ar
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

الذهاب إلى القناة على Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

إظهار المزيد
2 068
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-2630 أيام
أرشيف المشاركات
معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯 اما اون... درست مقابل چشم‌های من شروع کرد به سرفه کردن و من عجیب‌ترین صحنه‌ی کل زندگیم رو دیدم
معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯
اما اون... درست مقابل چشم‌های من شروع کرد به سرفه کردن و من عجیب‌ترین صحنه‌ی کل زندگیم رو دیدم‌! اریکس با هر سرفه‌ای که می‌کرد، دود از دهنش می‌زد بیرون. اما این چطور ممکن بود؟ علاوه بر من، خدمتکارها هم کپ کرده بودن.

معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯 وقتی اومد سر میز شام، زانوهام شروع کرد به لرزیدن، اما کم نیاوردم، اگر نقشه‌ام درست پیش می‌رفت،
معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯
وقتی اومد سر میز شام، زانوهام شروع کرد به لرزیدن، اما کم نیاوردم، اگر نقشه‌ام درست پیش می‌رفت، دوباره همه‌چیز برای من می‌شد! اریکس مشغول خوردن غذاش شد، با هر قاشقی که داخل دهنش می‌برد، من می‌مردم و زنده می‌شدم. چند لحظه که گذشت، متوجه شدم که نمی‌تونه نفس بکشه. دست‌وپام رو گم کردم. از جام پریدم و ازش پرسیدم که حالش خوبه یا نه!

معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯 واسه‌ی همین دست‌به‌کار شدم، از عمارت رفتم بیرون و چندتا گل سمی چیدم‌. بعد برگشتم عمارت. نمی‌خو
+1
معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯
واسه‌ی همین دست‌به‌کار شدم، از عمارت رفتم بیرون و چندتا گل سمی چیدم‌. بعد برگشتم عمارت. نمی‌خواستم دقیقاً همون شبی که من رفتم گل چیدم، اریکس مسموم بشه، این‌جوری انگشت‌های اتهام به سمت من دراز می‌شد؛ پس یک هفته صبر کردم و بعد به آشپزخونه رفتم، همه‌ی گل‌های سمی رو جوشوندم و دور از چشم خدمتکارها، ریختم توی غذای اریکس.

معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯 پس تصمیم نهایی خودم رو گرفتم، اریکس باید می‌مرد، درست مثل پدربزرگش! اگر احتیاج بود، هزاران آدم
معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯
پس تصمیم نهایی خودم رو گرفتم، اریکس باید می‌مرد، درست مثل پدربزرگش! اگر احتیاج بود، هزاران آدمی رو که سر راه من و آزادی و ثروتم قرار داشتن رو می‌کشتم و از میون برمی‌داشتم. اریکس که چیزی نبود!

معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯 چندوقت دیگه مراسم ازدواج الساندرا و پادشاه سایه‌ها بود؛ و این یعنی من مجبور بودم طبق قولی که ب
معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯
چندوقت دیگه مراسم ازدواج الساندرا و پادشاه سایه‌ها بود؛ و این یعنی من مجبور بودم طبق قولی که به اریکس داده بودم، ازش جلوی کالایاس و الساندرا تعریف و تمجید کنم، تا توسط پادشاه به رسمیت شناخته بشه. اما آیا قرار بود این کار رو بکنم؟ هرگز! اون کور خونده بود، من اموال و عمارتم رو دو دستی تقدیم به اون نمی‌کردم.

معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯 این‌که نمی‌تونستم پول‌های خودم رو درست و حسابی خرج کنم، و یا این‌که تغییرات دلخواه خودم رو توی
معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯
این‌که نمی‌تونستم پول‌های خودم رو درست و حسابی خرج کنم، و یا این‌که تغییرات دلخواه خودم رو توی عمارت ایجاد کنم، اعصابم رو خراب می‌کرد.

معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯 تحمل کردن اریکس، روز به روز برام سخت‌تر می‌شد؛ من بیشتر وقتم رو با اون توی عمارت می‌گذروندم تا
معرفی روز سوم تاریکی درون ما🕯
تحمل کردن اریکس، روز به روز برام سخت‌تر می‌شد؛ من بیشتر وقتم رو با اون توی عمارت می‌گذروندم تا بهش نشون بدم که چطور مثل یک جنتلمن رفتار کنه؛ اما اون گاهاً بی‌نزاکت بود و کوچک‌ترین آشنایی‌ای با رفتارهای ابتدایی اجتماعی نداشت.

خب آماده معرفی روز آخر هستید؟ دیگه مهلت استفاده از آفرها فقط تا امشبه🫠

باخت برای دختر کتاب ما معنایی نداره ولی اینبار هم امکان داره که برنده اون باشه؟🤫

sticker.webp0.05 KB

وقتی پیام های خوشحالیتون رو میبینممم کلیی انرژی میگیرم ازتون🥰🤩 اینطوری هی دلم میخواد کتاب های جدیدتر و قشنگ تری بهتون معرفی کنم😁

میبینم که بسته هاتون و بسته های کمپین داره به دستتون میرسه کلی مبارکتون باشه بچه ها🥹🥳 ممنون از اعتماد و خریدتون😍🌸
+3
میبینم که بسته هاتون و بسته های کمپین داره به دستتون میرسه کلی مبارکتون باشه بچه ها🥹🥳 ممنون از اعتماد و خریدتون😍🌸

سلام به رزا بوکی های عزیزمم😍 میبینم که به روز آخر آفر های کتاب «تاریکی درون ما و سایه های میان ما» رسیدیم و حجم سفارش هاتون چندبرابر شده😁

رزا بوکی ها حواستون باشه فردا شب مهلت آخره استفاده از افر های کتاب هست و بعد از اون کتاب افزایش قیمت داره‼️

کریسانتا برای موندنش توی اون عمارت مجبور شد حتی دروغ بگه ولی خب این ها مهم نیستن مهم اینه که اینبار هم سربلند از میدون جنگ بی
کریسانتا برای موندنش توی اون عمارت مجبور شد حتی دروغ بگه ولی خب این ها مهم نیستن مهم اینه که اینبار هم سربلند از میدون جنگ بیرون بیاد‼️

وصیت نامه ای که مشخص نیست کی نوشته شده....🤐
وصیت نامه ای که مشخص نیست کی نوشته شده....🤐

همه چی بعد مرگ اون پیرمرد عالی شد... کریسانتا آزاد شده بود و حالا وقتش بود نقشه هاش رو عملی منه اما! اتفاق ناخوشایندی جلوی هم
همه چی بعد مرگ اون پیرمرد عالی شد... کریسانتا آزاد شده بود و حالا وقتش بود نقشه هاش رو عملی منه اما! اتفاق ناخوشایندی جلوی همه ارزوهای اون رو میگیره👀

با مرگ شوهر کریسانتا مرد های زیادی توجهشون به اون جلب شد برای همین نامه هایی برای جلب توجهش براش ارسال شدن...
با مرگ شوهر کریسانتا مرد های زیادی توجهشون به اون جلب شد برای همین نامه هایی برای جلب توجهش براش ارسال شدن...

حسادت و نفرت توی این کتاب به شدت به چشم میخوره🫣 حالا چجوری بین این دوتا حس حس زیبای عشق شکل بگیره؟

ریتم داستان خیلی تند هست و الکی یک مسئله کش پیدا نمیکنه و حوصله سر بر نیست🙅🏻‍♀
برای همین خیلی زود وارد درگیری ها و تنش های کتاب میشیم و یک لحظه ام دلمون نمیخواد کتاب رو زمین بزاریم🙂‍↔️