شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 030 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 289 في فئة الكتب والمرتبة 13 502 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 030 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 07 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -541، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -18، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 12.41%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.21% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 3 106 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 055 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 08 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
25 030
المشتركون
-1824 ساعات
-1377 أيام
-54130 أيام
أرشيف المشاركات
25 030
کونش و واژنش همش پیدا بود!!!
باورم نمیشد
بدنم از شدت شهوت عرق کرده بود و بضاق دهنم صدبرابر شده بود نمیتونستم حرف بزنم
واقعا مامان شل نشته بود رو صندلی و قبمل کرده بود و تمام کونش معلوم بود
صندلی رو مثل دیروز کشیدم سمت خودم و مامان ک هنوز قمبل بود
واقعا نمیشد ماساژش بدی
گفتم مامان یکم شق بشین لطفا.! تا بتونم ماساژ بدم
اونم گفت باشه یکم خودشو شق کرد ولی کونش همچنان تو اون حالت قمبل بود و من شروع کردم ، کل تایم ماساژ فقط حواسم ب کونش بود وای خدا
کلا دیدم نسبت ب مامان عوض شده بود ، هر باز ک میدیدمش بدنم پر شهوت میشد و ناخودآگاه شق میکردم
همینطور ماساژ میدادم از بالا تا گودی کمر که با اشاره دستش و یه ضربه کوچولو ب بغل کونش گفت یکمم اینجا ماساژ بده اینقدر تو خونه میشینم و بلند میشیم
اولین بار بود ک میخواسنم کون مامان رو لمس کنم دستمو از بغل بردم پایین و آررم لمسش کردم
وای خدااا با کوچیک ترین فشاری مثل یه بالشت پر از ابریشم میرفت داخل و چنان نرم بود ک نگم!
و بازم فشار دادم و بعد از فشار خیلی ضربان قلبم رفته بود بالا، باز خجالت میکشیدم ولی خب خیلی کم بود و اصلا مانع از فشار ندادن کونش نمیشد
مامانم سرش پایین بود و هیچ صدایی نبود و و دیگـ نمیتوستم جلو خودمو بگیرم
کل کونشو باد ست شروع کردم ب مالش البته با بهونه اینکه دارم ماساژ میدام تنها جایی ک لمس نکرده بودم سوراخش بود! از پایین لمبه هاش تا بالا و درز کونش میمالوندم زیر لباسی بجز سوراخش کونش کامل شل کرده بود و کامل قمبل بود و هیچ حرفی نمیزد
هواهم خنک و شهوت منم چنان فروکش کرده بود ک کل شرتم فکر کنم از شدت هوس خیس بود
ادامه…
(این داستان واقعی هست!)
میدونم مادر، خواهر، خاله و … محارم ما هستن و اسم اینا ناموس هست ولی این رابطه ب خواسته هردو ما بود!
اگر مورد پسند کاربران بوده من حتمی بقیه داستان رو ارائه میدم و اتفاقاتی ک در آینده و طی این یه ماه برای من و مامانم افتاد،
سپاس..
ادامه دارد......
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
ی 9 بود
گفت لباسات عوض کن برو تو تراس تا شام بیارم بخوریم
منم عوض کردم با یه تیرشت و شلوارک توی تراس منتظرش بودم
تقریبا ده دقیقه ای گذشت
که شامو آورد،
لباس خوابم تنش بود،موهای خرماییشم باز تا زیر کمرش، زمانی ک لباس خواب تنش میکرد یعنی لخت لخته
و فقط همین تنشه
شامو آورد و مشغول خوردن بودیم هی نگاه محوطه میکردم و میخوردیم و حرف میزدیم
مامان بغل دستم رو صندلی نشسته بود یه لحظه نگاهش کردم دیدم کل پاهاش و بدنش از زیر این لباس معلومه!!!
خیلی تعجب کردم!لباس خوابی ک من خریده بودم اینقدر نازک نبود که وقتی بشینه یا مثلا لباسشو جمع کنه کل بدنش معلوم باشع
یه چند ثانیه ای همینطور بهش زل زده بودم
که گفت علی اتفاقی افتاده مامان؟
گفتم مامان مگ لباس خوابت جنسش خوب نبود؟
گفت چرا مگ؟
گفتم شستیش اینقدر نارک شده ؟
یه خنده کرد گفت نه عزیزم!!
زمانی ک با موبایل حرف میزدی اینو انتخاب کردم(تو مرکز خرید،من کلا سه دیقه حرف زدم) گفتم مامان: وقت کردی بپوشی؟
گفت:نه بابا سایز اونی ک برام خریدی رو خریدم بدون پرو اندازه اندازس!
گفتم مامان اون خیلی خوب بود!
گفت میدونم ولی این نازک تره و خنک تر!
و مشغول شام شدیم
کل شب همش حواسم ب پا و بدن مامان بود ک زیر اون لباسا جیغ میزد
لباسا مشکی و بدن سفید واقعا میزد تو چشم البته زمانی ک سر پا ایستاده بود معلوم نبود فقط زمانی ک میشست یا لباسو جمع میکرد
و بازم تحریک و شقی کیر من!
بغل دستم ک نشسته بود کلا رونش و پاهاش و کمی از کمرش کامل پیدا بود
بعد از شام گفت خب امشب یه ماساژ باید منو بدی ها!!
اینو ک گفت واقعا ترسیدم گفتم مامان دیگ شهوتش لبریز شده، البته خیلی ناراحت بودم ک میدیدم زنی اینجوری گدایی سکس میکنه!💔اگر نیاز نداشت هیچوقت سمت پسرش نمیومد ولی خب شاید پسرش بهترین گزینه باشع،
از خون خودش، قابل اعتماد قابل درک و …))
منم ک دیگ خودمو راضی کرده بودم و مامانو درک میکردم گفتم: چشم خستیگتو در میکنم برات!
ظرفارو شست و منم همش تو فکر بدنش و لباساش بودم و کیرم همش شق بود اصلا نمیخوابید!!!
بعد از چند دقیقه اومد و خیلی هیجان داشت نگران و هول بود گفت: خب بیا ببینم میتونی مادرتو یه ماساژ بدی ک خواب بره!!
منم گفتم خب اول بالا تنه یا پایین تنه؟
گفت اول پایین تنه ولی باید کامل ماساڗ بدی ها!
گفتم:چشم
پاهاشو از دمپایی بیرون آورد و مثل دیروز گزاشت وسط پاهام با دستم قبلش کیرمو درست مردم ک نه پاشو بزاره روش!!
شروع مردم به ماساژ انشگتا و کف پا. وای لاک سفیدی ک زده بود رو پاهاش
خیلی حس خوبی ب آدم میداد
منم همینجور ماساژ میدادم و کامل تحریک شده بودم دیگ شق شق
بودم، با دستاش یکم شلوارو زد بالا(شلوار اینقدر گشاد بود ک از بالا در میومد!)
شلوارو تا رونش داد بالا و من مشغول بود ساقش، زانوهاش کمی از روناش و انشگتا
مامانم که همظ دیدش تو محوطه و هیچی نمیگفت و منم همچنان مشغول بودم
بعد از چند دقیقه انگشتای دستشو کرد تو هم و حالت اینکه بخاطد خودشو کش بیاره دستاشو کشید رو ب بالا و زمانی ک این کارو کرد کل لباسش جمع شد بود و تمام بدنش معلوم بود
وای خدا اولین بار بود سینهاشو میدیدم
دوتا سینه بزرگ با نوک بزرگ و خیلی شیک خیلی حذاب بود
دوتا پاهاشو ک ماساژ میدادم، گفت خوبه و برگشت از پشت نشست مثل دیروز ولی اینبار یجور شل نشته بود نمیدونم چطور بگم، سینه هاش ک مماس صندلی بود، شل نشسته بود یعنی شق نبود رو صندلی و باسنشم قمبل کرده بود. یعنی کامل معلون بود میخواد باسنش یا همون کونشو ب نمایش بزاره!
یه نگاه انداختم به کونش وای خداااا
وای!!
جوری قمبل کرده بود و این لباس جمع شده بود ک سوراخ
25 030
سفید و زرد که روی سینشون یه نقش گل بود و رفتم سمتش و گفتم: بفرمایید اینم تیشرتا
گفت:مرسی من اینارو بپوشم بعدش تیشرتا(دوتا تاپ یه مشکی و یه آبی کم رنگ تو دستش بود)
رفتیم اتاق پرو شماره شیش ک آخر بود.
مجموعه بزرگی بود شیش تا اتاق پرو داشت
مامان رفت تو و شروع کرد ب در آوردن مانتوش منم گفتم درو نمیبندی ؟!
گفت نه بمون نگاش کن ببین چطوره؟
گفتم آخه…! گفت آخع ندارع تو رو آوردم نظر بدی،
منم ک چاره ای نداشتم درحال تماشای لخت شدن مامانم بودم، بازم احساس بدی بهم دست داد ولی خداروشکر نسبت ب دیشب و ظهر تو حمام، خیلی کمتر بود
مانتوشو در آورد و یه تاپ تنگ زیرش بود ک کرده بود تو شلوار بگش
تاپم زد بالا یه سوتین مشکی ک چنان جذابیتی به بالاتنش داده بود ک آدمو خیره خودش میکرد پوشیده بود،
سینه هاشو زیر لباس دیده بودم زمانی ک سوتین نمیبست نه بزرگ بزرگ بود نه کوچیک کوچیک تقریبا میشه گفت 75
داشتم نگاهش میکردم ک دور خورد و گفت بند سوتینمو باز میکنی عزیزم؟
گفتم مامان! یه تاپ میخوای بپوشی چ نیازه لخت لخت بشی؟
گفت:نه عزیزم این تاپارو باید بدون سوتین پوشید
گفتم باشه ولی باز کردم پشتت ب من باشه تاپو میدم دستت!
