ar
Feedback
Ardalan.amin.javaheri

Ardalan.amin.javaheri

الذهاب إلى القناة على Telegram

PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه‌ ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==

إظهار المزيد
1 862
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-127 أيام
-6030 أيام
أرشيف المشاركات
"مادر من مریض است ایوان. من لازم نیست این را بگویم تمام دکترها گفته اند او از بیماری شدید روحی رنج می‌برد." ایوان که جواب او را حدس میزد زودتر شروع به تایپ کرده بود : "_هر وقت ما نمی‌توانیم رفتار کسی را درک کنیم، فکر می‌کنیم مریض است.. مادر شما فقط شناخته نشده است، چون شبیه باقی آدم ها رفتار نمیکند. این رفتار می‌تواند بر اساس دو جنبه شکل بگیرد، یک، چیزی که ما در خلوت و ذهن خودمان هستیم و دوم، رفتاری که میخواهیم برای قابل قبول بودن شخصیت مان جلوی دیگران نشان دهیم. در قسمت اول همه ی ما شبیه مادر تو هستیم. مهم هم نیست یک نویسنده بزرگ باشیم یا یک روانشناس...! در اتاق کوچک ذهن مان همه ی ما درک نمی‌شویم، اصلا آنجا ديالوگ های برقرار است که شک ندارم هرگز به زبان هم نمی‌آوریم. چون می‌ترسیم دیوانه جلوه کنیم. یا بهتر بگویم فهمیده نشویم، چون حرف هایی که معنی ندارند را مریضی نام گذاشته ایم. قسمت دوم مختص انسان های به ظاهر مهربان، یا درستکاریست که بلد شده اند مکالمه های بی معنی که در خلوت شان با خود دارند را مخفی کنند. آن ها شبیه به گانگستر هایی هستند که هیچوقت مدرکی برای دستگیری به جا نمی‌گذارند. میدانی چطور اینکارا می‌کنند؟ آن ها کسانی هستند که به هیچکس اعتماد ندارند....! هیچکس. مهم نیست چقدر با تو صمیمی باشند، یا چند سال تورا بشناسند، هیچ وقت، در هیچ شرایطی نشان نمی‌دهند در اتاق تاریک ذهنشان چه می‌گذرد...! آن ها همشان همان مادر تو هستند، فقط بازی زندگی را بلد شده اند. مادر تو مریض نیست، هیچکس مریض نیست، همانطور که هیچکس بد نیست... او فقط فهمیده نمی‌شود. تو هم اگر واقعی باشی، فهمیده نمی‌شوی من هم فهمیده نمی‌شوم...! ولی ما بلد هستیم بازی کنیم، بلدیم نقاب بزنیم و دیوانه ها بازی را یاد نگرفتند. شاید فکر کنید بخاطر این نقاب ما از آن ها بهتر هستیم، چون بلدیم نقش بازی کنیم! ولی در این مورد هم نمی‌دانم حق با شما باشد یا نه! چون میدانم می‌شود برعکس هم به آن نگاه کرد. " متن از داستان: #دختر_اوکراینی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

"آری هیچ چیز به آسانی جلو نخواهد رفت و اگر در جایی همه چیز آسان جلو رفت بدانید چیزی حتما غیر واقعی بوده است ... اینها را بدون استثنا میگویم همه چیز در ابراز علاقه و نزدیکی باید سخت باشد و حالا اگر سخت گیرانه به آن نگاه نکنیم دست کم باید زمان بر باشد. وقتی چیزی زمان کافی اش را نمی‌برد بدانید که یا واقعی نیست یا مشکلی دارد که قرار است بعدا متوجه اش شوید ..." متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

