sun salutation
الذهاب إلى القناة على Telegram
your other self will catch you. contact me🧃 https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-8b615f8fac
إظهار المزيد695
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
rare aesthetic:
getting random scratches/bruises not knowing where they're coming from.
it never stops being crazy to me how throughout my life i allowed songs and characters give me perceptions of certain ages and 24 was the age i imagined everything up until. it was not just an age to me. it was a fictional endpoint. there's a lack of information from now on. but how much, or how little a life can contain by a certain age, and how wildly different two people’s lives can be at the exact same age and all this luck, class, family, timing, opportunity and all that جبر جغرافیا bullshit that quietly decides the size and shape of a life is JUST RIDICULOUS. i seriesly need to heal my relationship with the concept of age and time
and how little age actually tells you about the size of a life.
imagine being twenty-four and writing
you got that james dean day dream look in your eyes
and i got that red lip classic thing that you like
you got that long hair, slicked back, white t-shirt
and i got that good girl faith and a tight little skirt
and when we go crashing down, we come back every time
about your ninteen/twenty-year-old boyfriend. it never stops being crazy to me.
پارسال پاییز دقیقا یک مهر گیلمور گرلز رو شروع کردم و اوایل زمستون تموم شد و تازه فهمیده بودم یک سیکوئل چهار قسمتی هم ازش ساختن که بعد ده سال نشون بدن زندگی هرکدوم کارکتر ها چیشده. هر قسمتش برای یک فصل سال بود. و من نمیخواستم گیلمور گرلز تموم شه پس نگهش داشتم. قسمت زمستونش رو زمستون نگاه کردم و قسمت بهارش رو بهار. قسمت تابستونش رو دقیقا یک تیر. قسمت پاییزش رو امروز نگاه کردم چون واقعا حالم خوب نیست و خیال کردم گیلمور گرلز شاید بتونه حالمو بهتر کنه. پاییز دوسال پیش خانم میزل شگفت انگیز نگاه کرده بودم. پاییز سه سال پیش بل جار سیلویا رو خونده بودم. الان نمیدونم پاییز امسال رو چطوری survive کنم. آفیس؟ کتاب های کلریس لیسپکتر؟ نمیدانم.
are you sad because you're on your own
i get by with a little help from my friends
@paradimes
in September afternoons, i sometimes melancholically imagine i am seventy something and my husband is dead and i have found this peace he already sees and knows everything that happens in my life and i won't have to tell him anything; but then i look up to the sky and talk to him a little more.
+1
آموزش تعاملی زبان انگلیسی
(اگر چنل بزرگی دارید خوشحال میشم این پیام رو فوروارد کنید🙂💕)
این دوره میتونه مناسب چه کسانی باشه؟
• زبانآموزان سطوح متوسط و بالاتر (B1 و B2)
• کسانی که دانش گرامری دارن اما هنگام صحبت کردن دچار تردید یا مکث میشن.
• علاقهمندانی که به دنبال یادگیری عمیق، درک لهجهها، اصطلاحات روزمره و تقویت اعتمادبهنفس در مکالمه هستند.
• شروع مسیر همراه با جلسه تعیینسطح و مشاوره هدفگذاری
پیام به آیدی تلگرام @andixshehh
عوض دولینگو هوای شهریور/سپتامبر تصمیم گرفته استریک راه بندازه.
three raining days in a row.
عوضش دولینگو که ایران و حذف کرد هوای شهریور/سپتامبر تصمیم گرفته استریک راه بندازه.
three raining days in a row.
جستار های سابستک که اخیرا خوندم و دوست داشتم:
1. you can't eat an apology, but my mum made me a feast
عذرخواهی خوردنی نیست، اما مامانم یک ضیافت مفصل برایم تدارک دید.
2. Plastic Stool Confessions
اعتراف های (مردانه) روی چهارپایهی پلاستیکی
3. the hunger to be everything
ولعِ همه چیز شدن
10. love makes a meal out of everyone eventually
عشق، عاقبت همهمان را میخورد
#اینداستان ، رنج سیزیفی یا Sisyphean task
بعد از فریبکاری های فراوون سیزیفت خدایان یک مجازاتی ابدی و بیپایان براش در نظر گرفتن؛ سیزیف باید یک سنگ گرانیتی غولپیکر رو با تمام توان از دامنه کوه به سمت قله هل بده. مدام لحظهای که سنگ به نوک قله نزدیک میشه، جاذبه کار خودش رو میکنه و تختهسنگ دوباره به پایین میغلته. سیزیف دوباره و دوباره تا ابد این کار رو تکرار میکنه.
گاهی وقتها حس میکنم این روزها خیلی از ماها در رنج سیزیف سهیم هستیم. هر روز به شکلهای مختلف در میدانهای مختلف این سنگ رو به سمت قله هول میدیم و جاذبههای متفاوت همه چیز رو دوباره پایین میکشند. جنگ، اقتصاد، جبر جغرافیا، تبعیض، تصادف، زلزله، بدشانسی و همین طور یک فهرست طولانی از نیروهای پوچکننده. مطمئنم هر کسی میتونه ورژن خودش رو از رنج سیزیفی در یک جای زندگیش تعریف کنه.
در ویدیوی سارا همتی، رتبه یک کنکور تجربی سال نودوچهار، دیدم که بعد از فارغ التحصیلی دنبال پذیرش گرفتن در یکی از دانشگاههای آمریکا برای پوزیشن پستداک بود و این دانشگاه تا اون موقع از ایران دانشجویی نگرفته بود. تحت فشار کاغذ بازی و بامبولهای سفارت و درس، یک روزی تو اخبار میبینه که یک زلزله وحشتناک توی ترکیه دو سه تا شهر رو با خاک یکسان کرده. مدام با خودش فکر میکنه یعنی چند نفر مثل خودش با آرزوهای مشابه، تلاش و استعداد های مشابه در این شهرها بودن که حالا یک شبه زندگیشون از دست رفته بود بدون اینکه بتونن کاری براش بکنن و و همون لحظهها بود که به پوچی زندگی و بازگشت ابدی انسان به رنج سیزیف پی برد.
چطور میشه همزمان با هول دادن این سنگ به بالای کوه از زندگی لذت برد؟ شاید اگر برای سنگم اسم بزارم، کوهم رو خودم انتخاب کنم، به اطراف نگاه کنم و گله گوسفندهایی رو ببینم که برای چرا به کوهستان اومدن و کلبهها و رودخانه دامنه کوه رو ببینم اونقدرا هم رنج نبرم. شاید نسیمی که گاهی نیمه راه ای موهام میپیچه و پشت گردنم رو خنک میکنه برام کافی باشه. کامو میگه باید سیزیف رو خوشبخت تصور کرد چون خود تلاش برای رسیدن به قله، برای پر کردن قلب انسان کافیست.