اونم مخالفتی نکرد،
خداروشکر آینه ی اتاق توی بغل در بود و زمانی ک مادرم برگشت ک بندو باز کنم آینه پهلوشو میگرفت و منم گفتم همونجوری بمون تا بدم دستت.
بند سوتینشو باز کردم و باز اون صحنه ظهر اومد تو ذهنم بدن لختش
و از پایینم شرت مشکیش ک واقعا رنگ پوستشو دو براربر زیبا تر مکیرد از زیر شلوار بگش زده بود بیرون و منم همینجور خیره
بعد تاپو دادم دستش اولین تاپش رنگ قرمز دادم دستش و شروع ب پوشیدن کرد
منم گه گاهی نگاه اطراف میکردم کسی نیاد البته ک اتاق پرو آخر مجموعه بود کسی نمیومد اونجا
از تو آینه میشد نیم رخ سینشو دید و چند باری ب طور اتفاقی گوشه ای از سینشو دیدم، سینه ی سفید، یکم شل شده بود با نوک رنگ صورتی کالباسی خیلی کم رنگ ولی اصلا سیاه نبود.
و تاپو پوشید
و برگشت ک من ببینم
یه تاپ بندی یقه خشتی، تنگ که سینه هاشو دوبرابر کرده بود
با یه لبخند بهم گفت چطورع عزیزم؟
گفتم: مامان مگ تو نمیگی گرمم میشع و تنگ نمیپوشم پس این چیه؟
گفتم عزیزم این خیلی نازکه و من بدون سوتین تو خونه میپوشم و راحت هستم داخلش!
میخواستم بگم من میگم گشاد بگیریم ک یادم افتاد این کاراش بخاطر اینکه
من تحریک بشم وگرنه هحیشه خودش گشاد میپوشید منم ک دیگ متوجه همه چی شده بودم از کارای اول صبحش تا الان گفتم باش عالیه
کلا رومو برگردوندنم و با لبخند گفتم خیلی خوبه اگر خودت داخلش راحتی بگیر
اونم سریع بغلم کردم و گفت مرسی
اولین بار بود ک اینقدر بهم میچسبید و منو محکم بغل میکرد ، هیچ وقت سینه هاش بهم نمیخورد ولی اینبار حجم و نرمی سینشو کامل حس کردم
گفتم خب این یکی تاپم مثل همینه؟
گفت: آرع دوتاش یه جنس و یه طرح دارن
گفتم خب نمیخواد دییگ پروش کنی تیرشتای منو بپوش
دوباره برگشت و تاپو در آورد
وای خدا اینبار خیلی صحنه شهوت انگیزی بود ب قدری ک احساس کردم دارم شق میکنم
تاپشو ک در آورد خب خیلی تنگ بود و همین باعث شد که سینش مثل ژله بالا و پایین بشه
و من دیگ واقعا اونجا تحریک بودم و همش از تو آیینه سینو دید میزدم
خب گذشت و تیشرتاهم پرو کرد ولی فقط تاپ هارو خرید
تو همون هین گوشی من زنگ خورد و من رفتم بیرون مجموعه و با گوشی صحبت میکردم ک بعد از چند دقیقه اومد و گفت بریم.
من احساس کردم این کارش ک منو بکشونت مرکز خرید برای خرید دوتا تاپ فقط این بود ک من بیتشر تحریک بشم و بیشتر حس بگیرم نسبت بهش
ک موفقم شده بود
رسدیم خونه ساعت نزیدکا
25 030
رفی بزنم رفت.
من دوباره فکرم درگیر شده بود؛ این چند سال یه بارم صدام نزده بود چرا واقعا؟؟ که یادم افتاد قراره دیگ بهم نزییک تر بشیم و مامانم داشت اینکارارو میکرد ک زمان سریع تر پیش بره و من راضی بشم
خب چند دقیقه ای تو گوشی بودم دیگ داشت خوابم میبرد ک بلند گفت علی جان و هی بلند و بلند تر صدا میکرد تا گفت علی مامان؟! و منم گفتن بله مامان اومدم! رسیع رفتم تو اتاقش و رفتم سمت حمام.
وای خدا اولین بار بود لختشو میدیدم از پشت ایستاده بود و لخت لخت و شامو تو دستش بود انگار خجالت میکشید برگرده ولی متوجه من شده بود اما روشو برنمیگردوند، منم تا اون صحنه رو دیدم سرمو انداختم پایین
که مامانم با صدای گرفته و ان و من کنان گفت علی بیا دیرمون میشه ولی من نرفتم،
برای بارردوم و بلند تر گفت عزیزم یخ زدم کمرم بشور(شیر آب بسته بود در حمام هم باز بود بخاطر اینکه هم من تازه حمام کرده بود و بخار نگیرم و عرق نکنم)
شامپو رو از دستش گرفتم و هنوز سرم پایین بود و خیلی خجالت میکشیدم البته تمام این خجالتم بخاطر احساس شرمندگیم بود
شامپورو ریختم رو دستم و شروع کردم ب کشیدن کمرش و از بالای سرشونش تا گودی کمر همچنان سرم پایین بود ولی خب کمی تحریک شده بودم، وای خدا واقعا با دیدن مادرم تحریک شدم من و دوباره افکار منفی شروع شد
تحریک و شهوتم باعث شد ک سرمو بیارم بالا و برندازش کنم، واقعا یکی از زیبایی های خدا جلوم بود(قبل از این هیچوقت لختش رو ندیده بودم توی استخرم کـ میرفتیم با لباس و شلوار تا روی زانو میومد) بدن سفید و بدون کوچک توین جوش یا موهی، پهلوهاش ک کمی چربی از اطرافش بیرون بود ولی خیلی کم و باسنش ک بزرگیش باعث شده بود کمرش باریک بنظر برسه
تیپ بدنی فوقالعاده ای داشت باسن بزرگ،رون متوسط و ساقش کمی لاغر تر از رون یه بدن زیبا و تمیز بدون هیچ ترک پوستی یا مویی
آروم کمرشو کفی میکردم از بالا ب پایین که یدفعه دستمو گرفت و گفت عزیزم پایین ترم کفی کن(منظورش باسنش بود، من هنوز اینقدر آماده نبودم و خیلی احساس بدی داشتم) گفتم: نه مامان دستت میرسه خودت و سریع تر تمام کن بپوش تا بریم.
و رفتم بیرون
کیرم شق شق بود
ای خدا چرا واقعا و بازم تفکرای منفی و اعصاب خورد کن منم هیچ جوره نمیتونستم خودمو آروم کنم ولی در نظرم همش بدن لخت مامان رو تصور میکرد از پشت گردنش تا انگشتای پاش واقعا بیظیر بود
چون از بالا نگاه کرده بودم هیچ دیدی ب وسط پاش نداشتم از طرفی هم خودش کامل باسنشو قفل کرده بود ک چیزی معلوم نباشه.
گذشت و بلخره با حرفایی ک شب قبلش ب خودم زدم تونستم خودمو آروم کنم و مشغول پوشیدن لباسام بدوم ساعت 4:20 بود ک رفتم پشت در گفتم مامان حاضری؟!
با یه لحن خیلی احسای گفت بله ملکتون حاضره پادشاه
منم ک خجالت میکشیدم با کمی خجالت گفتم بله بله بفرمایید
راه افتادیم و رفتیم توی طول مسیر دوباره حرفای عادی مغازه و این چیزارو میزدیم خوشم میومد ک اصلا ب روی هم نمیآوردیم
رسیدم خلیم فارس و رفتیم طبقه پوشاک
مامان وقتی راه میرفتم نگاه استایلش کـ میکردم همش لختش میومد در نظرم ولی زیر اون لباسا اصلا اندامش معلوم نبود و من خیلی خوشحال بودم ک پوشش اینجوره
رفتیم تو بوتیک زنانه مانتو، تیشرت، لبایس زیر همه چی بود و مامان رفت سمت تیرشت ها و تاپ همینطور دور میزد و نگاه میکرد و بمن گفت عزیزم چرا امروز نظر نمیدی گفتم خب نمیدونم چی میخواین ملکه بگین تا فراهم کنم
با یه لبخند آروم بغلم کرد و گفت چشم من نگاه تاپا میکنم شماهم برو تیشرتارو بیین با سلیقه خودتون انتخاب کنید(با لحن خندون)
دوتا تیرشت یقه گرد گشاد و آستین سه ربع برداشتم
25 030
ت 6 بود و تو محوطه ساختمون بودم
خیلی عصبی بودم ولی تصمیمو گرفتم و تصمیمم بر این بود که
منم باید یکم آماده بشم برای این کار ناراحت بودم ولی میگفتم که مریم از هر لحاظ ارضا میشه بجز ارضای جنسی
خود من اگر یک ماه ارضا نشم و شاید خیلی ها چنان شهوتی کل وجودسون رو میگیرع ک فقط دنبال رایی میگردن برای ارضای جنسی ولی مریم که سه سال بود که این شهوت سرکش نشده بود و کل وجودش پر شده بود از شهوت ب قدری که ب پسرش رو آورده بود
و اون شب تصمیم گرفتم ک رابطون رو وارد مرحله جدید بکنم و کمی بیشتر ب هم نزدیک شیم.))