من انسان خوبی نیستم، یک فرشته ی گناهکار، یک عشق پر مصیبت که بخاطر بار سنگین گناهانش حتی فرصت عاشق شدن نیز پیدا نکرده است، یک مرد عریان که از دیدن خودش خجالت کشیده است . یک پیاده ی بال دار که هرگز پرواز را یاد نگرفته است‌. من یک خیال پردازم یک عاشق روزهای زیبا، یک نقاش، یک هنرمند اما بیشتر از یک انسان، کسی که بیشتر از زندگی کردن می‌تواند زندگی را تصور کند، در خیالش به هرچیزی که دوست دارد رسیده باشد و برای طرفدار های کوچک و بزرگش دست تکان دهد، خودش را بین دوستدارانش تصور کند و با حوصله ی هرچه تمام تر کارت هایشان را امضا کند، من یک مازوخیسمی مهربانم که جای تیغ های تیز فلزی، جنسی نامرئی از زجر را به جان خودم می‌اندازم، من یک هیچ هستم که به دنبال نامی بلند می‌گردم و چون می‌دانم نام بزرگ برایم تعریف نشده است بیشتر خودم را درگیر نام های قلابی و نشان های بی نشانی می‌کنم. دوست من، من یک انسان بی آزار نیستم که بشود راحت به او نزدیک شد، آزار من از جنس محبت های بی پایه و اساس است، از جنس نگاه های معتاد کننده ی مهربان که شاید همان‌قدر که دوستش خواهی داشت یک روزی با نبودنش شب هایت را تاریک تر کند. من یک یار خوب نیستم که وقت اشتباه در گوشت بزنم، من یک رفیق معمولی نیستم که از جا ماندن پشت سرت ناراحت شوم، من یک رویا پرداز بی هویتم که به دنبال آب دریا نمی‌گردم بلکه در ذهنم شنا می‌کنم، همانجا پرواز می‌کنم و تورا عاشق خواهم کرد و درست بعد از خوشبخت کردنِ تو، از خواب بیدار می‌شوم تا دوباره با بودنم باعث آزار تو باشم. من تو را بهتر از خودت می‌شناسم و این من را برای تو خطرناک تر از خودت برای خودت خواهد کرد ... من جای تعریفی کوتاه و مختصر از خودم، برایت شرحی بلند از پیچیدگی های نا تمامم می‌دهم. من انسان پاکی نیستم، و این را معصیتی خوش یمن می‌دانم، من گناه کاری پاک سیرت و یا چه می‌دانم روحی دوگانه ام که شاید بهتر باشد قبول کنم، نبودنم همیشه بهتر از بودنم بوده است... متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

لویی زن ها سالهاست مردها را شبیه خودشان دوست دارند و این را هرگز نفهمیدند که شما مردها اصلا عشق‌ آنها را درک نخواهید کرد ...! شما از همسرتان، حتی از دوست دخترهایتان فقط احترام میخواهید ، شما احترام را عشق معنی میکنید و ما زن‌ها صمیمیت را عشق می‌ نامیم . اما این دو کاملا با هم در تضاد هستند ، اینقدر زیاد که شما ها حتی درون خودتان فکر کنید هرگز دوست داشته نشده اید و ما همانطور که از صمیمیت زیاد به شما بی اعتماد ، و یا بی‌ توجه شده ایم تا آخرین لحظه ی دیدن شما در بستر با زنی دیگر با خود می‌گوییم : چطور شما هیچ وقت صدای عشق ما را نشنیده اید....؟! با اینکه در طول کل این زمان تنها ، زبان شما با ما فرق داشت و ما هیچوقت زبان یکدیگر را یاد نگرفتیم…! متن از داستان: #یازده_شب_قبل_از_تو نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

می‌شود و گاهی باید ، از مسائل دشوار زندگی دور شد ، می‌شود به سفر رفت و حتی وقتی فرصت آن مهیا نبود با موضوعی ذهنی سرگرم شد ، حتی گاهی باید در رویا فرو رفت و برای مدتی از آن بر نگشت. میدانم که انسان باید همه کار بکند تا فقط زنده بماند اما کاری که نباید انجام دهد این است که از آن رنج ها فرار کند ... فرار کردن با زمان خواستن متفاوت است. همانطور که می‌شود از آنچه واقعا هستیم فاصله بگیریم، اما نمی‌توانیم از خودمان فرار کنیم. حالا باید بدانی که تو از روبه رو شدن با رنجت فاصله نگرفته ای ، بلکه در حال فرار از آن هستی ، وقت آن است با آنچه برای کنار آمدن با آن زمان لازم داشتی، رو به رو شوی... متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

و گاهی خداوند انسان را با خاطراتش، رنج می‌دهد ... متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

این فقط من نبودم که چشمم را باز نمی‌کردم در واقع تمام آدم ها در قسمتی از زندگی می‌خوابند و دیگر چشمشان را باز نمی‌کنند...  حالم در خواب خراب بود و این عجیب بود، حالا که کوهن را با خودم همراه کرده بودم، حالا که دیگر لازم نبود نگران برگشتن آیشه و یا دوستان و  اطرافیان کوهن باشم، حالا که مثلا دیگر او را برای همیشه برای خودم به تنهایی داشتم خیلی بیشتر از قبل نگران بودم... چون من تمام زندگی و عشق های اطراف او را گرفته بودم.  گرچه می‌دانستم او جزو انسان هایی است که در عشق پایدار است و حتی با چشم دیده بودم که می تواند با همه ی بدی ها و گناه های من بسازد و باز هم با من بماند اما می‌دانستم تمام اینها فقط تا زمانی اعتبار دارد که او از طرف من  لطمه ای نخورده باشد....  حالا خودم را مقصر می‌دیدم که با همراه کردنش، حتی با تصمیم و اراده ی خودش چیزی از او کم کرده ام که شک نداشتم این فقدان در جایی به زودی جلوی من و شاید عشقمان را می‌گیرد...  من هنوز چشمم را باز نکرده بودم ولی تمام اینها را به وضوح می‌دیدم...  متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

