم تکرار کرد اما پاسخی نشنید.» دلیرتر شد و به خود جرأت داد و حیاط قصر را طی کرد و وارد سرسرا شد. در آنجا کسی را نیافت، جز آنکه دید آنجا با قالی فرش شده و در میانه سرسرا حوضی بود که بر آن آبنماهایی به شکل پیکر چهار حیوان درنده از طلای سرخ ساخته بودند که آبی مانند در و گوهر از دهان آنها بیرون می آمد و دور تا دور آنها را پرندگان گرفته بودند. هم چنین در آن قصر پنجره هایی بود که جلو تابش آفتاب را میگرفت از دیدن این منظره تعجب کرد و افسوس خورد که چرا هیچ کس نیست تا از او داستان آن دریاچه و ماهی و کوهها را جویا شود. باری غرق در اندیشه میانهٔ درها نشسته بود که صدای آوازی سوزناک به گوشش خورد که این اشعار را با گریه میخواند:
غم درون زچه پوشم؟ ز رخ پدیدار است
چه سود خفتنم امشب؟ که دیده بیدار است
ز پا درآمده از غم همی به دل گویم
قرار گیر و میازارم این چه کردار است؟
تو ای پناهگه من به وقت خوف و خطر
پادشاه آواز سوزناک را که شنید، برخاست و به طرف صدا رفت، پرده ای دید که سرسرای آنجا را پوشیده بود، سر بلند کرد و دید در پشت پرده مردی جوان تختی که نیم ذرع بلندی داشت نشسته بود. جوان رویی زیبا، قامتی رعنا، زبانی شیوا، پیشانیای تابنده چون ماه و گونه هایی ارغوانی داشت که عطر چهره اش تخت را چون دانه های عنبر معطر کرده بود، آن سان که شاعر گوید:
چون پریشان کرد بر رخ خرمن موی سیاه
ناگهان آمیخت با ظلمت دو صد خورشید و ماه
راستی را چشم کس هرگز چنین چیزی ندید
نور و تاریکی به هم آمیخته در یک قبا
شاخه سبزی چو ریحان رسته بر بالای رُخ
سرخی رخسار زیر گیسوان بس سیاه
پادشاه از دیدن او خوشحال شد و به او سلام ، کرد پسر جوان نشسته بود و جامه ای ابریشمین و زربفت بر تن داشت اما آثار اندوه از چهره اش آشکار بود جوان سلام شاه را پاسخ داد و گفت: «سرورم مرا ببخش که از جا بلند نمیشوم.»
شاه گفت: «ای جوان سرگذشت این دریاچه و ماهیان رنگارنگ و این قصر و علت تنهایی خود و گریه ات را به من بگو.»
جوان با شنیدن سخنان شاه اشک بر گونه روان ساخت و به سختی گریست. شاه تعجب کرد و گفت: «جوان چه چیز تو را به گریه میاندازد؟»
گفت: «با حال و وضعی که دارم چگونه نگریم.» و دست به دنبالهٔ جامۀ خود برد و آن را بلند کرد، شاه دید که از نیمه تنش تا پا سنگ است و از ناف تا سر آدمی است.
جوان گفت: «ای پادشاه دانسته باش که این ماهیان سرگذشتی غریب دارند که سزاوار است آن را با سوزن بر پلک چشم نویسند تا مایۀ عبرت دیگران شود.» و آن این است که...
⚜شاهزاده جادو شده و ماهیان⚜
پدر من پادشاه این شهر بود، محمود شاه نام داشت و فرمانروای جزایر سیاه بود و همۀ این چهارکوه قلمرو او بود. هفتاد سال پادشاهی کرد. پس از مرگ او پادشاهی به من رسید و دختر عمویم را به زنی گرفتم و او مرا بسیار دوست می داشت، زیرا هرگاه که با او نبودم تا مرا نمی دید لب به خوردن و آشامیدن نمی گشود. پنج سال او را از جان بیشتر دوست داشتم تا آنکه روزی از روزها به حمام رفت و من به آشپز دستور دادم شامی برای ما تدارک ببیند. سپس به قصر رفتم و در جایی که همیشه میخوابیدم به خوابگاه رفتم و به دو کنیز خود دستور دادم مرا باد بزنند. یکی از آنها بالای سرم و دیگری پایین پایم نشسته بود و دلتنگی از دوری او خواب از چشمانم ربوده بود، جز آنکه چشم بسته اما بیدار بودم.
شنیدم که کنیز بالای سرم به آنکه پایین پایم بود می گوید: «مسعوده آقای من چه جوان بیچاره ای است و از خانم ما که زنی فریبکار و خطاکار است چه جفاها که نمیبیند.» دومی گفت: «لعنت خدا بر زنان خائن.» اما کسی مانند آقای ما با این خلق و خو هیچ سازگاری ای با این زن خائن ندارد که هر شب بخ خوابگاه دیگران می رود آنکه بالای سرم بود گفت: «آقای ما چنان از این ماجرا بی خبر است که حتی از او چیزی نمی پرسد.» کنیز دیگر گفت: «وای بر تو مگر آقای ما از کار او آگاه است و او را به حال خود رها کرده است؟» مگر نمی دانی که در پیاله باده ای که او هر شب قبل از خواب مینوشد بنگ میریزد تا بخوابد و از ماجرای او و جایی که می رود و رفتار و کردار او چیزی نفهمد زیرا پس از آنکه باده را به او می نوشاند از پیش او می رود تا صبح در خانه نشانی از او نیست. به محض بازگشت بخوری جلو بینی او می گیرد تا از خواب بیدار شود.
