Ardalan.amin.javaheri
الذهاب إلى القناة على Telegram
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
إظهار المزيد1 862
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-127 أيام
-6030 أيام
أرشيف المشاركات
آخرِ کار جای عجیبی است ، با خودتان مدام تکرار میکنید که گریه نخواهید کرد ، حتی وقتی بدن از فرط خشم و غم فریاد میزند ، به گونه ای عجیب به خودتان مسلط می شوید و گریه نمیکنید ، داد نمیزنید سعی نمیکنید چیزی را بهتر کنید ، انگار در آب دریا غرق شده باشید، یکهو دست از دست و پا زدن میکشید با آب یکی میشوید ، دست به دست مرگ میدهید و مظلومانه تسلیم میشوید . آب تمام مجراهای تنفسی را میگیرد ، غم قلب را پاره میکند ، درد وجود را می آزارد و شما فقط نگاه میکنید ، به ویرانه ای که ساخته شده، حالا فقط نگاه میکنید ، گرچه این ویرانه حاصل سال ها خرابی بود اما اینبار قصدی برای درست کردن اش ندارید ، با تمام ترسی که در قلب دارید شجاع جلوه میکنید ، میپذیرید که اینجا آخر کار است و بعد در حالی که همه چیز خراب تر شده است آرام میشوید ، به دنبال مرگ میروید و میدانید حتی اگر چند ثانیه همه چیز تمام شود باز هم راضی هستید .
آخر کار جای عجیبی ایست چون شما تمام تلاشتان را میکنید ، برای اینکه همه چیز درست شود و یا ، همه چیز تمام شود ...
متن از کتاب : #نامه_های_نا_تمام
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
عشق واقعی بر اساس حقیقت ها بنا میشود،
ولی چطور میشود حقیقت را فهمید و ضعف ها را پنهان کرد؟!
متن از داستان: #دختر_اوکراینی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
شما فکر میکنید آینده را میشود به آسانی عوض کرد ؟
اصلا اینطور نیست. آینده دقیقا در گرو گذشته است و حتما کسی که به دنبال عوض کردن آینده میگردد از گذشته خود راضی نبوده! البته این موضوع به این معنی نیست که لزوماً گذشته بدی در زندگی فرد وجود داشته است، بلکه این فقط به این معنی است که از قسمتی از آن یا حتی حسی بد و تکرار شونده در خاطراتش راضی نبوده است .
اما عوض کردن آینده فقط زمانی اتفاق میافتد که ترس از گذشته در فرد از بین برود، برای همین تا زمانی که شما در پی این هستید که کارهایی کنید که به واسطه ی آن گذشته باز نگردد در واقع همچنان در حال زندگی در همان گذشته خواهید بود.
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
سرم که پایین بود سایه ای را دیدم که از کنارم میگذشت ، سرم را بالا آوردم دیگر نبود ، میدانستم وجود دارد اما شبیه به خیلی چیزها و یا شاید خیلی آدم ها وقتی میخواستم در چشمانش نگاه کنم محو می شد اما همیشه در گوشه ای وجود داشت ، راه میرفت ، حرف میزد و تمام تلاشش را میکرد تا تمرکز من را از هرچیزی که معطوف آن هستم جدا سازد ، درست وقتی چیزی میدیدم ، یا کسی به چشمانم زیبا می آمد آن سایه ی سیاه باز از گوشه ای رد میشد تا ترس تمام من را بگیرد.
اما من دیگر نمیترسیدم ، شبیه به برده ای که دیگر از مرگ نترسد ، شبیه به گرسنه ای که با گرسنگی اش دوست شده باشد و شبیه من که به زندگی با سایه ای که هرگز نمیتوانستم آن را نگاه کنم عادت کرده باشم..
غرق در هیچ بودم ، مرگ را می شماردم ، آزادی را انتظار میکشیدم ، شبها قدم میزدم و ستاره ها را نوازش می کردم ، داشتم عاشق میشدم تا جسارت را بنویسم ، دستم را به قلم گرفته بودم و کاغذ به ظاهر سفید را نگاه می کردم ، سرم که پایین بود سایه ای را دیدم که از کنارم می گذشت !
اینبار به جای سرم دستانم را بالا بردم تا با تسلیم شدنم در این طوفان، اینبار من سایه شوم...
سایه ای که هست، اما دیده نمیشود...!
