ستیغ
الذهاب إلى القناة على Telegram
رسانه سهیل قاسمی ادبیات بازنشر آزاد است. گرداننده: @SoheilGhassemi Instagram.com/soheil.ghassemi YouTube.com/c/SoheilGhassemi Aparat.com/soheilg ClubHouse.com/@Setiq X.com/deconstr facebook.com/deconstr https://vt.tiktok.com/ZSF3RGgRk/ setiq.com
إظهار المزيد2 772
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+987 أيام
+6930 أيام
أرشيف المشاركات
2 772
+1
پاییز پارسال به یاری کتابخانه احمدی شیراز، قدیمیترین کتابفروشی فعّال استان فارس (از ۱۲۸۵ خورشیدی) مصاحبهئی با نشریه خبر جنوب داشتیم که با عنوان «دبوان حافظ ۸۰۱» فرصتی تازه برای بازخوانیِ حافظ
روزهای بدی به چاپ رسید که اینترنت قطع بود و ما آشفته و خشمگین و غصّهدار.
پنج ماهی گذشته و البته ما آشفته و خشمگین و غصّهدار.
عرض ادب و احترامی باشد برای دستاندرکاران این نشریهی محترم و دوستان گرامی کتابخانه احمدی شیراز که زحمت پخش این کتاب در جنوب کشور بر دوشِ ایشان است.
با احترام
سهیل قاسمی
@Setiq
2 772
رفیقِ مهربان و یارِ همدم
همهکس دوست میدارند و من هم
نظر با نیکوان رسمی ست معهود
نه این بدعت من آوردم به عالَم
تو گر دعوی کنی پرهیزگاری،
مصدَّق دارمات؛ - والله اعلم! -
و گر گویی که میلِ خاطر م نیست،
من این دعوی نمیدارم مسلّم
حدیثِ عشق اگر گویی گناه است،
گناه اوّل زِ حوّا بود و آدم
گرفتارِ کمندِ ماهرویان
نه از مدحاش خبر باشد نه از ذَم
چو دستِ مهربان بر سینهیِ ریش
بهگیتیدر ندارم هیچ مرهم
بگردان ساقیا جامِ لبالب
بیاموز از فلک دوْرِ دَمادم
اگر دانی که دنیا غم نیَرزد
به روی دوستان خوش باش و خرّم
غنیمت دان اگر دانی که هر روز
زِ عمرِ مانده روزی میشود کم
منهْ دل بر سرایِ عمر، سعدی!
که بنیادَش نه بنیادی ست محکم
برو شادی کن ای یارِ دلافروز
چو خاکات میخورد، چندین مخور غمی
غزل ۳۵۳ سعدی
اجرا: سهیل قاسمی
میکس موسیقی: شهریار
@Setiq
2 772
حافظ! اندر دَردِ او میسوز و با درمان بساز
زآنکه آزاری ندارد دردِ بیآرامِ دوست
میشد نقطه را نادیده گرفت و کوچک افتادنِ «م» را لغزشِ قلم دانست و «آرامی» خواند.
حافظ! اندر دَردِ او میسوز و با درمان بساز زآنکه آرامی ندارد دردِ بیآرامِ دوست۸۰۷, ۸۱۸, ۸۲۱, ۸۲۲, ۸۲۳, ۸۲۴, ۸۲۵
حافظ! اندر دَردِ او میسوز و بی درمان بساز زآنکه درمانی ندارد دردِ بیآرامِ دوستپسا ۸۲۷ شاید بهتر بود که چون، «آزاری ندارد» ضبطِ منفرد است و از نوشتهی کاتب نیز واژهی «آزاری» را بهوضوح نتوانستم بخوانم، طبقِ نسخههای قدیم، «آرامی ندارد» را برگزینم. اما نه استدلالِ قانعکنندهئی برای ساختن با درمان دارد و نه گزارهی قابلِ ذکری است که دردِ بی آرامِ دوست، آرام ندارد! تصویری که از «آزار» داشتم: دردهایی مانندِ یک بیماریِ مزمن، بیمار را از پا نمیاندازند. روندِ درمانِ آنها طولانی یا دائمی است و باید با آن ساخت. (مثلِ زخمِ معده! خوب نمیشود اما باید مدارا کرد و مداوا را مداوم ادامه داد.) دردی که از دوست میرسد، بی آرام است امّا آزاری ندارد. روَندِ درمان را بپذیر و با آن بساز که دل به دَردِ تو خو کرد و تَرکِ درمان گفت سهیل قاسمی @Setiq
2 772
فراغت: آسودگی، آسایش. فراغات: فراغِ تو. «فراغت آرَد و اندیشهیِ خطا ببَرَد»