چون گفتوگوی کنیزانم را شنیدم روز در پیش چشمانم تاریکی گرفت و باور نکردم تا شب دختر عمویم از حمام آمد، سفره انداخت و ساعتی طبق عادت همیشگی با هم به خوردن و گفت و شنید پرداختیم سپس مرا به خوردن باده ای که هر شب موقع خواب پیاله ای می نوشیدم دعوت کرد پیاله را پنهان از چشم او به لب بردم و چنین وانمود کردم که مثل همیشه آن را نوشیده ام اما به جای نوشیدن آن را در بالاپوش خود ریختم و بی درنگ دراز کشیدم شنیدم که | 16 |
| 3 | ⚜داستان های هزار و یک شب⚜
"آنچه در شب ششم گذشت:
شهرزاد قصه گو که تا امشب از دست شهریار شاه خونریز نجات پیدا کرده بود در شب ششم داستان شیرین ماهیگیر و ماهی سخنگو را برای شهریار خواند و داستان را نصفه گذاشت تا شبی دیگر جان خود را نجات دهد او در شب ششم چنین گفت ماهیگیر که دیو را نجات داده بود ، دیو برای تشکر از او، او را به دریاچه برد و گفت تور خود را بینداز و سپس چهار ماهی شگفت انگیز در تور گرفتار شدند او ماهی را برای شاه هدیه برد و آشپز هنگام پخت دید اتفاق عجیب می افتد و یک پری ظاهر می شود؛ امشب شهرزاد قصه گو ادامه این ماجرا ها را برای شهریار تعریف خواهد کرد و داستان شاهزاده جادو شده و ماهیان را حکایت می کند:
در شب هفتم شهرزاد گفت: ای شهریار کامگار آورده اند که...
⚜همین که ماهیان سخن گفتند، دختر تاوه را با چوبدست سرنگون کرد و به همان جا که از آن آمده بود رفت و دیوار بر هم آمد. وزیر با دیدن این صحنه گفت: «پنهان کردن این امر از پادشاه ممکن نیست.» بنابراین نزد پادشاه رفت و ماجرایی را که دیده بود به او خبر داد شاه گفت: «باید به چشم خود ببینم.» پس به دنبال ماهیگیر فرستاد و به او دستور داد چهار ماهی مثل ماهیان اول بیاورد و سه روز به او مهلت داد.
ماهیگیر به دریاچه رفت و فوراً با چهار ماهی برگشت. شاه فرمود که چهارصد دینار به او بدهند. آنگاه روبه وزیر کرد و گفت: «این ماهیان را پیش روی من باید سرخ کنی.» وزیر گفت: «به جان و دل فرمانبردارم.» تاوه را آوردند و وزیر ماهی را پاک کرده به درون تاوه افکند و آنها را از این سو به آن سو گرداند که ناگهان دیوار شکافت و غلامی سیاه همچون نره گاو سیاهی از قوم عاد از آن بیرون آمد که تَرَک های سبز در دست داشت و به زبان درست و روان و صدایی لرزان گفت: «ای ماهی، ای ماهی، آیا هم چنان بر عهد و پیمان قدیم پایبندی؟» ماهیان از تاوه سر برداشته گفتند: «آری آری.»
و این شعر را خواندند:
و اگر ستیزه کنی با تو ما ستیزه کنیم / و گر وفا بنمایی وفای پیشه کنیم
و گر کناره کنی نیست چاره ای ما را / که درد هجر تو را با سکوت چاره کنیم
بعد غلام ترکه سبز را به تاوه زد و آن را واژگون کرد تا ماهیان سوختند و زغال شدند. آنگاه به همان جا که از آن آمده بود رفت. شاه پس از آنکه غلام از پیش چشمانش ناپدید شد گفت: «در برابر این ماجرا نمیتوان خاموش ماند و بی شک این ماهیان ماجرایی غریب دارند.» بنابراین ماهیگیر را احضار کرد و به او گفت: «این ماهیان را از کجا گرفتی؟» گفت: «از دریاچه ای میان چهار کوه، پشت کوهی که از بیرون شهر پیداست.» شاه روبه ماهیگیر کرده گفت: «تا آنجا چند روز راه است؟» گفت: «ای سرور و پادشاه ما نیم ساعت.»
شاه متحیر ماند و ما دستور داد لشکر فوراً با ماهیگیر حرکت کنند. ماهیگیر عفریت را نفرین کرد و رفتند تا به بالای کوهی رسیدند و در پایین کوه به بیابانی پهناور برخوردند که در تمام عمر خویش ندیده بودند."
شاه و تمامی سپاه او از بیابانی که میان چهار کوه با ماهیان چهاررنگ سرخ و سفید و زرد و کبود مشاهده می کردند در شگفت ماندند. شاه متحیر ایستاد و به سپاه گفت: «به خدا سوگند که تا به حقیقت حال این دریاچه و ماهیانش پی نبرم به شهر خویش باز نخواهم گشت و بر تخت نخواهم نشست.» سپس به همراهانش فرمود که به دامنه کوه بروند آنها به دامنهٔ کوه رفتند. سپس وزیرش را خواست و وزیر مردی بود آگاه، خردمند دانا و آشنا به همه کارها. وزیر که آمد شاه به او گفت: «قصد دارم دست به کاری بزنم که باید تو را از آن باخبر کنم و چنین عزم کرده ام که تک و تنها همین امشب بروم و درباره ماجرای این دریاچه و ماهیانش پرس و جو کنم تو بر در چادر بنشین و به امیران وزیران و پیشکاران بگو که شاه دلگیر و آشفته خاطر است و به من فرموده است که به هیچ کس اجازه رفتن به نزد او ندهم و مبادا کسی از تصمیم من مطلع شود و وزیر یارای مخالفت با تصمیم شاه نداشت.»