#اردلان_امین_جواهری
دخترکم ما کمی زندگی میکنیم و بعد از آن دیگر فقط تجربه های کوتاه و زیبایی که داشتیم را باز سازی میکنیم. جالب تر و شاید مسخره تر از آن هم این است که حتی ما آدم ها را نیز یک بار دوست داریم و بعد از آن فقط تلاش میکنیم کسان دیگری را نیز به همان شکل دوست داشته باشیم. یک تکامل زودرس، که حق تجربه را از ما میگیرد.
همه ی ما کودکانی هستیم که فقط سنمان زیاد شده است و هنوز به دنبال تجربه اتفاقات شیرین گذشته هستیم...
متن از کتاب: #نامه_های_نا_تمام
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
من فقط لازم داشتم بین تمام زن های زندگی ام پیدا شوم..!
نه کادو میخواستم، نه خانه ی بزرگ و مجلل و نه گل های رنگارنگ و کلمات شگفت انگیز من فقط نگاهی شبیه به نگاه این پلیس جوان لازم داشتم که من را مثل آهویی در کوهای میلواکی شکار کند.
به همه نگاه کند، ولی فقط من را ببیند.
متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
خوابم را یادم نیست !
ولی چه کسی میداند شاید دیشب خواب تو را دیده باشم و کلی باهم خندیده باشیم، شاید کنارت نشستم و تا صبح به چشم هایت خیره ماندم . آخر هم دستانت را گرفتم و در حالی که تو را می بوسیدم به تو قول دادم ، فردا هیچ چیز از این رویای زیبا را به یاد نداشته باشم ...
#اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
Repost from Ardalan.amin.javaheri
صحبت های دربارهی اتاق درمان و زوج درمانی
https://t.me/ardalanjavaheri
همه ی ما در ضعف هایمان به دنبال عشق میگردیم و در قدرت آن را پنهان میکنیم.
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
نوجوان از پدر بزرگ پرسید:
دروغ مصلحتی چیست؟
پدر بزرگ همانطور که داشت رادیو قدیمی را باز میکرد، بدون معطلی جواب داد، اصلاً دروغ مصلحتی وجود ندارد، این چرت و پرت ها را میسازند تا دروغ های دیگر را بپوشانند، فقط یک مصلحت در این جهان هست، آن را هم پدرم به من آموخته بود.
نوجوان با کنجکاوی پرسید آن چه بود؟
پدر بزرگ همچنان که از بالای عینک سعی میکرد داخل رادیو را ببیند گفت:
کلنگش را بزن... یعنی هر کاری که میخواهی انجام دهی، یا هر آرزویی که داری کلنگش را همین امروز بزن، مهم نیست با چه سرعتی جلو می روی فقط کلنگش را بزن..
پسرک مبهوت شده بود و گفت:
کلنگ از کجا بیاورم!!
پدر بزرگ همچنان که رادیو را در دست داشت از جایش بلند شد و به نوجوان اشاره کرد که دنبالش برود، از درب آشپزخانه به حیاط کوچک خانه رفت و کنار درخت قدیمی ایستاد، بذری را به نوجوان نشان داد و گفت:
این بذر روزی مثل این درخت میشود.
نوجوان گفت:
مثلاً کی؟
پدر بزرگ بذر را به او داد و خواست نوجوان بذر را همانجا بکارد. نوجوان مو به مو کارهایی که پیرمرد گفت را انجام داد، وقتی به داخل برگشتند پدر بزرگ گفت:
در زندگی روزهایی میآیند که درخت آرزوهای قدیمی کسی را میبینی که تنومند شده، دلت میخواهد تو هم خیلی زود از آرزویت نتیجه بگیری، اینقدر محو حساب و کتاب زمانش میشوی که برایش هیچ کاری نمی کنی، روزی پدرم به من گفت: "فقط کافی است کلنگش را بزنی" مثل تو که امروز بذرت را کاشتی، حالا دیگر نیازی نیست به نتیجه کار فکر کنی به یک چشم بهم زدن، بذرت درخت میشود و رشد میکند، چون تو روزی کلنگ را زده بودی، ولی خیلی از آدم ها کلنگ آرزو هایشان را بخاطر دور بودن ، یا زمان زیاد بردن نمیزنند، فکر میکنند یا دیر شده و یا دیر میشود...! زمان خیلی زود میگذرد، ولی تو میرسی و آنها چندین سال بعد باز هم حسرت میخورند...!