برای من فرقی نداشت. نه در تاریکی نه در نور هیچکس شبیه تو نبود ... متن از داستان : #یازده_شب_قبل_از_تو نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

این واقعا خطرناک است، اینکه مثلا کسی که عاشقش بودی بتواند روزی عاشق کس دیگری باشد. این موضوع، انسان را بهم می‌ریزد. بدتر از آن این است که باید به همه چیز عادت کرد و مثل یک شهروند سطح بالا نه تنها قبول کرد که همه می‌روند و عاشق کس دیگر می‌شوند، بلکه باید خودت هم بروی و نشان دهی همه چیز خوب است! البته این تناقض وقتی به درمانگر مراجعه می‌کنید شکل دیگر می‌گیرد، چون آنها معتقد هستند باید دقیقا احساسات را بیان کرد. ولی شما فکرش را بکنید، اول مجبور هستی هیچ چیز نگویید تا درمانگر ها فکر نکنند دیوانه هستی و برای معشوقه گذشته ات خطری داری... بعد باید همان احساس هایی که بروز ندادی را نشان دهی، تا اینبار برای خودت خطر نداشته باشی..! متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

سلام. دوستان اگر نظر یا پیشنهادی درباره کانال و محتواش داشتید برام بفرستید. 🙏

چقدر انسان موجود عجیبی است که می‌تواند با چند جمله از بدترین وضعیت خود به بهترین وضعیت خود پرواز کند، حتی اگر جسم اش اصلا تکان نخورده باشد و هیچ چیز در دنیای بیرون هم عوض نشده باشد. شاید تنها چیزی که می‌تواند گاهی همه چیز را تغییر دهد این باشد که از چه زاویه ای به اتفاقات نگاه کند. متن از داستان: #دختر_اوکراینی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

📍 صحبت هایی در مورد : بخش آسیب زننده وجود انسان. #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

فقط میشد تصور کرد، چون کسی حق ورود به تصورات کسی را ندارد، حتی اگر در تصورات آن فرد وجود داشته باشد، باز هم اجازه ندارد بداند آنجا چه کار می‌کند... بوسه می‌دهد بوسه می‌گیرد کشته می‌شود یا زنده می‌ماند... و این امنیت تنها چهارچوبی بود که ادلیرا در اتاق کوچک خودش داشت و با فکر به آن روی پاهایش میچرخید... متن از داستان: #دختر_اوکراینی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

در میان سالی نمیشود از مقایسه فرار کرد اینجا هر روز جنگ است ، هر روز مبارزه است ، حتی وقتی در اتاقی تاریک دراز میکشم و دوست دارم به گونه ای از همه جا محو شوم که انگار هرگز در این دنیا نبوده ام ، حتی زیر آن پتوی رنگی که قرار بود مرا محو کند نیز مسابقه ادامه دارد و فقط زمانی حالم خوب میشود که برنده شده باشم ، اینبار نه اینکه اولین نفر در زندگی کسی  باشم ، بلکه نفر اول در زندگی اش شده باشم ، اینبار نه اینکه خاطره ای تکرار نشدنی بسازم ، بلکه همین بس که خاطره شده باشم ، اینبار نه اینکه عشق جاودانه او شوم بلکه بتوانم متعهد به او بمانم ، و اینبار نه اینکه لزوما زندگی کرده باشم بلکه فقط در زندگی باقی بمانم... متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

چه کسی می‌تواند بگوید خاطره ای که از دیروز در حافظه دارد واقعی است؟! این توهم واقعیت خیلی مارا اذیت می‌کند، و ما با پیگیری آن بیشتر خودمان را آزار می‌دهیم، دنبال چیزی می‌گردیم که اصلا وجود ندارد، دنبال تفاهمی می‌گردیم که اصلا شکل نمی‌گیرد. میدانید پدر پرو شاید از کودکی من چیزهایی را به خاطر بیاورد و من چیز دیگری یادم باشد، درست است هردوی ما آنجا بودیم، هر دوی ما یک اتفاق را نگاه کردیم ولی باور کنید یک چیز ندیدیم...! واقعیت یک خیال است که فقط در ما وجود دارد نه یک حقیقت که برای من و شما به یک اندازه قابل لمس باشد. متن از داستان : #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