بنابراین شاه لباس دگرگون کرد شمشیر بر کمر آویخت و پنهانی از بین آنها رفت. بقیه آن شب را تا صبح پیاده پیمود و به همین گونه رفت و رفت تا گرمای هوا او را به استراحت واداشت. بازمانده آن روز و شب دوم را نیز تا صبح یکسره در راه بود که با خوشحالی دید که سیاهی مکانی از دور پدیدار است با خود گفت:
شاید کسی را پیدا کنم که از سرگذشت این دریاچه و ماهیانش مرا مطلع کند. به آن سیاهی نزدیک شد و دید کاخی است ساخته از سنگ سیاه که قیدهای فولادین دارد و یک لنگه در آن باز و دیگری بسته است. شاه خوشحال شد و دم در ایستاد و بسیار آهسته در کوبید. پاسخی نشنید. دوباره و سه باره زد و جوابی نیامد بار چهارم بسیار سخت در بکوفت کسی به او پاسخ نداد. با خود گفت: «بی شک این قصر خالی است.» جرأت یافت و از در قصر وارد دالان شد. | 14 |
| 4 | ⚜ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی⚜
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
#سنایی #شعر
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 40 |
| 5 | قَلیان، نام یک ابزار تدخین تنباکو است که با عبور دود از آب برای خنک کردن و تصفیه دود تنباکو، آن را به ریه فرو میبرند.
بنابر شواهد موجود، قلیان از ایران به سایر نقاط جهان ازجمله هند و مصر راه یافت. در کشورهای عربی، به نام «شیشه و نارجیلة» و در کشورهای انگلیسی زبان به نام Hubble bubble و یا Hookah معروف است و در شبه قاره به «حقّه» معروف است.
بررسی ۵۴۲ مطالعهٔ علمی در زمینهٔ قلیان نشان میدهد که کشیدن یک سر قلیان در مقایسه با یک عدد سیگار، حدوداً ۱۲ برابر بیشتر دود، ۵ برابر بیشتر قیر، ۲ برابر بیشتر نیکوتین و ۲ برابر بیشتر منواکسید کربن وارد بدن میکند و به ازای هر ۴۵ دقیقه تا یک ساعت کشیدن قلیان، به اندازه ۵ بسته سیگار، دود وارد بدن انسان میکند!
مخترع قلیان کیست؟
قلیان توسط ابوالفتح گیلانی، پزشک ایرانی اکبر، در شهر فاتح پور سیکری هند در زمان مغول ۱۲۳ اختراع شد.
تاریخچه قلیان در ایران به دوره صفویه (۱۵۰۱-۱۷۳۶) برمیگردد. و همچنان در دوره قاجار نیز مورد استفاده قرار میگرفت و در بین طبقات بالا رواج داشت.
به تدریج، تنباکوی سوخته معمولاً با تبخیر قلیان طعمدار جایگزین میشود. امروزه، استفاده از قلیان و قلیان یکی از نگرانیهای بهداشت عمومی جهانی است و میزان مصرف آن در جمعیت خاورمیانه و شمال آفریقا و همچنین در جوانان ایالات متحده، اروپا، آسیای مرکزی و جنوب آسیا متداول است.
قلیان درمانی چیست؟
قلیان درمانی روشی است که در آن از قلیان بهعنوان وسیلهای برای استنشاق بخارات گیاهان دارویی مثل نعنا استفاده میشود. برخلاف قلیان معمولی که شامل دود حاصل از تنباکو و زغال است، در قلیان درمانی هیچگونه ماده مضر یا سرطانزا وجود ندارد. در این روش، بهجای آب، از عرقیات گیاهی درون شیشه قلیان استفاده میشود و فرد بخارات آن را استنشاق میکند. این بخارات میتوانند تأثیرات مثبتی بر دستگاه تنفسی، سیستم عصبی و وضعیت عمومی بدن داشته باشند.
(کاش کم کم به جای اون قلیان مضر این روش سنتی و درمانی استفاده بشه)
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 60 |
| 6 | تاریخچه قلیان! | 18 |
| 7 | تازیانه بهرام
هویتِ پهلوان در شاهنامه از همه چیز مهم تر است، پهلوانان ایرانی جان خودشان را به راحتی فدا میکنند اما اجازه نمیدهند آبروی آنها خدشه دار شود.
بهرام، یکی از پهلوانان ایرانی است که در جنگ با تورانیان یک روز به طور کامل جنگ میکند.
وقتی شب. به لشکرگاه برمیگردد متوجه میشود که تازیانهاش در میدان نبرد از دستش افتاده است.
تازیانهای که نام بهرام بر روی آن نوشته شده بود. بهرام شبانه تصمیم میگیرد که به میدان جنگ بازگردد و تازیانهاش را پیدا کند، چرا که اگر آن تازیانه به دست دشمنان بیفتد آبروی بهرام خواهد رفت.
بهرام چنین میگوید:
نبشته بر آن چرم نام من است / سپهدار پیران بگیرد به دست
شوم تیز تازانه بازآورم / اگر چند رنج دراز آورم
بهرام ادامه میدهد که یا تازیانه را میآورم یا خواهم مُرد
گر ایدونک تازانه باز آورم / و گر سر ز کوشش به گاز آورم
بهرام وارد میدان نبرد میشود، تازیانهاش را میان خاک و خون پیدا میکند، دشمنان او را محصار میکنند.
تا صبح به تنهایی میجنگد و در نهایت در همان میدان پس از سه روز جنگ کشته میشود....
جدا شد ز تن دست خنجرگزار / فروماند از زرم و برگشت کار
#شاهنامه #تازینه_بهرام
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 22 |
| 8 | تازیانه ی بهرام | 17 |
| 9 | تفسیر شعر
⚜غزل «شاه شمشاد قدان» از حافظ شیرازی در وصف ماه بنی هاشم
مرحوم کربلایی احمد میرزا حسینعلی تهرانی گفته است که: « روزی جناب شیخ رجبعلی خیاط به من فرمودند: در عالم معنا، روح خواجه حافظ شیرازی را مشاهده کردم که بسیار منبسط بود. خواجه حافظ شیرازی رو به من کرده و گفت: من غزل شاه شمشاد قدان را، در وصف ماه منیر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام سرودم. و از این امر خیلی مسرور بود.»