منزلت: مقام، ارج، قُرب. منزلات: منزلِ تو. طریقت: راه، شیوه. طریقات: راه و شیوهیِ تو
راست: درست، مخالفِ چپ، مخالفِ کَج. را ست: را است. «کنگرهیِ کاخِ وصل را ست»
یارم: یارایِ آن را دارم. تواناییِ آن را دارم؛ یارَم: یارِ من. یارَ م: یار به من (پرشِ ضمیر)
نگارم: بنگارم، نقّاشی کنم، بنویسم. نگارَم: نگارِ من
ترسم: میترسم. ترسام: ترسِ من. ترس ام: من ترس هستم
حیرتام: حیرتِ من. «جز حیرتام نیَفزود» حیرت ام: حیرت هستم. «در تنگنایِ حیرت ام»
پناهم: میپناهم. پناهام: پناهِ من. پناه ام: من پناه هستم. «به خدایِ خود پناهم»
تابش: اسم مصدر از تابیدن. تاباش: تابِ او، درخشندگیِ او، توانِ او. رخت: لباس. رخات: رُخِ تو
بهمستی: در حالتِ مست بودن؛ به مستی: به یک مست، از هوشیاری تا به مستی
غزل خوان (و سرود): غزل (و سرود) بخوان؛ غزلخوان: کسی که غزل میخوانَد.
کاهل: تنبل، سالخورده؛ کاَهلِ (طریقت): مخفّفِ کهاهلِ (طریقت)
کین: دشمنی، کینه. «زِ دلَش کین بهدر نبُرد» کاین: مخفّفِ که این
کو: کجاست؟ «دوایِ دَردِ عاشق را کسی کو سهل پندارد؟» کاو: مخفّفِ که او
یافتنِ راهی که هر شکلی از نوشتار، تنها به یک شکل قابلِ خواندن باشد، در برخی موارد هم بسیار دشوار بود و هم نیاز بود که به شیوهی نگارشِ معمول، دست ببَرم. این مشکل، خاصه در شعرِ کهن بیشتر رخنمون میشود. به هر حال، تلاش کردم روالِ یکسانی را برای نگارش و نشانهگذاری در سراسرِ این کتاب برگزینم و بهآن پایبند باشم که تا جایِ ممکن، خواندنِ نوشته آسانتر شود. به باورِ من، قصورِ عمدهئی که باعثِ روگردانیِ مردم از اُنس با متونِ ادبی شده، همین نگذاشتنِ کسرهی اضافه بوده!
در مواردی که واژهها در گویشهای گوناگون، و به منطقها و سلیقههایِ گوناگون، به دو یا چند شکل تلفظ میشود، (غیر، طیر، میل، وی، می، طی، پی، هی یا خرام، خرمن، مشکین) برای حرفی که ممکن است با فتحه یا ضمه یا کسره خوانده شود و نادرست نیز نیست، نشانهئی ننهادم.
در مواردی مثلِ «بستان»، جاهایی که معنایِ بوستان میدهد، ضمه گذاشتم و «بُستان» نوشتم. جاهایی که معنایِ بگیر میدهد، کسره گذاشتم و «بِستان» نوشتم. امّا برایِ سین علامتی نگذاشتم. همچنین است «بگذر» یا «بنگر». واژهئی مثلِ گلستان، در مواردی که به ضرورتِ وزن «گُلسِتان» تلفظ میشود، کسره را قرار دادم.
از دیباچهی کتاب دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
2 772
واژههایی در شعرِ حافظ هست: «کاج»، «کاجی»، «کاجکی» که ارتباطی به درختِ کاج ندارد. امروزه این واژهها را «کاش» و «کاشکی» و «ای کاش» میگوییم. چون در نوشتارِ کاتبانِ آن دوره، تمایزی میانِ «ج» و «چ» نبود، «کاچ» و «کاچی» و «کاچکی» دانستم و چنین نوشتم. بهجز چند مورد که در قافیه با دیگر جیمها قرار میگرفت.
«ظاهرا» «دائما» «عمدا» و واژههای اینچنین، انگاری به همین شکل بدون تنوین تلفظ میشده و من نیز برای این موارد نه تنوینی قرار دادم و نه «ظاهرن» و «دائمن» و «عمدن» نوشتم.
در مواردی که بعد از الف و لامِ معرّفه در عبارتهای عربی، حروفِ «شمسی» آمده، از دَرجِ تشدید بر روی حروفِ شمسی پرهیز کردم و لحاظِ این قاعدهی تلفّظ را به مخاطب وانهادم.