گذشت و من با ماساژ کمرم توسط مامان از خواب بیدار شدم و با یه لحن فان گفت کدوم جنتلمنی تا لنگ ظهر خوابه که تو خوابی، منم با لحن متقابل گفتم والا یکم چت دیشب طول کشید دیگ دیر خوابیدم😁اونم گفت آها فهمیدم
ببین من عروس نمیخوام فعلا ها، گفتم خیالت راحت😂😂 وکلی خندیدیم و اونم رفت تو اشپز خونه منم صبحانه مو خوردم ساعت یازده بود سریع رفتم حموم،کل دیشب یادم رفته بود تا حمام ک دوباره یادم اومد، میخاستم برم باشگاه ک گفتم باید اول این نوضوع رو حل کنم بعدش،
سشوار کردم لباسمو پوشیدم و رفتم تو اشپز خونه، مامانم مثل همیشه شلوار گشاد و یه تیشرت آستین سه ربع و موهای دم اسبی مشغول آشپزی بود
یکم دورش دور خوردم و گفت چیزی میخوای بگی
گفتم: مامان کارت کی تمام یکم حرف بزنیم،
گفت: من فعلا آشپزی میکنم تو صحبت کن گوش میدم عزیزم
منم ک دیگ طاقت نداشتم گفتم باشع
ببین مامان من دیشب ب حرفات فکر کردم و تصمیمم با تو یکی هست و اگر میدونی ک نیازه رابطون گرم تر بشه من راضیم( یکم با لرزش و استرس میگفتم و البته خجالت) اونم گفت: میزونی عزیزم این باعث شادی و خوشخالی هردومون میشه.
گفتم: مامان من یکم حس گناه میکنم با این کار و برام سنگینه(که حرفمو قطع کرد و گفت: ببین علی جان من مادرتم و من راضیم ک بهم نزیک تر بشیم(با خحابت صحبت میکرد و ان من میکرد تو حرفاش!!!) این باعث میشه ما در آینده هر تصمیم و کاری ک داریم با خیال راحت باهم درمیون بزارین و باهم براحتی مشورت کنیم و هیچ پرده ای بینمون نباشه(اینجا قشنگ حرفشو بهم زد که سریع گفتم: باشه مامان ولی بسپار ب زمان و اونم تایید کرد
و رفتم باشگاه یکم خودمو آروم تر کردم و شروع ب تمرین، واقعا باشگاه منو آروم میکرد و باعث میشد فکرم آزاد باشع
تو بین تمرین مامان زنگ زد و گفت: عزیزم حرکت کردی بگو غذا داغ کنم باهم بخوریم، گفتم مامان تو بخور من شاید دیر بیام گفت نه دیگ منتظرم خدافظ
گذشت
تو رخکن بودم زنگ زدم گفتم دارم لباس میپوشم زیر گازو روشن کن و حرکت کردم تو راه
دمبال گل فروشی میگشتم ساعت 2 بود همه جا تعطیل تا بلخره پیدا کردم پنج تا شاخه رز هلندی گرفت و اومد خونه، در واحدو جوری باز کردم ک متوجه من بشه، رفتم تو حال دیدم داره میزو میچینه، گلارو گذاشتم یه گوشه ک نبینه و رفتم سلام کردم گذاشتم بشینه بعد گلارو بردم و گفتم تقدیم ب بهترین مامان دنیا و بوس پیشونیش کردم اونم خیلی خوشحال شد و متقابلنا دوتا بوس از گونم کرد و مشغول ناهار شدیم
توی هین صرف ناهار همش حرف خلیج فارس و خرید و این چیزا بود، فلان لباس دیدم، فلان شلوار قشنگ بود، باید برا خونه فلان چیزو بگیرم و این صحبتا
اون روزم جمعه بود منم عصر تعطیل گفتم پس اماده باش عصر ساعت 5 میریم تا ساعت 10.9، اونم ک دید من راضیم گفت باشع و شروع کرد ب چیدن برنامه حمام آماده شدنش و این حرفا
ناهارو خوردیم و رفتم حمام ساعت دیگ 3:15 بود رو تخت دارز بودم تو گوشی ک اومد و گفت عزیزم میرم حمام فقط صدات زدم بیا کمرم بشور و بدون اینکه بزاره ح
25 030
…(این حرفارو ک میزد پیش خودم فکر کردم ک شاید شخصی تو زندگیش باشع و میخواد ازدواج مجدد کنه
و دوباره پریدم تو حرفش و گفتم: مامان ببین اگر شخصی تو زندگیت هست که میبینی باعث میشه اون شور و شوق و عشق دوباره برگرده( که اینبار حرفمو قطع کرد.) نه عزیزم من قصد ازدواج و وارد رابطه شدن با هیچ کسیو ندارم چون از زندگیم در کنار پسرم لذت میبرم
من سر حرفم با توهه عزیزم دوس دارم با تو شاد باشم و هستم ولی من میخوام این رابطه راحت تر بشه و بیشتر نزدیک بشیم همو بیشتر درک کنیم و
باعث رفع نیاز همدیگه بشیم(این حرفو ک زد متوجه همه چی شدم ک منظورش چیه و چی میخواد و خیلی ناراحت شدم و سرمو انداختم پایین و باز حرفشو قطع کردم) گفتم: مامان دیر وقته بخوابیم فردا دربارش صحبت میکنم با یه لحن جدی ولی چیزی از خودم بروز ندادم، اونم ک کامل متوجه شده بود ک چه پیشنهادی بهم داده بود گفت باشه عزیزم و اومد بوسم گونم کرد و شب بخیر منم اصلا هیچی بروز ندادم و بوسش کردم و بغل و شب بخیر.
گفت نمیخوابی تو، گفتم نه یکم چت کنم تو گوشی بعدش، اونم با یه لحن خنده گفت دست بکش از دخترای مردم😂
وقتی رفت خیلی عصبی شدم و خیلی ناراحت بودم نمیتونستم این موضوع رو
هضم کنم، همش ب خودم میگفتم واقعا من چ رفتاری از خودم نشون دادم ک مادرم همچین فکری و همچین پیشنهادی بهم داده خیلی ناراحت بودم و اصلا نمیتونستم آروم بگیرم،
من پسری بودم ک تو یه خانواده ای با هنجار و ارزش ناموس داری و غیرت بزرگ شده بود و به پوشش و دید مردم نسبت ب ناموسا واکنش نشون میدادم و این حرف از سمت مادرم چنان از درون خوردم کرد ک نمیتونستم سرجام بند بشم
تعداد کمی از افراد هستن ک منو درک کنن در این رابطه.))
نمیدونستم چیکار کنم من همیشه تمامی تصمیمات زندگیم رو منطق میگرفتم و نیازی ب مشورت کسی نداشنم ولی واقعا درباره این یکی نمیدونستن چیکار کنم هرچی فکر میکردم درست نمیشه
رفتم توی تخت و گفتم بخوابن تا شاید کمی از ناراحتیم کم بشع و فردا دربارش تصمیم بگیرم ولی نمیشد هرچی قلت میزدم همش فکرم درگیر این مسئله بود دیگ واقعا راهی نداشتم ساعت 4:30 بود بلند شدم و لباسامو پوشیدم و رفتم تو خیابون
کل شیراز مرده بود حتی یه ماشینم تو خیابون نبود
از شدت ناراحتی و عصبانیت تند قدم میزدم ولی نمیشد شروع کردم ب دویدن از اول قصر دشت ک واحدمون بود رفتم تا ایستگاه مترو تمانی طول مسیر تو فکر بودم ک واقعا چرا
شاید هیچ کس منو درک نکنه ولی خیلی برام سنگین بود ک مادرم همچین پیشنهادی بهم بده شاید خیلی ها بگن شما ک اینقدر باهم راحتین وهمین باعث این پیشنهاد شده، باید بگم نه سه سال این روتین هستش و من کوچیک ترین حسی نسبت ب مادرم نداشتم و اصلا خوشحال نبودم از این موضوع
اون دقایق با همین فکرا میگذشت تا اینکه داشتم برمیگشتم طرف واحد آروم تر شده بودم و گفتم باید امشب یه تصمیم بگیرم
با خودم فکر کردم و گفتم جنبه مثبت این مسئله اینه که چقدر مادرم بامن خوبه ک این حرفو ب من زد و دوست دارع با پسرش باشع
از طرفی دیگ هم راجب این فکر میکردم که مادرم میخواد از من استفاده کنه برای رفع نیازش
ولی نه با خودم گفتم همه ی انسان ها به ارضای روحی ،عاطفی و جنسی نیاز دارن و ببین چقدر این این نیاز ب حداکثر خودش رسیده ک مادرم از من درخواست کرد و با هر فکردی ک میکردم درباره این مسئله یه شک جدیدی ب وجود میومد، یعنی مادرم تمان این سه سال نیاز داشته و منتظر بوده من اقدامی بکنم؟ یعنی مادرم با ماساژ و بوسای من سعی میکرده لذت ببره و شهوتش رو خالی کنه؟ و یعنی مادرم های… زیادی ک کل فکرمو اون شب درگیر کرده بود دیگ ساع
25 030
روم ماساژ میدادم و بعدش دستاش از سرشون تا انگشتا، تقریبا یه ربع ماساڗ میدادم، کمر نرم دستای نرم، آروم ماساژ میدادم و اونم گاه گاهی یه اوم اوم کوچیک میکرد ب عنوان لذت و اینکه خوشش اومده
چند دقیقه ای گذشت ونگاهی ب ساعت کردم دیدم 9 شده و گفتم خب بزن بریم ک اگر دیر شام بخوریم خوب نیست ، با یه قیافه طلبکارانه نگام کرد و گفت: واقعا که فقط همین؟ این همه منو کشوندی این ور اون ور و باهات راه اومدم پاهامو ماساژ نمیدی? و قهر کرد؛ 38 سالش بود ولی گاهی مثل یه دختر 18 سالع ناز میکرد و منم خوشحال تر از قبل ک میدیدم اینقدر رابطمون باهم خوبه و باهم راحتیم.