⚜شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
⚜که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
این شعر با عبارت شاه شمشاد قدان شروع می شود که منظور از آن حضرت ابوالفضل (ع) است.
اما در جای دیگر حافظ کلام خود را پس می گیرد و می گوید:
⚜قدت گفتم که شمشاد است و بس خجلت به بار آورد
⚜کاین بهتان چرا گفتم و این نسبت چرا دادم
که گویا به نظر حافظ ابوالفضل در مقام کلام ناگفتنی است و اینگونه پوزش خود را به مراتب اعلام می دارد اما ادامه بحث: خسرو شیرین دهنان
این عبارت برگرفته از روایتی است که روزی امام حسین (ع) در جمعی نشسته بودند و حضرت ابوالفضل (ع) که درآن زمان کودک بود با زبان شیوا و بلیغشان با امام حسین (ع) و دیگر افراد به بحث و گفتگو پرداخته بود و چنان با سخنانش افراد مجلس را به حیرت وا داشته بود که امام حسین به وی لقب "شیرین سخن آل نبی" را اهدا کرد.
⚜که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
این مصراع اشاره به نام حضرت ابوالفضل (ع) دارد که نامشان عباس بود. عباس در لغت به شیری گفته می شود که با حالت چهره و مخصوصا چشمهایش، طعمه اش را فلج کرده و ترس و جبن را طوری به وی القا می کند که طعمه خود را در چنگال شیر میبیند و هیچ حرکتی نمی نماید و مسلما به شکار شیر در می آید.
⚜مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
⚜گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
حافظ خود را در اشعارش خوش سخن یاد می کند اما اینجا در بیت دوم می بینیم که آن را با کسب اجازه از حضرت ابوالفضل (ع) بیان می کند.
⚜تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
⚜بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان
آیا هیچ گاه می توان سیم و زر دنیا را بر بندگی اهل بیت ترجیح داد؟
حافظ به زیبایی هر چه تمام تر این مفهوم را به خواننده می رساند:
⚜کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
⚜تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
حافظ در این بیت به نوعی به حب اهل بیت و ائمه اشاره دارد و یاد آور می شود که راه رسیدن به معرفت خداوند از این سمت است نه از سمت ...
⚜بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
⚜شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
به نظر شما زهره جبین که می تواند باشد ...؟ آیا غیر از جبین مبارک امام حسین(ع) و حضرت عباس (ع) چه چیزی می تواند باشد؟ آن نازک بدنان غیر از جوانان شهید کربلا و خصوصا علی اصغر که می تواند باشد؟
⚜پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
⚜گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
⚜دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
⚜مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
این دو بیت اشاره به حدیثی از امام علی (ع) دارد که از همنشینی با پیمان شکن و بی وفا بپرهیز که باز هم اشاره به افراد سپاه یزید دارد که روزی خودشان و پدرانشان هم رکاب پیامبر و علی بودند و آن روز در مقابل فرزندان رسول خدا قد علم کرده اند.
⚜با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
⚜که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
فصیح ترین قسمت این شعر بی گمان همین بیت است. خونین کفنان، زیباترین لغت این بیت است که مسلما شهیدان کربلا را یادآور میشود
⚜گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم
⚜از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
و بالاخره حافظ بیان می کند که من این را از خود نیافریده ام بلکه آن را از می لعل و شیرین دهنان -که در اوایل اشاره شد منظور از شیرین دهنان ، ائمه اطهار هستند- حکایت کرده ام.
#تفسیر #شعر
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 57 |
| 10 | ⚜غزل زیبای «شاه شمشاد قدان» حافظ شیرازی⚜
شاه شمشاد قدان ، خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان
کمتر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز
تا بخلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست بدست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله ، سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو مَحرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
#حافظ #شعر #شاه_شمشاد_قدان
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 63 |
| 11 | وطن
قیمت، رخش رستم
در شاهنامه، وطن حرف اول را میزند.
زمانی که رستم میخواهد برای خودش اسبی انتخاب کند، دست بر کمر هر اسبی که میگذارد،
آن اسب از شدت نیروی رستم کمر تهی میکند و خم میشود.
تا اینکه رستم رخش را میبیند که با شتاب و قدرت تمام از برابر رستم عبور میکند.
رستم رخش را با کند به سوی خود میکشد و متوجه میشود که رخش تنها اسبی است که میتواند در جنگها به کمک رستم بیاید. چوپانی که نگهبان گله اسبها است به رستم اعتراض میکند که چرا اسب دیگران را گرفتهای؟ رستم میگوید که این اسب برای کیست؟ چرا که هیچ نشانی بر روی این اسب نیست. چوپان پاسخ میدهد که ما هم نمیدانیم برای کیست، همین قدر میدانیم که این اسب، رخش رستم است.
خداوندِ این را ندانیم کس / همی رخشِ رستمش خوانیم و بس
در ادامه رستم قیمت رخش را از چوپان میپرسد تا اسب را بخرد. چوپان وطنپرست میداند که فقط رستم میتواند رخش را رام کند و این فرد رستم است. همچنین این چوپان آگاه و دانشمند میداند که وطن مهمتر از قیمت اسب است. پس برای رخش قیمت مهم تعیین میکند: آزادی ایران از دست دشمنان!
ز چوپان بپرسید کاین اژدها / به چند است و این را که داند بها؟
چنین داد پاسخ که گر رستمی / بر او راست کن روی ایرانزمی
مر این را بر و بومِ ایران بهاست / بر اینبر تو خواهی جهان کرد راست
آری، حتی چوپان شاهنامه نیز وطنپرست است.