علامتِ خاصّی برای راهنماییِ خواننده برای رویِ وزن خواندن در نظر نگرفتم. به طورِ مثال، «بازی ِ چرخ»، در مواردی به ضرورتِ وزن، بازیّ ِ چرخ تلفظ میشود. در این موارد، جز یک فاصله میانِ کسرهی اضافه و «ی»، نشانهیِ دیگری برای کمک به تلفّظِ موزون به واژه نیفزودم. اما در «امید» یا «شکَر» که گاهی با تشدید تلفظ میشوند، «امّید» یا «شکّر» نوشتم.
در مواردی مانند «و» و «ی» و «ه» که هم نشانهئی برای حروف صامت و هم نشانهئی برای حروفِ مصوّت بهکار میروند، برای پرهیز از اشتباه، مصوّتها را بدونِ نشانهی دیگر؛ و جاهایی که صامت اند را در مواردی که احتمالِ اشتباه در لفظ و معنا تشخیص دادم، با نشانهی ساکن در بالای حرف نشان دادم. «سَروْ»، «گِرُوْ»، «شوْکت»، «میْ»، «پیْ»، «ویْ»، «دَهْ»، «دِهْ»، «بَهْ»، «بِهْ»، «وَهْ»، «شَهْ». بهعبارتی از خوانندگانِ گرامی تقاضا دارم که این علامتِ ساکن روی حروفِ «و» و «ه» و «ی» را همراه با حرفِ زیرِ آن، یک نشانهی مرکّب در نظر بگیرند.
سیلی: کشیده به صورت؛ سیْلی: یک سیْل و بارانِ زیاد
دور: متضادِ نزدیک؛ دوْر: زمانه، گِردِ چیزی؛ دَوَران: چرخش؛ دوْران: زمانه
با این ترفند، در «میْ»، «ویْ»، «پیْ»، «طیْ» و واژههای اینچنین که هم با فتحه و هم با کسره رواج دارند، نیازی به دَرجِ نشانه برای حرفِ پیش از «یْ» نشد و گزینشِ تلفظِ این واژهها به شکلِ امروزین یا قُدَمایی را به خواننده واگذاشتم.
در مواردی مانند: «به جوی» (به یک جو، به یک دانه گیاهِ جو) و «گروی» (یک گرو، چیزی را به گروگان و رهن گرفتن)، ناگزیر روی «و» ساکن گذاشتم و پس از آن «ی» نوشتم که شاید نامأنوس بنماید اما در پرهیز از اشتباه، مفید دانستم. «به جوْی»، «گروْی»...
از طرفی، اُنسی با دستخطّ کاتبِ این نسخه گرفتم. چنان که در متنِ پیادهشدهیِ شعرها خواهید دید (که جملگی را به دستِ خودم تایپ و بازبینی کردهام) وسواس و الزام به دَرجِ کسرهیِ اضافه دارم. نکتهیِ بسیار مهمّی که در مطالعهی نسخهی 801 متوجه شدم، علائمِ نگارشیِ خاصِ این نسخه بود. کاتب در بسیاری موارد، کسرهیِ اضافه را با علامتی (ٖ) مشخص کردهاست. در بسیاری موارد، واژههای مرکّب، بهصورتِ جدا از هم نوشتهشدهاست. همچنین کاتب علائمی برای انواع «ی» از قبیل یایِ مجهول (نکره / وحده ...) و یای نسبت و یای حاصل مصدری لحاظ کردهبود. متوجّهِ این تلاشِ فاضلانهی کاتب شدم اما الگوریتمِ واحدی برای آن نیافتم. به دلایلی از جمله مرسوم نبودنِ این علائم در نوشتارِ تایپیِ امروز و پرهیز از ایجادِ آشفتگی و سردرگمی در خواننده، همچنین ماهیتِ شعر و امکانِ دوگانهخوانیِ ذاتیِ شعرِ حافظ، از تفکیکِ انواعِ «ی» در این کتاب پرهیز کردم و آن را به زمانی دیگر واگذاشتم.
خیلیخیلی دوست داشتم «ذال مُعجَم» را در متن به شکلِ قدیمی و بر اساسِ نسخه بنویسم. اما زمانی که تصمیم گرفتیم عکسِ هر غزل را از نسخهی خطّی در کنارِ متنِ غزل بگنجانیم، بهخاطرِ پرهیز از پیچیدگیِ مطالعهیِ متن، خودداری کردم و گفتم خوانندهیِ علاقهمند، شکلِ قدیمیِ نوشته را از عکسِ نسخه پیگیری خواهد کرد.