تاب میخورم به دور خودم مثل اینها که چندین حرف را روی کیبورد باهم میزنند، مثل اینها که از خستگی نمی‌توانند بخوابند ، اینها که می‌خواهند حرف بزنند و بعد از چند لحظه سکوت یکهو زیر گریه می‌زنند.. مثل اینها که عشق قدیمی خود را در مهمانی می‌بینند و در حالی که مجبور به گوش دادن حرف دیگران هستند چند لحظه به نقطه ای خیره می‌شوند.. مثل مهاجری که آخرین یادگاری اش را در چمدان می‌گذارد و به خانه ی خالی خودش نگاه میکند، غریبی می‌شوم که حتی وقت غصه خوردن ندارد.. تاب میخورم به دور خودم و منتظرم ، مثل کودکی که هنوز در انتظار برگشتن مادر پرکشیده اش از سفر باشد. منتظرم، بی آنکه بدانم قرار است منتظر چه بمانم. منتظر ام شب از راه برسد بی آنکه برای پذیرایی اش کاری کرده باشم و همچنان منتظرم نور برود بی آنکه از بودنش استفاده ای کرده باشم... من فقط هستم و بارها با خودم مرور میکنم که کجا نیستم که اینقدر حس نبودن دارم ... گاهی در کودکی ام می‌نشینم ، گاهی پیر می‌شوم و کنار دریا به امروز فکر می‌کنم ، گاهی در خاطراتم تو را می‌بوسم و گاهی در خشم دستت را ول می‌کنم ، گاهی غذا میخورم و خیلی کم ، خیلی کم می‌خوابم انگار من همه جا میروم اما باز معنی نمی‌شوم ، تاب میخورم به دور خودم ، مثل اینها که چندین حرف را روی کیبورد باهم میزنند، میدانم همه چیز معنی داشت اما، معنی نمی دهم ... #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

گاهی هم کم توقع میشوی ، معمولا در میان سالی ، دیگر به دنبال آدم کامل نمی‌گردی فقط میخواهی کسی تو را کامل کند ... متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

لیوانم را بالا میبرم و همزمان با موزیکی که پخش می‌شود می‌گویم به سلامتی... تو دستت دور بازو هایم حلقه شده و من بی توجه به علاقه ات به‌خودم، با دختری که رو به رویم نشسته آهنگ را همخوانی میکنم.. ولی تمام سلول های بدنم حواسش به تو است، اگر قدرتی من را جذاب می‌کند آن لمس مستقیم دستان زیبای تو کنار من است که من را آنقدر از خودم راضی می‌کند. من از اینکه تو از جادوی خودت هیچ چیز نمیدانی لذت بیشتری میبرم... کمی لبت را گازمیگری انگار به چیزی حسادت میکنی منِ مست هم نمیتوانم کلمه ها را پشت هم برایت ردیف کنم. شاید فکر میکنی حالا که هستی و به تو بی توجه ام وقتی نباشی چه کارهایی میکنم؟! ... اما تو که نیستی، من با ریش های بلند و موهای پریشان، گوشه ای از این شهر می‌نشینم و وقتی دلم برای با تو بودن تنگ شده فکر میکنم شاید امشب در جهان موازی مهمانی باشیم، شاید آنجا همه چیز خوب بود و من حتما ادکلن مورد علاقه ات را زده بودم.. شاید از داشتنت باز قوی شده بودم و دیگر غمگین نبودم. حالا چطور میتوانم در این رویا از کنار با تو بودن لذت بیشتری ببرم؟ متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

ما هیچوقت در مورد بخشیدن واقعی صحبت نکردیم، فقط ماندیم و تحمل کردیم، ولی آیا هرگز کسی را بخشیده ایم؟ آیا به کسی که در خودش گم‌ شده بود فرصت برگشتن داده ایم؟! فرصت به معنی فضا، نه زمان! متن از داستان : #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

من هرکاری که می‌کردم بخاطر جلو بردن لحظه بود، لحظه ای که در هر لحظه حسرت زندگی کردن را به دلم می‌گذاشت ... من هم از این جمله های زیبا زیاد شنیده بودم که آدمی باید در لحظه زندگی کند اما خیلی از انسان ها هستند که نه تنها نمی‌خواهند در آن لحظه ی خاص زندگی کنند ، بلکه آرزویشان این است که دقیقا همان لحظه را به گونه ای جلو ببرند! لحظه هایی ارزش حفظ کردن دارند، که آرامش در آنها نهفته باشد و باور کنید اصلا لازم نیست به کسی نصیحت کنید تا قدر لحظات امنش را بداند ... حالا اگر دیدید انسان در جایی حاضر بود هرکاری بکند تا لحظه هایش فقط جلو بروند، بدانید آن لحظات ارزش زندگی کردن را نداشتند و اتفاقا شجاعانه ترین کاری که او می‌توانست انجام دهد این بود که فقط لحظه را جلو ببرد تا شاید لحظه ی بعد ارزش حفظ کردن را داشته باشد ... متن از داستان : #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri