ar
Feedback
SevenHells

SevenHells

الذهاب إلى القناة على Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

إظهار المزيد
468
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
مثال زندهٔ حرفی که زدم.

🔻پیشنهاد کیهان: لایحه عفاف را پس بگیرید! 🔸حسین شریعتمداری مدیرمسئول روزنامه کیهان نوشت: 🔹اگر لایحه «‌عفاف و حجاب‌» آن‌گونه که هست به تصویب برسد، نقش آن در پیشگیری از بی‌حجابی شبیه آن است که بخواهیم با کشیدن سیم خاردار از آسیب سیل جلوگیری کنیم! از این روی با جرأت می‌توان گفت تنها راه عاقلانه و کارساز برای پیشگیری از پدیده عفت‌سوز کشف حجاب و نجات فریب‌خوردگان از چنبره فریب دشمنان، پس گرفتن لایحه موسوم به «حمایت از عفاف و حجاب» است. 🔹لایحه موسوم به «‌حمایت از عفاف و حجاب‌» برخلاف نامی که بر آن نهاده‌اند، نه فقط حمایت از عفاف و حجاب نیست، بلکه در صورت تصویب، گسترش بی‌حجابی را نیز به دنبال خواهد داشت./جماران #مطالعات_زنان @womenstudies

یادمه بچه بودم سر کلاس داشتیم در مورد جمهوری اسلامی می‌خوندیم که جمهوری یعنی مجلس هست و نماینده هست و رای می‌دیم و نظر همه مهمه و اینجوری همه می‌تونن دخیل باشن ولی اسلامیش یعنی یه چندتا نهاد نظارت می‌کنن که دین مردم جابجا نشه یه وقت. بعد یکی از بچه‌ها پرسید خانوم اگه اکثر مردم چیزی که اسلامی باشه رو نخوان چی. بعد معلممون خندید گفت نه جامعهٔ ما اسلامیه ما همه‌مون چیزهایی که اسلامیه رو می‌خوایم. اون موقع بچه بودم و در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشوده بودم و فکر می‌کردم همهٔ ایران این شکلیه. ذهنم آروم شد و دیگه سوال نکردم. تو این یکی دو سال خیلی به اون دوستم فکر می‌کنم. اگه چار نفر وصل و متصل نصف شعور و کنجکاوی اون رو، همون هزار سال پیش که من راهنمایی بودم، داشتن الان اینجوری به فلاکت نمی‌رسیدیم. طرحی که هیچ‌جوره خواسته‌های غیراسلامی بخشی از مردم رو فراهم نمی‌کنه باز هم مورد اعتراض اون بخشی از مردمه که چسبیدن به بخش اسلامی جمهوری اسلامی و اصرار دارن بخش جمهوری رو لگد کنیم و بریزیم دور. از اون طرف یکی میاد میگه ۲۰ تا نهاد پول می‌گیرن برای حجاب ولی کاری نمی‌کنن. اون یکی می‌گه باید نهادهای بیشتری بزنیم تو این حوزه کار کنن. یکی می‌گه مردم حجاب می‌خوان. اون یکی می‌گه باید مدارا کنیم، مردم حجاب نمی‌خوان. آدم سرگیجه می‌گیره از این اخبار. هرچی بیشتر می‌خونی، کمتر می‌فهمی چخبره. اینقد حرف تو حرف و بحث رو بحث میاد که به بن‌بست رسیدیم و با سطح شعور فعلی افراد تاثیرگذار و متصل و وصل، قراره تر و خشک، جمهوری و اسلامی، همه با هم بگا بریم.