مثالهایی از احتمالِ اشکال در خوانش و ترفندهای این کتاب:
رو: چهره، مخالفِ پُشت. روْ: امر از رفتن، اسم مصدر از رفتن.
رَهروْ: راه رونده. شَبروْ: کسی یا چیزی که شب میرود و شب سفر میکُنَد. مَهرو: ماهچهره.
مَشو: شست و شو نکن. مَشوْ: از شدن (رفتن) منصرف گرد، نباش.
مَرو: نهیْ از روییدن. مروْ: نهیْ از رفتن. مَرْوْ: نامِ شهری است.
نی ام: نیستم؛ نیْ ام: من نیْ (نوعی آلَتِ موسیقی) هستم. نیم: نصف. نیَم: جمعِ نائم
گِرَوی: بگرایی. گروْی: یک گروْ، منسوب به گروْ. «گروْی آخرِ عُمر از میْ و معشوقه بگیر!»
خاتمت: خاتمه. خاتمات: نگینِ انگشترِ تو. «حُکمِ مستوری و مستی همه بر خاتمت است»
2 772
شیوهی نگارش و نشانهگذاری و رسمالخط
دَرجِ نشانههای مصوّتهای کوتاهِ واژهها، در نوشتارِ رسمیِ فارسی، به هر دلیلی نادیده گرفتهشده و تشخیصِ آن به خواننده واگذار شده. البتّه ذهن و چشمِ ما فارسیزبانان بهمرور به خواندن و حدسِ مصوّتها عادت کرده و در بسیاری موارد، میتوانیم نامهها و نوشتهها را بخوانیم و بفهمیم. اما وقتی با متونِ ادبی، خاصه ادبیاتِ کهنِ فارسی مواجه میشویم که آکنده از خیال و همچنین دارای واژههای ادیبانه و کهن است، کار سخت میشود.
از طرفی، کسرهیِ اضافه، که یکی از نشانههای مهمّ در زبان است، مانندِ همان حرکتهای مصوّتهای کوتاه، نگاشته نمیشود و تشخیصِ آن به عُهدهی خواننده نهادهشده. نبودِ همین کسرهیِ اضافه باعث شده که احتمالِ اشتباه خواندن، درکِ اشتباه و سوءِ تفاهم در نوشتار بسیار افزایش یابد.
در نگارشِ متنِ تایپیِ پیاده شده، کسرههای اضافه را همهجا دَرج کردم. ضمیرهای متّصل و پرشِ ضمیرها را با نیمفاصله نوشتم. شناسههای فعل را چسبیده به فعل نوشتم.
در صَرفِ فعلِ استن، «اَم»، «ای» «است» و «ایم» و «اید» و«اند» را با تمامفاصله نوشتم.
در واژههایی که حرفِ آخرِ آنها حروفی مانندِ (د، ر، و، ز، ژ، ا) است که به حرفِ بعدی نمیچسبند، جاهایی که با فاصله نوشتن شکلِ سردرگمکنندهئی به واژه میداد. ناگزیر این قاعده را رعایت نکردم. این فعلها و ضمیرها را با نشانهی فتحهئی پیش از آن مشخص کردم. علامتِ فتحه، آنها را از شکلهایِ دیگر متمایز میکُنَد. «بارَش» نشان از این است که «بارِ او» بوده و «ش» ضمیر است. اما برای حالتِ اسمِ مصدری «بارش» به معنای باریدن، علامتی نگذاشتم. یا «فکرَ ت» به معنایِ فکرِ تو، با «فکرت» در شکلِ مصدریِ عربی به معنایِ تفکّر و اندیشه، شبیه نشود. در مواردی که شباهتها احتمالِ خطایِ واضح داشت، برایِ احتیاط، فاصلهئی نیز میانِ ضمیر و واژه قرار دادم.
برایِ پرهیز از شباهتِ «کو: کجاست» با «کو: مخفّفِ کهاو» دوّمی را «کاو» نوشتم. همچنین است: «کین» و «کاین» یا «کاهل: تنبل» و «کاهل: مخفّفِ که اهل».
در مواردی مانند «نکشد»، هرچند میدانم «نَکَشَد» و «نَکِشَد» هر دو رایج اند، برایِ اینکه با «نَکُشَد» اشتباه نشود، فتحه را برگزیدم. در مواردی که جمله میتوانست به چند معنا برداشت شود، مانندِ «کُشتن»: (قتل) و «کشیدن»: (امتداد) و «کِشتن»: (زراعت)؛ از نشانه پرهیز کردم و در پاورقی اشاره کردم.