واژگان:
اژدها: اینجا یعنی اسب (رخش)
بها: قیمت
مر: همانا
زمی: زمین
#وطن #شاهنامه
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 63 |
| 12 | جادو در شاهنامه
⚜جادوی سیاه، جادوی سفید⚜
در شاهنامه دو نوع جادو داریم:
جادوی سفید: در اختیار انسانهای نیک است و برای نابودی جادوی سیاه بهکار میرود.
جادوی سیاه: هدفش از بین بردن خوبیها و ایجاد آشوب است و توسط اهریمن و انسانهای اهریمنی به کار گرفته میشود.
جادوی سفید از سوی خدا آشکار میشود، اما جادوی سیاه از طرف اهریمن است.
ضحاک نمونهای از جادوی سیاه و فریدون نمونهای از جادوی سفید است. وقتی فریدون از ایران برایِ نابودی ضحاک به سوی بیت المقدس حرکت میکند شبی در جایگاه یزدانپرستان استراحت میکند، در نیمههای شب یک فردی که نمیدانیم کیست به سوی فریدون میآید و به او جادوی سفید (اهورایی) میآموزد تا بتواند با ضحاک (جادوی سیاه) مقابله کند.
⚜ابیات شاهنامه:
چو شب تیرهتر گشت از آن جایگاه / خرامان بیامد یکی نیکخواه
سویِ مهتر آمد بهسانِ پری / نهانی بیامختش افسونگری
فریدون بدانست کآن ایزدیست / نه از راهِ بیکار و دستِ بدیست
⚜واژهنامه:
مهتر: بزرگتر، اینجا یعنی فریدون
پری: فرشته
افسونگری: جادوگری
#شاهنامه #جادو
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 51 |
| 13 | ۶. ناصرالدینشاه قاجار (۱۸۴۸ تا ۱۸۹۶ میلادی)
در دورهٔ حکومت ناصرالدینشاه بسیاری از اختراعات، ابداعات، مفاهیم، خدمات و ادارات و سازمانهای دنیای غرب برای اولین بار وارد ایران شد که میتوان به دوربین عکاسی، تلگراف، ضرب سکه، چاپ اسکناس و تمبر، انتشار روزنامه، چراغ گازی، راهآهن، سازهای موسیقی غربی مانند پیانو، ثبت اسناد رسمی، بانک، پلیس، نیروی دریایی، سالن تئاتر، مدرسه (دخترانه و پسرانه) و دانشگاه (دارالفنون) اشاره کرد.
چرا بد بود؟
⚜وابستگی به قدرتهای خارجی
⚜امتیاز دادن به کشورهای غربی (مثل امتیاز تنباکو)
⚜قتل امیرکبیر که اصلاحات مهمی را آغاز کرده بود
او با سیاستهای خود، ایران را به قدرتهای خارجی وابسته کرد و مانع پیشرفت کشور شد.
#بدترین_پادشاهان_ایران
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 65 |
| 14 | ۵. محمدشاه قاجار (۱۸۳۴ تا ۱۸۴۸ میلادی)
محمدشاه قاجار در ۱۲۲۲ هجری قمری در تبریز به دنیا آمد. او سومین پادشاه قاجار محسوب می شود به جای پدربزرگش فتحعلی شاه بر تخت نشست. او فرزند عباس میرزا بود و تا پیش از رسیدن به تاج و تخت به نام ولیعهد ثانی شناخته می شد.
محمد میرزا در کودکی مادر خود را از دست داد و پدرش او را به حاجی میرزا آقاسی سپرد تا شخصیت وی بر او تاثیر بگذارد و گرایش صوفی مآبانه بگیرد. محمد میرزا در جنگ های ایران و روسیه که با فرماندهی پدرش رهبری می شدند، حضور داشت.
چرا بد بود؟
⚜فردی بیمار و بیاراده
⚜ناتوان در اصلاح مشکلات کشور
⚜شکست در فتح هرات و کاهش اعتبار ایران
محمدشاه فردی ناتوان بود که کشور را درگیر آشفتگی کرد و نتوانست اقدامات مؤثری انجام دهد.
#بدترین_پادشاهان_ایران #ایران_باستان
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 76 |
| 15 | ۴. فتحعلیشاه قاجار (۱۷۹۷ تا ۱۸۳۴ میلادی)
فتحعلی شاه قاجار در سال ۱۱۵۰ هجری خورشیدی در دامغان متولد شد. پدرش حسینقلیخان جهانسوز فرماندار دولت زندیه در دامغان بود. فتحعلی شاه که بابا خان نام داشت، برای جلوگیری از شورش پدر، از ابتدای دوران کودکی، گروگان دربار زندیه بود. وی بعد از چندین سال به دامغان بازگشت و بعد از مرگ پدر بههمراه دیگر عمویش، نزدیک دو سال را در استرآباد گذراند.
در نبردی که بین آقامحمدخان قاجار و برادرانش درگرفت، محمد خان پیروز شد و بر مازندران سلطه یافت. وی با مادر فتحعلی خان ازدواج کرد و عنوان پدرخواندگی او را گرفت.
چرا بد بود؟
شکست در برابر روسها و از دست دادن سرزمینهای مهم
امضای معاهدههای ترکمانچای و گلستان
ولخرجیهای بیحساب و غرق شدن در تجملات
او در جنگهای ایران و روسیه شکست خورد و موجب از دست رفتن بخشهای بزرگی از ایران شد. همچنین درباری پر از فساد و ولخرجی داشت.