می‌دونستید فقر باعث می‌شه خونهٔ آدم‌ها شلوغ بشه؟ آدم‌های فقیر نمی‌تونن چیزهایی که خریده‌ن رو راحت بندازن دور. هم به‌خاطر اینکه برای خریدنش مجبور شدن بیشتر از یک آدم مرفه زحمت بکشن و هم اینکه نمی‌دونن اگر این چیز رو بندازن دور، بعدا دوباره می‌تونن بخرنش یا نه. مجبورن همه‌چیز رو نگه دارن و توی خونهٔ کوچیکشون جعبه پشت جعبه، کابینت پشت کابینت و کمد پشت کمدشون رو تا خرخره پر کنن.

یه جای دیگه هم قرار بود باهاش کار کنم، کلا مالید. خیر دادن کلا مجله حتی شمارهٔ اولشم چاپ نمی‌شه. بابا خسته شدم. یکم برنامهههه. آدم روی شما حساب می‌کنه لامصبا. 😭😭😭

رفتم مصاحبه، اولا سردبیر تو چشام نگاه می‌کنه صاف می‌گه من خودم از بیکاری این نشریه رو زدم! لامصب یکم دیپلماتیک باش. بگو برام مهم بود حداقل! بعد می‌گم من برای پوزیشن ترجمه و ویرایش رزومه فرستادم، می‌گه برو روزنامه‌نگاری موفق‌تری. بابا تو پوزیشن ترجمه داری، روزنامه‌نگاری چیه! بعد می‌گم من دستورخط فرهنگستان کار می‌کنم ولی شیوه‌نامهٔ خودتون رو هم می‌تونم یاد بگیرم. می‌گه خانومم انجام می‌ده ویرایش رو، ده ساله تو این کاره دیگه یکدست شده. یعنی تو پرانتز، ما شیوه‌نامه نداریم. چطورییییی؟ چطوریییی اینقدر بی‌برنامه کار می‌کنین؟؟؟ 😭😭😭😭

از این سرزمین خسته‌م دوستان. از این زندگی خسته‌م. امروز رفتم مصاحبه و اوضاع اینقدر خرتوخر بود که دیگه اعصابم نمی‌کشه حتی به شام امشبم فکر کنم. کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که تو زمینهٔ علوم انسانی بخوای کار کنی باید کلا زندگیتو ببوسی بذاری کنار. پول که نداره هیچ، حتی نظمم نداره. سگ می‌زنه گربه بندری می‌زنه. واقعا لبهٔ تیغم. اندازهٔ عطسهٔ مورچه تا تغییر شغل فاصله دارم. این حجم از بی‌نظمی و بی‌سروسامونی رو واقعا دیگه نمی‌کشم.

زندگی خیلی عجیبه. من اسکل از اون هم عجیب‌ترم. برای اینکه قلم نوری بخرم پول کم داشتم، وارد ویرایش و ترجمه شدم. می‌خواستم کار کنم و از کلنجار رفتن با کلمات چیزی جذاب‌تر نبود. چهار پنج برابر پول یک قلم نوری خرج کلاس و یادگیری کردم و بعد از دو سال تلاش برای یاد گرفتن و خوب بودن و کار کردن که پولم رو ریختن باهاش یک قلم نوری خریدم. فردای همون روز از ترجمان بهم زنگ زدن و گفتن فعلا ماهی بیشتر از یک متن با شما کار نمی‌کنیم. انگار زندگی فهمید به اولین هدفم، که دیگه هدف کاریم نبود و نیست، رسیده‌م و خواست یه چیزی بذاره تو کاسه‌م که یاد بگیرم دیگه هدف کوچیک نداشته باشم. همینقدر پوچ.

خب پولمو ریختن و زندگی یک درجه شفاف شد. اصلا من نمی‌دونم چجوری پول خوشبختی نمیاره. واسه من یکی که میاره. استرسم که کم می‌شه پشت‌بندش افسردگیمم کم می‌شه. بعد اینا باعث می‌شه خوابم با کیفیت شه، کمتر خسته می‌شم، بهتر کار می‌کنم، اعتمادبه‌نفسم بیشتر می‌شه. خب اگه اینا خوشبختی آوردن نیست پس چیه؟

این یکی دو ماه اخیر، سر مشکلات بیماریم و دکتر رفتن و هزینه کردن خیلی اذیت شدم. خیلی. ولی بالاخره تموم شد. امروز بالاخره نشستم سر جام، یه چای داغ خوردم و به صفحه خیره شدم. ذهنم خالی بود، هنوز مونده تا زندگی عادی بشه. مامان‌بزرگم می‌گفت عمر زیاد بشه مهم نیست، آدم بعد هر سختی بزرگ می‌شه. راست می‌گفت. منم الان یه‌ذره بزرگ‌تر شدم. نمی‌دونم ام‌اس قراره بعدا چقدر منو بزرگ‌تر کنه، ولی خوشحالم که از تلاطم و آشوب اولی اومدم بیرون و بزرگ‌تر شدم. برمی‌گردم به زندگی، به شما. اولای آشوب بود که گفتم می‌خوام بیشتر و متنوع‌تر بنویسم. شما هم دوست داشتین. وفتش رسیده بشینم و بالاخره بنویسم. ممنونم که بودین. ممنونم که هستین. ❤️

خانوادهٔ من اینجوری‌ان که خودشون یه چیزی نگرانشون می‌کنه. بعد می‌خوان منو نگران نکنن. برای همین مستقیم به من نمی‌گن نگرانی‌شون چیه. بعد از دستم عصبانی می‌شن که نمی‌فهمم نگرانی‌شون چیه. بعد عصبانیت و نگرانی‌شونو رو من می‌ریزن. بعد عصبانی می‌شن که چرا نفهمیدم نگران چی‌ان و الان که فهمیدم چرا مثل خودشون نگران نیستم. معادلهٔ هفتادسر باخته.

ریدم تو مغزم ❤️

درعین‌حال دوسشون دارم ❤️

ریدم تو خانواده. ❤️

افتادم به سریال‌های قدیمی دیدن. قدیمی‌ترینی که دیدم «متهم گریخت» بود. ۱۷ سال پیش پخش شده، وقتی من ۶ سالم بود. از همون موقع هرچی سریال ایرانی هست دارم درو می‌کنم و همه‌شون دغدغهٔ خونه و بدبختی دارن. بدون استثنا، هرچی تا الان دیدم، یا شخصیت اصلیش دربه‌در خونه‌ست، یا شخصیت فرعی‌ش. بله آقای قاضی. اینه وضع ما.

اونقدر که واکنش بقیه منو ناراحت کرد خود بیماری تخمم نبود. تف توی این زندگی اجتماعی انسان.

تهشم گفتم حالا که می‌دونید دیگه باشه ولی به روم نیارید، حتی حالمو نپرسید چون خیلی ناراحتم. برگشتن بهم گفتن این حرفو می‌زنی چون سختته تشکرکنی از همراهمی‌مون. گفتن این رفتارا رو پسفردا مادر بشی باید بذاری کنار. آتیش می‌گیرم. آتیش می‌گیرم.

بعدم بدون اینکه فکر کنن من می‌خوام یا نه، زنگ زدن و از یه دکتر دیگه با نتیجهٔ آزمایشام تشخیصمو گرفتن، بدون اینکه تصمیم من مهم باشه. من حتی وقت نکردم فکر کنم می‌خوام کسی بدونه یا نه. قلبم خیلی شکست.

وای دوباره آتیش گرفتم. تمام روز می‌دونستن و به من نگفتن. جلوم اومدن تو مطب دکتر، گریه کردن که عروسمون جوونه، تو رو خدا بگید خوب می‌شه؟ اونم وقتی دکتر هنوز چیزی به من نگفته بود. سعی می‌کردن پشت سرم با دکتر حرف بزنن که من نفهمم. چطور اینقدر ضعیف به‌نظر میام؟ بیماری منه لامصب. من رحم شما رو نمی‌خواستم.