گفتم: باشه و چنتا بوس از پیشونیشکردم و یه بغل کوچیک بعنوان عذر خواهی.
چرخید و کمرشو با صندلی مماس کرد و دوتا پاهاش رو گذاشت روی پام و منم مشغول شدم، داشتم ساقشو ماساژمیدادم ک گفت نه برو پایین تر اونجا خیلی درد دارع.
منم رفتم سمت انگشتاش و شروع به ماساژ انگشتاش و کف پاش کردم، من از فرم انگشتاش خیلی خوشم میومد پاهش سایزش چهل بود و فرم انگشتا خیلی شیک یعنی از انگشت شصت تا آخری به ترتیب بزرگ ب کوچیک و به همین ترتیب کشیده و تا آخری ک گرد میشد، فرم ناخن ها هم کشیده و خیلی خوش فرم، هیچ کدوم از این رفتارا باعث نمیشد ک کوچک ترین حسی نسبت ب مادرم داشته باشم.))
چند دقیقه ای گذشت و همین جوری کف پاهاش و انگشتاش تو دستم بود و میمالوندم تا اینکه اومد نزدیکم و یه بوس از گوشه لبم کرد و گفت مرسی محبوبم برین شام دیگ
منم سریع پاشدم و رفتین برا صرف شام .
گذشت تا اینکه رسیدیم خونه
مثل روتین هر پنج شنبه مثل ملکه ها تا در اتاقش باهاش رفتم و با یه لفظ خاص گفتم
شب خوبی داشته باشید ملکه ی من اونم بغلم کرد و گفت سپاس پادشاه با خنده
میخواستم بخوابم ک گفت علی جان لباس خوابم میپوشم میرم تو تراس بیا باهم حرف بزنیم
منم تعجب کرده بودم هیچوقت اینقدر جدی بهم نمیگفت ک کاریت دارم؛
منم گفتم خب لباس عوض کن منم بکنم بیا حرف بزنیم
رفتم تو اتاق شلوارکم و تاپ حلقه ایمو پوشیدم با دمپایی رو فرشی رفتم سمت تراس ک دیدم با موهای باز که کل کمرشو پوشیده بود و لباس خواب، پاهاشم روی پا و منتظر من بود
از پشت رفتم و یه بوس از گونش کردم بعد گفتم ملکه مگه خطایی از بنده سر زده ک منو احضار کردین(یا یه کلام خاص)
با خنده گفت نه دیوونه بیا یکم حرف بزنیم خیلی وقته حرف نزدیم
منم نشستم و گفتم بفرما و اون شروع کرد
Mom: بعد از فوت پدرت همه چی عوض شد، من امیدی ب تو یا خودم و ر نقد دوباره این زندگی نداشتم ولی تو با کنار گذاشتن آرزوها و اهدافت تونستی این زندگی رو حفظ کنی(هی تو وسط حرفاش میپریدم و میگفتم وظیفس و این حرفا ک گفت هیس بزار حرف بزنم) من خیلی خوشحالم ک تو پسرمی و خیلی دوست دارم
از طرفی دیگه من این مدت خیلی ذهنم درگیر بود و خیلی عصبی بودم ولی تو با محبت هات و نزدیکی ب من خیلی حال منو بهتر کردی عزیز دلم و من خوشحالم ک اینقدر برام وقت میزاری و دوسم داری، و دوس دارم به همین منوال ادامه داشته باشع و حتی یکم روابطمون رو نزدیک تر کنیم( دائم تو حرفاش میپریدم کـ مامان این وظیفمه و منم دوست دارم و این حرفا تا اینکه گفت رابطمون رو نزدیک تر کنیم دیگ کامل خفه شدم و فقط گوش میدادم.)
میدونی عزیزم تو دیگ ی پسر بزرگی بهتره بگم مرد یه خانواده ای میدونم، حرفامو خوب متوجه میشی(و منم خفه و با دقت گوش میدادم) من و پدرت سالها با عشق باهم زندگی کردیم و نیاز های همدیگرو رفع میکردیم همه ی ما تو زندگی نیاز هایی داریم ک باید رفع بشه مثل نیاز عاطفی، نیاز ب استراحت، نیاز به هم صحبتی و نیاز جنسی و
25 030
د ک یه لباس خواب خیلی نازک براش بگیرم چون راحت نبودم تو اون وضعیت ببینمش
یه شلوار نازک گشاد نخی و خنک با رنگ مشکی تا بالای انگشتای پاش و یه پیراهن خیلی نازک که بدنش معلوم بود و فقط حد فاصل ناف تا سینش خوب پوشیده شده بود پیراهن نخی و گشاد با آستین های بلند؛ بهش گفته بودم بجای اینکه اون طور بخوابی، لباساب زیرتو در بیار و فقط با این بخواب
ک بعد از اینکه امتحانش کرد واقعا ازش راضی بود و دیگ شبا لخت لخت و فقط با لباس خواب میخوابید.)
بگذریم
ب پهلو خواب بود و پشتش ب من پتو رو انداخته بود پایین تخت😂 و کلا ضد گرما بود، آروم شروع کردم ب نوازش موهای خرماییش که تا زیر کمرش بود
و آروم نوازش گوشش تا اینکه از خواب بیدار شد، (اصلا هیچ نوع حسی جنسی و تحریک آمیزی تا اون موقع بهش نداشتم با اینکه خیلی فراتر از یه مادر و پسر باهم راحت بودیم، اصلا اجازه نمیدادم ک کوچک ترین حسی بر خلاف علاقه مادر و پسری بهش داشته باشم)
با یه صبح بخیر و یه بوس روی پیشونیش استقبالش کردم و این کنش، واکنشی هم داشت که دوتا بوس چپ و راست از روی گونم کرد و خیلی خوشحال بودم، ثانیه ای نگذشت که سینی صبحانه رو گذاشتم روی پاهاش و چند قدمی رفتم و پرده رو کشیدم و گفتم صبحانه رو بخور تا روزمون رو شروع کنیم،امروز تمام کمال در اختیارتم، و رفتم حمام،از اونجایی ک اتاقشون مستر و میدونستم اگر بخواد بره حمام همون تو اتاق میره رفتم تا اونم توی اتاقش اماده بشه
ساعت 10:30 بود ک در اتاقشو زدم و گفتم ملکه ی من حاضری، اونم یا یه لفظ خیلی احساسی گفت ارع محبوبم و دستشو گرفتم و رفتیم سمت ماشین.
هر هفته یه جا میرفتم یه بار ویلا و اسختر، مرکز خرید، سوارکاری، رستوران،
و… ولی اینبار وقت مرکز خرید بود و یه راس رفتم سمت خلیج فارس
مادرم با یه استایل و تیپ خیلی خوب ک واقعا ازش لذت میبردم با در نظر گرفتن همه جهات استایلشو انتخاب میکرد ، یعنی حیا،هنجار و سطح خانواده،و کلا یه پوشش خیلی خوب در سطح خودش بود
یعنی یه شلوار بگ مشکی یه کفش مشکی تخت با لبه های سفید و مانتو مشکی و یه شال آبی کم رنگ ک واقعا میزد تو چشم یعنی تمامی پوششش مشکی بجز شالش ک آبی رنگ بود و یه ساعت زرد رنگ که تک بودنش باعث میشد اکسسوری خاصی باشه روی دستش آستینای مانتو هم تا روی ساعد
دستشو گرفتم و رفتیم سمت مجموعه،
تمام تایم صبح تا رو دور دور میکردیم تمامی مجموعه، مواد غذایی، پوشاک و صرف ناهار و … تا ساعت تقریبا 5 عصر بود ک گفت واقعا خستم و گفتم اگر مایلی بریم خونه یکم ماساژت بدم و استراحت کن و لباس عوض کن بعد بریم رستوران شام و اونم تایید کرد.
ساعت هفت بود ک رسیدیم خونه و گفتم برو تو تراز بشین تا یکم نوشیدنی بخوریم و استراحت کنیم بعد بریم گفت باشه.) دوتا کاپوچینو درست کردم با یکم شربت و رفتم پیشش،
با یه تاپ زرد رنگ حلقه ای و گشاد تا بالای باسنش(تمام طول این سه سال ک میرفتیم خرید
همش با مشورت من خرید میکرد و همیشه میگفتم برای خونه لباس و شلوار گشاد بگیر هم برای اینکه خنک باشع و راحت باشی هم اینکه من راحت باشم) و یه شلوار مشکی گشاد تا بالای انگشتای پاش یکم حرف زدیم و بعد از صرف کاپو گفتم خب هر وقت گفتی بریم، کلا یادم از ماساژ رفته بود که گفت
آرع میخوای بپیچونی ماساژ رو، اونجا بود ک تازه یادم اومد و گفتم آخ ببخشید فراموش کردم.