سالها بعد مرد درب منزل را با دست پاچگی باز کرد، شال و بارانی خیس شده اش را سریع در آورد و به خواهرش داد، دست پاچه وارد اتاق شد، پیرمرد زیر اکسیژن بود و با اشاره میخواست پنجره را برایش باز کنند، مرد سریع پنجره را باز کرد، بلافاصله از لای پنجره برگ خیس شده ی درختی داخل آمد، پیرمرد اکسیژن را برداشت و به مرد گفت:
کلنگش را بزن..
مرد که فکر نمیکرد پدر بزرگ هنوز آن روز را بخاطر داشته باشد اشک در چشمش جمع شد، که پیرمرد آرام گفت:
دیدی چه زود میگذرد؟
مرد بریده بریده و با اشک گفت:
حالا دیگر میروید پیش پدرتان...
پیرمرد او را نزدیک کشید و آرام تر گفت:
پسرم، من دروغ گفته بودم، پدرم هیچ وقت به من نگفته بود،
کلنگش را بزنم...
متن از داستان: #در_جهان_همه_عاشق_میشوند
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
میدانی لویی اگر تو حالا همسری داشته باشی من هرگز به او حسادت نمیکنم ، اما شک نکن اگر همسر ات بودم حتماً به دوست دختر دوران نوجوانی ات حسادت میکردم ...
حتی اگر شبی را با فاحشه ای میگذراندی به او نیز حسادت میکردم ، میدانی چرا ؟
چون آنها شبیه شهاب سنگ های زیبایی هستند که از دنیای ذهن مردها میگذرند ، بدون اینکه آنجا بمانند، بدون اینکه ضعف هایشان را نشان دهند ، آنها زیبایی های ماندگاری نیستند و هرچیزی که زود بگذرد فرصت نشان دادن بدی هایش را ندارد.
اما همسرت هر چقدر هم خوب باشد ، ساکن است ، یکجا میماند ، تا تو با دقت تمام اش را ببینی و او نیز تمام ات را نگاه میکند.
چشم آدم ها خوبی هرچیز زود گذری را میبیند و همان چشم ، بدی چیز های ماندنی را پیدا میکند!
متن از داستان: #یازده_شب_قبل_از_تو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
بی حسی عجیبی پیدا کرده ام انگار ته سفر دلم نگرفته باشد، یا حتی قبلش هیجان زده نشده باشم، بی حسی شبیه به رفت و آمد های پیاپی هر روزه ام، بی حسی که حس خوب کندن از زندگی میدهند، مثلاً دلم برای هیچ کس تنگ نشده باشد یا دیگر منتظر شنیدن به هم خوردن کلیدهای پدرم پشت در خانه نباشم...
انگار سختی ها، ساده شده باشند و یکهو جای باخت و برد عوض شود تا باز، شب راحت سر روی بالش بگذارم.
میترسم چند ماه که بگذرد دیگر دلم برای تو هم نلرزد و نگران اذیت شدنهایت نباشم. میترسم بی حسی هایم خوشبختم کند و تو اینبار تشنه شوی...
میترسم گلیم هایت را رها کنم در آب و گلیم خودم را بچسبم و دستم را بگذارم روی کلاهم تا باد نبردش!
میترسم مثل عراق و سوریه که برایم اهمیت ندارند، به شکسته شدن دل آن کسی که در اتاق کناری ام زندگی میکند هم اهمیتی ندهم..
میترسم مثل مردهای این شهر به بد و بیراه شنیدن عادت کنم و مثل تو، دیگر دنیا را عوض نکنم!
و روزی با موهای سپید و دستانی لرزان به نوه ی نوجوانم بگویم، اگر می خواهی خوب زندگی کنی سعی نکن دنیا را عوض کنی..
میترسم دیگر نترسم و دلم آخرِ هیچ با هم بودنی نگیرد،
تا اسمم برود در لیست شلوغ آدم هایی که بودن و نبودنشان، هیچ تفاوتی ، ایجاد نمیکند...
#اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
بین مرگ و زندگی تله ای ایست که در آن گیر افتاده ام ...
#به_زودی
https://t.me/ardalanjavaheri
در واقع وقتی آدمها از همه نظر فقیر میشوند فقط به پول فکر میکنند، چون احساس میکنند با آن میتوانند تمام چیزهایی که ندارند را بخرند. مادر اش هم همیشه فقر داشت
فقر عشق،
فقر شادی،
فقر توانایی
فقر دانش
پس شاید پول بهترین خیال بود تا تمام کم کاری هایش را جبران کند.
متن از داستان: #دختر_اوکراینی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