#بدترین_پادشاهان_ایران #ایران_باستان
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 80 |
| 16 | سپس ماهی را برداشته به خانه برد و کوزه ای سفالین آورد و آن را از آب پر کرد و ماهیها را در آن انداخت همین که ماهی ها در کوزه به شنا پرداختند آن را بر سر گذاشت و همان طور که عفریت گفته بود روانهٔ کاخ شاه شد. ماهیگیر به محض رسیدن به پیشگاه شاه، ماهی ها را به او پیشکش کرد. شاه از دیدن ماهیانی که ماهیگیر به او داده بود متعجب ماند زیرا که در عمر خویش ماهیانی بدین گونه و به این شکل ندیده بود.
بی درنگ دستور داد که این ماهیان را نزد کنیز آشپز ببرند و این کنیز آشپز را سه روز پیش، پادشاه روم به او هدیه کرده بود و هنوز کار آشپزی نکرده بود وزیر به او دستور داد که آنها را بریان کند و گفت: «ای کنیز، شاه می گوید من تو را ای مایۀ آبروی من برای چنین روز مبادایی اندوخته بودم، اینک شایستگی و دستپخت خوب خویش را به ما بنمای. و این ماهی ها را شاه از کسی هدیه گرفته است.» وزیر پس از سفارش هایی که به دختر آشپز کرد برگشت و شاه به او دستور داد چهارصد دینار به ماهیگیر بدهد. وزیر پول را به او داد و او آن را در گوشه ای از قبایش پنهان کرد و رهسپار خانه و دیدار همسر خویش شد در حالی که از شادی در پوست نمی گنجید و پیش از رفتن کالاهای مورد نیاز خانه را خرید.
این از داستان ماهیگیر اما دختر آشپز ماهی ها را تمیز کرد و در تاوه نهاد. اندکی صبر کرد تا یک طرف ماهی ها بریان شود و آنگاه آنها را به سوی دیگری بچرخاند که ناگهان دیوار آشپزخانه از هم شکافت و دختری زیبا، خوش قد و بالا با گونه هایی پر به سان ماه، با اندامی دلارا، چشمهایی سرمه سا، خوش صورت و بلند بالا که لباس خز کوفی به رنگ کبود بر تن و گوشواره در گوش و دستبند زیبا به دست و انگشترهایی با نگین های گرانبها به انگشتان کرده بود و ترکه ای از خیزران در دست داشت از شکاف دیوار بیرون آمد. دختر زیبا ترکه را بر تاوه فرود آورد و گفت: «ای ماهیان ،آیا همچنان به عهد و پیمان خویش پای بندید؟» کنیز با دیدن این منظره از هوش رفت و دختر زیبا بار دوم و سوم این گفته را بازگفت و ماهیان سر از تابه برداشتند و گفتند: «آری آری.» سپس همۀ ماهیان با هم این اشعار را خواندند:
«اگر ستیزه کنی با تو ما ستیزه کنیم / و گر وفا بنمایی وفای پیشه کنیم
و گر کناره کنی نیست چاره ای جز این / که درد هجر تو را با سکوت چاره کنیم»
تاوه را سرنگون کرد و به همان مکان که از آنجا آمده بود رفت و دیوار بر هم آمد. کنیز آشپز به هوش آمد و دید هر چهار ماهی سوخته و زغال شده اند کنیز با خود گفت: «از اول جنگ ، شکست از فرنگ» و داشت خود را سرزنش و نکوهش میکرد که وزیر را بالای سر خود یافت که می گفت: «ماهی را برای پادشاه بیاور.» کنیز به گریه افتاد و وزیر را از چگونگی ماجرا آگاه کرد وزیر متحیر شد و گفت: «این ماجرا بیشک دلیلی عجیب دارد.» سپس به دنبال ماهیگیر فرستاد او را آوردند وزیر گفت: «ای ماهیگیر برو و چهار ماهی مثل ماهیانی که آورده بودی بیار.» صیاد به دریاچه رفت و تور انداخت و آن را کشید و دید چهار ماهی به تور افتاده اند آنها را برداشت و نزد وزیر برد. وزیر آنها را به آشپز داد و گفت: «اینها را جلو خود من بریان کن تا به چشم خود ماجرا را ببینم.» کنیز ماهی ها را پاک کرد و در تاوه روی آتش نهاد اندکی نگذشته بود که دیوار شکافته شد و دختر با همان لباس و چوبدستی در دست پدیدار شد آن را به تاوه زد و گفت: «ای ماهی ای ماهی، آیا همچنان به عهد و پیمان قدیم خویش پای بندی؟» ماهیها سربلند کردند و این شعر را خواندند:
«اگر ستیزه کنی با تو ما ستیزه کنیم / و گر وفا بنمایی وفای پیشه کنیم
و گر کناره کنی نیست چاره ای جز این / که درد هجر تو را با سکوت چاره کنیم»
داستان که به اینجا رسید شهرزاد سپیده دم را نزدیک دید و لب از گفتار روا فروچید. خواهر او دنیازاد گفت: چه داستان شیرینی بود. گفت اگر شاه مرا زنده بگذارد و از کشتن من درگذرد، فردا شب داستانی شیرین تر خواهم گفت. آنها آن شب را در نهایت شادمانی و سرور تا صبح خوابیدند و صبح شاه به بارگاه حکومت رفت و چون کار دربار پایان گرفت به قصر آمد و به خانواده خود پیوست و در شب ششم شهرزاد گفت ای شهریار کامگار آورده اند که...
در شب هفتم خواهید خواند:
در شب هفتم این داستان، شهرزاد قصه گو داستان دیو و ماهیگیر را به ادامه خواهد رساند ...