خودم صندلیمو کشیدم عقب و مریم صندلیشو برعکس کرد و نشست،جوری که پشت صندلی با سینش مماس بود و باسنش و کمرش ب سمت من،
منم ک حالت عادی کمرم ب صندلی تیکه بود،
صندلیشو کشیدم سمتم تا صندلیش بچسبه و خودم مشغول ماساژ شدم از دلتوئید تا فیله کمرش آ
25 030
مسیری جدید در زندگی (۱)
#مامان #تابو #ماساژ
بعد از فوت پدرم واقعا دوران سختی از زندگیمون رو میگذروندیم، 21 سالم بود که این اتفاق ناگوار رخ داد؛ چهل روز تمام فقط ناله،غم، افسردگی، گریه و تمامی رفتارهایی ک باعث خورد شدن روحیه و نا امیدی یه فرد از زندگی میشد.
بلخره این چهل روز تمام شد و حالا من مونده بودم و مسئولیت، خونه، بودجه، کار، آینده و مریم(مادرم)
شغل پدرم لوازم یدکی ماشین های سبک بود و من هیچ نوع شناختی تو این زمینه نداشتم ولی باید یاد میگرفتم برای گذروندن بقیه عمر،
تایم این شغل که 9 صبح بود تا 1 عصر و 6 تا 10 شب باعث شد که دانشگاه رو ول کنم همچنین باشگاه و تمامی تمرکزم باشه رو این شغل.
زمانی که وارد این شغل شدم یکی از دوستای پدرم بنام مهدی که خودش مشغول لوازم یدکی بود گفت کمکت میکنم تا یادبگیری و هر مشکلی داشتی تماس بگیر.)
روزای اول یه بیوگرافی مختصر از تمامی قطعات داد که فهمیدم تو چند ژانر هستن برای مثال: جلوبندی، گیربکس، بدنه، برق و موتور که تمامی قطعات تو این پنج دسته توزیع میشد
سه ماه گذشت و من هر روز و هر دقیقه به مهدی زنگ میزدم
واقعا ازش ممنون بودم چون همیشه منو شرمنده میکرد و همیشه با صبر و خوشرویی جواب میداد غافل از اینکه من در طول روز 30 تا 40 بار تماس میگرفتم.
خداروشکر این سه ماه تمام شد و من دیگ بیشتر کارارو یاد گرفته بود
واقعا شغل خوبی بود درآمد خوب، هیچ نوع سختی کاری نداشت، علاقه مند این شغل شده بودم و همین باعث میشد سریع تر یادبگیرم.))
حال و روز مادرم واقعا خوب نبود و هر روز گریه و ناله زاری حتی با گذشت سه ماه؛ رابطه من و مادرم خیلی خوب بود، تو هر زمینه ای عاطفی، جنسی، اجتماعی ،سبک زندگی و … هر روز سعی میکردم سطح رابطمو باهاش بهتر کنم و یه لول ارتقا بدم تا شاید یکم بتونم حالشو خوب کنم و خداروشکر زندگی داشت روی خوشی بهمون نشون میداد.))
از این ماجرا سه سال گذشت من 24 سالم شده بود و مادرم 38
رابطمون بسیار خوب، اوضاع اقتصادی و زندگیمون خیلی عالی، مجدد استارت دانشگاه و باشگاه رو زده بودم و زندگیمون خیلی خوب پیش میرفت
و من پسری ک این چند سال افتاده بودم عقب با تمام انگیزه تلاش میکردم که بتونم بازم برگدرم ب مسیر و اهداقفمو دمبال کنم.
یه شاگرد گربته بودم که تمامی روز جای من بود، دیگ فقط شب تا شب یه ساعت میرفتم فقط یه نظارت میکردم چون واقعا وقت نبود، دانشگاه، باشگاه، خونه… یعنی سعی میکدرم این چند سال رو جبران کنم واقعا،
و مریم، نمیدونم چرا ولی حتی اینجا هم دوست دارم مامان خطابش کنم با توجه ب احتراامی ک براش قائلم.)
گاهی وقتا ک ب رفتاراش توجه میکردم هنوزم نشونه هایی از افسردگی و لذت نبردن از زندگی رو میدیدم و تصمیم گرفته بودم ک کارایی انجام بدم ک باعث شاد بودنش باشه ب همین دلیل جدا از طول هفته پنج شنبه هارو کامل اختصاص داده بودم ب مادرم یعنی کل وقتم و کارام صرف صرف شادی و کارای مادرم باشع.
صبح روز پنج شنبه بود 8 اردیبهشت 1401
مثل بقیه پنج شنبه ها سریع بیدارشدم و مشغول آماده کردن صبحانه، ساعت تقریبا 8:30 بود و مادرم عادت داشت 9 تا 9:15 از خواب بیدار بشه
ساعت 9 بود که رفتم تو اتاق و بغل تخت همراه با سینی نشسته بودم و بهش نگاه میکردم یه زن شاد ک افسرده شده بود یه زن سرزنده ک خونه نشین شده بود و خوشحال بودم ک میتونم دوباره برگردونمش از اونجایی ک مثل خودم از گرما بدش میومد عادت داشت همیشه بدون سوتین و فقط با لباس زیر میخوابید یعنی یه تیشرت و شرت، اوایل ک میرفتم از افتادگی سینش و شل بودنش متوجه میشدم ک لباس زیر ندارم و همچنین زمانی که پاهای لختش رو زیر پتو مخفی میکرد.
این پوشش باعث ش
25 030
وم شده بود راستش فقط لذت تلمبه زدن داشتم دیگه اونطوری حشری نبودم ولی مینا داشت کیف میکرد و همش اه و ناله و ازم میخاست محکمتر بکنمش منم هرچی توان داشتم گذاشته بودم براش و میکردمش دیگه مینا چندتا جیغ کشید ارضا شد منم دیگه تلمبه نزدم و کشیدم بیرون و افتادم کنارش مینا نفس نفس میزد بغلش کردم و مینا پشتش به من بود کیرمو کردم لای رونهاش و مینا کیرمو با رونهاش فشار میداد و اه میکشید و میگفت وای لعنت به تو نوید دارم از لذت میمیرم تا حالا اینطوری لذت نبده بودم منم میبوسیدمش و گفتم مینا جون دیونتم بخدا میمیرم برات و محکم بغلش کرده بودم میبوسیدمش مینا هم دیگه عصبانی نبود و قشنگ کونشو داده بود توی بغلم و خوابیده بود واقعا حال بینظیری بود برام . نمیدونم چقدر توی بغل هم خوابیده بودیم و بلند شدیم وقتی با مینا چشم تو چشم شدم یکمی هردو به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده واقعا لذت بخش بود هم برای من هم برای مینا ، بعد من گفتم اگر اجازه بدی من دیگه برم . مینا گفت بیا با هم بریم دوش بگیریم من گفتم میترسم بریم حموم و دوباره شیطون گولم بزنه مینا هم زد زیر خنده و گفت نه دیگه خبری نیست فقط میتونی تنمو برام بشوری گفتم باشه عشقم با هم رفتیم حموم و منم تنشو براش میشستم و کلی میبوسیدمش و کیف میکردم بعدشم اومیدم و لباسهامونو تنمون کردیم و من دیگه باید میرفتم و وقتی میخاستم دیگه ازش خداحافظی کنم گرفتمش بغلش کردم ازش عذر خواهی کردم مینا هم گفت شمارتو بده تا باهم در تماس باشیم منم شمارمو بهش دادم . الان دیگه با هم هستیم و هر زمان که مینا موقعیت داشته باشه خبرم میکنه و میرم و با هم حسابی خوش میگذرونیم .