در مواردی که یک شکلِ کلمه بدونِ نشانهگذاری، بیمِ دوگونه خواندن دارد که بهزعمِ من، گونهیِ دیگر نادرست است و در نظرِ شاعر نبوده، حرکتها را نگاشتهام. واژههایی مانندِ «سر» که هم آن را «سَر» و هم «سِرّ» میشود خواند. یا «در» که هم «دَر»: (باب) و هم «دُرّ»: (مروارید) میتوان خواند، در قرار دادنِ حرکت اِمساک نکردم. یا «کند» که میتوان آن را «کُند»، «کُنَد» و «کَنَد» خواند.
در واژههایی که حرکتهایِ آنها در لهجهها و ناحیههای مختلف، چند گونه تلفّظ میشود و همگی به یک معنا دلالت دارند، سکوت کردهام و از دَرجِ علامت پرهیز کردهام.
در مواردی که ترکیب را، هم میتوان با کسرهی اضافه و هم بدونِ کسرهی اضافه خواند، یکی را برگزیدم امّا در پاورقی به دوگانهخوانی اشاره کردهام.
از لحاظِ جدا نویسی یا پیوستهنویسیِ واژههای مرکّب، چندان به شکلِ نوشتاریِ نسخه وفادار نبودهام و تلاش کردهام واژههای مرکّب را با پرهیز از تجزیهی واژههای مرسوم، بهشکلِ جدا و با نیمفاصله بنویسم. امّا بیشتر اگر کاتب واژهها را جدا نوشتهباشد، من نیز جدا نوشتهام.
حرف اضافهی «بـ» یا «به»، هرچند کاتبِ نسخهی خطی، آن را با واژهی بعدی یکجا نوشته بود، با توجّه به کاربردهای چندگانهیِ این حرف، جاهایی که در معنایِ شعر، امری یا صفتساز بود، به واژه چسباندم. جایی که معنای تبیینِ فاصله از جایی به جایی یا از چیزی به چیزی میداد، «به» را با تمامفاصله نوشتم و در مواردی که معنای قیدی میداد، «به» را با نیمفاصله به واژهیِ بعدی چسباندم.
در موردِ بُنِ «بین»، کاتب، «بهبین» و «نهبین» نوشتهبود. بهشیوهی امروز، «ببین» و «نبین» نوشتم.
واژههایِ «دُنیی»، «تقوی»، «طوبی» هرچند امروزه «دنیا»، «تقوا» و «طوبا» تلفظ میشوند و در نوشتار نیز «الف» جای «ی» و «الف مقصوره» را گرفته، اما در متنِ شعر دیدم و به این نتیجه رسیدم که در زمانِ سرایشِ شعر، نه تنها به همان شکل نوشته میشد، که انگاری به همان شکل «دُنیی» و «تَقوی» و «طوبی» تلفظ میشده. خاصه که هنگامی که صفتی یا مضافالیهی به آن افزوده میشود نیز «دنیییِ دون» تلفظ میشده و تبدیل به «دنیایِ دون» نمیشده. به همین خاطر، من نیز تغییری در شکلِ آن ندادم. البته نسخهی 803 گاهی دنیی و گاهی دنیا نوشته.
2 772
از آذرماه درخواست فرستاده بودم. گاهی از خودم میپرسم که چه بشود؟
بیایمات که ببینم، کدام زَهره و یارا؟
روَم که بی تو نشینم، کدام صبر و جلادت
امّا به هر حال... بگویم کوشیدهام که با هر چه دلمردگی، در کاری که دوست دارم، کوتاهی نکردم.
از زمانِ حافظ و سعدی هم هنر و دانشِ اهلِ فرهنگ بر جای مانده. نه بیدادِ ستمگران
2 772
Repost from آوای موسیقی
همواره عشق بیخبر از راه میرسد
چونان مسافری که بهناگاه میرسد
وا مینهم به اشک و به مژگان تدارکاش
چون وقت ِ آب و جارویِ این راه میرسد
اینات زهی شُکوه! که نزد ت کلام ِ من
با موکب ِ نسیم ِ سحرگاه میرسد
با دیگران نمینهد ت دل، به دامنات
چندان که دست ِ خواهش کوتاه میرسد
میلی کمین گرفته پلنگانه در دلام
تا آهویِ تو کی به کمینگاه میرسد!
هنگام ِ وصل ما ست به باغ ِ بزرگ ِ شب
وقتی که سیب ِ نقرهئی ِ ماه میرسد
شاعر! دلات به راه بیاویز و از غزل
طاقی بزن خجسته که دلخواه میرسد
شعر: حسین منزوی
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور
@Avayemosighi
@Setiq
2 772
https://www.aparat.com/v/RWi6r
مجموعه کامل رباعیات خیام
بر اساس کتاب ترانههای خیام - صادق هدایت
سهیل قاسمی
2 772
در عیشِ نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بِهِشت روضهیِ دارالسّلام را
#حافظ
عیش:
۱. زیستن، زندگی کردن. زندگی
۲. خوشگذرانی، خوشی و شادمانی
۳. طعام، خوراک، خوردنی (عمید).
نقد:
آنچه درحال داده شود. خلافِ نسیه (منتهی الارب، آنندراج، ناظم الاطباء)
حاضرِ مُعجَل (متن اللغه)
آبخور:
۱. سرچشمه و محلی که از آنجا آب برگیرند و بنوشند، آبشخور
۲. قسمت، نصیب (معین) بهره، روزی (عمید)
۳. نوشیدنِ آب (عمید)
هشتن:
رها کردن، فروگذاشتن، گذاشتن، هلیدن (عمید)
بهشت:
هِلید، فروگذاشت، رها کرد.
روضه:
۱. باغ، گلستان، گلزار، سبزهزار، مَرغزار.
۲. بهشت. روضهیِ رضوان: باغِ بهشت (عمید)
دارالسلام:
۱. سرایِ سلامت
بهشت. (عمید)
روضة السلام: مَرغزارِ سلامت، باغِ آسایش و راحت
روضه و دار السلام نیز هر دو در مَجاز به جایِ بهشت آمدهاند.
دارالسلام در قرآن بهعنوانِ یکی از نامهایِ بهشت نیز آمده.
«وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» (قرآن، سوره یونس آیه ۲۵) و «لَهُمْ دَارُ السَّلاَمِ عِندَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ (قرآن، سوره الانعام، آیه ۱۲۷) نقد در مقابلِ نسیه هم آمدهاست. و در تقابل میانِ نقد و نسیه، کنایه به بهشت هم به ذهن می آید.
«چمن حکایتِ اردیبهشت میگوید نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت» حافظ ۷۹ و «من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت، از اهلِ بهشت کرد، یا دوزخِ زشت جامی و بُتی و بَربَطی بر لبِ کِشت این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت» خیام، رباعی ۹۲ کتاب ترانههای خیام صادق هدایتآبخورد یا آبخور، علاوه برچشمه، به جا و زمینی که حاصلخیز است و آبِ کافی دارد نیز میگویند. کما این که کوچنشینانِ دامدار، زمانی را در جایی خوش آب و علف چادر میزنند و در آن میمانند تا دام و حیوانشان در مراتعِ آن بچرند. و آنگاه که آبخور نماند، از آنجا کوچ میکنند و جای دیگری میروند.
«من جُرعهنوشِ بزمِ تو بودم هزار سال کی تَرکِ آبخورد کُنَد طبعِ خوگَرَ م» حافظ ۳۲۹
«کُردِ صحرانشینِ کوهنورد چون بیابانیان بیابانگَرد ازبرایِ علف به صحرا گشت گلّه را میچراند دشت به دشت هرکجا دیدی آبخورد و گیاه، کردی آنجا دو هفته منزلگاه چون علف خورد، جای را میماند گلّه بر جانبِ دگر میراند» نظامی، هفت پیکر، نشستنِ بهرام روزِ پنجشنبه در گنبدِ صندلی، قصّهی خیر و شربا این تعبیر از واژهی آبخور، میتوان چنین پنداشت که شاعر گفته: همانطور که آدم، بهشت را رها کرد که دیگر جایی برای عیش در آن باقی نماندهبود؛ تو نیز از آدم بیاموز و در عیشِ نقد بکوش. و هر گاه که اسبابِ عیش نبود، باز در جایی دیگر دنبالِ آن باش. آبخور را در این بیت هم میشود نصیب و قسمت در نظر گرفت و هم چشمه. و به عبارتی چشمهیِ آبِ کوثر در بهشت.
«زِ مُرغی کو خورَد آتش، حسَدها میبَرَد مرغی که طوبا آشیان است و زِ کوثر آبخور دارد» مجیرالدین بیلقانی، قطعه ۲۸همچنین آبِ خضر یا آبِ حیات یا آبِ جاودانگی هم میتواند یکی از مفاهیمی باشد که بشود آبخور را به آن ارجاع داد.