#هزارویک_شب #داستان #ماهیگیر
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 70 |
| 17 | ⚜داستان های هزار و یک شب ⚜
آنچه در شب پنجم گذشت:
شهرزاد قصه گو که تا امشب از دست شهریار شاه خونریز نجات پیدا کرده بود در شب پنجم داستان شیرین سندباد شاه و باز شکاریِ او را برای شهریار خواند و داستان را نصفه گذاشت تا شبی دیگر جان خود را نجات دهد او در شب پنجم چنین گفت شاهی که در پی اتفاقی باز شکاری خود را کشته بود نادم و پشیمان گشت و به وزیر خود گفت تو می خواهی من با کشتن رویان حکیم پشیمان شوم ولی وزیر توانست با نیرنگ و حیله شاه را مُجاب کند که باید حکیم را بکشد، وقتی حکیم از این ماجرا اطلاع یافت با زیرکی تمام کتابی را به سم آغشته کرد و به دست پادشاه داد، سپس پادشاه بِمُرد و حکیم زنده ماند؛ امشب شهرزاد قصه گو ادامه این ماجرا ها را برای شهریار تعریف خواهد کرد :
در شب ششم شهرزاد گفت: ای شهریار کامگار آورده اند که...
⚜ماهیگیر و ماهی سخنگو⚜
چون ماهیگیر به عفریت گفت اگر از کشتن من در گذشته بودی، خدا تو را زنده می گذاشت اما تنها خواسته تو کشتن من بود من تو را در این خمره میکشم و به دریا می اندازم دیو سرکش فریاد برآورد و گفت: تو را به خدا این کار را مکن و به بزرگواری خود بر جان من ببخش و به خاطر کار بد من، مرا مجازات مکن. اگر من بدی کردم تو خوبی کن زیرا در امثال و حکم آمده است: «ای نیک مرد از بدی کار بدکاران درگذر که کار بد آنها برایشان بس و کاری را که امامه با عاتکه کرد، مکن.»
ماهیگیر گفت: «ماجرای آنها چیست؟»
عفریت گفت: «اکنون که من در زندانم توان قصه گفتن نیست، مگر آن که مرا بیرون آوری تا قصه را برایت بگویم ماهیگیر گفت: «چاره ای نیست جز آنکه تو را به دریا بیفکنم و راهی برای بیرون آمدن از آن نخواهی داشت. یادت نیست که چگونه من از تو درخواست نرمش و مهربانی می کردم و گریه و زاری می نمودم و تو فقط قصد کشتن مرا داشتی بی آنکه گناهی سزاوار مرگ کرده باشم و به تو آسیبی رسانده باشم باری تنها کاری که کرده بودم بیرون آوردن تو از این زندان بود، چون با من چنین کردی دانستم که تو بد اصل و بد گوهری. اکنون دانسته باش که تو را به این دریا نمی اندازم مگر آن زمان که هر کس را که به اینجا آمد از کارهای تو آگاه کنم و از تو بر حذر دارم. سپس تو را به دریا می افکنم که تا آخرالزمان در این دریا بمانی و انواع شکنجه ها را بچشی.»
عفریت گفت: «آزادم کن که اکنون زمان جوانمردی است و من به تو قول میدهم که هرگز زیانی به تو نرسانم بلکه سودی به تو خواهد رسید که تمام عمر از آن بهره مند گردی.» ماهیگیر از او قول و پیمان گرفت که اگر آزادش کرد، به ماهیگیر آزاری نرساند بلکه با او رفتار نیک در پیش گیرد. و پس از آنکه ماهیگیر او را واداشت که سوگند بخورد که عهد و پیمان نگهدارد و قسم به اسم اعظم را پشتوانه قول خویش کند، خمره را گشود.
دود از خمره بیرون آمد، شکل گرفت و به صورت عفریتی ژولیده و ژنده پدیدار شد. عفریت بیدرنگ پای بر خمره زد و آن را به دریا افکند. ماهیگیر که دید عفریت خمره را به دریا انداخت به مرگ خود یقین پیدا کرد و خود را از ترس خیس کرد و گفت این علامت خوبی نبود. بعد به خود دلداری داد و گفت ای عفریت، خداوند فرموده است به پیمان خویش پایبند باشید زیرا که پیمان نزد او پاسخگوست و تو با من عهد کردی و سوگند خوردی که با من حیله و نیرنگ نبازی. اگر پیمان شکنی کنی خدا سزای تو را خواهد داد، زیرا که او غیرتمندی است که مهلت میدهد اما اهمال نمی ورزد. من همان سخنی را با تو میگویم که رویان حکیم به یونان شاه گفت: «مرا زنده بگذار تا خدا زنده ات گذارد.»
عفریت خندید و پیش روی ماهیگیر به راه افتاد و گفت: «ماهیگیر دنبالم بیا.» ماهیگیر پشت سر او به راه افتاد و هیچ امیدی به نجات نداشت تا آنگاه که از پیرامون شهر دور شدند و بر بالای کوهی رفتند و از آنجا به بیابانی پهناور فرود آمدند و در وسط آن به دریاچه ای پر آب رسیدند.
عفریت در آنجا ایستاد و به ماهیگیر فرمان داد که تور خود را در آب اندازد و ماهی بگیرد. ماهیگیر به دریاچه نگاه کرد و در آن ماهی هایی دید رنگارنگ به رنگهای سفید قرمز کبود و زرد. متعجب شد، تورش را در آب انداخت و کشید. و در آن چهار نوع ماهی یافت که هر یک به رنگی بودند ماهیگیر با دیدن ماهیان خوشحال شد و عفریت به او گفت: «اینها را نزد شاه ببر و به او پیشکش کن، او تو را از مال دنیا بی نیاز خواهد کرد.