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
م انگشتش میکردم مینا سرش روی تشک بود هی با ضربه های من تو کسش تکون تکون میخورد هی میگفتم مینا کونت فوق العادست کونتو میخام بکنم هی تو کسش میزدم انگشتش میکردم دیگه سوراخ کونش انگار یکمی شل کرده بود دومین انگشتمو هم کردم تو کونش که دوباره جیغش دراومد و هی با خواهش و تمنا میگفت تورو خدا نوید جون در بیار تورو خدا دربیار ولی گوشم بده کار نبود هی میگفت دوست دارم از کون بگامت دیگه اینقدر حشری شده بودم که کیرمو از کسش دراوردم سریع کردمش تو کونش بیچاره چنان دردی را تجربه کرد که فکر کنم هیچ وقت تجربه نکرده بود بدبخت دیگه صداش در نیومد داشت تشک و بالشتو گاز میگرفت منم کیرمو تا بیخ کرده بودم توکونش دیگه صداش در نمیومد منم تکون نمیخوردم تا کونش شل کنه هردومون ساکت بودیم کیرم تو کونش بود تعجب کرده بودم که چرا داد و هوار نمیکنه تا دردش براش کمتر بشه خلاصه همینطوری یکمی بی حرکت بودیم گفتم مینا جون فدات بشم قربونت بشم ولی بخدا کونتو نمیکردم جفا کرده بودم مینا گفت خفه شو لعنتی دارم از درد میمیرم درش بیار دیگه پارم کردی با عصبانیت حرف میزد ولی در موقعیتی نبود که کاری بتونه بکنه . منم میدونستم الان در بیارم دیگه نه بهم کس میده و کلا رابطه تمومه . به خودم گفتم همین یک باره دیگه معلوم نیست بازم بتونی بکنیش پس تو عشق حالتو از این کس و کون ببر . بعد کم کم شروع کردم تلمبه زدن تو کونش هی مینا فحش میداد منم هی تلمبه میزدم دستمو بردم لای کسش و کسشو براش میمالیدم تو کونش تلمبه میزدم شاید ده دقیقه داشتم از کون میکردمش که مینا داشت ناله میکرد دم گوشش گفتم دیدی بدت نیمود کون دادی اونم میگفت خفه شو ولی داشت حال میکرد منم هی کسشو میمالیدم تا بیشتر حال کنه دیگه داشتم محکم تو کونش تلمبه میزدم مینا هم اه و ناله هاش بیشتر شده بود هی میگفت اخ وای جون اخ ای جرم دادی جرم دادی که منم ابم اومد همشو ریختم تو کونش و افتادم روش با هم خوابیدیم رو تخت مینا زیرم ولو شده بود کیرم تو کونش نبض میزد منم پشت گردنشو میبوسیدم خیلی حال کردم از گائیدن کونش واقعا اگر نمیکردم ناحقی کرده بودم اون کون کردنی باید گائیده میشد . بعد از یکی دو دقیقه مینا گفت نمیخواهی بلند بشی دارم له میشم . منم از روش بلند شدم و کیرمو از کونش دراوردم ابم از سوراخ کونش ریخت بیرون و از چاک کسش سرازیر شد مینا سریع بلند شد رفت دستشوئی چند دقیقه بعد برگشت وای ازش خجالت میکشیدم که کونشو گائیده بودم نمیدونستم الان چی بهم میگه ؟ مینا لخت اومد توی اتاق منم نگاهش میکردم رفت سر میز توالت یه کشو را باز کرد یه پماد دراورد بهم گفت برو اونطرف منم کنار کشیدم خوابید رو تخت دمر شد پماد را دستم گفت لعنتی کونمو جر داد از این پماد بمال به سوراخم منم پمادو ازش گرفتم و لای کونشو باز کرد مینا خودش دوطرف کونشو گرفت باز نگه داشت منم از پماد حسابی مالیدم به سوراخ کونش وای خیلی حال میداد انگشتم که چرب بود کردم تو کونش مینا گفت اخخخخ نوید بسه دیگه لعنتی کونم میسوزه گفتم بزار توشو چرب کنم تا کمتر بسوزه و داشتم حسابی تو کونشو انگشت میکردم کیرم دوباره سیخ شده بود دوباره دو انگشتی کردم تو کونش مینا بازم اخخخ گفت منم حشری بودم دیونه بودم برای کونش با پماد کیرمو چربش کردم همینطوری که دمر خوابیده بود کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش تا میخاست بگه نه کردم تو کونش و دوباره شروع کردم تلمبه زدن تو کونش مینا دیگه اه و ناله میکرد و انگار از اینکه سوراخ کونش باز شده بود کیف میکرد هی میگفت اخخخ بکن بکن بکن منم تو کونش محکم تلمبه میزدم واقعا کونشو داشتم میگائیدم ابمم که دیگه تم
25 030
سرجاش اومد برگشت بهم گفت لعنتی من الان دیگه چطوری بقیه رو معاینه کنم ؟ گفتم خب معاینه نکن بیا با هم بریم تا بیشتر با هم حال کنیم ، یکمی فکر کرد گفت اره این بهترین کاره چون اونجوری که دلم میخواست نشد بهم گفت تو برو بیرون منتظر باش تا منم بیام با هم بریم . منم از اتاق اومدم بیرون ولی به این فکر میکردم که خره یه چیزی گفتی تو که الان جائی رو نداری میخواهی اینو کجا ببریش ؟ بعد خانم دکتر هم اومد بیرون بهم اشاره کرد برم کمی پائینتر از درمانگاه منم رفتم و منتظرش شدم با ماشین اومد سوارم کرد و راه افتادیم . تو ماشین همش دستش توی دستم بود لامصب خیلی خوشگل و کردنی بود . یکمی که دور شدیم گفت اسمت نوید بود دیگه اره؟منم خندیدم تازه یادم اومد که اسمشو نمیدونم گفتم اره نوید هستم ولی من اسم تورو نمیدونم ؟گفت منم مینا هستم گفتم اسمت هم مثل خودت قشنگه اونم خندید و گفت فکرشم نمیکردم با هم سکس کنیم ولی خیلی حشریم کردی الانم داغه داغم دلم میخاد حسابی بهم حال بدی گفتم باشه مینا جون فقط یه مشکلی هست گفت چه مشکلی ؟گفتم راستش من جا و مکانی ندارم نمیدونم بریم کجا ؟گفت مشکلی نیست عزیزم میریم خونه من گفتم برات مشکلی پیش نیاد ؟گفت نه کسی خونه نیست ، منم خوشحال شدم و مینا منو برد خونشون . وقتی وارد خونه اش شدیم مینا که از منم حشری تر شده بود زودی دستمو گرفت و برد سمت اتاق خوابش و هی ازم لب میگرفت بدجور داغ کرده بود دیگه همدیگرو دوباره لخت کردیم بهش گفتم اونجا نشد کستو برات بخورم دلم میخاد حسابی کستو برات بلیسم ، خوابوندمش رو تخت وای کسش محشر بود دهنمو چسبوندم به چاک کسش و زبونمو میکشیدم لای کسش ، کسش خیس اب بود ولی منم دیونه اش بودم و برام مهم نبود داشتم برای کسش خودکشی میکردم اونم هی اه و ناله میکرد بدنشو پیچ و تاب میداد واقعا عالی بود اگر میشد که دوست داشتم همینطوری فقط کسشو براش بخورم دیگه بعد از چند دقیقه مینا با اه و ناله ازم خواهش میکرد بلندشم بکنمش . منم بلند شدم نشستم جلوی کسش پاهاشو گرفتم توی دستم و دادمش هوا کیرمو گذاشتم لای کسش و تو چشمای خوشگلش نگاه کردم گفتم حاضری مینا جون اونم گفت اره اره نوید جونم بکن تو کسم وای بکن تو کسم منم کیرمو فرو کردم تو کسش . سکس تو درمانگاه خیلی بهم حال داد ولی اینکه دشتم با خیال راحت میگائیدمش بیشتر مزه میداد بدون هیچ استرس و نگرانی داشتم تو کسش تلمبه میزدم و خوابیده بودم روش سینه هاشو نوبتی مک میزدم و کسشو براش میگائیدم مینا هم همش اه و ناله میکرد و هی میگفت قربونت بشم نوید جون وای بزن بزن کسمو بکن جرم بده خودش پاهاشو تا جائی که میتونست داده بود بالا تا بتونم عمیقتر تو کسش فرو کنم دیگه ابمم که تازه اومده بود سکسم طولانی تر شد و داشتم حسابی براش تلمبه میزدم مینا هم همش کیف میکرد بهش گفتم قمبل کنه اونم برام قمبل کرد از عقب کردم تو کسش ولی کونش داشت منو میکشت اخه لعنتی کون گرد و خوشگلی داشت همینطوری که از عقب تو کسش میزدم انگشتمو میمالیدم روی سوراخ کونش مینا هم هی ناله میزد کم کم انگشتمو به سوراخ کونش فشار میدادم و قشنگ معلوم بود مینا لذت بیشتری میبره دیگه انگشتمو خیسش کردم و فرو کرد تو کونش که جیغش دراومد منم به جیغ کشیدنش اعتنائی نکردم و انگشتمو بیشتر فرو کردم تا بیخ انگشتم تو کوش بود مینا هی میخاست با دستش دستمو بگیره تا انگشتم از کونش دربیاد ولی نمیزاشتم هی محکم تو کسش تلمبه میزدم میگفتم مینا تو جنده منی اونم اه میکشید ولی معلوم بود کونشم درد گرفته هم درد میکشید هم لذت میبرد دوتا دستشو با یه دستم گرفتم و با اون یکی دستم دیگه راحت داشت
25 030