«بَهرِ خوانِ سکندرِ دوران داشت از آبِ خضر آبخور او» خاقانی قطعه ۲۹۴معنای بیت: آدم هم باغی را که در آن آسایش و سلامت داشت، رها کرد، چون که آبخور در آن باقی نمانده بود و جاودانی نبود. پس بکوش تا از هر آن عیشی که در حال برای تو میسور است، بهرهمند شوی.
«جهان چو خُلدِ بَرین شد به دورِ سوسن و گل ولی چه سود که در وی نهممکناست خُلُود» حافظ ۲۱۹و این مفهوم را میتوان با مفهومِ بیتِ چهارم مرتبط دانست. همانطور که میبایست در بزمِ دور، یک دو قدح درکشی و بروی چون که دوامِ وصل میسّر نمیشود، میبایست در عیشِ نقد بکوشی که آبخور نخواهد ماند. کما اینکه به همین خاطر آدم نیز ناگزیر شد تا روضهیِ دارالسلام را بهِلَد و رها کند و به زمین بیاید. نکتهئی که در این بیت من را به فکر میبرَد این است که طبقِ این روایت، این آدم است که بهدلایلی روضهی دارالسلام را رها میکند. نه این که او را از آنجا رانده باشند. با لحاظِ تاریخِ بشریت و گذرِ انسانِ خردمند از مرحلهی غارنشینی و شکار به مرحلهی کشاورزی و ارزش یافتنِ زمین بهعنوانِ محلِّ سکونت و ساختِ خانه، میتوان چنین تعبیر کرد که افسانههای مربوط به بهشت و استقرار در زمین، از این سرچشمه گرفته باشد که بشر، نَقلِ اجدادِ شکارچیِ خود را به یاد میآورد (یا در حافظهی موروثیِ خود حس میکرد) که به شکلی دیگر میزیستهاند و از تعلّقاتی مانندِ زمین و کِشتن و انباشتن فارغ بودهاند. و آن را به نوعی کوچ از بهشت به زمین قلمداد میکرد. «هشتن» را در شعرِ حافظ در معنایِ «از دست دادنِ خارج از اختیار و بر خلافِ میل» هم دیدهام. نه رها کردن:
«از دست چرا هِشت سَرِ زلفِ تو حافظ؟ تقدیر چنین بود! چه کردی که نَهِشتی؟» حافظ ۴۳۶سهیل قاسمی @Setiq
2 772
ترجیعبند سعدی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهیِ کارِ خویش گیرم
اجرا: سهیل قاسمی
ضبط: استودیو اورانیا - وحید اختری
درهمآمیزی با موسیقی: شاپور
موسیقی: ابوالفضل صادقی نژاد و بابک رادمنش
@Setiq
از آپارات ببینید و با کیفیت دلخواه دانلود کنید
2 772
سهیل قاسمی عزیز
سرویس هاست شما تا ۷ روز دیگر فعال است. مشاهده فاکتور!
و ما همچنان ماههاست هزینه تمدید خدمات میزبانی وبسایت اینترنتی را میدهیم که در دسترس نیست.
خندهداره نه؟
دلم تنگه حتّا واسه اخلاقِ زهرِ مارتهم!
2 772
اندک از دوستان اینترنت دارند. من نیز. هر چند روز چند دم. آن هم اگر بخت یار باشد. تنها برای این مینویسم که به مرگی که در ما ست خو نکنیم.
با خونِ دل رخمان را سرخ نگهداشتهایم.
از نسخه ۸۰۱ #حافظ:
تنم زِ رنجِ فراوان همینیاساید
دِلَم زِ اَندُهِ بیحد همیبفرسایَد
زِ بس غمان که بدیدم، چنان شدم که مرا
از این و آن چه غمی پیشِ چشم بگزایَد
که گر ببیند بدخواه رویِ من روزی،
بهچشمِ او رخِ من زرد رنگ بنماید
چو من بهمهرِ دلِ خویش اندر این بند ام
حجاب دور کُنَد، فتنهئی پدید آید
این شعر را از مسعود سعد سلمان نیز دانستهاند. در نسخه ۸۰۳ آن را نیافتم اما از آنجا که این چهار بیت از این شعر در نسخه ۸۰۱ هست و در نسخهی ۸۱۳ و ۸۲۲ و ۸۲۵، دوازده بیت و بیشتر نیز آمده، از حافظ دانستنِ آن نیز شاید.