و تو را به خدا عذر مرا بپذیر که من راهی دیگر نمیشناسم زیرا هزار و هشتصد سال در این دریا بوده ام و تا این لحظه جهان را به صورت کنونی ندیده بودم و به یاد داشته باش که هر روز جز یک بار از این دریاچه ماهی نگیری و اکنون تو را به خدا می سپارم.» آنگاه پا بر زمین کوفت و زمین دهان گشود و او را در کام خود فرو برد. ماهیگیر از آنجا دور شد به شهر رفت و از آنچه میان او و عفریت گذشته بود متحیر بود. | 59 |
| 18 | دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند
دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند
فکر بی هم نفسی با تو سرم را سوزاند
عقل از نیمهی معمولی من رد شد و رفت
عشق هم نیمهی دیوانهترم را سوزاند
ابرها آمده بودند نفس تازه کنم
رعد و برقی همهی برگ و برم را سوزاند
من گنجشک کجا جرئت پروانه کجا
خواستم گرم شوم شعله پرم را سوزاند
حامد عسکری
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 61 |
| 19 | ۳. شاه سلطان حسین صفوی (۱۶۹۴ تا ۱۷۲۲ میلادی)
سلطان حسین که در حرمسرا متولد و پرورش یافته بود، با تجربیات محدود از زندگی و دانش اندک در امور کشورداری به تخت نشست. او با حمایت عمه بزرگ و قدرتمند خود، مریم بیگم، و خواجگان دربار که به دنبال افزایش نفوذ خود از طریق حاکمی ضعیف و تأثیرپذیر بودند، به پادشاهی رسید. در طول سلطنتش، سلطان حسین به دلیل تقوای افراطی آمیخته با خرافات، شخصیت تأثیرپذیر، لذتجویی بیش از حد، فساد اخلاقی و اسراف شناخته شد. نویسندگان معاصر و بعدی این ویژگیها را از عوامل مؤثر در افول کشور دانستهاند.
چرا بد بود؟
⚜غرق شدن در عیش و نوش و بیتوجهی به کشور
⚜ضعف در دفاع از ایران در برابر افغانها
⚜سقوط سلسله صفوی
شاه سلطان حسین به جای مدیریت کشور، به خوشگذرانی پرداخت. این ضعف باعث شد محمود افغان به ایران حمله کند و سلسله صفوی را نابود کند.
#بدترین_پادشاهان_ایران #ایران_باستان
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 83 |
| 20 | داستان واقعی اعدام گنجشک ها در چین!
در سال ۱۹۵۸، مائو زدونگ رهبر چین، به عنوان بخشی از سیاست «یک گام بزرگ رو به جلو»، علیه گنجشکها اعلام جنگ کرد.
مائو معتقد بود که گنجشکها غلات مزرعهها را میخورند و باید نابود شوند. در نتیجه، مردم به طور گستردهای به شکار گنجشکها پرداختند، لانههایشان را ویران کردند و حتی کودکان با تیرکمان به آنها حمله میکردند.
میلیونها گنجشک در سراسر چین کشته شدند به گونهای که گنجشکها در چین به مرز انقراض رسیدند.
در همین زمان، ناگهان خطای مائو آشکار شد؛ معلوم شد گنجشکها دقیقاً به اندازهٔ غلات، از حشراتی چون ملخ نیز تغذیه میکردند.
در سال ۱۹۶۰، هنگامی که ملخها شروع به آسیب رساندن به محصولات کشاورزی کردند، گنجشکها بخشیده شدند و جای آنها حشرات به عنوان دشمنان مردم معرفی شدند...
این سیاست باعث شد که تا چند سال یکی از واردات چین از شوروی گنجشک زنده باشد تا دوباره تعادل را به طبیعت برگردانند و جمعیت حشرات را با افزایش تعداد گنجشکها کنترل کنند!
کشتار گنجشکها در چین، مثال کلاسیکی برای تفکر غیرسیستمی است. ارائه راهحلهای موقت بدون در نظر گرفتن اثرات کوتاهمدت و بلندمدت آن در سایر زیرسیستمها، یک خطای آشکار سیستمی است.
مائو با تاسیس جمهوری خلق چین، خدماتی همچون سوادآموزی، ارتقاء حقوق زنان و ارائه خدمات بهداشتی انجام داد. اما در عین حال سیاست های «یک گام بزرگ رو به جلو» و «انقلاب فرهنگی» او، باعث مرگ دهها میلیون نفر در چین شد. اصرار او بر اجرای سیاست های اشتباه باعث شد که گروهی مرگ او را بزرگترین خدمت او به چینیها بدانند. اما شاید دلیل این نگاه سختگیرانه به مائو، اصلاحات دن شیائوپنگ بعد از مائو است. شاید اگر اصلاحات شیائوپنگ نبود، گروهی هنوز آرزوی بازگشت به دوران مائو را داشتند.
دن شیائوپنگ علیرغم اینکه در مقاطعی از حزب کمونیست پاکسازی شد، اما در اجرای مهمترین سیاستهای مائو به عنوان عضو ارشد حزب کمونیست با او همراه بوده است. اما او در سال ۱۹۷۸ و در سن ۷۴ سالگی رهبر چین شد و با یادگیری از گذشته با سیاست «درهای باز»، اصلاحات اقتصادی را آغاز کرد.
او اقتصاد را مقدم بر ایدئولوژی میدانست و معتقد بود که مهم نیست که گربه سفید یا سیاه باشد، مهم این است که بتواند موش بگیرد. کشتار میدان تیانآنمن از نقاط تاریک دوران دنشیائوپنگ است. با این وجود او را معمار چین امروز میدانند.
غرض از این نوشته تبیین سیاست های مائو یا دنگ شیائوپنگ نیست. این نوشته در باب اهمیت یادگیری از گذشته، بهبود مستمر و اصلاح تدریجی تفکر در میان نخبگان جامعه است. رسیدن به تفکری جامع که اهمیت جیکجیک گنجشکها را هم درک میکند. محور اصلی داستان توسعه ملتها، یادگیری و بهبود مستمر است.
#اعدام_گنجشکها #مائو #چین
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜ | 92 |