فت پاشو وایسا منم ایستادم خودش شروع کرد باز کردن دکمه و کمر بند شلوارم منم کمکش کردم سریع شلوار و شورتمو کشید پایین و کیرم مثل فنر پرید بیرون و جلوی صورتش شق قد علم کرد با دیدن کیرم یه جوووووونی گفت که من بیشتر حال کردم کیرمو گرفت توی دستش هی میمالیدش و جون جون میگفت یکمی به من نگاه کرد توی چشماش میخوندم که داره بهم میگه منو بکن منو جرم بده همینطوری که داشت کیرمو میمالید دستمو بردم پشت سرش و اوردمش نزدیک کیرم صورتش چسبید به کیرم گفتم دوست دارم برام بخوریش اونم یه نگاهی کرد انگار معلوم بود تا حالا ساک نزده شایدم این اولین بارش بود داشت با یه مرد دیگه ای سکس میکرد کیرمو به لبش مالیدم و اروم به لبش فشار دادم اونم لبشو باز کرد و کیرمو کردم توی دهنش واقعاً معلوم بود اینکاره نیست چون دندونهاش به کیرم میخورد ولی کیف میکردم گفتم مک بزن خوشگلم اونم انگار فهمید باید چکار کنه شروع کرد با لبهاشو زبونش به کیرم حال دادن کم کم خودشم داشت کیف میکرد منم داشتم با پستوناش حال میکردم کیرمو درآورد گفت یالا وقت ندارم نمیتونم خیلی معطل کنم یه تخت اونجا بود بردمش کنار تخت و شلوار و شورتشو گرفتم کشیدم پایین وای چه کس و کونی میدیدم لعنتی رونهاش تو پر و سفید و کسش تپل و خوشگل ، ولی یکمی مو داشت که به نظرم جذابتر هم بود نمیدونم چرا ولی به حالت قمبل روی تخت خمش کردم از دیدن کون سفیدش داشتم میمیردم دیونه کننده بود بدنش دلم میخواست حسابی کونشو بلیسم ولی وقت نداشتیم سریع لای کس و کونشو یه لیسی زدم تا خیس بشه و کیرمو هر جوری بود با کسش میزون کردم و کردمش تو کسش تا کیرم رفت تو کسش یه ناله ای زد منم شروع کردم تند تند تو کسش تلمبه زدن وای که بینهایت حال میداد محکم داشتم تو کسش تلمبه میزدم اونم جلوی دهنشو گرفته بود تا صداش در نیاد منم دیوانه وار داشتم میکردمش نمیدونم شاید سه یا چهار دقیقه بیشتر طول نکشید داشت ابم میومد تندترش کردم لحظه آخری که دیگه نزدیک بود ابم بزن بیرون از کسش درارودم ابم ریخت روی کون تپل و سفیدش اونم فکر کنم کیف کرده بود نمیدونم من که بینهایت لذت برده بودم دستمال کاغذی از روی میزش برداشتم اول کیر خودمو پاک کردم چندتا دستمال کاغذی هم برداشتم ابمو از روی کونش و کمرش پاک کردم خانم دکتره هنوز خم مونده بود فکر کنم هنوز تو حس گائیده شدن کسش مونده بود منم نشستم بین رونهاش و دهنمو چسبوندم لای کس و کونش و شروع کردم براش لیسیدن اونم هی هوم هوم میکرد از بین پاهاش بهم نگاه میکرد دستش جلوی دهنش بود چشماش قرمز شده بود هی هوم هوم میکرد منم زبونمو میکردم توی کسش یا لای کونش و سوراخ کونشو لیس میزدم بیچاره دیگه نتونست رو پاش وایسه داشت میافتاد که بغلش کردم و روی تخت خوابوندمش بدنش داشت میلرزید به زور بهم گفت بسمه دیگه تورو خدا بسه بسه منم دیگه کاریش نداشتم یکمی دراز کشیده بود و داشت کسشو سینه شو چنگ میزد و ناله میکرد هی میگفت وای کشتی منو منم خم شدم لبشو بوسیدم گفتم بهتره دیگه بلند بشی ، کمکش کردم بلندش کردم منو گرفت بغلم کرد محکم منو به خودش فشار داد دم گوشم گفت خیلی حال کردم منم ازش خیلی تشکر کردم عذر خواهی هم کردم گفت حرفشم نزن منم خودم خیلی دلم میخواست بلاخره کمکش کردم لباسشو مرتب کرد منم لباسمو مرتب کردم ولی بوی سکس اتاقو گرفته بود پنجره اتاقشو باز کرد تا هوا عوض بشه وقتی به صورت هم نگاه میکردیم از کاری که با هم کرده بودیم خنده مون میگرفت که یهوئی چی شد که هردومون تصمیم گرفتیم با هم سکس کنیم ؟! اونم توی درمانگاه و توی اتاق پزشک . بعدش خانم دکتر صورتشو با آب شست و یکمی حالش
25 030
د که نمیشد از فکرش دراومد . دیگه رفتم خونه خودمون و ولی همش به خانم دکتره و اینکه موقع معاینه چطوری داشت از تن و بدنم لذت میبرد فکر میکردم به خودم میگفتم حتماً اونم دلش میخاسته که اینطوری بدنمو لمس میکرد به خودم گفتم باید بازم برم ببینمش اگر خودشم پایه باشه یه چراغ سبزی نشون میده بلاخره . یک هفته از وقتی رفته بودم پیشش گذشته بود که بازم رفتم همون درمانگاه و سراغشو گرفتم که هستش یا نه؟ که خوشبختانه حضور داشت و یه وقت گرفتم و منتظر بودم ولی هیچیم نبود فقط دلم میخواست ببینمش و اونم دوباره مثل قبل معاینه ام کنه دیگه نزدیک بود نوبتم بشه که گفتم خب برم تو چی بگم اخه منکه چیزیم نیست؟ همش دنبال یه بهونه میگشم که نوبتم شد و رفتم دوباره در زدم اونم گفت بفرمائید رفتم داخل تا منو دید انگار شناخته باشه با همون لبخند خوشگلش گفت عه دوباره چت شده؟رفتم نشستم کنارش و الکی گفتم خانم دکتر حالم خوب نیست نمیدونم چم شده گفت اون داروهارو خوردی بهتر نشدی؟ گفتم خوردم اون مشکلم خوب شد ولی بازم حالم بده ممنون میشم دوباره دقیقتر معاینه ام کنید حرفهام خیلی مسخره خندهدار بود خانم دکتر هم گفت باشه عزیزم دوباره مثل قبل شروع کرد معاینه کردن و نزدیک به هم قرار داشتیم اون کار خودشو میکرد منم دیدم زانوی پام نزدیک ران پاش قرار گرفته گفتم بادا باد پامو میچسبونم بهش ببینم عکس العملش چیه ؟ همینطوری که اون داشت معاینه میکرد منم زانومو چسبونم به رونش یکمی فشار به رونش دادم یکمی پامو عقب کشیدم دیدم هیچی نگفت دوباره پامو چسبوندم بهش اینبار یکمی بیشتر به پاش فشار دادم ببینم متوجه میشه یا نه اینبار دیگه پامو عقب نکشیدم و نگه داشتم دیدم انگار نه انگار هیچی نگفت و منم یکمی بیشتر جرأت کردم و همینطوری که زانوم به پاش چسبیده بود اروم شروع کردم مالوندم زانوم به رونش یکمی سرشو آورد بالا و یکمی بهم نگاه کرد راستش اولش خیلی ترسیدم ولی اونم هیچی نمیگفت بعد یه کاری کرد که داشتم از تعجب میمیردم خانم دکتره یهوئی صندلیشو کشید جلوتر و بهم گفت بهتره که بیشتر و دقیقتر معاینت کنم راستش اینقدر نزدیکم شده بود میشه گفت تقریباً توی بغل همدیگه بودیم زانوی پام وسط پاهاش افتاده بود خانم دکتر هم منو با اون دستش هی به سمت خودش فشار میداد دیگه قشنگ بهم حالی کرده بود دلش میخاد منم دیگه نامردی نکردم دستمو بردم سمت کسش و اروم دستمو گذاشتم رو کسش وقتی دستمو روی کسش حس کرد یه تکونی خورد و یه اه کوچیکی کشید منم دیگه کس داغشو گرفتم توی دستم و داشتم اروم میمالیدمش هیچی به هم نمیگفتیم خانم دکتره که کاری نمیکرد فقط من داشتم با کسش ور میرفتم اونم اروم و تقریباً بی صدا نفس نفس میزد و اه میکشید صورتهامون روبروی هم نبود سرمون کنار هم قرار داشت اروم یه بوسی از گردنش زدم و همینطوری داشتم با کسش بازی بازی میکردم و لذت میبردم کسش معلوم بود تپل و گوشتی بود دم گوشش گفتم خوبه دوست داری؟اونم سرشو تکون داد که یعنی اره واقعاً داشتم دیونه میشدم کیرم بدجور شق شده بود دستشو گرفتم و ارودم رو کیر گذاشتم اونم شروع کرد مالیدن کیرم کم کم داشت صداش بلندتر میشد بهش گفتم یواشتر یه موقع یکی میشنوه اونم کیرمو یکمی محکم گرفت فشارش داد گفت لعنتی چه کیری داری ؟ دارم میمیرم ، گفتم فکر کنم الان اینجا جاش نباشه بزار یه وقت دیگه خودشو ازم جدا کرد شهوتو میشد از چشماش خوند بدجور مست شهوت شده بود تلفن را برداشت یکمی صداشو صاف کرد به پذیرش گفت تا وقتی نگفتم کسی نیاد داخل دارم مریضو معاینه میکنم و بعد گوشی رو گذاشت فهمیدم که خیلی داغتر از اونی هست که فکر میکردم بهم گ
25 030
خانم دکتر مینا
#خانم_دکتر #زن_شوهردار