متنِ کاملِ غزل از روی نسخهی خطّی ۸۱۳ سلیمانیه - ایاصوفیه:
تنم زِ رنجِ فراوان همینیاساید دلم زِ اندُهِ بیحد همیبفرساید بُخارِ حسرت چون پُر شود زِ دل به سَرَم، زِ دیدگان بارانِ غم فرو آید زِ بس غمان که بدیدم، چنان شدم که مرا از این بس آنچه غمی پیشِ چشمِ دل آید دو چشمِ من رخِ من زرد دید و نتوانست. از آن به خونِ دل آن را همیبیَندایَد وگر ببیند بدخواه رویِ من روزی، بهچشمِ او رخِ من زردرنگ بنماید لقب نهادم از این روز فضل را محنت مگر که فضلِ من از من زمانه برباید فلک چو شادیِ من دید مر مرا نشمرد کنون که می دهدم دم؟ که غم همیآید چو من بهمهر دلِ خویشتن در او بندم، حجاب دور کُنَد، فتنهئی پدید آید چرا نگرید چشم و چرا ننالد گوش؟ چگونه کم نشود صبر و غم نیَفزاید؟ چو دوستدارِ من از من گرفت بیزاری، مگر که دشمن بر من همیببخشاید اگر ننالم، گویند: نیست حاجتمند! و گر بنالم، گویند: ژاژ میخاید غمی نباشد! از آن که خدای عزّ و جلّ دری نبندد تا دیگری بنگشایددر بیت سوم از چهار بیتِ نسخهی ۸۰۱، «بنماید» و «ننماید» مشخص نبود. با نگاه به متنِ کاملِ غزل از ۸۱۳ و تلفیقِ این بیت از ۸۰۱ با بیتِ پیشین، میتوان چنین نیز تصحیح کرد: دو چشمِ من رخِ من زرد دید و نتوانست. از آن به خونِ دل آن را همیبیَندایَد؛ که گر ببیند بدخواه رویِ من روزی، بهچشمِ او رخِ من زرد رنگ ننماید سهیل قاسمی (دو چشمِ من، وقتی دید که رخِ من زرد است، تحمّل نکرد. به همین خاطر رخِ زردِ من را با خونِ دل اندود که سرخ دیده شود؛ گه اگر بدخواهِ من، روزی رویِ من را ببیند، رخِ من، در چشمِ او زرد دیده نشود.) @Setiq هرچند شکلِ «همی» در قافیههای «همینیاساید» و «همیبفرساید» و «همیبیَنداید» و «همیآید» و «همیببخشاید»؛ و عبارتِ «مر مرا» را لحن و زبانِ حافظ نمیدانم و دو بیتِ پایانی را در دایرهی اندیشهی او نمیبینم، بودنِ آن در چهار نسخهی قدیمی جالب آمد بهنظرم.
2 772
اگر روزهای روشن را دیدیم و در ایرانی شاد و با دانش میزیستیم، دوست دارم هنگامی که گذر سیاوش از آتش را از شاهنامه میخوانیم، یا بچههای ما در کتابهای مدرسهشان میبینند، بدانند و در نظر داشتهباشند که این، یک داستان است.
بدانند که آدم، هر کسی باشد، اگر با اسب یا بی اسب، بی لباس و ابزاری که آتش نمیگیرد، از درونِ آتش بگذرد، خواهد سوخت.
یعنی در کتابهای تازه، به بچهها توضیح بدهیم که بدانند که افسانه و اسطوره با واقعیت یکی نیست.
برای آنها بخوانیم تا بفهمند. برای آنها خوب و خوانا بنویسیم تا بتوانند بخوانند. بگوییم هر موقع و هر جا که حوصله داشتی بخوان و با آن انس بگیر. نه این که بگوییم شاهنامه را دست گرفتی باید قبلش وضو گرفته باشی و مراقب باشی باطل نکنی!
گذر سیاوش از آتش را ابراهیم در گلستان نکنیم جانِ من!
شاهنامه را بخوانیم. نبوسیم.
سیاوش سیَه را بهتندی بتاخت
نشد تنگدل؛ جَنگِ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی برکشید
کسی خود و اسپِ سیاوش ندید
یکی دشت با دیدگان پُر ز خون
که تا او کی آید ز آتش برون
چو او را بدیدند برخاست غوْ
که آمد ز آتش برون شاهِ نوْ
شاهنامه فردوسی
اجرا: سهیل قاسمی
دوم فروردین ۱۴۰۵
@Setiq
2 772
به تمام آنان که جان بر سر آزادی ایران گذاشتند.
اجرای شعر حافظ: سهیل قاسمی
اسم
ملودی و آواز: محسن نامجو
ویدئو: هادی موسوی
@Setiq
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