سلام من فرید هستم28 سالمه یه ماجرای سکسی خیلی جالب دارم که گفتم اینجا بنویسم . ادعای ندارم که چیزی از نویسندگی میدونم صرفاً میخام خاطره ای که دارم را با دوستان به اشتراک بزارم. خب من قدم 183 هست و وزنم 95 کیلو از نظر چهره و قیافه هم بدک نیستم مدتی هم ورزشهای رزمی کار میکردم و بدن تقریباً عضلانی و سفتی دارم ، برم سر اصل مطلب خب یه روز رفته بودم خونه خواهرم و نمیدونم چم شده بود همش احساس دل پیچه داشتم که به پیشنهاد خواهرم رفتم به درمانگاهی که نزدیک خونشون بود تا دکتر ببیندم . خلاصه یه وقت از پذیرش گرفتم و منتظر نشستم تا نوبتم بشه وقتی نوبتم شد پشت در اتاق دکتر دوتا تقه به در زدم و وارد اتاق شدم با دیدن دکتر اولش جا خوردم اخه همیشه دکتری که نزدیک خونه خودمون بود یه آقای دکتر بود منم انتظار داشتم با یه دکتر مرد روبرو بشم ولی در کمال تعجب (البته در همون لحظه) یه خانم دکتر خوشگل و نسبتاً میان سال پشت میز بود و سلام کردم اونم با لبخندی جوابمو داد و رفتم نشستم روی صندلی که نزدیک دکتر بود ، خانم دکتر با لحنی شیرین و دلنشین و با لبخندی زیبا ازم پرسید خب چی شده جوون منم که از دیدن خانم دکتر یکمی دستپاچه شده بودم با یکمی خجالت گفتم نمیدونم خانم دکتر ولی از صبح همش احساس دل پیچه دارم اونم گفت خب چیزی خوردی اینطوری شدی؟ گفتم نه نمیدونم بعد گفت خب باشه اول فشار خون ازم گرفت منم که فاصله ام با دکتر از نیم متر هم کمتر بود راستش وقتی میخواست کاف رو دور بازوم ببنده و دستش با دستم تماس داشت از نرمی و لطافت دستاش خیلی لذت میبردم وقتی کاف رو دور بازوم بست به شوخی بهم گفت ماشاالله ورزشکارم هستی که منم گفتم بله یه مدتی سخت ورزش میکردم خانم دکتره هم گفت بله معلومه بعدش شروع کرد به فشار گرفتن و بعدش گفت فشارت که خوبه بعد گوشی که توی گوشش بود رو آورد که صدای قلبم رو چک کنه یه دستشو گذاشت پشتم و خودشو خیلی بهم نزدیک کرد و گوشی رو هی اینطرف و اونطرف قرار میداد و با اون دستش که پشتم بود هم منو به طرف خودش فشار میداد بعد یهوئی بهم گفت پیراهنتو بده بالا تا بهتر بتونم چک کنم منم پیراهنمو دادم بالا اینطوری دیگه قشنگ سینهها شکمم جلوش لخت نمایان شده بود خانم دکتر هم انگار بدش نیومده بود از دیدن بدنم هی با گوشی بازم هی میزاشت روی سینه هام و اطراف شکمم بعد هم گوشی رو از گوشش درآورد و با دستاش شروع کرد به معاینه شکمم هی با اون دستای نرمش تقریباً همه جای شکممو لمس میکرد و گاهی هم فشار میداد و ازم میپرسید درد دارم یا نه ؟ واقعیتش این بود که دیگه اصلاً یادم رفته بود که برای چی اومده بودم از بس این خانم دکتر جذاب و لطیف و خوش برخود و یکمی هم شیطون بود که فراموش کرده بودم چم بود همش به خانم دکتره و کارهائی که میکرد متمرکز شده بود و بعضی وقتا با تأخیر جواب میدادم بلاخره همه این مثلاً معاینه ها در عرض چند دقیقهای تموم شد و خانم دکتر گفت فکر نمیکنم چیز خاصی باشه ولی برات یه دارو مینویسم که تحرکات روده را کمتر کنه بهتر میشی منم ازش تشکر کردم راستش دوست داشتم بیشتر معاینه ام میکرد وقتی نسخه را نوشت داد دستم منم ازش تشکر کردم یهوئی یه چیزی به ذهنم رسید ازش پرسیدم خانم دکتر اگر خوب نشدم چی ؟شما بازم هستید بیام پیشتون؟ اونم گفت چیز خاصی نیست خوب میشی ولی اگر فکر میکنی با این دارو بهتر نشدی من روزهای زوج اینجام منم تشکر کردم و ازش خداحافظی کردم و از اتاق زدم بیرون وای توی دلم و پیش خودم همش خیالبافی میکردم که چی میشه من این خانم دکتره را بکنمش لعنتی هم خوشگل بود هم خوش اندام یه جوری دلمو برده بو
25 030
سرش فهمیدم رفته توش عجله نکردم ویواش یواش تا ختنه گاه کردم توش بادستش شکمم نگه داشت که فعلا بسه یکم وایسادم تا خودش آروم اومد عقب تا کامل کیرم توکونش بود بادستش از پشت کمرم فشار داد منم فهمیدم تلمبه بزنم ۵دقیقه نشد لرزشی من وزنم رو گرفت که نگو تابحال اونقدر از من آب نرفته بود انقدر وایسادم تا کیرم خوابید فرداش خودش گفت بهترین سکسی بوده که کردیم اونایی که با استرس سکس کردن میدونن چی میگم اگه خوب مطلب رو نرسوندم عزیزان ببخشن...
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
س.ک.س یواشکی با زنم
#همسر #سفر
باسلام خدمت عزیزان
داستانی که میخام بگم مربوط به خودم وزنم هست که تو مسافرت اتفاق افتاده من اصالتا آذری زبان هستم و زنم اهل کرج تابستون بود وطبق معمول مسافرت قبل از کرونا قرار شد همگی به اتقاق خاله دایی وخانواده خودمون خواهرام باهم بریم خونه مادربزرگم تویکی از شهرهای آذربایجان شرقی منم مرخصی گرفتم که باخیال راحت برم قبلش خانومم پریود بود و۷روزی ما نصیبی نبردیم و صبح قرار شد حرکت کنیم ماتوماشین خودمون بودیم و بقیه هم تو ماشینهای خودشون از وقتی راه افتادیم خیلی حشرم بالا بود وخانومم هم همینجور ولی چون تو راه بودیم نمیشد کاری کرد فقط در حد دست زدن به کیرم بود که خیلی دلش میخاست کاری کنه جوری حشری شده بود که کامل شلوارش خیس شده بود حدو۶ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم و همه از رانندگی خسته تو حیاط بزرگ خونه مادربزرگم برای استراحت زیر درختای باغچه روانداز پهن کردیم و طبق معمول من قلیون بار کردم هر کس هم اهل قلیون بود باهم یه دودی گرفتیم در همین حین که حرف میزدیم بابچه ها و دایی ها زنم پیام داد که دارم میمیرم یجوری بیا تو اتاق حتی برای۵دقیقه شده فقط منو بکن جواب دادم نمیشه چون همه هستن و خودم هم حالم بهتر از تو نیست و از این حرفا
تا شب عین مار زخمی بهم میپیچیدیم تا موقع خواب شد تو خونه خودمون هم قبل رفتن کامل هم من هم زنم صاف وصوف کرده بودیم که راحت باشیم موقع خواب زنا تویه جا ومردا تویه جا قرارشد بخوابن از اونجا که من به خاله وخواهرام ومامانم مادربزرگم وزنم محرم بودم من تواتاق اونا گفتن بخوابم منم الکی انکار که نه وادای تنگا خلاصه مامانم وخالم پایین خواهرام بابچه هاشون وسط مادر بزرگ ماهم که خدای خروپف بالا من بقل دیوار وزنم وسط من ومادربزرگ خونه های دهات هم میدونین دیوارهای کاهگل وقطور داره از اونجا که باغچه خونه بزرگه وانواع درخت توشه شبا کسی جرات نمیکنه بره بیرون و وقتی چراغ خاموش میشه کامل تاریک میشه وقتی چراغ خاموش شد اولش همه باهم حرف میزدن ولی کم کم صداها کم شد تا فقط بعضی وقتا صدای خروپف مادربزرگ میومد من یه شلوارک پوشیده بودم بارکابی زن ماهم یه دامن باتی شرت پیش من به فاصله ۲۰سانت یابیشتر تشک پهن بود همینجور که داشت آروم خوابم میبرد دیدم دستش از زیر لحاف رسوند به سینم یکم باموهای سینم بازی کرد وآروم سمت من اومد یواش توگوشم گفت من میخام منم باسینه هاش که مثل خیلیا نمیگم۸۵هست نه۷۵ولی سر پستوناش بزرگه آردم براش لیسیدم دستم زدم لای پاش دیرم خیسه خودم هم انقدر حشری بودم که کیرم نبض میزد ودرد گرفته بود یواش رفت پایین کیرم درآورد و توتاریکی یه ساکی زد که اونجور ساک نزده بود بعدش آروم اومد بالا پشتش رو کرد بهم ودامنش رو کشیدم بالا قمبل کرد طرف من از پشت لپهای کونش گرفت وباز کرد آروم سرش گذاشتم دهنه کوسش بدون اینگه فشار بدم از بس خیس بود تا دسته توش رفت کیر۱۶سانتی رو جوری قورت داد کوسش داخلش تنور بود داغ فقط آروم جوری که کسی صدای تلمبه زدن نشنوه وصدای شق شق کوس نیاد خیلی آروم عقب جلو کردم حدود۱ساعت آروم لاک پشتی کردم از پشت انقدر ازش آب اومده بود تمام جلو کیرم وجال جلو کیرم پرآب بود احساس کردم آبم میخاد بیاد بااشاره دستم فهموندم کم مونده بیاد زنم چون تو کوسش نمیریزم و جلوگیری طبیعی میکنم خودشو ازم جدا کرد و سوراخ کونشو به کیرم مالید تاقبلش فقط۳بار تو۷سال از کون کرده بودم اونم فقط تا سرش رفته بود بیشتر نه اونجا هم لپ کونش رو گرفت وبادست دیگش کیرمنو آروم حدود شاید۲۰دقیقه فقط سرشو مالید به سوراخش باآب کوسش خیس کرد آروم آروم فشار به کونش آورد تا حس کردم داغ شد
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
